آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

جمعه، اردیبهشت ۲

اولیت های زندگی آقام به روایت دکتر بابعلی آمپول زن


خدا بیامرز آقام به تحصیلات ما خیلی اهمیت می داد. کمتر از بیست خونه می بردیم با ترکه آلبالوی تر ازمون پذیرایی می کرد. اگر هم بیست می گرفتیم، باز هم می زد. می گفت یه بیست آوردی خونه، تصدیق پایه یک جراحی مغز که نگرفتی. حق هم داشت. آخه اون زمانها دکتری به این سادگی ها نبود، خیلی فراز و نشیب داشت. مثل امروز نبود که فقط دو تا رشته داخلی و خارجی داشته باشه. هفتاد و یک رشته مخلتف وجود داشت. از کحال و شکسته بند و ماما گرفته تا نباض و قاروره گیر و مصاص و حجامت چی و خسته بند وجراح. تازه هر کدوم از این رشته ها هم خودشون هفتاد و یکی زیر-رشته داشتن. مثلاً کحالی خودش صد جور صنعت بود، توی چشم، بالای چشم، ابرو، زیر ابرو، مژه فرفری، مژه راه راه. این دکتری هایی بود که آقام ازش خبر داشت. روزی که طیب دکترای شهرسازی ایش رو گرفت و کاندید ریاست جمهوری شد، آقام بی اینکه لام تا کام حرف بزنه، کمربندش رو کشید و من و داداشم رو یه فصل زد تا به نفس نفس افتاد. بعد هم کیسه دواهای فشار خونش رو برداشت که ببره به آقای دکتر نشون بده. وقت رفتن از توی چهارچوب در وایستاد و گفت:"دلم یه همچون بچه با غیرت جنم داری می خواست".
خدابیامرز آقام به فرهنگ و هنر خیلی اهمیت میداد. یادم نمی ره اولین باری که باهم سینما رفتیم. خوب یادم می آد زمانی بود که من به همه موانع و مشکلات تحصیل فائق اومدم و از خیل تشنگان راه تحصیل که پشت انواع اقسام امتحانات و کنکورها گیر کرده بودند پیشی گرفتم و بالاخره سئوالات امتحان نهایی دستم افتاد و تصدیق آمپول زنی ام رو اخذ کردم. شرینی قبولیم، داداشی و آقام رو بردم سینما که فیلم مخرجی ها ساخته شعبون استخونی رو ببینیم. نه اینکه آقام سینما رفتن رو به عنوان کار فرهنگی قبول داشت. نه. نداشت. چون مدام به داداشی سرکوفت می زد که حداقل با مدرک آمپول زنی برادرت مردم کون نشسته شون رو می دن بو کنی. مدرک تو چی که بلیط های سینماشون هم نمی دن پاره کنی. البته راست هم می گفت. دادشی یه دوسالی بود که مدرک سینماش رو گرفته بود ولی با اینکه به بلیط فروشی هم رضایت داده بود کار گیر نیاورده بود. البته این یه جورایی خوش شانسی من هم بود، چون اگه داداشی نبود، همین چند وقت یه بار هم آقام از مدرک من تعریف نمی کرد. بگذریم، من خیلی فیلم رو دوست نداشتم ولی آقام گفت بریم بخندیم. خداییش اینقدر هم خندید که قلبش دوام نیاورد و کون زمین گذاشت. بردیمش بیمارستان. گفتن داروهای فشار خونش اشتباهی بوده. گفتیم خود دکتر از درمونگاه شهرداری داده. به خرجشون نرفت که نرفت. پدرسگا صورت حساب دوتا سکته مغز و سه تا قلب رو به پامون نوشتن. 
خدابیامرز آقام حتی وقتی کاملاً زمین گیر شده بود به ورزش و تربیت بدنی اهمیت می داد. صفحه ورزشی رو از بالای صفحه جایی که تاریخ می نویسن شروع به خوندن می کرد تا سمت چپ پایین صفحه که شماره های بی ربط برش کاغذ رو نوشته بودن. جاهایی که مربوط به فوتبال بود کلمه به کلمه، بلند بلند می خوند و گاهی هم اعداد و نتایج رو تکرار می کرد. وقتی به نتایج بقیه رشته ها می رسید، فحش خواهر مادر می داد. برای هر کلمه یکی، فحش هم کم نمی آورد. بعد از سکته اش فقط فحش می داد ولی تا روز آخر خوندن رو کنار نگذاشت. اگه می دید که ما داریم ورزش می کنیم، کمربندش رو می کشید. میگفت چرا حیاط رو جارو نمی زنی که هم ورزشه، هم یه کار مفیده.
