آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

سه‌شنبه، خرداد ۳۱

تهرانی بودن

فقط با زندگی کردن توی یه شهر اهل اون شهر نمی شی. هر شهری رو باید تجربه کرد. مثلاً تهرانی به حساب نمی آیی اگر حداقل یک بار:

برای رعایت قوانین راهنمایی از یه راننده تاکسی فحش مادر نشنیده باشی.
از یه لباس شخصی واحد دو بار پیاپی کتک نخورده باشی.
توی ترافیک همت از زور شاش، نیم کلاج گرفتن فراموشت نشده باشه.
معجون های میدون شوش رو خورده باشی و اسهال نشده باشی.
دو بار پیاپی به قصد ریدن به مسجد نرفته باشی.
توی میدون آزادی گریه کنی و ندونی بخاطر آلودگی هوا از چشمت آب می آد یا از خستگی داری گریه می کنی.
از ترس مامور انتظامی به دزدی که به خونه ات زده عرق تعارف نکرده باشی.
توی فرودگاه با دوستها و فامیلهات خداحافظی  و تهران رو برای همیشه ترک نکرده باشی.



چهارشنبه، خرداد ۲۵

اصلاح طلب اصولگرای مذهبی سکولار

اگه از یکی بپرسید که تا حالا کون دادی، هر جوابی غیر از "نه!" بده، معلومه که داده! نه این که همجنسخواه بودن عاره، جواب سئوال رو باید عین بچه آدم داد. به همین منوال اگه از یکی بپرسید به ولایت فقیه، جمهوری اسلامی و قانون تخمی اساسی اش (یا قانون اساسی  تخمی اش) اعتقاد داره و هر جوابی غیر از "نه!" بگیرید، معلومه که کونیه!

پنجشنبه، خرداد ۱۲

دوشنبه، خرداد ۹

معصومانه-مستقیم

از همه رهبر و روشنفکر و هوادار و منتقد ملولم. کت ریزعلی خواجوی و انگشت پترس فداکارم آرزوست.

شنبه، خرداد ۷

بک-هند سکس و تنیس و سیاست

هر چه یک چیز متداول تر، راحت تر و سهل الوصول تر باشه، ایده قرینه اش بد قلق، دست نیافتنی و به درد نخورتره. مثلاً دست هر اشکولی یه راکت بدید، عین چماق می گیردش و یک ضربه فورهند قشنگ به توپ می زنه. ولی بک-هند آدم رو پیر می کنه.  یاد گرفتنش هم مصادف با آرتروز آرنج و درد کمر و باختن مسابقه است. ولی بک-هند ها وسواسند، یه جور پرستیژند، گاهی هم زورند. آدم بعضی وقت ها فکر می کنه که اصلاً اختراع بک-هند یک توطئه است از طرف کسایی که بر حسب اتقاق یا به علت یه جور علیلی آناتومیکی  می تونستند چیزها رو چپکی دست بگیرن و بک-هند بزنند. و به محض اینکه بک-هند وارد یه چیزی می شه، اون کار حرفه ای می شه و یه عده می تونند برای خودشون نون دونی باز کنن. والا بعید می دونم اگه یه روز تصمیم بگیرن که بک هند رو از تنیس، بچه دار شدن رو از ازدواج، آخوند اصلاح طلب رو از سیاست، کات بیرون پا رو از فوتبال، ساک زدن رو از سکس و مذهبی سکولار رو از دنیا حذف کنن، آب از آب تکون بخوره.

دوشنبه، خرداد ۲

آلت

"دسپخت" برای زنهای ایرانی مثل "سایز آلت" برای مردهاست. دیدن زنهای خانه داری که لمبرهای پر چربی شون رو جلوی همدیگه تکون می دن و به رسپی پیچیده و اختصاصی شون فخر می فروشن، من رو یاد سینه کوفتن های گوریل هایی می اندازه که با آلتهای راست سر ماده با هم می جنگن. ولی اگه شما هم از اون آدمها هستین که بعضی وقتا دلتون می خواد از دسپختت یا سایز آلتتون قدر دانی بشه، زیاد به خودتون سخت نگیرید.هر آدمی آلتی داره که به سایزش مفتخره. تجار اخته خودشیفته و موبایلشون، رهبر کبیر و خدای تبارک و تعالی اش، استادهای گشنه گدای دانشگاه و اینچ لپ تاپشون، راجر فدرر و بک هند یک دستی اش، نهضت سبز و داعیه دفاع از حقوق زنانش، وبلاگ نویس ها و تعداد کامنتهاشون!
 گذشته از همه حرفها، همه مون آدمیم و برای آدمها، هر چقدر مدرن و متمدن، هیچی افتخار آفرین تر از یک آلت بزرگ نیست.

جمعه، اردیبهشت ۲

اولیت های زندگی آقام به روایت دکتر بابعلی آمپول زن


خدا بیامرز آقام به تحصیلات ما خیلی اهمیت می داد. کمتر از بیست خونه می بردیم با ترکه آلبالوی تر ازمون پذیرایی می کرد. اگر هم بیست می گرفتیم، باز هم می زد. می گفت یه بیست آوردی خونه، تصدیق پایه یک جراحی مغز که نگرفتی. حق هم داشت. آخه اون زمانها دکتری به این سادگی ها نبود، خیلی فراز و نشیب داشت. مثل امروز نبود که فقط دو تا رشته داخلی و خارجی داشته باشه. هفتاد و یک رشته مخلتف وجود داشت. از کحال و شکسته بند و ماما گرفته تا نباض و قاروره گیر و مصاص و حجامت چی و خسته بند وجراح. تازه هر کدوم از این رشته ها هم خودشون هفتاد و یکی زیر-رشته داشتن. مثلاً کحالی خودش صد جور صنعت بود، توی چشم، بالای چشم، ابرو، زیر ابرو، مژه فرفری، مژه راه راه. این دکتری هایی بود که آقام ازش خبر داشت. روزی که طیب دکترای شهرسازی ایش رو گرفت و کاندید ریاست جمهوری شد، آقام بی اینکه لام تا کام حرف بزنه، کمربندش رو کشید و من و داداشم رو یه فصل زد تا به نفس نفس افتاد. بعد هم کیسه دواهای فشار خونش رو برداشت که ببره به آقای دکتر نشون بده. وقت رفتن از توی چهارچوب در وایستاد و گفت:"دلم یه همچون بچه با غیرت جنم داری می خواست".
خدابیامرز آقام به فرهنگ و هنر خیلی اهمیت میداد. یادم نمی ره اولین باری که باهم سینما رفتیم. خوب یادم می آد زمانی بود که من به همه موانع و مشکلات تحصیل فائق اومدم و از خیل تشنگان راه تحصیل که پشت انواع اقسام امتحانات و کنکورها گیر کرده بودند پیشی گرفتم و بالاخره سئوالات امتحان نهایی دستم افتاد و تصدیق آمپول زنی ام رو اخذ کردم. شرینی قبولیم، داداشی و آقام رو بردم سینما که فیلم مخرجی ها ساخته شعبون استخونی رو ببینیم. نه اینکه آقام سینما رفتن رو به عنوان کار فرهنگی قبول داشت. نه. نداشت. چون مدام به داداشی سرکوفت می زد که حداقل با مدرک آمپول زنی برادرت مردم کون نشسته شون رو می دن بو کنی. مدرک تو چی که بلیط های سینماشون هم نمی دن پاره کنی. البته راست هم می گفت. دادشی یه دوسالی بود که مدرک سینماش رو گرفته بود ولی با اینکه به بلیط فروشی هم رضایت داده بود کار گیر نیاورده بود. البته این یه جورایی خوش شانسی من هم بود، چون اگه داداشی نبود، همین چند وقت یه بار هم آقام از مدرک من تعریف نمی کرد. بگذریم، من خیلی فیلم رو دوست نداشتم ولی آقام گفت بریم بخندیم. خداییش اینقدر هم خندید که قلبش دوام نیاورد و کون زمین گذاشت. بردیمش بیمارستان. گفتن داروهای فشار خونش اشتباهی بوده. گفتیم خود دکتر از درمونگاه شهرداری داده. به خرجشون نرفت که نرفت. پدرسگا صورت حساب دوتا سکته مغز و سه تا قلب رو به پامون نوشتن. 
خدابیامرز آقام حتی وقتی کاملاً زمین گیر شده بود به ورزش و تربیت بدنی اهمیت می داد. صفحه ورزشی رو از بالای صفحه جایی که تاریخ می نویسن شروع به خوندن می کرد تا سمت چپ پایین صفحه که شماره های بی ربط برش کاغذ رو نوشته بودن. جاهایی که مربوط به فوتبال بود کلمه به کلمه، بلند بلند می خوند و گاهی هم اعداد و نتایج رو تکرار می کرد. وقتی به نتایج بقیه رشته ها می رسید، فحش خواهر مادر می داد. برای هر کلمه یکی، فحش هم کم نمی آورد. بعد از سکته اش فقط فحش می داد ولی تا روز آخر خوندن رو کنار نگذاشت. اگه می دید که ما داریم ورزش می کنیم، کمربندش رو می کشید. میگفت چرا حیاط رو جارو نمی زنی که هم ورزشه، هم یه کار مفیده.
درباره اخبار هم همینطور بود. خیلی اهمیت می داد.هرروز سر راه خریدن نون سنگک برای شام، کیهان می خرید.  به دقت و بلند بلند از بالای صفحه که تاریخ و اوقات شرعی رو می نویسن می خوند تا پایین. بی طرف قضاوت می کرد. هر کی کاری خوبی کرده بود می گفت آفرین، به بدها یا جاهایی که با فونت انگلیسی چیزی نوشته بودن فحش خواهر مادر می داد. البته فقط تا وقتی که سوی چشمش رو از دست داد. اونوقت فقط کلمه ها رو رج می زد و فحش می داد.
آقام به علم پزشکی خیلی اهمیت می داد. ولی پزشکی هیچوقت بهش وفا نکرد. نه هیچکدوم از بچه هاش پزشک شدن، نه عمر طولانی کرد. آخرش کور و کر و لال و فلج از دنیا رفت. روز آخر طبق معمول رفتم اتاقش و آمپولش رو زدم. طبق معمول از لای دندونای قفل شده اش چیزهایی گفت که احتمالاً طبق معمول داشت بخاطر بد زدن آمپول من رو فحش می داد. بعدش طبق معمول دست برد که کمربندش رو بکشه و منو بزنه. این اواخر دیگه دستش جون زدن نداشت. فقط ژستش براش مهم بود. می خواست نشون بده که از آمپول زنی ایم، از زندگی ایم و کلاً از من ناراضیه. قبل از بلند کردن کمربند خوابش برد. بالا سرش نشستم.
یکی دو ساعت بعد بیدار شد. گفت به داداشت هم بگو بیاد. هر دو نشستیم بالای سرش. حلالیت خواست. گفت هر چی کرده برای صلاح خودمون کرده. تمام زندگیش مثل خر کار کرده که ماها رو درست بزرگ کنه. گفت همه تلاشش رو کرده و حالا به نتیجه اش که ما دو تا باشیم افتخار می کنه. آخرش هم اضافه کرد که مواظب ننه مون باشیم. آه، راستی یادم رفت از ننه ام بگم. آقام به ننه ام خیلی اهمیت میداد. البته وقتی بود. که معمولاً نبود. یعنی تو آشپزخونه بود. یا اگه هم دور و بر بود یا اومده بود که با اضطراب اعلام کنه که آقاتون از سر کار برگشت یا آقاتون رفت سر کار یا یه موضوع برای نگرانی جور شده بود که می خواست جلوی یکی براش گریه کنه. خلا صه اون روز و اون ساعت هم نبود. ولی ما گفتیم چشم از ننه مراقبت می کنیم و بعدش آقام خداحافظی کرد.
آقام به مرگ خیلی اهمیت میداد. هر وقت هر چیز خوب یا خوشمزه ای می دید می گفت تو مجلس من از این به مردم بدید. داداشی گفت مرگش از این دراماتیک تر نمی تونست باشه. بایدهمونطور که می خواست برای مجلسش سنگ تموم بذاریم. من باهاش موافق نبودم. یه چیزی ناتموم مونده بود. بعد از سالها کتک خوردن و کافی نبودن و تحقیر شدن باید یه جوابی براش می داشتم. نباید می گذاشتم که جخت قبل از رفتن بهمون افتخار کنه. ولی خیلی سخت بود. باید درباره رشته آمپول زنی و اهمیتش در علم پزشکی  و بی توجی اون  به این علم صحبت می کردم. باید درباره داداشی و تئوری فیلمساز مولف و روند ساخت فیلم غیر متعارف که پایان نامه داداشی بود صحبت می کردم. وقت نشد. شاید هم طبق معمول، به قول آقام، عرضه انجام دادنش رو نداشتم.
یه چیزی ناتموم مونده بود. هنوز یه تیکه هایی از آقام اون ته ته وجودم زنده بود و ول ول می خورد و با تمام اهمیتی که برای مردن قائل بود، نمی ذاشت با خیال راحت براش یه مجلس باشکوه بگیرم.

