آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

پنجشنبه، اسفند ۷

شعر

ديدم نميشه آدم وبلاگ نويس باشه و شعر نگه. خواستم به روش علمی ببينم ميشه ميمون، لونه‌آش رو بنويسه ولی شاعر نباشه؟ زور زدم شعر بگم يه دفعه مغزم گوزيد شعرش انگليسی از آب در اومد! يه نفر لطف کنه بی زحمت ترجمه‌‌اش کنه من خودمم بفهمم چی گفتم. جدی می‌گم. توروخدا ... توروخدا ... توروخدا ...


Fetish sorrow



Fetish sorrow by curly hair


No gentle browse when got no fair


Maximize it without care


Cause nipple show on exposed air


Or


Running wild to downstairs


Meanwhile doing razor shave


Could be harmless rarely rare


But


all I’v told was half the tale


Surly happens every day


Makes me sad and almost dare


By


Asexual threat like hell


Not declaring even heir


Then


Whisper


Call


And shouting yield’


With widened eye and sharpened nail


And so and so and on and on




آرام آريان


نقاشی توسط: آرام آريان


پنجشنبه، بهمن ۳۰

طبقه بندی جمعيه‌النسوان

يا


چگونه زنان از استراتژی‌های کمين و استتار، تکل از پشت و گفتگون تمدنها برای يافتن شوهر مناسب سود می‌جويند؟


بالاخره ما بعد از يه قرن و اندی تونستيم تو اين لونه خودمون خلوت کنيم و يه مشقی بنويسيم. باز هم خانوما آقايون با ادب بايد ببخشن چونکه من هر کاری می‌کنم متنهام با ادبی نمی‌شن ديگه. چيکار کنم. ميمونه ديگه ...


عليرغم تمامی خط نشونها، تهديد و ابرامها (از جمله تهديدهای مکرر از زيرشاخه فمنيستی شاخه نظامی جوادالنسوان) ما بر آن شديم که طبقه بندی دخترها رو اعلام کنيم. چون خود جناب آجر بهمنی بزرگ در ايران حضور نداشتند، به تلمذ اخوی اصغرشون جناب کام رفتيم و شب چهار شنبه سوری دو زانو نشستيم و درباره طبقه بندی ازشون استفساء کرديم. ايشون موسی‌وار انگشت سبابه علم کرده در لولتين* بينی فرو کردند و بعد از چرخ کوتاهی دّر و گوهر فشاندند:


اولين گروه که اصولاْ وجود خارجی ندارن و فقط در ذهن وبلاگ نويسا و خالی‌-سکسی‌های پسر دبيرستانی پيدا می‌شه، گروه بده در رو است. خوب اينا خيلی خوشگلن و با حالن و فهميده. يه هوا غمگينن ولی در خاطرات جماعتی که عرض شد بی خود و بی گناه پيدا می‌شن و می‌دن و بعد هم غيبشون می‌زنه! شاعر بزرگ گشتم نبود و ... را در مورد اينا گفته.


عوضش يه گروه دختر داريم که بهشون می‌گن بده بمون که خودتون هزار هزار سراغ دارين: اينا راحت می‌دن ولی بعداْ تا با اجازه بزرگترها، نکننتون راحت نمی‌شن. اينا به خودی خود خطرناک نيستن، يه زير شاخه نظامی دارن به نام بده بمون بزا. اينا رو اگه نگيری با يه شکم برجسته و حکم دادگاه می‌آن سراغت. اگه فکر کردين با يه بسته کاندوم-ايرانی سوپا می‌تونين با اينها مبارزه کنين سخت در اشتباهين.


يه نکته‌ بايد همينجا بی‌پرده درباره ذات اين کلمه بده بگم. بعضی ها بی پرده می‌دن، بعداْ می‌گن که ما با پرده داديم. اين مکافاته. بعضی‌ها می‌گن بخاطر پرده نمی‌دن و به همه می‌دن و فقط به شما نمی‌دن. خوب اين خيلی بد نيست. بعضی ها هم می‌گن پرده مهم نيست يا پردهشون الاستيکه*. که اين اصلاْ تخيليه!


