آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

شنبه، خرداد ۱۲

خیانت

دوستان استف ... استم ... استفت ... خلاصه مسئله پرسیدن که حد خیانت چیه؟

بوسه؟ بغله؟ چیه؟

عرضم به حضورتون که اصولاً جای شکه! ولی بوسه اگه که به قصد لذت نباشه که اکیداً حرامه. بغل که کلاً به هر قصدی آزاده. روزهای زوج توی محدوده ترافیک باید زیر لحاف باشه. لیس خلاف جهت رویش مو از هرجا مستحبه به شرط اینکه بوسنده مسواک زده باشه و مبوس (بوسیده شده) مثانه اش خالی باشه.

کلاً یه جای خیس به خشک بخوره یا یه خشک به خیس بخوره باکی نیست.

جای خیس به خیس محل تامله. به عبارتی چه بهتر! به اندازه کافی تامل کنین تا حالش رو ببرین.

جای خشک به خشک هم که تکلیف مشخصه. زیاده روی کنین زخ می شه. بهتره وایسین خیس شه بعداً.

لب مطلب رو بگم خدمتتون که کلاً همه چی تو خیانت آزاده خصوصاً وقتی از محل خیانت پیش مخیون (خیانت شده به) بر می گردین، که البته در واقع با اینکار دارین به مخیون الیه (خیانت کرده با) خیانت می کنین، و برعکس. و اگه یه مادر به خطای بی رگ باشید و حواس درستی داشته باشید که گیر نیفتید، این ماجرا، یعنی بدل شدن همه بوس و بغلهای زندگیتون به یه جور خیانت؛ به خودی خود ایرادی نداره. باز هم مگر ... یه روزی هوس کنید که یه بوس و بغل عاشقانه با اولی، دومی یا شخص ثالثی داشته باشین که اسمش خیانت نباشه.

دوشنبه، فروردین ۲۷

مخرجی ها


اپرا بوفا در سه پرده

هو الضخیم
کارگردان حرکات ناموزون: قاضی مرتضوی
لیبرتو: حسین الله کرم و دوستان
نویسنده: محسن رضایی و پسر
اجرای دنبک و مزقون: دکتر حسن رحیم‌پور ازغدی

.... تقدیم به کارخانه آدم سازی تاریخ، شعبان استخونی

پره لود
ناز نفست آبجی

پری دندونی چتول عرق روی پیشانی، از عقب خم می شود تا نوک مویش زمین را لمس می کند. می خواند: "دندون دندونم کن، با دندون دون دونم کن ..." رضا موتوری چتول عرق را از پیشونی پری قاپ می زند و ته به سر بالا می رود و زیر لبی زمزمه میکند: "ناز نفست آبجی!" از طرف دیگر کافه مردی عربده می زند:"خوشگله می آی با هم بریم دبی اونجا توی بازار خوشگلها بفروشمت؟"
رضا موتوری با یک آگورد گوش خراش از جا برمی خیزد و زنجیرمی کشد و در دم مرد عربده زن را می کشد. همه جماعت کافه به دست و پای رضا موتوری می افنتد که رحم کن و ما را مثل او نکش. رضا موتوری فریاد می زند:" دیگه اون زمونه گذشت. زمونه نامردی و بد حجابی و نون به نرخ روز خوری گذشت. حالا دیگه موتورای سوزوکی جی-تی-ایکس با قدرت پیش رانشی چهارزمانه و پونصد سی سی حجم پیستون اومده که یک سال خدمات بعد از فروش شرکت ثارالمسامحین رو داره. یه چماق و زنجیر ولنگ نو هم به هرخریدار کادو می دن. " پری دندونی از دور نزدیک می شود. با چرخی که به پستانهایش می دهد بینگولهای آویزان از سوتین مروارید دوزش را به چرخش وا می دارد و می گوید:"تازه وام بانکی بدون بهره و ربا هم به همشهریان واجد شرایط ذیربط تعلق می گیره." رضا موتوری دست دور کمر پری می اندازد و او را به هوا بلند می کند و ادامه می دهد:" پس دیگه نبینم، نالوطی توی محل منو رضا موتوری صدا کنه. شیر فهم؟ من از امروز رضا سوزوکی ام"
پری با دوصد اشوه:"چشم آقا رضا سوزاکی منم از این به بعد حجابم رو رعایت میکنم و غیر تو به هیچ کس دیگه سوزاک نمی دم ".

پرده اول
جنباندن زن جنبنده
یا
بعضی ها بی حقوقش رو دوست دارن

رضا سوزاکی با دو چشم پر خون و دلی آگنده از غم و آه و باه و درد و پی پی و یاد و باد گفت: "آخه لامصب به من بگو کی این بلا رو سرت آورد؟"
پری دندونی یک قطره خون که بفهمی نفهمی رنگ مربای آلبالو بود از لای دندونای قفل شده اش پس داد و گفت:"دختر فروشهای دبی و ملوانای انگلیسی و تام و جری و دشمن وجودوکارای صیهونیست ناوهاشون رو آوردن توی دریاچه پارک ملت پارک کردن می خوان همه دخترای مومن و متعهد و رعایت کن شئونات اسلامی رو گول بزنن و بی حجا بشون کنن ..." دخترطفلک شیهه ای کشید و سرش یک وری افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
نود و هفت درصد زنان ایران که همگی رعایت کن شئونات اسلامی بودند و پوشک برتر هم پوشیده بودند همه باهم یکپارچه در صفوف رو به قبله فریاد زدند: "اقا رضا سوزاکی ما رو با حجاب کن تا بریم به جنگ دشمن و صیهون و تام و ملوان زبل و جری."
رضا سوزاکی فکری کرد و گفت:"شماها که نودو هفت درصد رعایت کن شئونات هستین وچیز برترتون رو هم پوشوندین. که هیچ. برای اون سه درصد بقیه که حدوداً یه هفتاد ملیونی بیشتر نیستن می گم که حجاب برتر چیه و بعد راه می افتیم. هر چند تابستون داره می آد و گرما پدر در می آره ولی کماکان حجاب برتر همون چادر روی مقنعه روی سبیل نتراشیده روی کلاه روی روپوش اسلامی روی پیرهن مردونه روی پسسون آویزون تا سر زانو روی شلوار پشمی روی جوراب مشکی روی شورت مامان دوز روی نواربهداشتی بالدار جاذب رطوبت عفافت ساخته کارخونه رفسنجون روی پشم نزده روی کون طهارت نگرفته است. توجه داشته باشین که اگه روسری هم خواستین سر کنین حتماً باید سفید با گلهای مشکی باشه. توکش هم از زیر چادر بیرون باشه. زیر بغل هم باید بو بده. بی حجابی هم که گفتن نداره یعنی لخت و عور و بی پشم عین کوسه های بی فلس دریای جنوب، سفید و حموم رفته. بین بی حجاب و فول-حجاب هم یه سری هستن که بد حجابن و چس-حجابن و نیم-حجاب و حجاب-اتومات و حجاب-اسپرت و غیره هستن. که باهاشون برخورد می شه. پس از مرحله برخورد با بی حجابی می می رسیم به حمله به ناوای دشمنا تا انتقام پری دندونی رو ازشون بگیرم."
اینجا بود که رضا سوزاکی و نود و هفت درصد مردم که چیزی (ماشالا) حدود بیست سی نفر بودند، شروع کردند به آدم کردن اقلیت سه درصدی که حداکثر حداکثر هفتاد ملیون بودند. البته لازم به گفتن نیست که خود رضا سوزاکی قبلاً از مخرج به شدت آدم شده بوده است (بی زحمت این جمله اخیر تا آخر پاراگراف را با لهجه بخوانید). این آدم پشتوانه یه آدم دیگه شده بوده باشد که توی دهن بقیه نا-آدمها زده بوده باشد. چون بقیه آدمها، آدم نبوده بوده باشند. بعد اون آدم این آدم را به عنوان دولت بقیه تعیین کرده بوده باشد. بعد خال لب این آدم ... (وله لش این داستان قدیمیه همه بلدینش.)
در همین اثنا، نود و هفت درصد زنان همگی با هم مشت کردن هوا ویکصدا فریاد زدند و مادر حجاب-برتر به پایین را آسفالت کردند و شعار دادند و سوت زدن:"رضا سوزاکی تو خودت قند و نباتی، شکلاتی."
رضا سوزاکی بلند شد و سوار موتور سوزوکی پونصدش شد و گاز داد به سمت دریاچه پارک ملت. همه مومنا و متعهد ها هم دویدن و دویدن، به جنگلی رسیدن، یه ملتی رو دیدن، خوشگلا شون رو گاهیدن، آب و نونشون رو خوردن، نونواهاشون رو کشتن، زمیناشون رو دزدیدن، فروختن و پول کردن بردن گذاشتن توی بانکای خارج ... (اینم ولش کن سیاسی شد، قافیه اش هم جور در نیومد.) فقط زینت پاشنه بلند، اشرف چشم سیاه، زری سینه ریز، مهین هایلایت و یه عالمه بد حجاب و براندازنرم و چس-حجاب و نیم-حجاب و برانداز با طعم توتفرنگی و حجاب-اتومات و برانداز گرم و حجاب-اسپرت و برانداز تیغ دار غیره جا موندن. البته اصلاً نگران نباشید، چون تا آخر داستان سوزاکی و دوستان اینها را هم آدم می کنن. چقدر این سوزاکی ماهه، نیست؟

پرده دوم
(مصاحبه با فیلمساز)
سوزاک قلبها
یا
کی جایزه فرج مرا قورت داد؟


س: شما از اول با جنگ شروع کردین؟
ج: نه ما با فاحشه ها شروع کردیم.
س: حال می داد؟
ج: نه به اندازه دانشچوها.
س: با دانشجوها هم بعله؟
ج: بعله که نه. جونش رو نداشتن. یه طبقه که می افتادن پایین می مردن.
س: چطور شد سراغ جنگ رفین؟
ج: ما از اول جنگی بودیم. بچه که بودیم نن-جونمون صدامون می کرد خروس جنگی. توی جنگ که سعادت نشد ولی بعدش هر کی نطق زد باهاش جنگیدیم.
س: درسته شما سوزاکی بودین؟
ج: هه هه هه
س: برنامه آینده تون چیه؟
ج: کان.
س: بدین؟
ج: هاهاها
س: گذشته از فحشا چه فیلمی می خوایین بسازین؟
س: والا یه فیلم می خوام بسازم اول جایزه فرجم که بهم ندادن پس بگیرم. بعد یکی دیگه بسازم و بلگه هلوی کان رو ببرم. بعد یکی بسازم کرگدن برلین رو ببرم. بعدش که می سپرم صدیقه کوچولوم یه چند تا بسازه. بره کانی جایی زلفاشو افشون کنه، جایزه ببره. شاید بریم افغانستان یا عراق یا کوبا مدرسه بسازم.
س: جنگ چی؟
ج: دیگه معلوم نیست باهاس با کی چنگید. حالا یه خورده فیلم از اون جنگایی که کردیم بسازیم.
س: پس فیلم سازا چیکار کنن؟
ج: ما این همه زحمت کشیدیم، همه چی رو خر تو خر کردیم. این همه فقر و فحشا ساختیم. حالا فیلمش رو بدیم یکی دیگه بسازه. هر کی بره برای خودش یه سری بزهکار بسازه، فیلمش هم خودش بسازه.
س: پس شربت شهادت چی؟
ج: جوجه؟ در ما می خوای بمالی؟ ما خودمون مخترع شربت شهادت و کلید در بهشت یم ... لامروت ... مسعودی اون زنجیر ما رو وردار بیار این توله جن رو آدم کنیم ...