سه‌شنبه، اسفند ۱۷

Recycle


آنکه ری-سایکل نکند از امت من نیست! 
از احادیت نبوی پیغمبر لامذهبی که ظهور خواهد کرد.

يه روز يه پسری رو ديدم که موهاش رو دمب اسبی کرده بود، پکهای محکم به سيگاری‌اش می‌زد و روی فرمون ماشينش رِنگ متاليکا گرفته بود و توی دلش می خوند: " راننده تاکسی مادر جنده، مادر جنده مااااادر جنننننده". راننده تاکسی کوتاه،  کچل، خپل دلش می‌خواد اين پسره رو بگيره سرش رو بتراشه، بعد چشماشو دونه دونه از کاسه دربياره، بعد گردنش رو بشکنه و آخر سر با کارد شکمش رو سفره کنه! یه دختر لاغر کم حجاب سوار اون تاکسی بود که بوی گند عرق تاکسی دار قدری مسمومش کرده بود که می خواست با چنگولاش حلق راننده تاکسی رو فشار بده تا جونش در بیاد. توی اداره اون خانوم، يه کارمند ريشوی هیز رو ديدم که تو راهروی اداره‌اش لخ‌لخ دمپايی می‌کشوند، تسبيح می‌شمرد و درباره فرصت مطالعاتی‌‌اش در کانادا صحبت می‌کرد. چاک پسسون دخترهای نابالغ رو دید می زد اما اعتقاد داشت که تمام دخترهای لاغر کمحجاب حیف نونهای فاحشه ان. اما يه خانوم ظريف به باريکی يه ترکه آلبالو هم ديدم که کشیدن خط چشمش روزی دو ساعت وقت می گرفت و مهر قرمز تو همه صفحه‌های پاسپورتش داشت. خانومه انگشتای به نازکی جوب کبريتش رو به کمر به نازکی شيشه نوشابه‌اش زده بود و می‌گفت که دلش می‌خواد آقا کارمنده رو بگيره و گردنش رو با دندون بجوه، زبونش رو از بيخ بکنه و بده به سگش بخوره. روده‌هاش رو دربياره و باهاشون طناب بازی کنه! يه بيوه چادری عينکی رو ديدم که وقتی دخترهای نترشیده رو موقع طناب زدن می دید، دلش می‌خواست ساق پای مو تراشيده و خوش‌تراششون رو با اسيد سولفوريک گرم و غليظ رنگ کنه!
با ادب و متانت از همه‌اشون پرسيدم که وضعيت اجابت مزاج هر کدوم چطوره، يه دنيا فلسفه و معنويت جلوی روم بازشد:
آقای مو دمب اسبی توی توالت فرنگی می‌ريد، آقای تاکسی دار روزی ۵ کيلو! خانوم چادری فرمودن که خفه‌‌شم. دختر طناب زن معنی اجابت مزاج رو نمی‌دونست. آقای کارمند فرمودن که تکلم ادرار دارن و در آخر خانوم ظريف نگاه عاقل اندر سفيه کردن و انگشت سبابه علم فرموده و فرمودند: به ما به اين نغز و ظرافت می‌آد که ass hole داشته باشيم؟ گفتم دروغ چرا. نه! گفت: همانا که همينطوره. از اونجا که ما فقط از گوشت گوسفند همدانی به اندازه يک قوطی کبريت و آب معدنی سلسله جبال آلپ ارتزاق می‌کنيم. ادرارمان از همان پايين تبخير می‌شود. برای دفع فضولات هم سالی يکبار به بيمارستان آتيه مراجعه می‌کنيم و با سزارين ‌پی‌پی‌های کوولمان (cool) رو از روده‌امان بدنيا می‌آورند.
وقتی جوابشون رو شنیدم، فهميدم که فردا هر اتفاقی ممکنه بيافته. ممکنه خانوم نغز و ظريف با آقای کارمند ازدواج کنه و هر دو به کانادا مهاجرت کنن. ممکنه خانوم چادری دختر ۱۷ ساله رو به فرزندی قبول کنه و ممکنه که آقای دمب اسبی و راننده تاکسی از اين به بعد پشت يه منقل بشينن و با هم اکس و ال‌-اس-دی و کرک رو علاوه بر ترياک کشف کنن.
ممکنه لات و لوت های قدیم، فیلمساز و فرهنگی بشن. ممکنه نوکرهای دست به سینه امام راحل قدیم، اصلاح طلبهای ضد ولایت فقیه فعلی بشن. ممکنه کوسه بورژوای پاچه خوار دیکتاتور، مبارز حقوق بشر بشه. 
ممکنه که مجبور باشيم فردا يه عالمه دل و روده تيکه پاره، گلوی جويده شده، گردن شکسته، چشم از کاسه در آومده و ساق پای پوست کنده شده از کف زمين جمع کنيم. چیزی که امکانش کمه اینه که از دست نفرت و جهل وبدی خلاص بشیم.

چهارشنبه، اسفند ۱۱

مینی محشر علمی-تخیلی ده دقیقه ای

کاشکی بعد از مرگ می تونستیم هنوز ده دقیقه ببینیم  و بشنویم و بفهمیم، که بعد از مرگ چیزی نیست. آخرتی نیست. بهشتی نیست. جهنمی نیست. فرشته و جن و شیطان وجود نداره. خدای تبارک و تعالی و ارواح مومنین و حوری هم در کار نیست. هنوز نمی دونم چطوری می شه مشکلات فنی رو حل کرد تا این ده دقیقه امکان پذیر بشه. ولی به شدت دلم می خواد اونهایی که زندگی ما و خودشون رو با اعتقاد به این مهملات تباه کردند حتی برای ده دقیقه هم که شده به حماقتشون پی می بردند. ولی احتمالاً در طول همون ده دقیقه هم پیغمبرهایی می آمدند که نوید بهشت و جهنم و حوری بعد از دنیای ده دقیقه ای رو بدند. باز هم همون احمق ها به اون پیغمبرها ایمان می آوردند و به جون خلق می افتادند. و توی اون ده دقیقه حتی فرصت کافی نیست که متنی مثل این بنویسم و آرزوی یک مینی-محشر عملی-تخیلی ده دقیقه ای بکنم.