يه گروه دختر داريم که ندون نرو بزا هستن. اينها خودشون که نمی‌دونن بايد چيکارکنن. يعنی اگه بکنی، کردی، نکنی هم، نکردی. ولشون کنی که کردی، نکنی هم خوب ريدی و موندی. اينها در آن واحد به دوتا چيز بيشتر نمی‌تونن فکر کنن. واسه همين در حين مقاربت که هم مجبورن به شوهر پيدا کردن، هم به رفت و آمد و هم به نگه داشتن جيششون فکر کنن، حجم بار پردازشی‌شون زياد می‌شه و به قول کامپيوتريها استک اورفلو* می‌دن و حين عمليات جيش می‌کنن رو آلات و اسبات شما. (نگين پرش افکار داره ولی اين فرهنگستان نمی‌خواد دو تاکلمه جدا برای آلت تناسلی و آلت موسيقی پيدا کنه که آدم هر وقت هربرت فون کارايان رو می‌بينه ياد احليلش* نيافته؟) هيچ ناراحت نشين اينا قصد و غرضی ندارن. به اين دسته شاشو هم می‌گن. منتها شما شايد فکر کنين که خوب همه اينا رو می‌کنن و می‌رن ديگه شنگول نيستن که بمونن. نه؟ ولی نه! اينا خاصيت باروری عجيب غريبی دارن يعنی اگه رطوبت تف شما هنگام پول شمردن از انگشت شستتون به دماغ اينا برسه اينها فوری آبسّن* (با تاکيد بر س) می‌شن. خود دانيد، ولی من می‌گم اينها رو ديديد run like hell. البته يه عده‌ اينا هم نده بزا هستن ها. يعنی نی‌نی آقای گلی که قبلن در رفتن برای شما هديه می‌آرن.


شما يه وقتی يه غلطی می‌کنين و به يه دختر رنگ پريده و غمگين که کنار ديوار زير بارون وايستاده و يه کتاب شعر سهراب زبر بغلش داره می‌گين: «زير باران بايد رفت». من بخيل نيستم ولی اگه اين دختر از نوع نده بشعر بمون باشه، بدونين که به اين طريق نمی‌تونين يه سور و ساتی برای احليل فراهم کنين. اينا هی به شما کتاب شعر می‌دن و شما هی بهشون کتاب شعر می‌ديد. اونوقت اونا شعر می‌نويسن به شما می‌دن و شما کماکان بجای کارای ديگه خودتون رو با کرم ضد چروک مامانتون تو حمام سرگرم می‌کنين. اگه دست تو دماغتون کنين يه شعر براتون نازل می‌کنن و اگه سيگار بکشين يکی ديگه. برای هر کاری يه جور شعر تنبيهی-تشويقی تو کاسشون دارن. اگه يه دفعه هم يه گام بزرگ و شجاعانه بردارين و براشون بنويسين که خلاصه زير بارون بايد زيم‌زيم کرد. براتون يه داستان غمناک و حزن انگيز درباره معشوق بی گناه و يگانه‌شون تعريف می‌کنن که سرطان خون داشته و تو بغل اونها جان به جان آفرين گفته. از اون به بعد تا به حال اونها فقط از نوار بهداشتی بالدار* و شعرهای سهراب سپهری برای رفع نيازهای جنسی‌شون استفاده می‌کنن و اصلاْ و ابداْ نمی‌تونن به عشق اونطوری نيگاه کنن (يعنی جوری که به کتاب CMOS IC cook book * يا نوار بهداشتی بی بال نيگاه می‌کنن). اگه اينجا ديگه نذارين و در نرين شنگولين به خدا. به اين گروه ک...کنسر همر می‌گن. البته در رفتن از اينها هم به اين سادگی نيست ها... گريه و آه- وناله وفغان و نفرين و اخرش هم خودکشون داره. نگين نگفتی!