درباره اخبار هم همینطور بود. خیلی اهمیت می داد.هرروز سر راه خریدن نون سنگک برای شام، کیهان می خرید.  به دقت و بلند بلند از بالای صفحه که تاریخ و اوقات شرعی رو می نویسن می خوند تا پایین. بی طرف قضاوت می کرد. هر کی کاری خوبی کرده بود می گفت آفرین، به بدها یا جاهایی که با فونت انگلیسی چیزی نوشته بودن فحش خواهر مادر می داد. البته فقط تا وقتی که سوی چشمش رو از دست داد. اونوقت فقط کلمه ها رو رج می زد و فحش می داد.
آقام به علم پزشکی خیلی اهمیت می داد. ولی پزشکی هیچوقت بهش وفا نکرد. نه هیچکدوم از بچه هاش پزشک شدن، نه عمر طولانی کرد. آخرش کور و کر و لال و فلج از دنیا رفت. روز آخر طبق معمول رفتم اتاقش و آمپولش رو زدم. طبق معمول از لای دندونای قفل شده اش چیزهایی گفت که احتمالاً طبق معمول داشت بخاطر بد زدن آمپول من رو فحش می داد. بعدش طبق معمول دست برد که کمربندش رو بکشه و منو بزنه. این اواخر دیگه دستش جون زدن نداشت. فقط ژستش براش مهم بود. می خواست نشون بده که از آمپول زنی ایم، از زندگی ایم و کلاً از من ناراضیه. قبل از بلند کردن کمربند خوابش برد. بالا سرش نشستم.
یکی دو ساعت بعد بیدار شد. گفت به داداشت هم بگو بیاد. هر دو نشستیم بالای سرش. حلالیت خواست. گفت هر چی کرده برای صلاح خودمون کرده. تمام زندگیش مثل خر کار کرده که ماها رو درست بزرگ کنه. گفت همه تلاشش رو کرده و حالا به نتیجه اش که ما دو تا باشیم افتخار می کنه. آخرش هم اضافه کرد که مواظب ننه مون باشیم. آه، راستی یادم رفت از ننه ام بگم. آقام به ننه ام خیلی اهمیت میداد. البته وقتی بود. که معمولاً نبود. یعنی تو آشپزخونه بود. یا اگه هم دور و بر بود یا اومده بود که با اضطراب اعلام کنه که آقاتون از سر کار برگشت یا آقاتون رفت سر کار یا یه موضوع برای نگرانی جور شده بود که می خواست جلوی یکی براش گریه کنه. خلا صه اون روز و اون ساعت هم نبود. ولی ما گفتیم چشم از ننه مراقبت می کنیم و بعدش آقام خداحافظی کرد.
آقام به مرگ خیلی اهمیت میداد. هر وقت هر چیز خوب یا خوشمزه ای می دید می گفت تو مجلس من از این به مردم بدید. داداشی گفت مرگش از این دراماتیک تر نمی تونست باشه. بایدهمونطور که می خواست برای مجلسش سنگ تموم بذاریم. من باهاش موافق نبودم. یه چیزی ناتموم مونده بود. بعد از سالها کتک خوردن و کافی نبودن و تحقیر شدن باید یه جوابی براش می داشتم. نباید می گذاشتم که جخت قبل از رفتن بهمون افتخار کنه. ولی خیلی سخت بود. باید درباره رشته آمپول زنی و اهمیتش در علم پزشکی  و بی توجی اون  به این علم صحبت می کردم. باید درباره داداشی و تئوری فیلمساز مولف و روند ساخت فیلم غیر متعارف که پایان نامه داداشی بود صحبت می کردم. وقت نشد. شاید هم طبق معمول، به قول آقام، عرضه انجام دادنش رو نداشتم.
یه چیزی ناتموم مونده بود. هنوز یه تیکه هایی از آقام اون ته ته وجودم زنده بود و ول ول می خورد و با تمام اهمیتی که برای مردن قائل بود، نمی ذاشت با خیال راحت براش یه مجلس باشکوه بگیرم.
ارسال یک نظر