شنبه، بهمن ۹

حکومت شناسی مقایسه ای میمون بی مغز یا حکومت بهتر از جمهوری اسلامی کی دیده کی شنیده

در مورد هر حکومت  اول از همه باید دید که حکومت سنتی یه یا مدرن. حکومت سنتی یا در یک خانواده یا یک نژاد به ارث می رسه، یا یه گروه با شغل خاص مثلا موبد یا کارگر یا فیلسوف تعلق می گیره یا کدخدا سالاریه که یه عده آدم راه می افتن توی میدون شهر جمع می شن و حرکت می کنن به سمت خونه ریش سفید یا گردن کلفت ده و اون رو رئیس می کنن. حکومت های مدرن (بوروکراتیک) یه کم پیچیده تر هستن. یه سری آدم باید بشینن یه سری قانون بنویسن بعد اون قانونها حکومت رو تعیین می کنه. از این نظر جمهوری اسلامی واقعاً جایگاه ویژه ای داره. اول اینکه همه جمع شدند و گفتن "الله و اکبر، خیمنی رهبر"، خمینی رهبر شد، بعد خمینی زد توی دهن دولت قدیم و همه آخوندها رو جمع کرد و دولت تعیین کرد، بعد همه این آخوندها پست ها رو دادن به بچه هاشون و خانواده هاشون. آخر سر هم نشستن و اینها رو نوشتن و قانون کردند.
یکی دیگه از خصوصیات دولت، جایگاه دینه. این قضیه خیلی شبیه دسته بندی مقاومت ساعتها به آب می مونه،ساعت حساس به آب (سکولار)، مقاوم به آب (دین پذیر)، ساعت ضدآب (دین مدار)، ساعت غواصی (دین سالار). جمهوری اسلامی (که هم خود پیداست از نامگذاری او) مثل این میمونه که بگی با این ساعت می شه تا هر عمقی که دلت می خواد غواصی کنی به شرط اینکه استخر از آب پر نشده باشه. این نکته اس که ما رو می رسونه به خصوصیت بعدی حکومت که می گه آیا حکومت ارثیه یا انتخاباتی (شاید هم انتخابی یا انتصابی کی به کیه کسی که نمی خواد با این متن امتحان علوم سیاسی بده گور پدر ترجمه) و اگه انتخابی آیا انتخاب مستقیمه یا غیر مستقیم از طرف مجمع انتخاباتی به مردم معرفی می شوند. یه قسمت از معجزه جیم الف اینجا صورت می گیره که هم مستقیم و هم غیر مستقیم و هم غیر انتخابی. یعنی اول هرکی دلش می خواد نامزد می شه، بعد یه گروه یه سری آدم رو حذف می کنن. این گروه که نامزدها رو کم و زیاد می کنن توسط یکی شخص دیگه تعیین می شن. که معمولاً بهش می گن مونارک یا همون شاه ولی ما توی ایران رهبر صداش می کنیم. البته حکومت ایران مونارکی یا دیکتاتوری هم نیست چون رهبر خودش گهی نیست نایب امام زمانه که اونم گهی نیست جانشین پیغمبره که اون هم گلاب به روتون جانشین خداست. اکثر اینها هم غایبن، کسی ندیدشون غیر از توی خواب.
قسمت بعدی که در مورد یه دولت باید بررسی کرد، اینه که چطوری ایده های حکومتی شکل می گیره. در یک چیز دموکراتیک هر کسی هر نظری دلش می خواد می ده. بعد یه سری حرفها هستن که صد من یه غاز نیستن و به سطح گروها و انجمن ها می رسه بعد مردم رای میدن میدن میدن میدن تا اون حرف نا-صدمن-یه-غاز به مجلس می رسه باز نمایده های رای میدن و بعد رئیس جمهور هم شاید رای بده یا نه تا بالاخره قانون می شه اونوقت می ذارنش توی کتاب قانون و هرکی بهش عمل نکنه سرو کارش با قاضی و پلیس و زندانه.
در جمهوری اسلامی حرف حساب رو می شه خواب دید. بستگی داره که خواب ببنننده کی  باشه و خواب کی رو ببینه. مثل اعلامیه ها و بیانیه های کشورهای دموکرات درپیت و ساده نیست. یه کم پیچیده است ولی توضیح میدم. مثلاً اگه آیت الله خواب  امام زاده رو ببینه، رای اش معتبر تر از حجت السلامه که خواب پنج تن آل عبا رو دیده. رئیس جمهور باید بالاتر از امام زمان خواب ببینه که بتونه خواب عمامه دار رو ببره. زبونم لال یه کم شبیه قوانین پاسور به نظر می رسه  ولی اینطور نیست. این قوانین الهیه. هر کس هم که خلاف این قوانین رفتار کنه با کرام الکاتبینه. اینم یه فرقه. اگه یه کسی ناقانونی کنه در اکثر حکومت ها سر و کارش اول با پلیسه بعد سروکارش با قاضیه بعد هم با زندان بانه. یا بعضی جاها با گزمه، ریش سفید، جلاد. جمهوری اسلامی در همون مرحله اول که هر کاری کنی قبل از اینکه معلوم بشه خلافه یا نه با نیروی بسیج که بلانسبت یه جور ارتشه بهت حمله می کنن. یه برخورد  خیلی ملایم با عطوفت اسلامی باهات می کنن. مثلاً با تانک از روی شکمت رد می شن. پلیس وظیفه اش مراقب از ارتشه که آسیب نبینه. اگه از حمله اول ارتش دوام بیاری می افتی زندان که زندان بانت اگه شانس بیاری و ناشناس ولباس شخصی نباشه، حتماً بسیجیه که یه جور ارتشه که عطوفت اسلامی به همه سوراخات فرو می کنه. اگه از حمله و زندان و عطوفت اولیه اسلامی نجات پیدا کنی و کارت به قاضی برسه که دیگه دهنت صافه چون نه تنها برای خودت بلکم برای وکیلت و زنت و بچه ات و نوه ات و نبیره ات وهر چه ندیده اته  حکم اعدام صادر می کنه. دیگه بالاتر از اعدام هم که چیزی نیست و هر شهروند محترم ایرونی به سادگی می تونی از این حق مسلم برخوردار بشه. اینجاست که می فهمیم بهتر از جمهوری اسلامی حکومتی در دنیا وجود نداره. 

جمعه، دی ۲۴

منشور غرب زدگی میمون بی مغز

غرب زدگي مي گويم همچون وبا زدگي و اگر به مذاق خوشايند نيست بگوييم همچون گرمازدگي يا سرمازدگي. اما نه. دست كم چيزي است در حدود سن زدگي.

غرب زدگی - جلال آل احمد

فرهنگ و ادب ایرانی-اسلامی ریشه در قلب و روح ما ایرانی ها داره. دنیای غرب با همه زیبایی های ظاهریش نمی تونه ذره ای جایگاهش رو تغییر بده. چون عمیقه! بعد از اولین پوپ بچگی، همون وقت که مادر اولین طهارت اسلامی ایرانی رو چلپ چلپ برات می گیره توی تک تک سلولهای بدنت جا می افته و تا آخر عمر هم ازت جدا نمی شه. هیچ چی نمی تونه باعث غرب زدگی یه ایرانی اصیل و سنتی بشه. حتی اگه تمام جذابیت های غرب رو با هم جمع کنی برای اونها پشیزی ارزش نداره. اونها حاضر نیستن اصالت سنتی یه بار بول و غایت کردن روی مستراح سنتی رو با خوابیدن توی هتل های پنج ستاره لاس وگاس عوض کنن. صدای شرت و شرت یک طهارت سنتی با آفتابه برای اونها از صدای هر خواننده اپرا دلنواز تر و آرامش بخش تره. ولی همه شر ها از گناههای کوچیک مثل تلویزیون و ماهواره و موسیقی کلاسیک و شلنگ توالت شروع می شه. به محض اینکه شلنگ رو به سر شیر مستراح وصل می کنی، مرحله کلاسیک غرب زدگی شروع می شه. اون اولین فیشه فرهنگ گرم و اغوا کننده غرب که به کون سردت می خوره، زیر زبونت مزه می کنه.  این کک مسافرت به ممالک مترقی توی بلانسبت اونجات می افته. اولش از دبی، ترکیه یا ارمنستان شروع می کنی.نشون به اون نشونی که هنوز توی گمرک فرودگاههای بین المللی مامور کافری رو می بینید که یه آفتابه دستش گرفته، از سوراخ تنگش ذل زده به داخلش و داره با زحمت زیاد سعی می کنه بفهمه که چرا این رعیت احمدی نژاد حاضره لپتاپ، کلام الله مجید، وجدان بیدار، قرص قلب ننجون، بچه نوزادش رو توی چمدون با بار هواپیما بفرسته بره، ولی حتماً باید این ابزار مخوف رو حتی برای یه پرواز دوساعته با خودش توی کابین هواپیما ببره؟ تحصیل کرده ها چون اسم آفتابه رو توی دیگشنری پیدا نمی کنن، روشون نمی شه حملش کنن. یه سیستم کدبندی رنگی دارن. با سرشماری دقیق برای هر نفر یک بطری نوشابه خانواده با در آبی برای خوردن، یکی با در قرمز برای قضای حاجت. یه کم که از سفر می گذره درها و بطری ها با هم قاطی می شن. با بطری کون شوری بچه قنداقی برای ننجون فرنی درست می کنن، با اون بطریی که حاج آقا غسل جنابت اضطرای کرده برای بچه قنداق دم می کنن و الی آخر. تعداد مسافرت ها که زیاد می شه همه چی به هم می ریزه. آب کم می آد، بطری گم می شه. ننجون مسموم می شه فوت می کنه. کار به سیستم هارد-راک (همون سه کلوخ توضیح المسائل) که می کشه، جماعت مسافر کون پاره به فکر می افتن که به آغوش گرم مام وطن بر گردن. با اینحال حتی در کثری از ثانیه هم به مخیله شون خطور نمی کنه که دست ببرن و سوراخ مرکزی رو با دستمالی که شیش بیلیون مردم غیر مسلمون پاک می کنن، پاک کنن!
قضیه آدمهایی که مقیم ملک کفر شدن فرق داره. اول با آفته شروع می کنن ولی خیلی زود سه شاخه لوله می خرن و لوله کش بدبخت رو مجبور می کنن که از شیرفلکه اصلی تصفیه خونه تا کنار مستراح فرنگی براشون یه لوله سه اینچی فشار قوی بکشه که بتونه به قدر وافی و کافی  برای یک طهارت ناب ایرانی فشار تامین کنه. مشکل دیگه که به سختی حل شدنیه، آرشیتکت سنتی مستراح های ماست که به سختی قابل انطباق با هم ارز فرنگی شه. هنوز اگه آخر شب ها برید دور و حوال اورژانس مجاری ادراری لس آنجلس، سه چهار تا حاج آقای بستری می بینید که دلشون نیومده روی توالت فرنگی بشینن، رفتن بالای اون چمباتمه زدن، لنگشون در رفته، یه لنگ توی لگن، اون یکی بیرون، یه خایه فشرده شده چپیده بالا توی شکم، اون یکی ترکیده چسبیده به سقف. توی این وضعیت اسف بار دکتر هم ول نمی کنه و مرتب می پرسه، شما چرا روی توالت چمباتمه زده بودید؟ چی باید بهش گفت؟ از فرهنگ غنی دو هزار و پونصد ساله براش بگیم. از منشور کورش بگیم؟ از خلیج فارس بگیم؟ مگه آخه معنی فرهنگ رو می فهمن این بی فرهنگ ها؟