يه گروه ديگه داريم که به رسم رايج روز بعد از ده-شونصد بار کافی‌شاپ رفتن هم اصلاْ به روی مبارک نمی‌آرن که انگار يه چيزايی لای لنگای سيندرلاييشون تعبيه شده. به اينها می‌گن نده بنوش يا ک...قهوه (بر وزن شير قهوه). کار و زندگی شما اين می‌شه که اول روز در کون مبارک ايشون راه بيافتين و از اين کافی شاپ به اون کافی شاپ. تو هر کافی شاپ هم چهار ليتر قهو می‌خورن و شما رو به شونصد تا رفيق در پيت عين خودشون معرفی می‌کنن. اعم حرفها و بحثاتون با اين گروه هم درباره عادات و رفتارهای جفت يابی رفيقاشونه. علی‌العصول از ديدگاه آسيب شناسی روانی اينها دچار کسبياتيسم سنواتی شدن. راه درمان اينها محرومت از قحبه و قحبه خانه به طور کامل و روزی سه بار تجاوز به عنف استمنائيه.


البته کما کان عين تقسيم بندی پسرا من همه مصاديق رو نمی‌گم. مثلاْ واضح و مبرهنه که گروه نده بده نده بده بمون بچاق بزا بگا به‌تونده به‌همه‌بده باز بزا دررو بگا چه گروهی هستن. اينها اول هی يه روز می‌دن دو روز ناز می‌کنن تا آخر سر يه روز می‌گن بيا بريم يه جا با پاپای من آشنا شو. اونجا که می‌ری ميفهمی داری خواستگاری می‌کنی و بعد يه دفعه مجبور می‌شی بگيريشون. از همون شب عروسی وقتی مطمئن شدن بيست و چهار مليون سکه رو به نيت پنتيوم چهار حضرت علی ازتون گرفتن شروع می‌کنن به کيک خوردن و اول صد کيلو چاق می‌شن و بعد ديگه اصلاْ سکس رو می‌بوسن می‌ذارن (از همون شب زفاف) کنار مگر بعضی مواقع انون هم وقتی موضوع خريد در ميون باشه. ولی با اينحال هی به تناوب براتون يه انهايی مثل خودشون می‌زان. البته چون به شرع احترام می‌ذارن هرازگاهی ذکات سکسشو رو به مردای همسايه می‌دن. بعد دهنتون رو سر کاسه بشقاب و لولهنگ* مستراح و مسائل ناموسی می‌گان و آخرش هم تقاضای طلاق می‌کنن و مهر و حضانت بچه‌اشون رو می‌کنن به باسن شما و شما رو می‌ندازن زندان. تو زندان هم شما مجبور می‌شين چاقال* آقا جواد شين!


گفت حضانت و اين چيزا دلم خون شد. يه گروه هستن که البته در نظام آفرينش بايد مرد می‌شدن ولی اون آخر تو خط توليد فرشته‌ای که می‌بايست براشون آلت پيچ می‌کرده کم کاری کرده. اينها گروه ک...حقوق يا ک...فمين هستن. حالا حتما لازم نيست حقوق‌دان و اينطور چيزا باشن ها. فقط ماجرا اينکه که شما يه دفعه که از روی فشار تستسترون* خواستين يه دستمال يزدی به بيضتين جماعت نسوان بکشين و خودتون رو به اصطلاح لوس کنين از زن و ظلمهايی که به زنها در ايران می‌شه صحبت کردين و گير يکی از اينها افتادين. برای اينکه هر کدوم از اينها راضی به يه بوس خشک خالی بکنين، بايد يه دور تمام مسائل حضانت فرزند و نفقه و مهريه رو دوره کنين و با زبون و دست و جون اعلام کنين که از مرد بودنتون پشيمونين و روزی سه با برای تنبيه احليل رو در آب جوش و تيزاب فرو می‌کنين. بعد هم که بوس از لبهای خشک و پوسته‌پوسته‌اشون گرفتين يه کارت زرد می‌گيرين که دفعه بعد از خمير دندون نازگل استفاده کنی چون عوايد ناشی از اون خرج خدمات ضد سخط جنين می‌شه.