پرده آخر

فرهنگ و تربیت از قفس پرید
یا
شرینی گل محمدی ایرانی

حالا از یه طرف همه می گفتند که زینت و اشرف و زری و مهین و براندازها با انواع لطافت و قوام درست بشو نیستند، سوزاکی زیر بار می رفت مگر؟ هردو پای چلاقش را به یک دمپایی نظامی-بسیجی کرده بود که من همه را آدم باید بکنم! بعضی ها گفتن آخه تو کی هستی که می خوای بقیه را آدم کنی. که البته سوزاکی آنها را نیز آدم کرد. حاج آقا و سید و حاجی و دکتر و سرهنگ همه در اشتباه بودند. آخر چند وقت پیش، وقتی هیچکس حق نداشت لطیف تر از صلوات آل محمد در فیلمهاش دیالوگ داشته باشه، یه مهمل بافی پیدا شد و فیلم درباره کمونیست ها ساخت . پونزده ثانیه از آهنگ گوگوش در یکی از صحنه ها پخش کرد. نصف ملت ایران به عشق گوگوش فیلم بایکوت را دیدند. این از اولین قدم آدم شدنمان بود. بعداز آن هرازگاهی آنچه که گفتنش برای همه ممنوع بود، به دردانه بی شرمی باج دادند تا نشان دهد، ملت را تحمیق کند. ملت تشنه ممنوعات بود. مثل لاخ موی پریشان، تصنیف روحوضی، شوخی پایین تنه ای، اعتراض سیاسی نیم بند، مغازله منحرفانه کلامی. وای که چقدر دیدن تکان های کون لات لنگ به دست دیدنی است! آخ که دیدن زن-چادری که می گه آقا جوات من دوسسست دارم، شنیدنی است. وای که دیدن خیط شدن مدیر متحجر ریش-پررنگ چقدر دیدنی است. خصوصاً حالا که همه اشان اصلاح کرده و نیم ریش شده اند. اون جور اصلاحات برای آنها، این جور هم برای ملت. آخر همه این سه درصد را نمی شود در کارزار با چماق و زنجیر آدم کرد. زنجیر و چماق به داد نمی رسد.
حالا هم که سوزاکی بالکل آدممان کرد. فکر می کنید کم آدمیته که آدم برای شنیدن لیچار دو ملیارد بلیط سینما بخرد؟ البته فقط بعضی حق دارند لیچار-فیلم بسازند، آدم کن ها.
خدا را شکر که ملت ما لیچار سینمایی هم دیدند. خدا می داند در مرحله بعدی آدم شدن، به چه بهانه ای به سینما می کشانندمان؟ تا به حال که رزمنده مسلمان و رزمنده کمدی و رزمنده رقاص و رزمنده فقیر و رزمنده فاحشه و ریشوی فاسد و فحش مادر را دیدیم و شنیدیم. باشد که بعدها شورت مادرشان را بکنند، سر علم کنند، خودشان بخندند، ما ده میلیارد بلیط بخریم و تماشا کنیم.
هر چند به این اندازه آدم شده ایم ولی انگار در فرهنگ به تقصیر آمدیم. انگار همان زمان که چادر(حجاب برتر) به سر پری بلنده کشیدند و فرخ رو پارسا را به گونی (حجاب نیم-برتر) کردند و درکنار هم به دار آویختند، آن دو دست در دست هم شعور و تربیتمان را قاپیدند و با خود به آسمان بردند. وگرنه ملت بصیر به قصد ادرار کردن هم به سینمایی که در آن به لودگی هنر را ذبح می کنند قدم نمی نهد.



سه‌شنبه، فروردین ۷

حکایت جنگ ترموپیل با سی صد و اندی سرباز سینه بلور اسپارت

به دل ایزد مکان ما افتاد که در قریه آتن چلو کباب و دوغی بزنیم. آدم فرستادیم و دستور فرمودیم شاه آن قریه زمین مناسبی در نظر گیرد، شخصاً آب جارو کند، در رکاب بایستد تا جلوس کنیم. خبری از سفیرمان نشد. گمان ایزدی مان به بد نرفت. گفتیم در بین راه سرش به خاک بازی گرم شده، پدر سوخته. پی گیر شدیم، گفتند شاه اسپارتی تخم جن پیغامگیرتان را به چاه انداخته. باور نکردیم. درخانه شال و کلاهمان کردند بردند به سالن تاریک؛ عکس مرد پستان برهنه ای را نشانمان دادند که لگد زد به دل سیاه بوگندویی که گونی به خود پیچیده بود و در قعر چاه سیاه پرتابش کرد.
گفتیم این شاه اسپارت است؟
گفتند بلی.
گفتم زیر شورت غلوین غلاین چرا شومبولش بیرون زده.
گفتند از اینجا اینطور به نظر می آید.
گفتیم آن سیاه برزنگی سروش ما بود؟
گفتند بلی.
گفتیم سکه سکه حلبی که خرج این آفتابه لگن کردید پس بگیرید، شاه پارس بسغتبال باز ان-بی-ای که به قراول نمی فرستد با آن اکسنت داغان.
گفتند هوا تاریک بوده، تیره افتاده.
گفتیم این سینه شاه جنگاور اسپارت یه لاخ پشم هم ندارد؟
گفتند با تیغ ثلاثه جی-3-پاور می زنند و چرب می کنند که بهوت زنان بجنباند.
گفتیم پیگیری کنید ببینید این شاه پستان بلور جفتک پران و آن قحبه گیس طلایی سنباده خورده کنارش کیست و از کجا آمده اند. رفتند پرس و جو کردند و با طوماری باز آمدند. گفتند نامش لئونیداس است و از کودکی در بیابان کون گرگ می گذاشته. حالا سر تنگه ترموپیل کمین سپاه پارسیان ایستاده است.
فرمودیم خوب شد گفتید پیل. چند پیل با خود بیاورید در آتن کباب فیله خودمان را می خوریم. بار و بندیلتان را ببندید چند سربازهم بیاورید. کس نخارد پشت من ... . نشد کسی چز این لشکر چند ملیونی برای ما سفره ای پهن کنذ دلمان خوش باشد ایزد آسیای صغیریم.
تشریف ایزدی خود را به تنگه ترموپیل بردیم. سر راه چند کشتی فرستادند، میل به مذاکره نداشتیم، غرقشان کردیم. بعد در تنگه وامانده هم هزار یونانی و اسپارتی را کشتیم. به آتن رسیدیم. بساط کباب به راه انداختیم. گفتند قبله عالم به سلامت، پیلها نمی پزند. فرمودیم آن چیست بالای کوه گفتند قصر آکروپلیس. گفتیم بسوزانید بلکم این پیله کباب مغز-پخ شود که دلمان ضعف رفت از گشنگی. کبابمان را خوردیم و بازگشتیم.
چندی بعد گفتند زاک اشنایدر و پرانک میلر از تلخکان مغرب زمین آمده اند سفر ایزدی شما را هجو کرده اند، اذن شرفیابی می خواهند. گفتیم بعد از خواب قیلوله.
باز شال و کلاهمان کردند بردند به اتاق تاریک و ذل زدیم به صفحه سفید.
شروع ماجرا در شرینی خواب و تلخی بیداری بودیم، درست ذهن ایزدیمان نفهمید که چطور شد. چشم که باز کردیم دیدیم باز همان سینه بلورها با یک سیخ و در قابلمه افتاده اند به جان چند تا سیاه سوخته مادر مرده. عین گوشت قربانی می کشتند و کوت می کردند.
گفتیم این تلخکان تا به حال به همسرانشان در شغل منزل کمک نکرده اند که نمی دانند گوشت ذبیح بی جان راهم نمی توان اینطور کند و انداخت یک ور؟ چندشمان شد. گفتند خورشید جهان به سلامت، اینان مردان شمایند که یونانیان و اسپارت چون علف هرز درو می کنند.
فرمودیم غلط کردند پستان عریان سرباز ما را با نور انداخته اند روی پرده.
الساعه اطاعت کردند. به فرمان ما دو به دو شورت ها عوض کردند! اسپارت ها، پارسی شدند، پارسی ها اسپارتی. گفتند خدایگان به سلامت تصویر درستی از نبرد به پرده نمی ماند.
گفتیم به درک. شومبول و پستان سرباز سپاه ایزد مکان را غریبه نبیند کافی ایست.
قدری دیگر از پرده خوانی را دیدیم، رسید به تصویر ما. بد براشفتیم.
گفتیم پدر سوخته ها، سیخ و ثقال لباس رقاصی مادر قحبه اتان را آورده اید به بدن پدر بزک کرده کچلتان میخ کرده اید تا جای ما خیمه شب بازی کند. گفتند غلط کرده اند رحم کنید. مزاح کرده اند. گفتیم بدهید همان تک شاخ رینوسوراس (شاخ به سر دماغ بر وزن گل به سر عروس) توی پرده خوانی خودشان را سی صد بار به نه بدترشان فروکنند تا معنی مزاح بفهمند. تتوی ابروی خواهر پسسان بریده اشان را برای ما مجسما کرده اند؟
گفتند شفقت بفرمایید. اینها کودکی آشفته ای داشته اند. پدر مرحومشان پدوپیل بوده و به شرم-توشه اشان دست درازی می کرده مدام. دکتر پیل و پروید گفته اند از آن بابت دچار عقده خودکم-کون بینی شده اند و مدام به بزرگان خرد و ادب می پرند.
گفتیم ساحت همایونی ما به درک همایونی. گفته اند سی صد سرباز اسپارتی. ما به انگشت مبارک خودمان سی صد مرده به زمین شماردیم، هنوز دو چندان سرباز تب و تسپیان و اسپارت کون برهنه ایستاده بودند و هنوز شمشیر می زدند. اعتماد نکردیم. این هرودوت نمک به حرام را فرستایدم، شمرد گفت بیش از هزار.
مگر چهار عمل اصلی نمی دانید شما دو کره خر؟
جواب آمد خور و خواب و خشم و شهوت؟
از فرط غیظ هزار سال زودتر از بعثت صلواتی فرستادیم تا آرام شویم. هردوت حرام لقمه لب پله نشسته بود پف پیل می لنباند، نیش خند می زد و تقریر می کرد. چشم غره ای رفتیم که خودش را خیس کرد. نهیب زدیم حرام لقمه، از پف پیل گرفته تا غاروره پشه از مملکت پارسی می خوری و به پرده خوانی پفیوزان نیش خند می زنی. رو کردیم به جلاد که گردنش فی المجلس بزنند، بوی شاش یونانی به مشاممان آمد. فهمیدیم خودش را خیس کرده. از نجس شدن شمشیر سربازمان حذر کردیم.
کمی آرام که شدیم پرسیدم تخم حرامها آن ضعیفه که سخنرانی حقوق بشر و آزادی زنان کرد کجا پنهانش کردید؟ همه آتن از سر به ته گشتیم نبود. امر کردیم ملکه را بیاورند. کلفت بچه ای را آورند سینه ریز و کون گنده. عین بقیه زنان یونانی. الکن! عین بقیه زنان یونانی. سیصد رحمت به مجری های آی-آر-آی-بی! گفتند دخترک قرارداد داشته برای آکتوری در کار بعدی به ینگه دنیا رفته.
پوف همایونی کردیم. فرمودیم پرده تلخکان را زیر بغلشان بگذارند. کونشان بگذارند تا عقده کم-کون-بینی اشان حل شود، ردشان کنند به دهاتشان.