شنبه، دی ۱۸

روح لطیف آریایی، اخلاق خاکی بسیجی

این روزها بازار ارواح لطیف داغه. شنیدم که شازده عیلرضا یک روز صبح که از خواب بلند شد که سوار ماشین پورشه آریایی اش که مامی شهبانوی آریایی اش از ارث پاپا آریامهر آریایی اش براش خریده بود، بشه و بره دانشگاه دکترای آریایی اش رو درباره تاریخ آریایی ایران زمین بگیره که یهویی غم وقایع اخیر یخه آریایی اش رو گرفت و با تفنگ مغز آریاییش رو پخش سقف آپارتمان آریایی اش کرد. قبلش هم وصیت کرده که بسوزوننش پودرش رو بپاشن تو دریای خزر. نه که خودش و خاندانش کم به ایران مضرات رسوندن، چهار تا خرچنگ و میگوی دریای خزر رو کور نکنه روح مموش آریایی اش آسوده نمی خوابه.
حالا شاهزاده بگیم روحش لطیفه، نازکتر از گل بگیم خودش رو می کشه یه حرفی. ولی داستان بعدی نوبره: یه دلقک تلویزیونی بخاطر اینکه یه دلقک تلویزیونی دیگه کلاه گیس سر یه دلقک تلویزیونی سومی گذاشته و گفته این مامانمه می خوام بفروشمش قهر کرده، بساط دلقک بازی ایش رو تعطیل کرده. نه اینکه برودکست ماهواریی شبکه های لس آنجلسی وصل به عفت ننه های مجری های لس آنجلیسیه، به عصمت ناموسشون چپ نگاه کنین، مخابره شون به مخاطره می افته. البته هر کی حق داره در هر زمانی و هر جا که دلش خواست تلویزیونش رو ببنده. ولی فقط تصور کنین همه اونهایی که زنگ می زنن به آقا و قربون صدقه اش می رن به علاوه اونهایی که فحش می دن یهویی یکی از اون تحول های آریایی بهشون دست داد و قیام کردن و حکومت جمهوری اسلامی رو واژگون کردن و از شهرام-آریا دعوت کردن که بیاد رهبر بشه و همه مقدمات رو هم آماده کردن و هواپیما هم فرستادن و اون هم از لس آنجلس راه افتاد اومد و اومد و اومد توی فرودگاه امام خمینی (که مثلاً اون موقع اسمش احتمالاً فرودگاه شهرام خمایونه) فرود اومد و از اونجا یکراست به سمت جمارون راه می افته. همه مردم اطراف بلیزرش بالا و پایین می پرن و داد می زنن " روح منی خمایون، بت شکنی خمایون. (برای مزید اطلاعتون این خمایون ربطی به همایون نداره، بلکم جمع مکثر خمینی. وقتی مردم می خوای به یکی بگن که ای ول بابا خیلی دیکتاتوری یا میگن خیلی خمینی تر هستی یا می گن خمایونی)" یه دفعه یکی از وسط جمعیت یه بولی تناول می کنه یواشکی زیر لبی می گه: "بوبول مامانتو بخورم." اینجاست که آقا میکروفن رو می ذارن زمین، دیگه قر نمی دن، دیگه تلفن جواب نمی دن، دیگه فحش نمی دن می فرمایند که موچم! من دیگه نمی تونم ادامه بدم. خدافظ. مردم هم نمی دونن چه خاکی به سرشون بگیرن، یه ممکلت مونده بدون رهبر مجبورن بدو بدو برن دوباره التماس احمدی نژاد و خامنه ای که تورو خدا برگردین بشین شاه و ملکه ایران دوباره. بگذریم که الان ممکنه بخندین بگین چه حرفا ولی چیزی نمونده بود یه همچین اتفاقی حول و هوش انتخابات اخیر بیافته.
بگذارین یه روضه فکاهی هم در وصف مادر عروس بگیم. فکر نکنین که فحش خار مادر دادن اون هم به فرمت تصویری، اون هم به اون بی نمکی، اون هم توی یوتیوب، ..... یووووووتیوب! به این آسونیه. باید چندین و چند سریال و فیلم و نمایش بازی کنی و کارگردانی کنی، زحمت و مرارت کمیک بکشی و یک روح خاکی بسیجی داشته باشی تا موفق بشی یه همچون مزخرفی درست کنی. واقعاً این کار نقطه عطفی بود (بالاخره تقعر مهران مدیری هم به تحدب تبدیل شد) برکارنامه هنری مهران مدیری.

شنبه، آذر ۲۷

امشب موسیقی داریم

در بلاد کفر، تابستون ها بازار تورهای موسیقی و کنسرت ها داغ تره. تقریباً این موقع های سال که می شه دیگه یواش یواش بازار موسیقی زنده به کسادی می خوره. تصمیم داشتم بعد از هر کنسرتی یه نوشته درباره اش بنویسم، ولی اولین نوشته ام درباره شجریان به شدت به زمین گرم خورد. به این معنی که اونهایی که استاد رو دوست داشتند فحش رو کشیدند به جونم، و اونهایی که سنتی-فوب بودند یه وری بهم خندیدند. یه کم خودم رو کنترل کردم که ننویسم. ولی حالا خودم رو جمع و جور کردم توی این هیری ویری یه چی درباره همه چیزایی که دیدم یه جور خر تو خر و شلوغ پلوغ بنویسم شاید قصر در برم. 
اول پارتی بازی می کنم و از سه تا هموطنم شروع می کنم. نامجو، آبجیز و راجر واترز.
راجر، راجر نازنین
راجر عزیز، آلبوم دیوار رو با مخلفات و نون اضافه اجرا کرد. عین همیشه از اول اجرا یه دیوار کاغذی ساختن و بعدش آخر اجرا منفجر شد. اجرا چیز خاص جدیدی به غیر یک سری عکس و شعار ضد جنگ جدید نداشت. اگه اجراهای اعجاب آور قبلی پینک فلوید رو در نظر بگیریم، این اجرا حتی محقر هم به نظر می رسید. ولی در هر حال نفس آقام، راجر و موسیقی دیوار برای خود من دیوانه وار لذت بخش بود. توی عکسهای جدید درصد عکسهای کشته شده های ایرانی بد جور توی چشم می خورد. آقام راجر یه صناعت دیگه هم کرده بودن که اول برام عجیب بود ولی حالا تعجب می کنم که چرا تعجب کردم. خودتون به لیست عکس هایی که به عنوان عزیزان از دست رفته نشون داده شد، نگاهی بندازید: ندا آقا سلطان، فریدون فرخزاد، شهید همت،  داریوش فروهر، سهراب اعرابی، محمد حسین فهمیده و ... این اسمها کنار هم یه کم عجیبه. شاید بعضی ها هم بگن شعاریه. ولی این هم یه جور نگاه کردن به جنگه. به قول آقام راجر واترز که ماشالا هزار ماشالا عین بیست سالگی هاشون همونطور پر انرژی و قوی هستن " هر گلوله ای که ساخته بشه، مثل این می مونه که لقمه ای از دهن گشنه ای دریغ شده." خالی از لطف نیست اگه سر وگوشی در سایت رسمی راجر واترز آب بدید.
یه معجره کوچیک هم برام اتفاق افتاد که یه خورده شبیه به داستان گردنبند دختر پیغمبر بود. در حالیکه دنبال صندلی قراضه مون توی بالکن سوم - چهارم می گشتیم که یک یارو سر و کله اش پیدا شد و گفت بلیط بهتر می خواینن. دو تا بلیط همکف مجانی درست بیست متری آقا بهمون داد. ولی یه جورایی حقم بود چون اگه فقط پنج نفر توی سالن ده هزار نفری بودن که عین هنرپیشه دیوار اون همه بدبختی و نکبت رو تجربه کرده بودن، حتماً چهار تاشون عین من تو ایران بزرگ شده بودن.