يه خانومهای مهربون و بی ادعا هم هستن که معمولاْ کنار خيابونن. غير از کنار خيابون بودن از خيلی جهات ديگه هم عين باجه های خودپرداز بانک ملی‌ان. مثلا هر دو شکاف دارن و بايد گذاشت توی اون شکاف. ولی يه فرق اساسی در اينجاست که وقتی می‌ذاری تو شکاف باجه خود‌ارضای ملی کارت بهت پول می‌ده، در صورتی که بايد پول بدی تا بذاری توشون! (هی دارم بی تربيت تر می‌شم. هوای منو داشته باشين). اينها نه بمونن و نه بزا، نه شعر بخونن و نه حقوق زن ازت می‌خوان. اگه قهوه دادی که دادی اگه هم ندی، بی قهوه هم قحبه‌ان. ولی فقط ممکنه چند روز بعد از رفتنشون يه زخم کوچولوی ناز نازی روی احليل سبز بشه. يا از اون به بعد جيشتون جوری بسوزه که هوس قهوه‌های ک..قهوه‌ها رو بکنين. شايد هم شانس بياری و ايييدز (با تلفظ آخونديش) بگيری و يه وبلاگ نويس موفق مث محسن توتفرنگی بشی. اينم يه جورشه!


و اما گروه ... بابا کف کردم. هنوز يه چهارم گروه زنا رو نگفتم انگشاتم ورم کرد از بس که تایپ کردم. می‌خواستم مقدمه‌ام هم بر روشهای تشخيص سريع گروهبندی نسوان بگم که ديگه وقت نشد. ايشالا يه وقت ديگه!


اميدوارم به دختر خانومهای گل بر نخوره (از باب ترس و پاچه‌خواری). نه! چون وقت نشد شما خودتون رو تو اين تقسيم بندی پيدا نمی‌کنين. حالا يه قسم می‌گم که اکثر دخترايی که می‌آن تو اين لونه از اين گروهن:


اين دخترا مهربونن، شادن، فهيمده و با شعورن. دنبال شوهر که نيستن هيچ، تنها چيزی که براشون اهميت داره عشق و معرفته. بايد صد سال التماسشون کنی تا راضی به ازدواج شن اونم فقط با مهر يه شاخه نبات و از اين جور گند و گه‌ها. اگه يه ثانيه با هر کدومشون حرف بزنی يه سال به عمرت اضافه می‌شه از بس که انرژی مثبت می‌فرستن ... بازم بگم... الان دماغم می‌خوره به سقف!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


کلمه ترکيبات تازه:


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پرده الاستيک: خوب اينکه نوشتن نداره يعنی با اين آلات و ابزار نرمينه (حتی نرم افزار سخت شده‌تون) قادر به سولاخيدن يا پاره کردنشون نيستين!


لولتين: اشتباه نکنين اين هيچ ربطی به لوليتای ناباکوف نداره. اين جمع عربی لوله است به معنی دو سوراخ دماغ.


Stack overflow: معنی لغوی اش می‌شه سرريزی پشته. ولی يه جور ضد حال يعنی وقتی اينو شنيديد بدونيد يکی يه جايی تو کامپيوترتون درست کار نمی‌کنه.


آبسّن: همون آبستن خودمونه. به قرينه تخمی ت حذف شده.


احليل: کنايه از آلت تناسلی ذکر (مردانه) است.