یکشنبه، فروردین ۵

حول حالشان الی احسن الحال

قسم به ترک های لب آنجلینا جولی که اگه احمدی نژاد به ذوق هواپیما سواری و کش رفتن کارد-چنگال پلاستیکی از کلفتهای هوایی، لیف و قطیفه اش رو به قصد شورای امنیت نبسته، دید زدن چاک پسسون خبرنگارای سی-ان-ان روهوس کرده. وگرنه ایشون حرف نگفته و تپه نریده تو مجامع بین المللی نذاشتن. تا اونجا که دعای فرج آقا که از اون دعا محکمتر نباشه هم تو جمع هفتاد و دو ملت خونده و جمعی از مترجم های یو -ان هنوز درگیر ترجمه اش هستن. گفتن بیا غصه ویزا رو هم نخور. پیشا پیش فتق بندهاشون رو بستن و عینک آفتابی هاشون رو هم زدن که با حضور سبز آقا در جلسه کذا نه از زور خنده غر بشن نه از زور نور فشانی کور. والا چرا ویزای من رو تسریع نمی کنن؟ من که غرغر می کنم براشون (پیشو هم نشدیم که طره هاتمون اسم داشته باشه بگیم من که میو میو می کنم برات).
قسمت می دم که حال محمود خله و شورای امنیت و ترک های لب همه رو یه هوا بهتر کن!

قسم به چیز سنگی آقام کوروش کبیر که حقوق بشر از اون قدیمی تر نباشه، "در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما". وگرنه از دست من اگه برای حقوق بشر و زن و میمونا و زندانی های سیاسی و جنگ ایران و یونان یا امریکا کاری بر بیاد، چیزی نیست جز نوشتن چند تا متن الکن که دوستان و نزدیکان توی نظردونش شلوار هم رو بکنن و پهن کنن روی بند که خشک بشه.
قسمت می دم که دست به قلم میمون بی مغز رو سلیس کن!
قسم به نون و نمکی که باهم نخوردیم، فیلم و عکس و کتاب باد هواست. حالا تو نگو یه فیلم دیدی سیصد تا اسپارتان کون نشور کون یه ملیون سپاه خشایارشا گذاشتن، بگو به چشم خودت دیدی یه گله چماقدار عورت-کلفت ریختن و دانشجوها رو از پنچره پرت کردن تو پیاده رو برای هواخوری. حالا چماقدارنه گلوله نمک، اصلا یه ده نمک. اگه فیلم ساخت و اسپارت های کون نشورش براش سوت و کف زدن، نباید بمب سرگینی و کمپوت هزار جزیره راه انداخت؟ نه! الهی ... ما که فرزندان ایرانیم، گلهای خندانیم. ما شاهد تولد یه خشتکباف ولدالزنای جدید می شیم.
قسمت می دم نگذاری چماقدار ولدالزنا غیر از چماق چیز دیگه ای به دست بگیره!

قسم به سر بچه بی بابای آنا نیکول اسمیت که قحبه بد ادا از اون معروفتر به کره خاکی نباشه، غیرت به جاش باید بجنبه. والا وقتی فیلم کون دریدن زهرا عورت-پرس رو هفتاد و دوملیون ایرانی مهاجر و معامد و معاند و مقیم دیدن و حظش رو برده نبرده به دیگران پاسش دادن، انکار و افشا و امضا و انشا و اقرار و فرار فایده نداره. حتی شعر و سایت و موسیقی و کلیپ و زلف و پشم به باد دان هم کاری از پیش نمی بره. عین اسم خلیج فارس. عین فیلم سی صد. عین حقوق زنا و بچه ها و میمونا. عین انتخاب رئیس جمهوری. عین وضع ترافیک تهران. عین اون فیلمی که سیا سوخته حشری بی-بی-سی از تهران ساخته. عین افشا کردن عادات مجامعت و مقاربت و خروس دوانی ممد-حرا. عین 16 ساله های هسته ساز. عین همه چی مون که به همه چی باید بیاد.
قسمت می دم به همه ما دوراندیشی هدیه کنی!

قسم به سیب سبز و بستنی قهوه که خوراکی از اون لذیذتر نباشه، "خاک دشتت بهتر از زر است". والابرای یه مشت خاک وطن و نوستالژی زنانه و حافظ و عبید عزیز و پاسارگاد غرق شده و دلتنگی خودنمایانه و توالت ایرانی و نون بربری و توت فرنگی هایی که هر کدوم یه پارچ آب شیرین دارن، اگه پابندت نمی شدم، حتما بخاطر پارسی که از اون زبون شیرین تر نباشه تا ابد به پات می موندم. قسمت می دم که دوباره پارسیان رو به سرزمین پارس خوشبخت کن!

پنجشنبه، اسفند ۱۷

لباسی از آتش

... مده آ لباسی از آتش دوخت، برازنده تن خیانتکاران...
مسخ-اوید

بدرود ای رویای شیرین شب پر ستاره
که چشم به دنیای روز می گشایم
بی لحظه ای گریز می اندیشم
چه حیف، چه حیف از رویا به کابوس گریختم
چشم به دنیای روز می گشایم و لباس درد به تن می کنم
لباسی از آتش
و چه برازنده است این لباس به تن ما
که اندیشیدن و دیدن بس خیانت است دردنیای کوران

چهارشنبه، اسفند ۹

بابل

و همه مردمان زمین (نوادگان نوح) جملگی به یک زبان سخن می راندند. پس همپرسگی کردند، بنای ساخت شهری، برجی را نهادند، که تا بارگاه او، تا بهشت او بگسترد. تا مردمان، به بهشت راه یابند باز. و او، یهوه، به شهر نظر کرد، آمیختن بد با خوب، سیاه و سفید، زرد و سرخ را نپسندید. پس زبان مردمان بر مردمان گنگ ساخت. پس شهری ساخته نشد. پس کس با کس سخن نگفت. پس برجی ساخته نشد. پس مردمان به پهنای زمین پراکنده شدند.