آبجیز بانمک، نامجوی بد اخلاق

و اما آبجیز که اجرای خیلی راحت، حرفه ای، صمیمی، سرگرم کننده و رونی داشتن. صفورا و ملودی، ترانه سرا و خواننده های آبجیز شروع کارشون با ترانه های شوخ و موسیقی رگه بود. حالا یه گروه تمام عیار راک شدن. همه افراد گروهشون غیر از صفورا و ملودی غیر ایرانی و موزیسین های حرفه ای هستن. البته همه این تعریف ها به این معنی نیست که من موسیقی این گروه رو خیلی دوست دارم. خداییش اگه ولم کنی و بخوام موسیقی ایرانی گوش کنم، احتمالاً در اکثر موارد نامجو گوش می کنم. اما با اینکه نامجو موسیقی خیلی دلچسب و گوش دادنی داره، به عنوان یک موزیسین، بسیار نا امید کننده ست. یه مقایسه کوچیک می کنم نامجو با یه من ک... و خا... و سه من ادعا، و دو تا الف بچه با یه دنیا صفا. 
آبجیز سعی کرده که کمتر به منبع موسیقی های دیگران ناخونک بزنه. اگه هم از ریتم یا ملودی خاصی استفاده می کنه، در حد یک گرته بردای باقی می مونه. مثلاً تو اجرای آخرشون خط "دوباره می سازمت وطن" رو از داریوش گرفته بودن و یه آهنگ کاملاً جدید ساخته بودن که خیلی بهتر از آهنگ اصلی هم نبود ولی حال وهوایی داشت و توی سالن اجرا مردم رو بد جوری به بپر-بپر واداشت. در مقایسه سه آهنگی که تقریباً بهترین آهنگ های نامجو هستن یعنی، جبر جغرافیایی که اجرای نعل به نعل از آهنگ ویژ عشق از گروه آبی جیغ  (البته نیروانا هم با ذکر منبغ کاروش کرده) مرغ شیدا اجرای مجدد نت به نت قراضه از مردی که دنیا رو فروخت از دیوید بویی (البته باز نیروانا هم باذکر منبغ کاورش کرده) که انگار هر بار در هر کاور یه نمه تمپوی آهنگ سریع شده. حالا که موضوع داغه اگه این ویدئو رو دیدید به این هم دقت کنین که موسیقی راک غرب رو چه وسواس هایی متحول کردن. سر کنسرت راک دمبک و دستک نت و صندلی آوردن که مو لای درز اجراشون نره. این لیست همینطور ادامه داره اگه با این ذهن پریشونی که دارم بخوام دونه دونه درباره گیس و ترنج و بقیه بنویسم کلی طول می کشه. فقط یه چی بگم در دفاع و حمله به نامجو که همونطور که دیدید آهنگساز حسابی ها هم کارهای همدیگه رو کاور (همون کپی کاری) می کنن که اکثر اوقات هم می رینن توش. مثلاً مثل همون دو تا اجرای نیروانا که حال بوی جدید داره ولی اونها کجا واصلش کجا. ولی کاور هم رسم و رسومی داره. اول که یه جور ادای احترامه به نوازنده اصلی در برابر شنونده ای که آهنگساز اصلی رو می شناسه. مثلاً توی ممفیس تنسی از دیوید بویی تکریم کنیم. اینجا آخه به تو کمونچه نواز تربتی چه که از رقاص ینگه دنیایی احترام کنی. دوم که، اجرا و تنظیم ممکنه اما تصنیف و محتوای در کاور معمولاً عوض نمی شه. نه اینکه درد حشر پایین تنه ای رو بزنی به شعر عارفانه مرغ شیدا. آخرش هم کردی که کردی، حالا چون قشنگ شده، ما ایرانی ها هم علیلیم، دست به آلت غیر از تناسلی اش جز برای خود ارضایی نمی زنیم، دلیل نمی شه که آهنگ مردم رو با آلات علیل موسیقی ایت بزنی به اسم خودت تموم کنی.
حالا اگه همین ها بود باز هم مشکلی نبود. نامجو دو بار توی لس آنجلس کنسرت داد. دفعه اول که دعوا داشت. اومد بد اخلاق نشست مردم همه شعرهای آهنگاش رو فریاد می زدن ولی به هیچکی محل نگذاشت. حتی فرصت نداد که مردم آهنگ هاش رو زمزمه کنن. با یه گیتار و یه سه تار اومد. کل موسیقی که با گیتار اجرا کرد، چهارتا ریتم و سه تا کورد بود. یک موزیسین راک (بعضی ها بهش می گن جان لنون ایران) نمی تونه تمام کارنامه موسیقی اش رو بر اساس سه تا کورد ای مینور، ایی مینور و سی ماجور بسازه. حالا بعضی ها می گن از موسیقی اش لذت می برن هر چی می خواد باشه. ولی از همون آدمها اگه بپرسی از چی لذت می برن، احتمالاً سری آهنگ هایی رو مثال می زنن که سالها پیش با گروههای قدیمی نامجو ضبط شده و کارهای جدید نامجو توی لیست اونها قرار نمی گیره.
دومین کنسرت نامجو با فاصله حدود یک سال ونیم با چند سری نوازنده رنگ و وارنگ اجرا شد. نوازنده هایی که واضحاً معلوم بود تمرین کافی با هم ندارن. صدای نامجو از گروه عقب می افتاد یا نوازنده خوانند رو گم می کرد. یک قطعه ای که آقا خودش نوشته بود احتمالاً مشق های فوگ  مدرسه اش توی اتریش بود. فاجعه رسمی در آ مینور بود که یه دختر خانوم لس آنجلسی با پیانوی دست به عصا اجراش کرد. این گروه از دختر ایرونی ها رو دیدید که می رید خونه شون یه پیانوی بلاروس دارن و مامانشون هر کی می ره خونشون یقه مهمون رو می گیرن می شون پای نوازندگی دخترشون و می گن: "مامان جان برای دایی خوابهای طلایی بزن!". این دسته از دخترها توی لس آنجلس تبدیل شدن به "مامان جان برای عمو باخ بزن!". آقای نامجو هم که خدای نکرده نباید فرق نوازندگی پیانو و سیب زمینی پشندی رنده کردن رو بدونه خانوم رو انتخاب کرده بود برای اجرای کنسرت راک. اجرای دوم به معنای دقیق شلخته، نا موسیقایی، نا هماهنگ و تکراری بود. تنها چیزی قابل  شنیدنی که در اون کنسرت وجود داشت یکی دو قطعه قدیمی بود که اگه اشتباه نکنم تنظیم اصلی اونها توسط عبدی بهراونفر سالها قبل از روی کارهای غربی  انجام شده بود و همینطور چند دکلمه با موزیک متن خیلی ساده بود. 
برای اینکه بگم داستان می تونه شکل دیگه ای داشته باشه، اجرای آبجیز رو مثال می زنم. اجراها همه تمرین شده و هماهنگ بود. کل گروه پنج نفر بیشتر نبودن (برخلاف استاد نامجو که با چهار خواننده کر، یک پیانیست و چند کی بورد نواز، دو سری نوازده راک، یک نوازنده آکوستیک و ...) ولی همون پنج نفر (خصوصاً صفورا و ملودی) با جمعیت به خوبی ارتباط برقرار می کردن طوری که حتی با آهنگهای متوسط و تکراری گروه هم که اجرا شد همه به شدت به وجد اومده بودن.
آخر این بخش. آقای نامجو یک خواننده بی نظیر و استثنایی، تا به حال در چندین و چند گروه موسیقی خونده. هر بار که از یک گروه به بعدی پریده، کلی از کیفیت موسیقی اش هم پریده. محسن نامجو یک موسیقی دان زنده نیست. مجموعه یک سری ترکهای پرت و پلا توی اینترنته. که از حق نگذریم بسیار جذاب و گوش دادنی هستن. همونطور که در فروتنی به تفرعن رسیده، در نوآوری هم داره کپک می زنه. چاره کارش هم رفتن به کنسرواتور و کلاس گیتار نیست. باید یک گروه موسیقی دست و پا کنه با چند تا موزیسین با تکنیک و به عنوان ترانه نویس و خواننده در اون گروه فعالیت کنه. یه کم این مقام موسیقی دانی رو به ما تخفیف بده تا باز هم بتونیم کارهای خوب ازش بشنویم.

اعجاب (میوز) 

بر خلاف آلبومهای اولشون که بیشتر به راک و آلترناتیو می زد، آلبومهای آخرشون خیلی پاپ بود. خصوصاً این ژست باسمه ای سانتی مانتال انقلابی شدن با اینکه بهترین آهنگ آلبوم بود، اصلا بهشون نمی اومد . صندلی ایم هم توی کنسرت بد بود. افکت هاشون هم شلخته پلخته بود. مرتب تلمبه می زدن نوازنده ها رو با جک می بردن بالا بر می گشتن روی صحنه. غلطهای زیادی. افاده های بی ربط. انگار این گروه میوز واقعاً میوزشون رو گم کرده ان.

بوس

حالا این بچه خورده ها می گن گروه بوس دیگه چیه! اون وقتی که شما ها به سلامتی هنوز اسپرم و تخمک هم نبودین، ما این آرم کج و کوله کیس رو روی شلوار لی هامون (البته اگه امور تربیتی می ذاشت که شلوار لی بپوشیم) با خودکار می کشیدیم و بعدش هم بخاطرش پشت دفتر امور تربیتی وا می ایستادیم و حبسش رو هم می کشیدیم.
برای اونهایی که این گروه رو می شناسن باید بگم که اولاً بعد از سالها (شاید سی سال) افراد اصلی گروه دوباره با هم کنسرت دادن. اجرا خیلی خوب بود. همون خل گری های معمول رو داشت. پروز روی جمعیت. شلیک با گیتار و از این قسم بی نمک گری ها. موسیقی کیس هیچ وقت به پای گروههای راک درجه یک نمی رسید ولی شخصیت های مجازی، ژست های صحنه ای و هیاهوی تبلیغاتی شون همیشه درجه یک بوده. گذشته از همه اینها شنیدن موسیقی های قدیم خیلی کیف داد. خصوصاً اینکه سالها پیش با زحمت، خواهش تمنا و بدبختی گیر می آوردیم و روی کاست های کم کیفیت کپی می کردیم و توی شورت و سوتین وهفت سوراخ قایم می کردیم نکنه کمیته یا امور تربیتی یا پست بازرسی ازمون بگیره. شاید اون وقت اگه ازم می پرسیدن دلت می خواد بری کنسرت کیس، فکر می کردن دارم مسخره ام می کنن. ولی چرخش های دنیا غیر قابل پیش بینیه.