CMOS IC cook book: تو تلويزيون و راديو اين جور آشغالا يه چيزای سياهی هست که هزار تا پا داره. اين کتاب اخلاق رفتار اين هزار پاها رو نوشته.


لولهنگ: از جهت لغت به معنای آفتابه است. لکن در اينجا به معنای چرک کفت دست يا همان ماديات و لوازم خانه همانند مبل استيل، دی-وی-دی و اتوموبيل پژو استفاده شده است.


چاقال: همسری هم جنس که مردان در زندان اختيار می‌کنند.


نوار بهداشتی بالدار: نوعی چرخبال فوق مدرن


تستسترون: هورمون مردانه که باعث صفات ثانويه مردانه مثل کچلی، خری، حشری و بی شعوری می‌شه.

دوشنبه، بهمن ۲۷

دميدن روح در بدن در اسرع وقت

طبيبانه فصيحيم که شاگرد مسيحيم بسی مرده گرفتيم در او روح دميديم


ديوان شمس


هشت ساعت در روز کار می‌کردم و بقيه بيست و چهار ساعت روز کارم اين بود که در اينترنت بچرخم. وبلاگ بخوانم. کامنت بگذارم و چت کنم. گاهی روزها ۲۴ ساعت پشت کامپيوتر بودم. گاهی روزها ۲۴ ساعت خواب. هر جا که بودم از آنجا فراری. يک روز يک تبليغ اينترنتی ديدم! دميدن روح در بدن! لوگوی تبليغ عکس يک دختر بغايت زيبا بود. بدون دليل تلفن زدم.


-شغل شما چيه؟


-من کارمندم.


- آقا برو به کارت برس. اضافه کاريتو بکن. پيشترفت کن ... روح به درد تو نمی‌خوره ... تلق ارتباط رو قطع کرد.


دوباره زنگ زدم. نصيحتم کرد. دفعه ۲۷ ام با من سر ساعت معين قرار گذاشت. سر ساعت سر قرار رفتم. سه نفر بودند. دختری بسيار زيبا (همان که در عکس ديده بودم) و دو مرد هيکل درشت. دو هيکل درشت ترکهای سفق را می‌شمردند و دختر نصيحتم کرد که بروم و به کار و زندگيم برسم. زن بگيرم و تشکيل خانواده دهم. به فکر ارتقاء درجه کارمندی‌ام باشم و برای خريد خانه پول پسنداز کنم. گفتم نمی‌خواهم برايم مهم نيست. گفت مطمئنی؟ گفتم بله. پس به همراهانش دستور داد کتکم بزنند. آنقدر مرا زدند که ديگر نای تکان خوردن نداشتم. پيشانيم را بوسيد آرام در گوشم گفت: هله هشدار که در شهر دو سه طرارند که به تدبير کلاه از سر مه بردارند! ... بعد هم گذاشت و رفت.


کلی با خودم کلنجار رفتم ولی ديدم هنوز دلم می‌خواهد روح داشته باشم. پس دوباره تماس گرفتم. گفت آدم نشدی. گفتم نه! گفت خوب بيا! گفتم باز هم کتکم می‌زنيد؟ گفت ممکنه! ترسيدم اما باز هم رفتم. دوباره زدندم. حسابی. دوباره دخترک گونه‌هايم را بوسيد و ايندفعه گفت: مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو!