کتاب پیدایش-عهد عتیق


دنیا با اون زمانی که یه شاه و ملکه اش پشت پنجره قصرشون بای بای می کردن و مردم براشون گلو پاره می کردن یه کم فرق کرده. اون زمان ما با شیرهایی که با شاش قلمروشون رو تعیین می کردن یکی دو ملیون سال-نسل داروینی بیشتر فاصله نداشتیم. برای مرزهایی که با شاش یا یه خط قرمز توی نقشه یا دیوار چین مشخص می شن می شه شکم درید. می شه با گلوی دریده افتاد روی زمین و خر خر کرد و تا مردن خون چکوند. برای اکانت اورکات چی؟ می شه آدم کشت؟ برای شعر حافظ چی؟ برای سمفونی پنج بتهوفن چی؟ کسایی که از شکسپیر خوششون می آد و نمی آد با هم یه مرز نمی سازن؟
من نمی گم اونایی که از اورکات و یاهو و اینطور مزخرفات پول در می آرن از سیاستمدارای عورت-مغز خوش نیت تر هستن. اما یه فرقی دارند. فرق اینجاست که فهمیدن در نهایت قلمروهای انسانی خاک سیاه و مرز قرمز نیست. اونها یه جوری فهمیدن که دنیای آخرش چطوری مرز بندی می شه و سعی کردن از بصیرت و آینده بینی شون حداقل سود مادی ببرند. عقب افتاده هایی مثل بوش و احمدی نژاد و کوندلیزا رایس و دیک چینی و لاریجانی و بن لادن دست به آلت های نرینه نکره شون، از خط و مرز کشی دنیا دل نمی کنن. با آشوب و جنگ می خوان به اضطرابشون نسبت به تغییرات جدید غلبه کنن.
ولی تفسیر واقعیت دنیا به شدت تحت تاثیر تراژدی نقطه نظرهاست. مغز آدم دوپا خلاق تر از اونه که در توافق کامل با یه روح واحد به اسم بشریت قرار بگیره. اختلاف ها اجتناب ناپذیره. غلط و درستی وجود نداره. این که ما کدوم رو می پسندیم، به مزاج نرم و نازک یا گرگدنی مون بستگی داره. می تونیم با پتک یا گلوله یا بمب اتم مغز هم نوع مخالفمون را آش و لاش کنیم و در حالیکه روده های رفیق عزیزمون روی پاهامون ریخته عربده بکشیم: حقوق بشر ... یا ... کنار موکت قرمز اسکار وایستیم و رنگ سجاف خشتک نیکل کیدمن و لمبرهای دنبه ای جنیفر هادسن رو تحسین کنیم. یکی اسمش می شه غیور وطن پرست و اون یکی بی غیرت وطن فروش. یا به عبارتی یکی متمدن و اون یکی تروریست. در آخر امید به زندگی همه خلق خدا در بی نهایت به صفر می رسه. فقط علت تلفات متفاوت می شه. می شه توی جنبش دانشجویی دانشگاه جوری از پنجره بیرون پرتت کنن که از سنگ فرش خیابون نشه حتی با کاردک جدات کرد. می شه از بمب های انتحاری توی یه زیارتگاه بمیری. می شه توی جنگ با ناوهای هواپیما بر آمریکایی از ترس تو ادرارت غرق بشی و بمیری. می شه تو صندوق خونه منزلت بشینی و منتظر سربازهای آمریکایی بشی تا اول بهت تجاوز کنن بعد بکشنت. می شه هم به سیاست های ناز احمدی نژاد اعتراض کنی و با جراثقال از گردن باهات یو یو بازی کنن.
انشای روشن فکری بنویسی توی وبلاگ بذاری. یا کانال تلویزیونی روشنگری سیاسی بزنی و اسمش رو بذاری آریا فرج. در هر حال در بهترین شرایط دگر فهمانی، حداکثر به اندازه برد موثر یه نارنجک دستی می تونی حرفت رو به اطرافیانت بفهمونی. تازه اگه از بین همه این کارها به سختی وجدانت رو راضی کنی که یکی بهتر از بقیه اس و بهش عمل کنی سئوالهای آزار دهنده دست از سرت بر نمی داره. عین چهار جوابی های کنکور که برای جوابش باید هوش و گرامر فارسی و وجدان بیدار و ضمیر ناخودآگاه و آب میان بافتی و ذهن خسته ات رو بکار بگیری تا نکات انحرافی اش به اشتباه نندازدت :
آمریکا ناوش رو خزونده از اون ور دنیا آورده که به ممکلتت، به خواهرت، به مادرت، به ناموست تجاوز کنه و تو می خوای ساکت بشینی؟ می شه این جمله رو یه طور دیگه هم پرسید: آیا تمایل دارید برای کیک زرد و واکسن ایدز و هاله نور احمدی نژاد اول سوراخ مقعدتون را با کارد سنگری تا پس گردنتون گسترش بدهند و بعد بمب دست ساز به لای پایتان ببندند و به هفتاد و سه تکه منفجرتان کنند؟ تراژدی نقطه نظرها ... ببخشید استاد ممکنه امتحان رو تستی بگیرید؟
ولی من سئوالی رو بی جواب نمی ذارم. همه رو هم تشریحی جواب می دم. فقط قبلش به من بگین کسی که جوابا رو می خونه به چه زبونی حرف می زنه.
من دوست دارم بی وطن باشم ولی یه سری هم زبون داشته باشم. نمی گم حاضرم براشون بمیرم. می گم حاضرم با تک تک هم زبونام حرف بزنم، زندگی کنم. برج بسازیم تا خود بهشت. با هم می شینیم و تک تک سئوالها رو جواب می دیم، فقط وفقط اگه ما هم زبونا بتونیم همدیگه رو پیدا کنیم.

شنبه، بهمن ۲۸

شورش بی دلیل عورت پریشان به روایت هجونامه ملی

دو تا ساواکی سیبلیوی پدر سوخته هنوز کامل از درز در توی اتاق نسریده بودن که مستشار چش آبی جختی رسید و با لهجه گل و گشاد آمریکایی اش گفت:
براتون متاسفم آقای اعلیحضرب ... مردهای شما همین الان ننه شون سپوخیده اس.
شاه یه باد کوچولو از ترس ازش در رفت و از سوراخ کلید دید:
ساواکی سیبیلوی اولی به دومی نگاه کرد. دومی به اولی. اولی گفت: دستها بالا خرابکار. حاج آقا طمانینه سرش رو از روی دستگاه چاپ بلند کرد. یه نگاه به اولی کرد. طفلک ذوب شد. دومی پی پی کرد تو شلوارش. هنوز دومی فرصت نکرده بود که طهارت درست و حسابی بگیره که با سرعت خارج العاده ای حاج آقا با یه دست سه هزار نسخه اعلامیه آقا رو با یه دست برداشت و اون یکی دستش رو عین پلیکان شل برد بالا و پرید هوا همونطوری که توی هوا معلق وایستاده بود یه لگد گذاشت زیر چونه دومی. تا اولی بخواد از حالت ذوب بیرون بیاد از پنجره پرید بیرون و ته یه کوچه بن بست در آبی آهنی یه خونه با نمای آجری رو زد و یه دختر لپ گلگلی، چادر قرمزی هنوز در رو باز نکرده بود که حاج آقا خودشو و اعلامیه هاش رو توی خونه و دل و خود خانوم تپوند.

قُم-تریکس
قسمت اول: همراهان عورتپریش
همون روزی که ریختن و حاج آقا رو از روی منبر پیاده اش کردن و بردن ساواک، کامبیز از فرط بی خیالی و مقعدفراخی گوشه مسجد مست و لایعقل افتاده بود. حاج آقا به وقت دستگیری فریاد زد:
حق مسلمم توی دهن مادرتون، ساواکی های مفعول مادر به خلاف!
این فریاد حاج آقا بود یا یه جور جهش ژنتیکی خود به خود، معلوم نیست ولی کامبیز-غفلت از خواب پرید. موهای ژل زده دمب اسبی اش کوتاه و چرب شد. روی صورتش پشم سیاه زبر سبز شد. ابروهاش پرپشت شد و به هم گره خورد. روی پیشونیش جای کبره مهر زد بیرون. پیرهن جیوردانوی ابریشمش از شلوارش بیرون زد، چروک شد و به تترون سفید با یه داغ عرق زرد زیر بغل تبدیل شد. منطقش به فنا رفت و کلاً نای خندیدن را تا آخر عمر از دست داد. حاج آقا نگاهی به او انداخت و گفت: تبارک الله ...دختر لپ گلگلی، چادر-قرمزی که البته به اقتضای زیبایی-ناشناسی تصویری مشکی سرش کرده بود، با یه آه عاشقانه-فارشی خودش رو نزدیک کامبیز-غفلت که حالا همه محمد قاسم صداش می زدن، رسوند و با یه نگاه ذوب کننده خداپسندانه گفت: فهو واحدهٌ.
حاج آقا مرد مقاومی بود. هرچی دو تا ساواکی پدر سوخته به کف پاش کابل زدن وشیشه نوشابه به نه بدترش فرو کردن نگفت که نگفت اعلامیه های آقا رو کجا فرو کرده. باز شانس آوردیم که اون موقع نوشابه خانواده اختراع نشده بود والا معلوم نبود حال و روز امروزمون چی بود. خلاصه اش رو بگم که نه تنها حاج آقا در برابر هیچ کدوم از این شکنجه ها تسلیم نشد، بلکم یه جورایی تبدیل به تفریحش شده بود تا جایی که هر شب بعد ازچند جعبه پپسی و کانادا و کوکاکولا تازه شب توی سلول با نشستنگاه دریده دست ارضاء به سر هم سلولی های کودک نوازش می کشید و به حجت محکم هدایتشان می کرد.
اعلیحضرت هم هر شب انگشت شستشون رو می مکیدن و به فساد و فحشاء و خودارضایی مرضی مشغول بودن و از مشت محکمی که همون افتتاحیه داستان تو دهنشون خورده بود سرطان خون گرفتن و اینجای داستان بالاخره نتونستن بوی بادروده حاج آقا که از هواکش های ساواک پمپ می شد تو قصرشون تحمل کنن. پس با گریه و زاری از ایران گرخیدن.
در این وضع دختر لپ قرمزی چادر گلی که بیکار نبود. هر شب اعلامیه از لای لنگش در می آورد و پخش می کرد. مردم هم می گرفتن و می خوندن و روشن می شدن. اگه هم روشن نمی شدن حالش رو می بردن. یه روز که دختره لپ قرمزی چادر زری داشت با اسپری رنگ روی دیوار می نوشت لعنت به پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد، چشمش خورد به دوتا ساواکی سیبیلوی پدر سوخته و شاپور بختیار و مستشار آمریکایی و یه عالمه طاغوت و سفیر انگلیس. همگی باهم افتادن دنبالش و توی خیابون حالا دختر بدو اینها بدو! دویدن و دویدن تا اینکه توی کوچه باریک بن بست گیرش آوردن و قبل از اینکه بخواد زنگ یه خونه رو بزنه همگی دورش جمع شدن و بدون اینکه بهش دست بزنن همگی باهم بدترین فحشی که بلند بودن فریاد زدن: کثافت. سفیر انگلیس خودش آلت شکنجه رو گرفت و بدون اینکه دختره چشم بلبلی پیرهن شلی رو لمس کنه حسابی شکنجه کرد تا حدی که یه چکه خون از کنار دماغش شرتی ریخت پایین. دختره هم آخ نگفت فقط زیر لب می گفت: خوشگلا باید برقصن. مستشار آمریکایی که تحت قانون کاپیتلاسیون به خاگینه چپش هم نبود، از عصبانیت اسلحه اش رو در آورد و همه کسایی که اونجا بودن از یه طرف کشت. این آمریکایی ها عورتپریشن دیگه. ولی وقتی اومد دختر شورت گلگلی دماغ عملی رو بکشه یه دفعه کامبیز از بالای دیوار با یه معلق و سه وارو پرید روش. مستشار که آخر هنر های رزمی غربی بود، یه مشت تو آبگاه کامبیز گذاشت و گفت: دیگه وقت مرگته آقای کامبیز کوچولو. کامبیز هم قرمز شد، زور زد و گفت: اسم من آقای کامبیز نیست. من ممد قاسمم! بعد هفت ضربه متوالی و دقیق به آلت و قلب وکراوات خال خال مستشار امریکایی زد و به درک واصلش کرد. بقیه ساواکی ها و مستشارا و طاغوتها و سفیرها رو هم دوباره کشت. بالای سر دختر مو فرفری کون قلقلی اومد و گفت: صدیقه خانوم شما نمیرید ... من شما رو دوست دارم. دختر پشم صورتی چشم عینکی از مردن منصرف شد ولی گفت به عنوان شیر بها باید حاج آقا که عشق قدیمی و افلاطونی و حجت محکمی منه برام پیدا کنی.
ممد قاسم حالا دیگه یه مبارز متعهد و پاکدامن و کثیر الزنای ولد الحرام بود گفت باشه. بعدش بدون اینکه به هم نزدیک بشن یه کم به هم عشق و دوستت دارم و اینجور حرفهای حشری-اسلامی زدن و رفتن پیش سید. سید دیگه تعریف کردن نداره معلومه که چه شکل گهی داشت. ممد قاسم به سید گفت: من اسلحه می خوام، یه عالمه اسلحه. بعد هم جانب خدا سه راهرو از کجا تا کجا اسلحه پاشیده شد جلوشون. سید اونها رو یه هلی کوپتر بی-تو و یه عالمه تفنگ لیزری و گوز ضد اعصاب قم و اعلامیه آقا مجهز کرد و فرستادشون که حمله کنن به ساواک.
***
نوار بهداشتی عورت-بال. تمیز، نرم، آبکش.... نوار بهداشتی عورت-بال در سه مدل با اهرم فرود اضطراری. با آرم آلت نشان استاندارد. نوار بهداشتی عورت-بال را از رئیس سازمان صدا و سیما بخواهید.
***
حاج آقا هنوز روی صندلی بود که ممدقاسم با هلیکوپتر زد شیشه ساواک رو شکست. تیر اندازی می کرد و شرت شرت پوکه و اعلامیه و پشکل از زیرش می ریخت روی زمین. حاج آقا هم صیحه ای کشید و زنجیر دستش رو پاره کرد و گفت: خواهر حجابت رو درست کن تا من بپرم توی هلیکوپتر. حاج آقا و ممد قاسم جفتی یه جست زدن تو هوای و یه بوس سه تایی توی هوا از هم کردن و جفتی فرود آومدن وسط قبرسسون و یه فاتحه خوندن.
ایران ایران رگبار مسلسلهای و ای مجاهد شهید مطهر و خمینی ای امام پخش شد و حاج آقا و ممد قاسم و دختره لپ گلی چادر قرمزی غمگین کنار یه قبر وایستادن و با هم به آمیزش زبانی پرداختن:
- قلب آدم وقتی یه جا راحت می شه که پرنده سفید عشق توش لونه کنه
- عشقی که توی قلب لونه نکنه حتماً یه جایی گشاد تر از قلب پرنده لازم داره
- تو به من عشق کردن رو یاد دادی اما عشق این چیزا که نمی فهمیه
-عشق هرگز بی عشق جایی نمی ره مگه اینکه آرزو قبلاً اونجا عشق کرده باشه
- تو ...من ... شما ... عشق ... دوستت دارم ...
-هرگز... همیشه... زندگی ... استقلال... آزادی .... مرگ ... مرگ بر ... آمریکا ... شوروی...انگلیس ... منافقین ... صدام ... اسرائیل ...

