آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

یکشنبه، دی ۱۴

ژرفای سیاه

اگر به ژرفای سیاه نظر کنی، سیاهی به تو نظر خواهد کرد.
فردریش نیچه


مرد خسته و کوفته از سر مزرعه به خانه رسید. با صحنه ملال آور جنگ زن و مادرش برخورد کرد. قضیه را که حل و فصل کرد هر دو را مجبور کرد که روی هم را ببوسند. زن نه گذاشت و نه برداشت وپرسید حالا که من کوتاه اومدم. ولی اگه یه دفعه مجبور شی بین جون مادرت و من یکی رو انتخاب کنی، مثلا ما هر دومون لب یه پرتگاه گیر بیفتیم و فقط بتونی یکی رو نجات بدی، کدومو انتخاب می کنی؟
مرد با بد اخمی و بی حوصلگی توضیح داد این چه حرفیه. آخه چرا باید جون شما در خطر باشه. شما که نه سربازید، نه توجنگ هستین، نه تو آتشفشانی کار می کنین. نه کوه نوردین. آخه چرا باید لب یه پرتگاه گیر بیافتین؟ از زن اصرار و از مرد انکار. شانس آوردن که گوشهای مادر 85 ساله سنگین بود والا دوباره دعوا سر میگرفت که یک دفعه صدای مهیبی بلند شد و سقف و دیوارها و شروع به لرزیدن کردند. سه تایی اومدن فرار کنن که زمین دهن باز کرد زن و مادر را کشید تو خودش. کم مونده بود که به قعر گسل دهن باز کرده بیافتن که زن چادر مادر رو که یه لبه اش از روی یه تیرچه آهنی این ور افتاده بود گرفت و هر دوشون مثل الا کلنگ دو طرف تیرچه بالای گودال عظیم آویزون شدن. چادر در حال پاره شدن بود و مرد اگه سعی می کرد یکی رو نجات بده اون یکی حتما می افتاد و می مرد. اگه از نظر فضایی نفهمیدین که ماجرا چطوریه فیلم مرد عنکبوتی رو ببینین، عین اون. حالا از یه طرف داره دیوارها می ریزه. از یه طرف هم داره سقف می آد پایین. از یه طرف هم صدای زنجه مویه زن و مادر می آد. یه دفعه مرد می گه: صبر کن! صبر کن! موچم! این که نمی شه اینو که قبلا زنم گفته بود.
خطاب می آید: موچم چه نداریم.
مرد: خیلی هم داریم. نمی شه که هر چی اون گفته بشه. الان 3000 ساله که اینجا زلزله نیومده حالا یه دفعه این کارو می کنی؟
خطاب می آید: می کونم.
مرد: آخه این که نمی شه. به تو می گن "لم یلد و لم یولد". خجالت داره اینکارا رو بکنی.
خطاب: مجه ما نبودیم چه به تو اختیار دادیم؟
مرد: برو بابا. یه خورده خلاقیت داشته باش. آخه نمی شه که عین سریال درپیتهای تلویزیون منو تو دو راهی بذاری که زنم یا مادرم رو نجات بدم.
خطاب آمد: خلاقیت؟ در خلاقیت ما شک داری؟ "افلا ینظرون الی ابل چیف خلقت؟"
مرد: یه سیب گندیده به خورد من دادی حالا صد جور انتظار بی جا از من داری. یه روز می گی برو بچه ات رو سر ببر. یه روز از گهواره تا گور منو می فرستی مدرسه. یه روز دختر حشری می فرستی لباسامو پاره کنه من جیکم در نیاد. منم باید هی سرویس بدم. یه بار صد سال باید برم تو دل و روده ماهی زندگی کنم. یه بار باید شبانه روز تو آزمایشگاه کار کنم درد و مرضایی رو که آقا گاف داده براش واکسن بسازم. یا اینکه عطسه می کنه من باید جک و جونورهاش رو سوار کشتی کنم از مهلکه در ببرم. یا تو جزوه های پیغمبرات می گن زمین صافه منو باید بخاطر اثبات گرد بودنش اعدام کنن. هم باید میکروب سیاه سرفه رو پیدا کنم هم بزنم به خودم سیاه سرفه بگیرم بمیرم. سیب بخوره تو مخ وامونده ام بیاد تو دهنم بگم جاذبه داریم. یا لخت و پتی داد بزنم اورکا تو خیابونا جشن بگیریم که مایعات قد خودشون آب میریزن بیرون. یا اینکه بمب بسازم بزنم تو هیروشیما که مردم غمگین شن یاد آقا بیافتن. دیگه خسته شدم. می خوام هفتاد سال سیاه نیاندیشم که باشم. اصلا نباشم که بخوام بیاندیشم. من رفتم.
خطاب هول هولکی فریاد زد: کجا می روی مخلوق ما؟ و مرد آهسته از فضای وجود قدم بیرون نهاد و عدم شد و آنگاه آفریدگار قصد کرد که دوباره موجودی خلق کند که نه تنها به سبب صورت جمال بلکه اینبار به سبب سیرت و کمال سرآمد مخلوقات گردد. وچون آفریدگار گفت. کن. هر آن چه که می بایست شد:
سلول لطیفی فراهم آمد و در بطن آن ژنی به غایت کامل و نکو قرار گرفت. آنگاه از آن سلول مردنی دو، چار، هشت و ... هزار و بیست وچهار و ... یک کودک بی مهره جان گرفت. در کمر بی مهره استخوان دوانید و مهره دار ساخت. در سینه مهره دار پستان رویاند و پستاندار ساخت. آنگاه سرآمد پستانداران را گرفت و انسانش نامید و بر سر گسل دهان گشاده نهاد. اینک این آدم است که بر سر ژرفای دهان گشاده ایستاده. پس ... فیکن! (موچم در) وسپس در گوش او اسرار ماورایی آفرینش را خواند تا او کسی باشد که به اخلاق و سنت او به واقع عمل کند.
آدم به سرعت دوید. تصمیم داشت هم مادر و هم زن را نجات دهد چون اخلاق اینچنین حکم می کرد. قصد داشت که بعد از زن و مادر همگی اهالی شهر را هم نجات دهد، چون اخلاق اینچنین حکم می کرد. پس به سوی آندو دوید. دست به سمت زن دراز کرد و با دست دیگر مادر را گرفت. قیهه کشید. پیچ خورد. تاب خورد. فریاد زد. و آنگاه هر سه با هم به قعر چاه سیاه فرو افتادند آنگاه خدای تنها. همچنانکه که بود. تنها نشست و به شتر نگاه کرد که چگونه آفریده بودش.
یک هفته بعد پیره زنی 85 ساله را از زیرآوار بیرون کشیدند. او زنده بود.
ارسال یک نظر