يک ماه طول کشيد تا حالم خوب شد. به محض خوب شدن تماس گرفتم. گفت مطمئنی که باز هم می‌خوای بيايی؟ گفتم: می‌آم. رفتم. آماده کتک خوردن بودم که گرفتندم. به بدنم سرم وصل کردند. سه تا استخوانهايم را سوراخ کرند و يک سيم بلند به مغز استخوانم فرو کردند. ۲۸ تا الکترود تيز و ۳ سوزن تزريق به جمجمه‌ام چسباندند. يک لوله از راه بينی به معده‌آم و يکی از راه دهان به ريه‌ام فرستادند. سوزن بلندی طوری در شکمم فرو کردند که هم از کليه و هم کبدم عبور کرد. همه اينها را به دستگاه مخوفی که هنگام کار کردن معجونی از گريس و خون و خورده نان و فضله پرندگان از خود ترشح می‌کرد متصل نمودند. در يک آن همه دنيای اطرفم يک پرده روشن‌تر شد. سه طرار در کنار خود ديدم. مولکولهای اکسيژن را در هوا ديدم و ميکروب کوچک سرگردانی را ديدم که روی دستم تکثير می‌شد. به بصيرتم لبخند زدم. دختر لبانم را بوسيد و روح نو را تبريک گفت. تشکر کردم و به پاس زحماتش شپشهای سرش را جوريدم. عضلات مردهای درشت هيکل را ديدم که چطور چربيها را مثل يک موتور پر توان می‌سوزاندند. برای تارهای عضلاتشان دست تکان دادم آنها هم به من لبخند زدند و بعد بيهوش شدم.


فردا صبح که از خواب برخواستم. می‌ديدم که گلبولهای قرمز چگونه در رگهايم حرکت می‌کنند. حرکت وضعی و انتقالی زمين را می‌توانستم به درستی پيش بينی کنم. حرکت الکترونها در سيم برق را می‌ديدم و در افکار مجری تلويزيون ديدم که به سرد مزاجی زنش فکر می‌کند. گشنه‌ام بود ولی چون کار داشتم چند مول قند در خونم رها کردم تا گرسنگی‌ام برطرف شود. پای کامپيوتر رفتم. تبادل الکترونها را در آی سی های پردازنده‌اش را تماشا کردم، چند باگ مختصری در رد و بدل شدن آنها بود که تصحيحشان کردم و از نظم نهايی لذت بردم. آنگاه به انينترنت وصل شدم و يک تبليغ اينترنتی ساختم : دميدن روح در بدن در اسرع وقت. جسد خود را به ما بسپاريد تا در آن روح بدميم. کار هر روزه ما اينست. به ما اعتماد کنيد!

پنجشنبه، بهمن ۲۳

با تشکر از جشنواره فیلم فجر

شخصی با بخاری گفت که مدتهاست که جماع نمی‌کنم. گفت ای جان برادر چون نمی‌کنی، باری می‌ده تا صنعت به يکبارگی فراموش نکنی.


عبيد زاکانی


به سبک همه هنرمندا و دانشمندا که چيزايی که بهشون می‌دن تقديم می‌کنن و بعدش از همه تشکر می‌کنن منم لازمه که از اختتاميه جشنواره فيلم فجر نهايت تشکر رو بکنم چونکه مدتی بود اينقدر نخنديده بودم. اين تشکرات خصوصا بايد خدمت اين عزيزان صادر بشه:


اول از همه از آقای مجيد مجيدی تشکر می‌کنم که آقای رضا ناجی را بعد از چهل سال دلپيچه پيدا کردن که خوشبختانه تونست خوب به استمنائيه فرج فيلم امسال برينه و ما رو بخندونه. در همين راستا (راستا با تلفظ حزب الله لبنان) از هيات داوران تشکر می‌کنم که فقط دیپلم افتخار به رضا ناجی داد. چون که همين‌ طوريش يه مقاربت خفيفی با آقا روی صحنه کرد وای به حال اينکه سيمرغ بلورين می‌گرفت، حتما روی سن به بازيگر پيش‌کسوت کشورمون نصيريان خشک خشک تجاوز به عنف می‌کرد و بکارت چندين ساله ايشونو بر می‌داشت.


دوم بايد از آقای بهنام عزيز تشکر کنم که با تشکر کردن از همسر همه هنرمندان پوز مستهجن‌ترين فحشی که بلد بودم زد. البته بجای اين کار می‌تونست به طور کلی بگه ننه همتون رو ... ولی خوب هنری تر گفت. جای اون داره که به پاس اين کارشون از ننه‌شون تشکر کنيم!