توی این هیری ویری از منم می پرسیدن چه احساسی داری ... می گفتم هیچی!

و اما ...
حاج آقا اول خدمتگذار مردم شد و ننه مردم رو ایزوگام کرد. بعد خدمتگزار مردم شد و زد توی دهن امریکا و شوروی و اسرائیل و جمهوری تازه استقلال یافته باربادوس و برادر صدام و دیگران. بعد رفت دانشگاه سیکل گرفت ریشه سواد رو خشکوند. بعد سپور شد. بعد دکترای افتخاری گرفت. بعد رئیس جمهور شد. بعد بعد هکر شد. بعد صادرات و واردات پسته راه انداخت. بعد مدافع حقوق بشر شد. بعد مدافع حقوق حیوانات شد. بعد استاد دانشگاه شد. بعد رئیس مصلحت نظام شد. بعد چماقدار شد تو سر دانشجوها کوبید. بعد فیلمساز شد. بعد اصلاح طلب شد. بعد فیلم اجتماعی ساخت. بعد گفت خواهر حجابت رو رعایت کن. بعد حق مسلمش رو مالید در همه. بعد سلولهای بنیادی و داروی ایدز اختراع کرد. بعد بعد روضه خوند و همه روگریوند. بعد سرطان معده گرفت. بعد رفت افغانستان ضد انقلاب شد. بعد شفا پیدا کرد. بعد پیغمبر شد. الان هم داره ... خدا می دونه الان تو چه فکریه.

زنیکه عورتگشاد اعلامیه نما شعار داد. بعد وکیل مجلس شد. کمپوت هزار امضا راه انداخت. مربای آلو و سرکه انداخت. روی هر تپه ای بدون دست رید. لباس ملی طراحی کرد. صیغه شد. کلاس گلدوزی و پتینه سازی سفال رفت. هرگز پنیر کسی رو بر نداشت و قورباغه اش رو قورت داد. سالاد یونانی با سس سزار درست کرد. بچه پس انداخت. رمان نوشت. طلاق گرفت. سردرد شدید گرفت. جایزه نوبل برد. مصاحبه کرد. حضانت بچه اش رو گرفت. کتاب رمالی آنتونی رابینز خوند. حقوق زنان سریال هزار راه نرفته ساخت. سردردش با هومیوپاتی درمان شد. ولی هرگز به عشقش خیانت نکرد.

ممد قاسم اولین چمدون پولی که دید دزدید. هنوز هم هر پولی که ببینه می دزده.

ساواکی ها هم که مردن.
آمریکا مشت محکم خورد.
اعلیحضرت هم ... راستی اعلیحضرت چی شدن؟

چهارشنبه، دی ۲۷

لطفاً آخرین نفر چراغها را خاموش کند

مثل پنج زاری عرق کرده کف دست منِ پنج ساله که هیج جوری نمی خواست خرج پف نمکی بشه،
پف نمکی که هیچ جای دنیا به این خوشمزگی پیدا نمی شه،
خوشمزه ای که اون قدیما خیلی بیشتر می چسبید،
قدیمایی که پفک ها رو از نفت درست می کردن،
نفتی که با چرخ دستی و پیت حلبی می آوردن دم درخونه ها،
همون نفتی که می گفتن بخاطرش جنگ راه انداختن،
جنگی که از ترسش توی زیر زمین همدیگه رو بغل کردیم و لرزیدیم و منتظر رسیدن موشکاش شدیم،
موشکایی که خدا رو دعا کردیم که تو سر یکی دیگه بخوره،
یکی دیگه ای که دوستمون بود و از رفتنش غصه مون گرفت،
غصه ای که ما هم مجبوریم به دیگران تحمیل کنیم،
تحمیل یعنی اینقدر از اینجا دورت کنن که نتونی سمبوسه های کثیف میدون انقلاب رو بخوری،
ولی کثیف یعنی آدمای زبون نافهمی که دل تو دلت نیست فردا توی تلویزیون یا سازمان ملل یا لای لنگ زنشون چه مزخرفی دوباره اعلام می کنن،
مزخرفایی که باعث شده از راه رفتن تو خیابون تا شستن خودت بعد از پوپ کردن مسخره به نظر بیاد،
مسخره مثل احساسی که موقع بسته بندی کردن اسباب خونه ات داری،
اسبابی که فقط اجازه می دن بیست کیلوش رو سوار هواپیما کنی و ببری،
هواپیمایی که هرچی که نتونه ببره توی زیر زمین سرد و نمور انبار می شه،
زیر زمینی که سر تاقچه اش یه پنج زاری شیر و خورشید پیدا می کنی،
پنج زاری که نمی شه حتی باهاش یه پفک نمکی خرید،
مثل من،
که پنج زار هم برام ارزش قایل نیستن،
مثل پنج زاری عرق کرده ای که هیچ جور دلش نمی خواد از زیر زمینش جدا بشه و با من سی ساله بیاد،
زیر زمینی که تک تک همه ترکش می کنن و آخرین نفر نباید فراموش کنه که چراغها رو خاموش کنه!

پنجشنبه، دی ۱۴

بچه ها صدام رو نزنینش

... او نمی توانست خدایی را پرستش کند که کاملاً به وجودش بی اعتقاد بود.
بچه های نیمه شب - سلمان رشدی

همون لحظه که مهربونانه شپشهای ریش و سرش رو جوریدن من فهمیدم کاری می کنن که حسرت انتقام را به دلمون بذارن. همون لحظه گفتم، توی دلم، ولش کنین بره. خوب بجورینش، د.د.ت و پیف پافش بزنین و ولش کنین بره. مگه اون چقدر ازخدا نیامرز معروفترین آدم ایران گناهکارتره؟ (منظورم گوگوش نیست، اون دومین آدم معروفه ایرانه. تازه زنده هم هست. تازه صلح طلب هم هست تازه اسب سفیدش هم بر عکس خدای تبارک و تعالی اون یکی که همیشه عصبانیه، خیلی مهربونه.)
یعنی چیکار اگه می کردن دلمون خنک می شد. اگه از چال اعدام پیاده اش می کردن، دوباره فحش خوارمادر بهش می دادن، دوباره دستمال گردن مشکی می بستن براش، دوباره دارش می زدن ... همینطوری تا صد بار؟
خنک می شد؟
اگه تف هم بهش می کردن چی؟
یا ناخوناش هم می کشیدن.
اگه روش جیش و پوپ هم می کردن.
یا اگه وادارش می کردن که به مادر خودش هم تجاوز کنه.
یا اگه به قول دوپونت و دپونت از اون هم بالاتر، یه کلون از خودش درست می کردن، بعد کلون رو تغییر جنسیت می دادن که زن بشه، بعد مجبورش می کردن که به کلون خودش از مقعد تجاوز کنه تا بمیره. بعد هم به جرم زنای با محارم دستمال گردن مشکی به گردنش می بستن، بعد فحشش می دادن، بعد تفش می کردن، بعد ناخوناش رو می کشیدن، بعد روش جیش و پوپ می کردن، بعد شپشای که ازش جوریده بودن دوباره تو سرش آزاد می کردن، بعد سنگسارش می کردن، بعد دوباره از چال سنگسار پیاده اش می کردن ... دوباره سرش رو می جوریدن و ...
دلمون خنک می شد؟
زخم بوق قرمزحمله هوایی و لکه صدای قیقاج مجری روایت فتح و شیپور دیرام رام عملیات موفقیت آمیز رو می شه اینجوری از قلب و روحمون پاک کنیم؟ اگه می شه، داغ عزیزامون رو چطور؟
می گن انتقام ظرف غذایی که در بهترین حالت سرد سرو می شه. استثنائاً این بار یه کنده نیم سوزه که بد جوری داغ داغ سرومون کردن. فیلم هم گرفتن، بعدش دی-ان-آ ش هم ضمیمه کردن. مثلاً مطمئن باشیم اینها حتماً صدام حسین رو کشتن نه صدام حسن، یا حسن نصرالله یا نصرالله رادش یا حسن شماعی زاده. حالا مثلاً اگه یهویی اعلام می کردن که اونی که مقصر همه این بی ناموسی ها بوده صدام نبوده و نصرالله رادش بوده. تازه خواهر بهروز اینای نرگس هم اون گاهیده بوده. حالا هم به حول و قوه الهی از تو یه سوراخ سی متری استخراجش کردیم و جوریدیمش و محاکمه اش کردیم و کشتیمش. ما می تونستیم غیراز این نگاه پیشی اندر سپوری که الان داریم کار دیگه ای بکنیم؟