عقربها


این گروه هم احتمالاً کوچولهای نسل جدیدی نمی شناسن. همه چیزهایی که درباره بوس گفتیم درباره اینها صادق بود. اجرا توپ. قطعات اکثراً از نوع نوستالژیک قدیمی، کاست، قایم شده در شورت و هفت سوراخ بود. آقا این کنسرت هم بسسسسیار چسبید. اجرای اسکورپیونز هیچ جور جلوه ویژه، گرافیک عجیب غریب یا قرتی بازی های دیگه نداشت. ولی عوضش اجرا یک تجربه تمام عیار راک بود. حالا بگذریم از خاطره همون کاست های کم کیفت بچگی  که لذت کنسرت رو سه برابر می کرد.

ابزار(معامله)

که الهی درد و بلاشون بخوره تو سر هر چی موسیقی دان در پیته. بعد از دیدن کنسرت اینها می شه رفت کور و کر شد. چون دیگه بعید می دونم کسی حالا حالاها افکت صوتی تصویری و موسیقی رو دست کنسرت اینها بزنه. موسیقی بسیار باکلاس بالاتر از دیپلم. مفاهیم فلسفی-عمیق زهر ماری، گرافیک تیره و تاریک و خلاصه یه اجرا که از اون باکلاس تر نباشه. اگه درست و حسابی نفهمیدیم که بالاخره این اجرا خوب بود یا نه، حق داریم بخاطر اینکه شوخی و جدی این گروه اینقدر قاتیه که درست نمی شه فهمید کی شوخی می کنن کی جدی هستن. مثلاً اسم گروه رو وقتی توضیح می دن خیلی با کلاس به نظر می آد ولی طرح گرفیکی اولیه گروه یه آچار مکانیکیه که یه سرش به شکل یه عالت ذکر تغییر شکل داده. گذشته از نمک و فلفل اجرا، محتوای موسیقایی این گروه قابل مقایسه با هیچ گروه راک آلترناتیو این دوره زمونه نیست.
شاید اگه بخوام دو تا اجرا رو انتخاب کنم که دوباره برم و ببینم، اولیش این باشه و دومیش هم اسکورپیونز.




دوشنبه، شهریور ۱

لزوم یادگرفتن شنا


شنیدم که می گفتن راه دیگه ای وجود نداره. می گفتن با این حال آخر کارشونه. سه روز یا سه ماه یا سه قرن یا همین حدودها بیشتر نمونده. شنیدم که می گفتن رهبر بزرگ با لباس سفید بلند یا سیاه کوتاه یا لخت جلو راه می افته و دنبالش مردها و زنها و بچه ها و سگ ها و آخوندها ادامه می دن . بعضی ها هم می گفتن نه، زنها و مردها و بچه ها و سگ ها و سبزیجات دنبالش راه می افتن. بعضی ها می گفتن اون سگه همون سگ الله، گربه امام راحله که از چاه فاضلاب مسجد ولی العصر نیویورک یا شاید هم جمکران قم نزول می کنه و صاحب جان و مال و ناموس خلق خدا می شه و حضورش همان و اعطلای حقوق بشر و زن و میمون همان. نشون به نشونی اون رایی که هیچکی ندید، بشر و زن و میمون همگی انتخابش کردن. البته این رو هم بگم که  بعضی ها می گفتن نزول نمی کنه صعود می کنه. البته کاملاً قابل باوره چون از چاه که نمی شه نزول کرد. حتی حضور هم به سختی می شه کرد بیشتر باید ظهور کرد. دروغ چرا من هم صد بار پیش خودم گفتم خدا کنه خدا کنه خدا کنه خدا کنه خدا کنه خدا کنه  از دست این پدرسگها خلاص بشیم، آخه دیگه چیزی نمونده که سطح گه اونقدر بالا بیاد که خفه بشیم. حالا تنها چیزی که اهمیت داره اینکه که بشه نفس کشید، اهمیت نداره اگه حتی گربه خدا تنفس دهان-به-دهان بده. ولی چشمم آب نمی خوره چون خدایی وجود نداره، اگه هم داره گربه نداره. اگه هم داشته باشه، برای خدای بخشنده مهربان با پنج جلد کتاب آسمانی و سه من ک... و خا... که گربه با گربه فرق نمی کنه که یکی رو گربه خودش بکنه و بقیه رو کیش بکنه. حالا گیریم که خدا باشه، تبارک و تعالی هم باشه، گربه ای هم داشته باشه، اون آزادی که گربه خدایی که بین گربه ها فرق می ذراه برپا کنه، به درد شاش کردن هم نمی خوره. با اینحال خدا وجود نداره و به جای توسل بهتره بریم شنا یادبگیریم.

دوشنبه، مرداد ۴

آداب خبررسانی، معاشرت، جفتگیری و فعالیتهای خارج از برنامه در بالاترین

آگاه باش ماهی در آب پاک و زلال زنده نمی ماند. اما اگر خس و خاشاکی بیابد، در زیر آن پنهان شود و نجات یابد.
هاگاکوری - طریقت سامورایی - فصل اول

یکی از کارهای خوبی که این روزها به عنوان یک ایرانی اصیل، نیمه اصیل یا حتی حرومزاده می شه کرد، بالاترین کردنه. بالاترین کردن شانی بالاتر از فقط باز کردن صفحه بالاترین، خوندن لینکهاش، نظر دادن و فرستادن لینک داره. یه جور طریقته که مثل "راه سامورای" نه فقط مهارت و ممارست درش مهمه، بلکم بصیرت (و یک کمی هم پدر سوختگی) کلید موفقیت واقعی است. از اونجا که بالاترین هم اکنون مرجع خبری اکثر قدر قدرتهای خبری دنیا از جمله بی-بی-سی و کیهان و صدای امریکا و آیت الله مصباح شده، اگر دلتون می خواد صداتون خیلی زود و بی زحمت در سطح بین المللی مطرح بشه، خوبه که فنون رزم، بزم و تکل از پشت رو در بالاترین یاد بگیرید.

فصل اول: شناسه کاربری

اول باید یه شناسه کاربری دست و پا کنید. راههای متفاوتی وجود داره. می گن بعضی ها دعوت نامه دارن که می تونن بفرستن. ما که به چشم خودمان ندیدیم این دعوت نامه چیه. یه شناسه عهد بوق توی بالاترین ساخته بودم. اون زمان بالاترین فقط جای عکسهای بانمک از شیرین کاری گربه های با نمک بود. وقتی بالاترین محفل جدی شد ما آومدیم وصلش بشیم که پسوردش هم یادمون رفته بود.سئوال کردیم که چطوری پسوردمون رو پیدا کنیم، گفتن کاربر محترم، برو درت و بذار. بعد خداییش سه تا دیکشنری حییم لغت وارد کردم تا یادم افتاد رمزش میمون بی مغزه. ولی شما اینکار رو نکنین. اول اولش که سی تا شناسه کاربری با التماس و ننه من غریبم و هک کردن پیدا کردید، پسودرشون رو یادداشت کنید بگذارید زیر بالشتون. دو تا خوبی داره. اگه همه این کار رو بکنن، بعد که رفتین خونه دوستی، فاسقی یا دشمنی، به محض اینکه طرف رفت براتون شربت آلبالو درست کنه بیاره، شما صاف  می رید  سراغ بالشش، شناسه هاش رو برمی دارید، و سه تا پست مزخرف با مضمون توهین به نژاد، فرد خصوصی یا تیتر، توضیح، بخش نامناسب در می کنید، پشمتون هم نباشه که حساب کاربریتون رو می بندن. خوبی دومش اینه که می تونین تیتر و توضیح و توهین نامناسب در کنین، اگه خواستن ببندتون فوری گریه کنین که من نبودم، نشون به اون نشونی که حسن-علی-تقی اومد خونمون و من براش شربت آلبالو درست کردم، شناسه کاربری منو از زیر بالشم دزدید. 
دومین چیزی که درباره شناسه کاربری باید بدونین اینه که باید سی تا شناسه کاربری داشته باشین. اول از ده نفر التماس کنید که براتون دعوت نامه بفرستن، بعد از هرکدوم از اون ده تا ده تا دعوت نامه برای خودتون بفرستین. چند تاشون سر زا می رن. یعنی عصبانی می شید، به مقام زن یا میمون توهین می کنید که توهینتون با توضیحتون نامناسب می شه بعد بالاترین می بنددش. من دقیقاً هنوز نمی دونم چطوری توهینم رو با توضیحهم مناسب کنم ولی به محض اینکه بفهمم یه پیوست به این راهنما می زنم. ولی اگه کاری که گفتم کرده باشید، آخرش یه سی چهل تا شناسه براتون تهش می مونه. ده تاش رو بگذراید برای روز مبادا، بقیه رو با اسامی، جنسیتها، سنین و خاستگاه های سیاسی و فلسفی متفاوت فعال کنین. مثلاً اگه حزب اللهی خفن هستید عین عقب افتاده ها نرید شناسه درست کنید امام علی، امام حسن، امام حسین، امام زین العابدین ...الی الخر. امام کم می آرید. سیزده تا شناسه اونم یکی اش غایت که به جایی نمی رسه. یه کم صناعت به خرج بدید. مثلاً یکی یه فیلسوف بزرگ مثل ارحام صدر، یکی یه نویسنده بزرگ مثل امام راحل، یکی یه سیاستمدار بزرگ عین شماعی زاده و یکی یه فیلمساز بزرگ عین شعبان بی مخ. یه چند تا پا منبری خوب هم لازم دارید که بهترینشون چند تا دختر سوسول-حشر-برون گرا با شناسه های اروتیکه. مثلاً یه شناسه کاربری مثل بتول، دختر تنهای شب که مرتب لینکهای مربوط به اسم خلیج فارس، درد پریود، حقوق زنها و شیرینکاریهای گربه های ناز نازی می فرسته برای اینکار خیلی مناسبه. نقش این شناسه خیلی حیاتیه که بعداً مفصلاً بهش می پردازیم. ولی اجمالاً این آدم به هر لینکی رای بده، کسی شک نمی کنه، چون همه خیال می کنن طرف شوته. دوماً که وقتی توهینتون با تیترتون نامناسب شد (فکر نکنین که نمی شه، این شتریه که در شناسه کاربری همه توی بالاتری می خوابه) این دختر-شناسه می آد و با کامنت های مهربون-اروتیک-میانجی  مثلاً " من حسن-تقی رو شخصاً می شناسم، اصلاً آدم توهین آمیزی نیست حتماً شناسه اش رو دزدیده بودن" از معلق شدن اکانت، نجاتتون می ده. 
بعد برای هر شناسه سه تا ایمیل و پنج تا وبلاگ و شیش تا اکانت توییتر و یه اکانت فرندفید و یه خبر گزاری رسمی درست کنید. یادتون نره توی عنوان خبرگزاری یا وبلاگتون یه مخفف از اسم حقوق بشر یا زندانیون یا زنان یا بچه ها بگذراید که کسی تخم نکنه بی حرمتی چیزی بهشون بکنه، اگه هم کرد بتونید خودتون و شناسه هاتون دسته جمعی برزید سرش توضیح و تیترش رو نامناسب کنین. اینجا وجود کلماتی مثل "زن"، "بشر"، خصوصاً وقتی با حقوق قاطی شده باشه "شهید"، "اصلاحات"، "اعتقادات شخصی"، "دموکراسی"، "آزادی" خیلی مهمه، چونکه می تونین از تکنیک "پدرسگ به امام فحش می دی" هم استفاده کنین. 
حالا آماذه فرستادن لینک هستین.

