آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

پنجشنبه، دی ۱۱

اد لمور

عشق در آمد از درم


دست نهاد بر سرم


ديد مرا که بی تو ام


گفت مرا که وای تو


مولانا


توی اون پارتی خر تو خر که هر کی به يه کاری مشغول بود. يکی با دوست دختر يکی با دوست پسر يکی با الکل جات و يکی با آهنگ خالطور شهرام شپره داشت حال ميکرد. منم مشغول بودم به توجه نکردن به ديگران. توجه نکردن به چيزا. خوشگل و زشت و با حال و بی حال برام معنی نداشت. تازه هر کسی رو هم که آويزون يکی يا يه چيز ديگه بود همچی يه کمکی هم مسخره نگاه می کردم. يه دفعه همه چيز به هم خورد. يکی داد زد:


اومد! فرار کنين!


همه شروع کردن به فرار کردن. من فکر می کردم که بايد روسری ها رو سر بکنن و لختی ها رو بپوشونن و از کنار دوست پسرا فرار کنن. ولی همه جفت جفت شدن. اونهايی هم که جفت نداشتن يه چيزی جور کردن و بغل کردن.


يه دفعه اومد تو با قد دو متر و دهيش. ريشا رو به صافی شيشه زده بود. از دور که اومد يه دفعه بوی يه عطر ناب شنيدم.


سريع بود. جدی بود. خشن بود. اومد صاف جلوی من وايستاد و ذل زد به چشام. همه يه آه کشيدن. چنگ زد تو موهام و از کمرش يه ماگنوم چهل و پنج با گلوله های فول تيتانيوم در آورد و لوله اسلحه رو صاف گذاشت وسط دو تا ابروی من و گفت:


کو شش؟ نتونستم جواب بدم.


گفت: حتی يه عکس هنرپيشه هم تو کيف پولت نداری؟


هنرپيشه؟ برای چی؟


پس چی؟ هيچی؟


فکر کردم . ۱۰ هزارم ثانيه وقت کردم که فکر کنم که همين حالا چی دوست دارم. ديدم عاشق متنفر بودنم. پس به من گفت:


وای به تو!


..... يک هفته طول کشيد تا صاحب خونه ديوار خونه اش رو از خورده های مغز من پاک کنه!


ارسال یک نظر