ولش می کردین بره ... .
با یه جمله اخباری تر و تمیز تنهامون می ذاشتین: " تنها جنایتکار جنگ ایران و عراق فرار کرد اما موفق شدند با رشادت شپشهای ریش و سرش را به هلاکت برسانند".
حالا عین پیر زن نیم گاهیده نشستیم و هاژ و واژ جشن تولد دار زدنش رو دیدیم و حوصله مون سر رفت.عین دیدن سریال نرگس، یا بخاری برقی آرش یا فیلم پورنوی نرگس. یا جوریدن شپشهای سرش. یا تبلیغ یه رب گوجه یا اسرائیلی که باید محو بشه یا خدای تبارک و تعالی یا دشمن های مغرض نادان یا گیتار حسن یا اسب سفید مهربونی یا ...
حتی اگه قیامتی هم به پا می شه و اونجا همه مقصرها رو شپش نجوریده، دار می زنن و ناخون می شکنن و روشون می شاشن و سیخ داغ و قیر و اژدها و چماق و حوری پاستیلی دو متری و اینطور چیزا بهشون فرو می کنن، و خلاصه چشم کور فرشته عدالت رو از کاسه در می آرن و همه به حقشون کامل می رسن، برای جلوگیری از بد آموزی هم که شده نباید همه چیز اون جنگ کوفتی اینطوری رو به راه می شد. نه برای خود خدا، نه برای عدالتش خوب بود! ولی چه می شه کرد، این بار دست خدا از آستین شیطان بزرگ زد بیرون.

سه‌شنبه، دی ۵

پنج اعتراف معتدل یلدا

سخت ترین پستم بود این. پیدا کردن پنج چیز خواندنی درباره خودم (5). زیرا که از دوست داشتنی ها و خوردنی ها همانهایی را دوست دارم و می خورم که کرور کرور آدم شهر دوست دارند. نه پاته چگر غاز با شراب قرمز لذیذترینمه که به بهانه باکلاسی خرجش کنم، نه گیاهخوار-تخم مرغخوار- شیرخوار فخر فروشم که مجبور شوید پستانهای شیرده و دیفن باخیای والده بچه ها را زیر تخت پنهان کنید. قرمه سبزی و برنجی که معدل مردم می خورند غذای لذیذم ست که چندان گفتنی نیست(1).
از عادات کژمژ جفت گیری باب داستانهای وبلاگی، نه به تعدد معشوقین، نه به صغر و کبر سن حریف، نه به زمان و مکان و صورت نا معقول ارادت خاص دارم. با همسرِ هم سرم گاهی به طاق، گاهی به پشت، گاهی به شب گاهی به روز ... (2).
گوش و چشمم طویله ی چهل تکه ی هنرهای هفت گانه اس، از خالطور به بالا. هم به کمر شکیرا به وقت لرزش میل و محبت می ورزم، هم به ناز نفس پاواروتی به وقت چه چه. به تعادل (3).
تو خود بخوان حدیث مفصل ...
پس اگرصورتم را که بغایت صورتی است متوسط، هرگز ندیده ای، بار دیگر در استادیوم و بقالی و مترو و بانک که مردی با صورت متوسط دیدی، پایم را لگد نکن که از لگد شدن کفش ریباک سفیدم بسیار بیزارم(4)!

جمعه، آذر ۲۴

تمرین در فرم

مرا بخاطر بیاور!
ولی سرنوشت شومم را فراموش کن!
مویه دایدو به هنگام بریدن پستانش- از اپرای دایدو و آنیاس- هنری پرسل


مزرعه باقالی-صلات ظهر
روستایی نخراشیده با بیل.
موسیقی: سنفنی پاستورال لودویک ون بتهوون
روستایی: با تشکر و خسته نباشید از مسئولین محترم سیما و صدا، اینجانب محمد قاسم سیدعلی ثمن ازشهرستان سنجان کَرِ رود از توابع ارسنجان بخش زرقان بدینوسیله از طرف تمامی ملت پرورنده شهید و باقالی این شهرستان در انتخابات باقالی سبز فردا با حضورمحکممون مون مشت گسترده ای در صحنه به خبرگان شهر که نیم دور روی شواری رهبری افتادن در راستای اعمال اراده مجلس دشمنان اسلام تعیین تکلیف نظام اعتلای مقدس باشکوه به حق مسلممون می کنیم

اتاق خواب فاطی اینا - نصف شب
زن چادری سیبلیو، گوشه چادر به دندون، لنگا بالا روی آقاشون
موسیقی: سولوی هارپیسکورد قبل از آخرین رترنلوی کنچرتو گروسوی براندربورگ، یوهان سباستیان باخ
زن در حال دادن: منم به نوبه خودم این ... حاج آقا مواظب باش ... به نوبه خود در راستتتت ... حاج آقا مواظب باش ... راستای تحکیم تشکیلات ... حاج آقااااااااااااااااااااااااا

صحنه آرشیوی-پشت صحنه نرگس
روح سرگردان خدابیامرز پوپک گلدره، شب اول قبر
موسیقی: مس پاپ مارسلوس، جیوانی پیرلوئیجی دو پالسترینا
خدابیامرز پوپک گلدره: ووووووو ... مردم ... وووووووو پای صندووووووووووق ...هاهاهاهاها ... پرشوووووووووووووووووووور ....

زگهواره تا گور دانشجو بجوی-همون یه سال اول زندگیش
بچه ریقوی یبس شده روی لگن توی گهواره نزدیک ننه اش
موسیقی: موومان اول بالت پرنده آتشین، ایگور استراوینسکی
بچه ریقو: دادا د د د دا دا ددد. داد اا ددا داد دا ددا د. ممم دا دا مممممممممممم دادا ممممممممممممممممممممممممممم پلوغ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووه.

بازیهای آسیایی-سالن وزنه برداری
حسین رضا زاده زیر وزنه دیویست کیلویی، فینال بازیهای آسیایی قطر
موسیقی: آداجیو آلبینونی (همون مارش عزای مرگ آخوندها در تلویزیون جیم الف الف).
حسین آقا رضا زاده: میاد دوره ای ... حضور گسترده ... نهادینه ...نظام مقدس ... پرچم جنهوری ... ان ان ان (جییییییز ... وزنه را می اندازد) ...انتخابات ... خورگان ... فرررررررت ... صندوق های رای ی ی ی ی ی ی ی

فلاش بک به اتاق خواب فاطی اینا-زاویه جدید
حاج آقای نیم-ریش شکم بشکه ای، لای لنگای فاطی خانوم
موسیقی: نغمه آب، موومان سوم در وصف فواره های قصر جرج اول، فردریک هندل
حاج آقا نیم-ریش: آه ... حضور سبز ... آه تکلیف ... آه ... صندوق رای ... آه ... سرنوشت سیاسی ... اسلام ... دشمن ... آه آه آه آه آآآآآآآآآآآآآآآآآه

همین جاها-همین موقع ها
میمون بی مغز، ریموت قوطی جیم الف الف به دست
موسیقی: سکوت سفید، به میزان کافی، فورته-فورتیسمو

میمون بی مغز: اینها را هرگز بخاطرمسپار ... هرگز بیاد میاور ... هرگز بخاطرمسپار ... هرگز بیاد میاور

سه‌شنبه، آذر ۱۴

گپهای راه دور

من و تو و کرورکرور دوست کم رنگ.
من و تو و لبخند دژم رئیس جمهور دگم .
من و تو و لنگهای گشاد میدون شهیاد غمگین.
من و تو و یه لشکر ورزشکار شکست خورده.
من و تو و قرون قرون چرک کف دستهای هدر رفته.
من و تو و یه گودزیلا فاصله با نسل ریشوهای رئیس.
من و تو و سیخهای سوخته موتور ماشین توی تعمیرگاه.
من و تو و خط به خط فحشهای بدخط دیوارهای آبریزگاه ها.
من و تو و تیغه تیغه خنجرهای خون چکون تا دسته توی پشتمون.
من و تو و بهمن یخبندون و فرّ ایمان گندیده و مهر خاوران نیمدار و استقلال کپک زده.
من و تو و کتاب کتاب تاریخ نا نوشته که ثانیه، ثانیه اش رو صد بار با هم دوره کردیم و تلخ خندیدیم و سخت گریه کردیم.
من و تو و دو قوطی بستنی و ملچ ملوچ لذت و صدای لق لقوی گوگل تالک.
من و تو و یه وجب خاک وطن، یه مشت کود گوسفندی نامرغوب.
من و تو و نقشه های دور ودراز، چه کنم های بی انتها.
من و تو سه هزار کیلومتر فاصله.
من و تو و یه دنیا دلتنگی.