فصل دوم: فرستادن لینک

اگه توی این خیال واهی هستید که بگردید و خبر یا عکس یا لطیفه با نمک پیدا کنید و لینک کنید، سخت در اشتباهید. چون تا شما بیایید فس و فستون از سر کار برگردید و کامپیوترتون رو روشن کنید و وب پرسه بزنید تا یه چی پیدا کنید، بعد کپی کنید، بعد فکر کنید که پسورد شناسه اتون تو بالاترین چی بود و وارد بشید و لینک بفرستید. کاربرهای خفن، محترم و پرسابقه (ابربالاعلافین)  لینک روفرستادن، کامنتش رو هم دادن، موضوع داغش رو زدن، توهینشون رو با تیتر نامناسب کردن، حسابشون برای یه هفته معلق شده رفته پی کارش. شما باید لینک خودتون رو خودتون تولید کنین. یعنی اول به یه خبر فکر کنین، بعد توی وبلاگ چهارم شناسه اولی تون اون خبر رو بنویسید، از وبلاگ دوم شناسه سومتون یهش لینک بدید. تو وبلاگ دوم شناسه پنجمتون خبر رو تکذیب کنید. تو خبرگزاری شناسه هفتمتون از مراجع موثق نقل کنید ولی لینکی که می دید پت و پاره باشه به جایی ختم نشه. توی همه این وبلاگها و سایتها هم دور تا دور صفحه از این تبلیغات رنگی-رنگیه الق-پلق برق-برق زن بچینید که هرکی خدای نکرده سی ثانیه توی صفحه موند اگه تومور مغزی نگرفت حتماً با میگرن برگرده. بعد همه اینها رو با شناسه های متفاوت لینک کنین توی بالاترین. و شروع کنین به مثبت دادن و کامنت گذاشتن. بعد از اینکه توی سه چهار تا کامنت حسابی تعریف و تمجید و تملق کردید، یک کامنت اعتراضی از یکی از شناسه های منفورتون بدید. حالا با هر سی شناسه دیگه به اون بدبخت حمله کنین و بشورینش پهنش کنین تو آفتاب. ولی از اونجا که حتی شناسه منفور رو نمی خوایین از دست بدید، آخر سر با اون شناسه خاص دخترونه-اروتیک پا درمیونی کنین. بعد از پادرمیونی که یه هوا هم اروتیکه، شناسه منفور متحول می شه و اعتراف می کنه که من خربودم، کر بودم، کور بودم که ارزش لینک شما رو نفهمیدم. اینکار دو تا خاصیت داره. اول اگه یه بدبخت دیگه ای واقعاً هم اعتراضی داشته باشه، لیست سی صد و هفتاد تا کامنت بی ربط رو ببینه غیرت نمی کنه همه رو بخونه و نظر بده. صرف نظر می کنه. دوماً وقتی همینطور وقتی با خودتون زیر لینک دارید استکمناء (طلب کامنت کردن به قصد لذت، اینو درست تلفظ کنین اس-تکمن-ناع) می کنید، تعدا نظراتون بالا می ره و اگه تایپتون به اندازه کافی قوی باشه اونوقت لینکتون می شه "مورد بحث" می ره توی صفحه اول اون گوشه پاینن و سمت چپ که اگه به خوبی موضوع داغ نباشه، کمتر از اون نیست.

فصل سوم: رای، نظر، گزارش تخلف

همونطوری که امام فرمودند، رای ملت میزونه، شما هم باید رای بدید. ولی نه عین عقب افتاده ها برید لینک رو بخونید، کامنتهاش هم بخونید، اگه با عقاید ملوکانه تون مطابق بود بعد رای بدید. باید سریع لینکهای تازه رو یاز کنین، لینکهایی که یکی دو تا رای دارن که ول معطلن، اونهایی که نزدیک داغ شدنشونه یعنی صاحاب لینک همینطوری آویزون نشسته منتظر یه رایه که بره صفحه اول، تبترش رو نگاه کنین. اگه لینک بار مثبت داشت یعنی یه ویدئو درباره شیرین کاری گربه ها یا حقوق زنها، یا تغییر اسم خلیج فارس بود، مثبت بدید، صواب داره. بعد هم برای محکم کاری یه کامنت اسماعیلی بگذارید زیرش که طرف نمک گیر اساس بشه یادش نره بیاد به لینکتون رای بده. نظر خیلی صرف نداره، بیشتر باعث تبادل نظر و رفاقت می شه. بالاترین هم که جای رفیق بازی نیست، دلتون رفیق بازی و تبادل نظر می خواد برید استادیوم فوتبال بازی استقلال-پیروزی یا زندان اوین بند ملی-مذهبیون. گزارش تخلف هم معلومه، هر کی منفی داد، فحش داد یا تف کرد، اول برید به همه لینکاش منفی بدید وبعد هم گزارش تخلف به سبک "پدرسگ به امام فحش می دی" اجرا کنید. البته گزارش تخلف تنها کاری نیست که می کنین، آخه لینک توی بالاترین مثل زن، ناموس یا وطن آدم می مونه. اگه کسی بهش منفی بده انگار که تیتر و توضیح ننه آدم رو نامناسب کرده. واسه همین کاملاً مجازه که به هر جا که دستتون می رسه مثل بخش نظرات یا ای-میل بالاترین، فحش، ناسزای مادر یا تهدید حواله کنید.

فصل آخر: بالاترین می کنم، پس هستم

اگر شخص عاقل و بالغ و اهل بحث و فحصی بوده باشید می دونید که در رژیم گیاهخواری می شه کاهو و تخم مرغ و ماهی خورد. ولی هیچ جوری کوسه گیاهخوار به حساب نمی آد، نه بخاطر ماهی خوردنش، بلکم بخاطر اینکه گه گداری کون شناگرهای راه گم کرده رو گاز می زنه. مثل رژیم اسلامی که توش چماقداری و بی قانونی و لات گری رواجه ولی لات درجه یک نظام اسلامی به چماقداری معروف نیست، به فیلمسازی معروفه. جنبش و نهضت و انقلاب برای آزادی خواهی بوجود آومد، ولی رهبرش به آزادی خواهیش مفتخر نیست، به آرمانهای امام دیکتاتور راحلش مفتخره. اینجاست که می گن هنر نزد ایرانیان است و بس، اما ایرانی ها وقتی جایی مثل یه وب سایت جمع می شن، هر چیزی ممکنه خرج کنن، غیر از اون هنر منحصر به فردی که نزدشونه.