سه‌شنبه، آذر ۷

حتی الکی خوشها هم روزهای بد دارن

برنامه اونطوری که باید پیش نرفت. پی پی صبح رو کرده بودم که هیچ. حموم که رفته بودم که هیچ. ولی چون با موهای خیس زدم از خونه بیرون، سینوسام درد گرفت. واسه همین به علت سردرد نتونستم هیچی گوش بدم.
سیبم رو یادم رفت با خودم ببرم. به گوجه و خیار میمونی رضایت دادم. موسیقی گوش نداده رو هم که نمی شه رهبری کرد. مولی میمون هم اینو فهمید. اینقدر ملچ مولوچ کرد که دلم سوخت نصف خیار گوجه ام رو گرفت و خورد. به محض تموم شدن خوردنش هم شروع کرد به تکون دادن قفس. نذاشت رهبری رو تموم کنم. اینقدر تکون داد که نهارم رو خورده نخورده ول کردم. کونه خیارش رو هم کوبید تو سرم. توی سر دردناکم.
اونایی هم که اومدن سراغم نتونستم دو در کنم. اینقدر حرف زدم که گلوم هم گرفت. تا به خودم جنبیدم سخنرانی شروع شد حتی وقت نکردم مثانه ام رو خالی کنم. همینطور با جیش نشستم. درگیر حرفهای آقاهه شدم شدید. توی آنترانکت هم رفتم از آقاهه سئوال کردم، نه نسکافه پاکتی خوردم، نه شرینی گل محمدی. بعدش هم با سخنران سلانه سلانه برگشتیم توی جلسه. همینطور با سه لیتر جیش. سردردم هم بدتر شد.
آقا دریانی هم گفت بستنی چاله نداریم. گفتم چاله نمی خوام ... کاله می خوام. گفت در هرحال گحبه نداریم. دیگه نذاشت بگم گحبه نمی خوام قحبه می خوام.
فردا هم کله سحر بازدید کننده داریم. باید عین مرغ حامله سر ساعت دوازده بخوابم.
چمیدن بی چمیدن!

دوشنبه، آذر ۶

شجوول

عزیزان و دوستان و مادران و پدران و در و همسر و استاد و شاگرد,
چون تشریف نداشتید که حضوراً برنامه امروزم رو اعلام کنم ... اینجا خدمتتون عرض کنم که:
صبح ساعت ده از خواب ناز بیدار شدم و شیش ساعتی که از چهار صبح صرف دل بستن به رختخواب گرمم کرده بودم، حروم کردم و دل ازش کندم.
از ساعت ده تا ده و نیم وقت نازنین به پوپ و پی پی کردن صرف شد.
این وسط مسط ها یه دوش به سبک پیشی واش هم گرفتم.
ساعت ده پنجاه و پنج تا یازده و خورده ای به نوشتن این شرح حال پرداختم.
از یازده و خورده ای به مدت نامعلوم صرف دل کندن از آلگروی فیناله از سنفنی چهل آمادئوس نازنین می گذره.
حدود یازده ونیم یه کم بیش و یه کم کم رحل عزیمت به سوی دانشگاه می بندم.
با این وضع رانندگی خدا می دونه کی می رسم ولی احتمالاً هر جا هر وقت برسم تا ساعت سه و نیم به خاک بازی همان جا خواهم پرداخت. متاسفانه هر چهار نسخه ای که از فیناله آلگرو دارم رو روزی جهاز پخش موسیقی پرتابلم ریختم وماسماسکهاش روی گوشمه. پس در این مدت متصل نخواهم بود.
سیب ناهارم رو یه دستی در حالیکه چهل رو برای میمونهای با مغزرهبری می کنم می خورم.
این وسطه نمی دونم چند نفر بیان سراغم، ولی همه رو دو در می کنم.
ساعت سه ونیم هراسان یادم می افته که باید برم سخنرانی.
ساعت سه و پنجاه و پنج هراسان می رم.
از هر ساعتی که سر سخنرانی برسم کسر خوابم رو جبران می کنم تا وقتی تموم بشه.
یه بووول کوچولو وسط آنتراکت می کنم و یه دونه از اون چیزهای گل محمدی با قهوه می خورم.
ای میل هام رو سر جلسه بعدی کنفرانس چک می کنم.
چند تا جک هم می خونم.
یه سئوال از سخنران می کنم.
یه چرت کوچولوی چشم باز می زنم.
با دست زدن مردم از خواب می پرم. آخی سخنرانیش تموم شد. چقدر خوب بود.
یه بول نیم لیتری می کنم.
یه چند نفر که سئوال و عرض حال دارن دو در می کنم.
بدو بدو می رم سراغ ما شینم چون احتمالاً باطری این وامونده تموم شده.
سی دی رو می ذارم تا دا را دا دا داااااا باباباباببارآ رو از آلگرو فیناله می شنوم حالم جا می آد.
لخ لخ رانندگی می کنم تا بقالی.
یه بستنی قهوه، به بسته شیر پر چرب، یه کیلو سیب سبز می خرم و می رم خونه.
تا چهار صبح لای کتابا و سی دی هام می چمم و نیم لیتر بستنی قهوه رو به عنوان شام می خورم.
چهار هم که ... خوابای خوب ببینم.
این وسط مسطه هر کی کارداشت خجالت نکشه ... صدام کنه ... نگرانم هم نشین، حالم خوبه

دوشنبه، آبان ۱۵

یک ملیون آدم شهر منهای یکی

توی این شهر یه ملیون آدم زیبا و خوش مشرب زندگی می کنن. مردهای شوخ و سرزنده، دخترهای لوند و خوش آب و رنگ. خیلی هاشون شونه ای دارن که می تونی سرتو روشون بذاری و گریه کنی، خیلی هاشون دستی دارن که می تونی بگیری و تو خیابون باهاشون قدم بزنی. خیلی ها جفت چشم پر آبی دارن که می تونی بهشون ذل بزنی و عین دیوونه ها برقصی. خیلی ها لب مرطوبی دارن که تحمل نبوسیدنشون سخته. خیلی ها آغوش گرمی دارن که فراموشی بهت هدیه می دن. خیلی ها رختخواب نرمی دارن که توش رویاهاشون رو با تو شریک می شن. خیلیها چیزایی دارن که فقط تخیلت خبر داره که چقدر بهشون نیازمندی.
ولی یه نفر توی این شهر نیست، که از وقتی رفته نه چشمهات گریه دارن، نه پاهات حوصله خیابون گردی و رقص، نه لبهای خشکت از هم باز می شن برای بوسیدن، نه بدنت هوس گرم شدن می کنه و نه دیگه واقعاً تخیل رویایی برای دیدن برات می مونه.
اگه اون یه نفر هنوز دور و برته، بهش گوش بده.
اگه دوست داره دستت رو تو خیابون بگیره، دستش رو بگیر و از تجریش تا شوش عزیز باهاش قدم بزن، حتی اگه متنفری دستت رو تو خیابون بگیرن.
اگه خواست، وسط میدون شوش باهاش ازدواج کن. حتی اگه آیه عربی اش یادت نبود.
اگه خواست ساکت بشین و هیچی نگو، حتی اگه پر از حرف بودی.
اگه دستش رو دراز کرد حتی با آهنگ لامبادا هم باهاش برقص، حتی اگه از ناف تا زانوت رو گچ گرفتن و تکون نمی خوره.
اگه خواست باهاش برف بازی کن حتی اگه چل درجه تب داشتی.
اگه خواست توی مهمونی اعدام صدام هم برو حتی اگه از صدام و مهمونی و اعدام متنفری.
اگه خواست بمیر، حتی اگه لبالب از زندگی بودی.

برای اینکه هر یه ملیون آدم شهر هم اگه جمع بشن، هیچ کدوم غیر اون نمی فهمن که تو چی می خوای.

پنجشنبه، آبان ۱۱

رستاخیز تاثر انگیر نرگس

این سریال نرگس عین کابوس یه مدت منو رها نمی کرد. هر جا می رفتم عین سایه باهام بود. توی مهمونی، توی رستوران، توی اتاق انتظار مطب دکتر، زیر پتو، توی هواکش مستراح ...
حالا فیلم سوپرش در اومده. اون بازیگر در پیت همه جوره خودش رو توی تلویزیون پاره کرد. لبش رو لرزوند، گریه کرد، ملق زد، بغض کرد، گوز داد، خنده یه وری کرد، با اینحال اگه همه خونه های تهران و ورامین و توابع اطراف رو می گشتی سر جمع سی و پنج ثانیه از هنر نمایی خانوم رو توی آرشیو فیلمهای ملت پیدا نمی کردی. حالا چطور شد یه دفعه مقاربت این خانوم اینقدر دیدنی شد؟ زن و مرد و کوچیک و بزرگ و کودک و بالغ فیلم برفکی و رنگ رو رفته دو تا شبح کون برهنه رو توی موبایل و لپتاپ و دی- وی- دی به هم نشون می دن و هی بحث می کنن که خودشه، خودش نیست، خودشه، خودش نیست. کلاً مردم انتظار دارن هر کی سه فریم قیافه اش توی تلویزیون جیم- الف-الف پخش شد یه دفعه سنت حسنه تکثیر جنسی رو ببوسه و کنار بذاره و از راه قلمه زنی به ارضاء طبیعت بهوتش بپردازه؟
حالا بالفرض تیم تیز بین روئیت حلال ماه و تیم پردازش تصویر ام-آی-تی وجمعیت مانتو دوزهای مقیم مرکز جمع شدن و از روی نیمرخ شبح کوندریده، قیافه زهرا امیر ابراهیمی رو تشخیص دادن. چی می شه. یه هفته تمام منابع آی-تی و تکنو لوژی مخابراتی مملکتمون رو خرج کردیم که به بگیم لای پای این خانوم آلت تناسلی زنونه بوده و ما خبر نداشتیم. که الت تناسلی زنونه بوده که پشمالو بوده و ما خبر نداشتیم. که آلت تناسلی بوده و خودش هم تا حالا خبرنداشته که اون اونجا بوده و حالا فهمیده و برده دادش به اون آقا پسر خوش تیپ.
حالا فرضاً خدا ناکرده، اگه این هیات های محترم اخرش نیمکره کون خانوم رو روویت نکردن و گفتن که نخیر ایشون اوشون نیستن چی می شه. یعنی همه مون در بست باورمون می شه که خانوم کلاً آلات و اندامشون تعطیله وجای شکاف لای پاشون کلم بروکلین کشت می کنن؟ یا شاید ملت کلهم لیبدوشون رسوب کرده بود و راه نمی افتاد مگه با دیدن این یه کف دست پوست و پشم که توی هم می لولیدن؟
اگه واقعاً این مسائل اینقدر مهمن که ملت حق مسلمشون رو گرفتن دستشون، راه افتادن تو خیابون دنبال فیلم رستاخیر نرگس، من خیلی ساده همه مشکلات رو براشون حل می کنم. یه فیلم پورنو به سلیقه خودتون بردارید، نگاه کنین، حالش رو ببرید. این برای بخش بصری ماجرا. وقتی تموم شد بیاین پیش من تا بهتون اطمینان بدم که تمام چیزهای مونثی که توی تلویزیون جیم-الف-الف بازی می کنن، گرفته از هنر پیشه نقش اول و نرگس و هنرپیشه ننه چادر به سر وهنرپیشه رفیق دلسوز و هووی صیغه ای و خواهر بدجنس تا شیطون-وکیلی که عین ترمیناتور تغییر شکل می ده، همه و همه روبالاخره یکی می گاهه، ولا غیر. هر چند اگه کسی نباشه که فیلمبرداری کنه.

جمعه، مهر ۲۸

خودآموز شکار شوهرهای خیانتکار

تقدیم به دوست عزیزم که بعد از دوماه داره برمی گرده پیش شوهر خرسش

"گرفتن مچ شوور" یه کار جدیه. احتیاج به حواس جمع داره. هر پنج گانش. باید خاک بازی رو تعطیل کنین و عین یه عقاب تیز ببینین، گلاب به روتون عین یه سگ بو بکشین، قرآن بینتون عین یه خفاش گوش بدین و ... چون حیوونش یادم نمی آد، عین خودتون مزه کنین.
از اتاق خواب باید شروع کرد. لکه ها مهمترین شواهد هستن. خصوصاً اونهایی مذبوهانه سعی شده پاک بشن!
- عزیزم انگار دماغت خون افتاده توی رختخواب؟
- آ ... آ ... آ ... آره افتاده
- تو به گور عمه عقب افتاده ات خندیدی، یعنی می خوای بگی من بعد از پونزده سال نوار بهداشتی لای پام گذاشتن فرق خون دماغ مرد و زن رو نمی فهمم؟؟؟؟
تقریباً تمام مردایی که من می شناسم دماغشون کار نمی کنه، واسه همین چه بوی مشکوکی شنیدید، چه نه می تونید یه دستی بو رو بزنید:
- عزیزم چه عطر خوشبویی زدی به بالش ... چیه؟
- مم ... ممم ... همون عطری که مامانت برام خریده ... فکر کنم
- عزیزم؟ نگاه کن ببین آخرین باری که انگشت کردم تو سوراخ دماغم یادم نرفته درش بیارم؟
- ها؟
- پس چرا می خوای عطر هپی کلینیک زنونه رو جای آدیداس مردونه غالبم کنی؟؟؟
روژ لب از لب لیوان به این سادگی پاک نمی شه. واسه همین قبل از اینکه وقت کنه ست لیوانهای خونه رو یکجا بشکنه، همه رو دونه، دونه چک کنین. و خیلی خونسرد بگین:
- از کی تا حالا ننه ات روژ لب جیگری می زنه؟
- مامان من آرایش نمی ک ...
- نه خیر ... اخبار بهت دیر می رسه، ننه ات برای پارتی که من دعوتش کردم هفت قلم آرایش کرده و خیلی خوشحاله. بخاطر اینکه توی اون پارتی، من و تو اون خانوم لب جیگری دعوتیم و قراره من سوراخهای سقف ننه ات رو تر و تمیز ایزوگام کنم.

اما پیدا کردن مو یه چیز دیگه است. یه موی بلند رنگ کرده مسئله رو صفر بر هیچ حل می کنه و می شه از مرحله تحقیق مستقیم به مرحله محاکمه رفت. باید مو به مو بررسی کرد. ظرفهای کثیف، آیینه زندگی ان. اگه ظرفها و قاشق-چنگالا جفت جفت کثیف بودن یعنی اینکه روابط خوب پیش رفته که با هم غذا خوردن، ولی اگه از هر ظرف و قاشقی فقط یکی کثیف بود، دیگه روابط اینقدر خوب پیش رفته که جفتی تو یه ظرف غذا می خوردن.
اگه خیلی ظرف کثیف بالا آورده بود:
- این همه غذا رو با کی خوردی؟
اگه همه ظرفها شسته شده و تر تمیز بودن:
با کدوم کلفت رو هم ریختی که بعد از رختخواب ظرفهات رو هم می شوره؟
دنبال کادوهای رمانتیک بگردین. فکر نکنین یه شورت تور توری قرمز-مشکی زیر میز تلویزیون پیدا می کنین. معمولاً شورت توتوری هاشون رو با خودشون می برن، چون چیزای گرونی هستن. دنبال چیزای معقول بگردین: عطر جدید، کتاب شعر جدید، شلاق چرمی، گل خشک شده، دهن بند سادو مازوخیسم، پرگار روترینگ هفت دهم و اینطور خزعبلات.
بدنش رو هم گله به گله بگردین. باور کنین بین دوتا کتف آدم موقع خاروندن چنگ چنگی و زخم نمی شه.
تلفن و اینترنت و این جور چیزا که دیگه گفتن نداره. باید چک بشن. ولی چیز دندون گیری گیر نمی آرین. دیگه هر خری بلده ای میلهاش رو تر تمیز کنه. اگه چیزی توی ای میل و تلفن و اینطور چیزا پیدا کردین وقت تلف نکنین، عقب افتاده ای که نمی تونه اینطور چیزا رو راست و ریست کنه ارزش زندگی کردن نداره. تا ور و رویی دارین طلاق بگیرین برین یه آدم با آی-کیوی بیشتر از کفتر چایی گیر بیارین خودتون رو بندازین بهش.

مرحله بعدی اسمش "فیگور زیبای بی توجهه". باید یه روز حرف نزنین. هر چی گفت و هر کاری کرد فقط یه قیافه خوشگل بگیرین. با نیشخند یه وری. عین احمدی نژاد. معمولاً این موقع شوورها عجز ولابه می کنن. داد می زنن. کتک می زنن. قسم می خورن. گریه می کنن. ملق می زنن. پادرمیون جور می کنن. غش می کنن.
ولی شما توجه نکنین. اگه اینجا وا بدین. با یه چند تا بوس و بغل خشک و خالی خر بشین، آخر شب خستگی کار تحقیق به تنتون می مونه که هیچ، یه صکص با غر و منت هم رو گردنتون افتاده که هیچ، از فرداش هم باید درمان سوزاک و سفلیس رو شروع کنین چون بی شک شوور بی عرضه تون در دو ماه گذشته با یه نفر به کلاس پرنس دایانا نخوابیده.
مرحله بعدی چزوندن مفعولانه اس. باید آروم از زیبای بی توجه به مظلوم چزاننده حرکت کنین والا کارساز نیست. اول قیافه بدبخت می گیرین. بعد ...
- خوشگله؟ چند سالشه؟ قدش بلنده؟ پسسوناش بزرگه؟ کونش از این قابلمه بزرگتره؟ پوستش سفیده؟ سبزه با نمکه؟ صداش نازکه؟ ساق پاش کلفته؟ چشاش رنگیه؟
حواستون جمع باشه هر سئوالی که کردین منتظر جواب بشین. اگه جواب نداد تکرار کنین. تا خواست جواب بده سئوال بدی رو شلیک کنین:
- لبش قلوه ایه؟
- ....
- لبش قلوه ایه؟
- اصلاً کی گف ...
- چشاش مشکیه؟
- اصلاً کسی وجو ...
- پسسوناش چقده؟
بعدش می رسیم به "آلتیمت چزوندن":
- یعنی بوسش هم کردی؟ چطوری کردی؟ اول لب بالا یا لب پایین؟ باهاش کافی شاپ هم رفتی؟ رو همون صندلی نشست که من می شستم؟ تو براش صندلی رو جلو کشیدی؟ براش یه شاخه شمشاد از پارک ملت هم کندی؟ وقتی کونش می خاره می خارونی؟ چلو کباب کوبیده مورد علاقه من رو هم بهش دادی؟
اینجاش سر یه چیزای چرتی مثلاً وقتی فهمیدین توی کاسه توالت ماه عسلتون با هم پی-پی کردن، یه قطره اشک ... حواستون باشه، یه مشک گریه نکنین. فقط یه قطره شرتی بیاد از روی لپتون بیاد تا زیر چونه. بعدش ... فخخخ دماغتون رو بکشین بالا. از این به بعد دیگه کارتون آسون می شه. دیگه لازم نیست هر بار هربار اشک بچکونین. فقط کافیه چشتون رو بپوشونین و یه فخخخ کنین. فکر می کنه دارین گریه می کنین.
مرحله آخر "شوهر آزاری مقایسه ایه". طبق روش قبل منتظر جواب می شین ولی جواب رو گوش نمی کنین و می رین سراغ سئوال بعد:
من بوسام بهتر بود یا اون؟ من کونم گنده تره یا اون؟ من وقتی دستم رو صابون می زدم بهتر فرت فرت می کرد یا اون؟ تری گلیسیرید خون من رنگین تره یا اون؟ من وقتی فین می کردم بهتر نوت سی دیز می زدم یا اون؟
مرحله بعد "لکاته بازی تقلیدیه". این مرحله عملیه. باید هر گاه و بیگاه یه قیافه ای برای خودتون درست کنین. مثلاً یه شالگردن پشمی ببندین دور کونتون، یه روژ قرمز وزغ هم بزنین به لب. چشماتون هم الق پلق، صورتی-بنفش-زرشکی بکشین. یه دفعه سر راهش عین جن باربکیو سبز بشین:
- قیافه جدیدم رو دوست داری عزیزم؟ عین اون شدم؟ حالا بیشتر دوستم داری؟
اگه توی این مرحله عاصی نشد و اعتراف نکرد یا عصبانی نشد بزنه شل و پلتون بکنه، کارتون خیلی سخت می شه. واسه اینکه با یه حرفه ای طرفین. دوباره باید از اول شروع کنین.
یعنی ...
دنبال لکه ها بگردین.


Balatarin Link