سه‌شنبه، خرداد ۱۱

مرغ سحر تخم می ذاره؟

دیروز جاتون خالی رفتم کنسرت استاد شجریان. من به طور کلی ارادتی به موسیقی سنتی ندارم ولی خوب این دفعه گفتم بریم ببینم چی می شه. کنسرت توی یک سالن متوسط (رو به پایین) توی جنوب شهر لس آنجلس بود. از صناعات معمول ما ایرانی ها مثل جازدن توی صف یا آقای دکتری که می خواست سه نفر رو با دو بلیط از در ورودی، وارد سالن کنه  یا دیر رسیدن حضار که بگذریم، کنسرت با کمال تعجب فقط با نیم ساعت تاخیر شروع شد. یعنی یه طوری شد که نوازنده ها همه رسیده بودن و سه چهار قطعه هم اجرا کرده بودن ولی هنوز یک سری دنبال صندلیشون می گشتن. کنسرت با مراسم تقدیر، تشکر و تجلیل از استاد شجریان که به رسم مراسم مملکت اسلامی مون با تقدیم لوح تقدیر با طرح ابر-باد و شعر خوانی یه سری مدیر بی استعداد الکن شروع شد. تازگی ها بین ایرانی های مقیم آمریکا رسم شده که هر برنامه ای هست یک سری دکتر و مهندس قلابی که آرزوی رئیس، سناتور و معاون شدن دارند، خودشون رو مطرح می کنن. آخه یک سری انجمن و سازمان هم تشکیل شده که هرکدوم یه جوری دایه مهربون تر از ننه برای ایران و ایرانی های مقیم خارج هستن. حالا که یه سری مردم معترض شدند و بوی تغییر به مشام می آد، اینها جلو افتادن که خدای نکرده اگه ج-الف-الف ورپرید، اینها سهم خودشون رو حتماً برداشت کنن. بعضی هاشون هم دنبال این هستن که یه جور هویت برای ایرانی های مقیم خارج به عنوان یه اقلیت درست کنن که البته واضح و مبرهنه که دلشون برای ایرانی نسوخته، به فکر یک سری کلاه برداری های مادی هستند. خلاصه که می خوان یه ج-الف-الف کوچولوی غیر اسلامی توی دل آمریکا برای ایرانی های مقیم آمریکا درست کنن و همون بخور و بچاپ های وطنی رو اینجا راه بندازن.
بگذریم، اولین چیزی که برام جالب بود و چند وقتی بود درگیر بودم، شنیدن صدای سازهای جدید سنتی بود (ساز جدید سنتی هم از اون ترکیب هاست).
یکی از این سازها کرشمه است. استاد شجریان این ساز رو اختراع کرده. ساختار اصلی این ساز شبیه لوت یا عوده (یه چیری شبیه گیتار). هفت سیم اصلی و ده سیم همراه داره. خرک روی پوست سوار می شه برای همین صدای ساز به تار نزدیک تر می شه. اطلاعات مفصلی درباره این ساز نمی شه بدست آورد ولی حدسم بر اینه که با تغییراتی که به عود داده شده خواسته اند که امکانات پولی فونیک (همنوازی هارموینک) تار افزایش پیدا کنه ولی رنگ و تمبر صدای تار حفظ بشه. عملاً یعنی یه گیتار داشته باشیم که صدای تار بده. البته من از سازشناسی چندان سررشته ندارم ولی به گمونم سازهای زهی خیلی قدیمی (زمانی که موسیقی غربی عین موسیقی ما مونوفونیک بود یعنی یک گروه موسیقی ده نفره چهارزانو می نشستن و همگی یک نت رو می زدن)  که همگی پوست داشتند به ضرورت پلی فونیک شدن پوست رو از دست دادند، اول به لوت و بعداً به گیتار بدل شدند. ولی خوب ساز کرشمه گویا به ضرورت اون موسیقی خاص در اون گروه خاص ساخته شده که خداوکیلی در آنسامبل گروه هم توی ذوق نمی خورد.
یه ساز دیگه شبیه کرشمه هست، به اسم ساغر که انگار تعداد سیمهای کمتری داره ولی شبیه لوت می مونه ولی صدای سه تار می ده. کوک این ساز خیلی بانمکه. سه جفت سیم داره که به فاصله یک اکتاو کوک می شن و هر جفت فاصله چهارم می زنن. نکته با نمک اینجاست که فاصله چهارم از نوت اول گام اصلاً به نوت غم (بلو نت) توی موسیقی جز-بلوز معروفه . این ساز کلاً کلکسیون غمه! 
ساز دیگه که باز هم ابداع استاد شجریان است صراحی  (صراحی مثل سرایش نه سه راهی برق) نام داره. صراحی سه مدل داره: صراحی سوپرانو که نونت های زیر مثل ویالون می زنه، بم صراحی که نتهای بم مثل ویالون باس و شه صراحی  که نت های بمتر مثل کنترباس رو می زنه. سبک نواختن این سازها دقیقاً مثل چلو است. یعنی می گذارنش روی زمین و با آرشه روش می کشن. صدای صراحی های زیر قابل قبول بود ولی شه-صراحی روی اعصاب بود. هیچ جور صداش با ارکستر مخلوط نمی شد. دقیقاً مثل این بود که تو داری شجریان گوش می دی ولی پسر همسایه تصمیم گرفته نجاری کنه.
ولی گذشته از همه این حرفها همه این سازهای جدید قابلیت گروه سنتی رو خیلی زیاد کرده بود. مثلاً در انتهای یکی از قطعه ها یک دو نوازی بین قانون و صبو (یک ساز جدید دیگه مثل صراحی) زدن که بسیار زیبا بود و من فکر می کنم قابلیت این ساز جدید اینکار رو امکان پذیر کرد.
  من شنونده حرفه ای موسیقی سنتی نیستم و این موسیقی رو اصلاً نمی شناسم ولی به طور کلی برنامه ویزین و اجرای حرفه ای بود. من فکر کنم این گروه تا جایی که می شد موسیقی سنتی رو چلونده بودن و توش ابداع به خرج داده بودند. انتخاب شعرهای که اکثراً از سعدی و حافظ و مولانا بود هم بسیار با ظرافت انتخاب شده بود. صدای استاد شجریان هم احتیاجی به تعریف نداره. علیرغم اینکه در ابتدای برنامه یکی دو جا صداشون گرفت ولی مهارت های خوانندگی، حجم صدا، دامنه وسیع اجرای نت و توانایی حرکتهای سریع و پرشهای فاصله ای سخت در این دامنه نه فقط در بین خواننده های ایرانی بلکه در بین خواننده های خارجی  حیرت آور بود. البته همه این تعاریف به این معنی نبود که این برنامه خسته کننده نبود. و این ایراد به موسیقی سنتی بر می گرده و نه این گروه خاص. موسیقی سنتی کاستی های زیادی داره که از سواد من خارجه که درباره اش بحث کنم ولی به عنوان یه شنونده حرفه ای که همه جور موسیقی گوش می دم و لذت می برم،  همونقدر راغبم موسیقی سنتی گوش بدم که راغبم آوه ماریا از موسیقی کلیسایی قرون وسطا رو گوش بدم. بخاطر اینکه با الینکه هر دو زیبایی هایی دارند، هر دو به یه اندازه ازنظر ایده های جدید موسیقایی فقیرند. یادم می آد که یه بار خبطی کردم و جلوی یکی از طرفدارهای موسیقی سنتی گفتم که موسیقی سنتی به اندازه کافی پیشرفت نکرده. بعد از ساعتها بحث درباره تئوری هنر و موسیقی، طرف به من گفت کلی آدم از این موسیقی همونطوری که هست خوششون می آد، نمی تونن که یک بدنه موسیقی و کلی آلتش رو بخاطر خوش آمدن تو و امثال تو "پیشرفت" داد. حالا که فکر می کنم می بینم راست می گه:
حتی شنونده هایی که بلیط های 200 دلاری خریده بودند، یک ساعت بعد از شروع کنسرت سلانه سلانه از راه رسیدن. خیلی ها اون وسطه مجبور شدند به طرفین وسطین کردن صندلیها البته اگه بحث خوندن شماره صندلی رو بلیط به مشاجره نکشیده بود. ماتحتشون به صندلی نرسیده که شروع کردن به فریاد زدن "مرغ سحر". آخه یکی نیست بگه که کنسرت برنامه داره، میزان سی و دوی یک قطعه که گروه نمی تونه اجرا رو قطع کنه و یک دفعه مرغ سحر اجرا کنه. برای همین من فکر می کنم برای شنونده ای که بین پره لود و خوندن خواننده یا سه میزان سکوت وسط قطعه دست می زنه، سوت بلبلی می زنه یا فریاد می زنه "مرغ سحر". همین موسیقی عالیه. به قول نیما نیلیان مگه مرغ سحر تخم هم می ذاره؟


جمعه، اردیبهشت ۲۴

یکشنبه، بهمن ۲۵

رنگ علف شدم ولی؛ خوراک اسب نمیشوم!

می گن یکی از کمدین های قدیم نظام (یا به زودی احتمالن یکی از کمدین های نظام قدیم) پیشنهاد داد خودمون رو به اسب بودن بزنیم و بریم میدون آزادی یه دفعه سبز بشیم. البته خدا رو شکر چماقدارهای ا.ن. وسطهای کار خبر دار شدن و برای مقابله با این طرح نبوغ آمیز، حد نصاب ورود به میدون آزادی رو به یابو بودن تقلیل دادن. آخه به قول شهر قصه "آدم اگه خر نباشه"، نمی کوبه تا میدون شهیاد بره به حرفهای احمدی نژاد گوش بده. نشون به اون نشون که عکس گوگولی شون رو هم گرفتن. البته ما هرچی نگاه کردیم چیز گوگولی مگولی ندیدم، فقط انجمن یابوهای بودن که باهم نشسته بودند و به سلامتی هسته و لیزر و دشمن ساندیس می زدن. ولی به طر حیرت آوری تعداشون کم بود. به نظر می رسه این مناسبت اخیر مصادف شده با فصل مهاجرت یابوها. انگاری تک تک به ینگه دنیا سفر می کنن، آب توبه اداره مهاجرت استکبار جهانی رو به سرشون می ریزن و برای جنبش تئوری هایی می پردازن که البته مردم یونجه هم براش خورد نمی کنن.







پی نوشت: عنوان این نوشته، بر گرفته از مصرع شعر استاد هادی خرسندی "رنگ علف شدم ولی؛ خوراک خر نمیشوم" است.

چهارشنبه، بهمن ۲۱

مرغابی!




مرغابی می تونه پرواز کنه، مرغابی می تونه قدم بزنه، مرغابی می تونه شنا کنه، بابا از این حیوون بدبخت چی می خوایین؟