سوم و آخر بايد از هيات برگزار کنندگان اين جشنواره بخاطر حسن مديريتشون تشکر کنم که با برنامه ريزی دقيقشون درس مديريت به ما دادن. يکی از بهترين چشمه‌های اينها وقتی بود که می‌خواستن جايزه فيلم گاو خونی رو اعلام کنن. از بين يک دوجين عرب و ترک و فارس که پروفسور تلفظ هجاهای عجيب غريبن، جايزه گاو خونی رو دادن به يه فرانسوی‌الاصل اعلام کنه که نه می‌تونه گ بگه نه خ و نه واو. البته خودتون واقفين که اگه عربه اشتباهی بجای گ می‌گفت کاف چقدر بد می‌شد. از طرفی به هوش و درايت داور فرانسوی اين معذل هم رفع شد. چون اسم فيلم برنده رو گاو کونی اعلام کرد که صد البته اشتباه نبود، چونکه اگه يه نفر توی جمعيت بود که هم از نظر فيلمسازی گاو بود و هم از نظر سياست کونی، کسی نبود جز بهروز افخمی.


تراژدی جوايز جناب عسگرپور هم کم با نمک نبود. و متستحق يه تشکر از مديران فارابی است. مدير امسالی به مدير پارسالی که قراره سال ديگه مدير بشه دو تا جايزه می‌ده. بعد آقا سه قرت و نيم طلبکار و عصبانی (نمی‌دونم از چی؟) می‌رن بالای سن می‌گن جايزه گرفتن سخت تر از دادنه. آره عزيز جون همه کار از دادن سخت تره! ولی يه نصيحت برای همه شما مديران جديد و قديم از قول مولانا عبيد عزيز دارم: باری کون دهيد تا صنعت به يکبارگی فراموش نکنيد!


در آخر اين پست رو به همسر همه وبلاگ نويسان کشورمون تقديم می‌کنم.

دوشنبه، بهمن ۱۳

حالا وقتشه که ليف بکشی! ليف روی روح کثيف بکشی!


حالا وقتشه كه اونهايي كه كلاسيك، متال، ترش، رپ، جز، رگتايم يا هر كوفت ديگه‌اي گوش مي‌دن يه دقه هدفون ها رو بذارن كنار به حرف من گوش كنن. مدام كه نميشه مثل غرغروها غر زد و ايراد گرفت. يه برنامه عروسكي توي قوطي لاريجاني پخش مي‌شه به نام:“ رنگين كمان”. اين برنامه ساعت 11 صبح تو برنامه كودك پخش مي‌شه. با اينكه اين برنامه يه عروسك خيلي زشت داره كه معلومه عروسك‌سازش هيچي از عروسك نمي‌دونسته. با اينكه عروسك‌گردون اين برنامه فرق بادنجان بوراني و عروسك رو نمي‌دونه. با اينكه آهنگساز برنامه فرق آلت موسيقي و آلت تناسلي رو به سختي مي‌فهمه. با اينكه كارگردانش سواد بصريش در حديه كه به سختي فرق چادر سياه ننش رو از مس مديا مي‌فهمه. با اينكه سوژه هاي برنامه مثل بقيه برنامه‌ها سعي دارن مغز بچه‌هاي بي گناه رو با درستكاري به سبك جعفر صادق شتشو بدن. ولي يه چيز توي اين برنامه هست كه منو به خودش جلب كرده. كسي كه جاي عروسك “..چرا..” حرف مي‌زنه. من هنوز قيافه‌اش رو نديدم ولي ميگن يه دختر شيرين و خوشگله. گذشته از قيافه‌اش آدم فوق العاده با استعداديه. شوخي‌هايي كه مي‌كنه واقعا با نمكن. بچه‌ها هم خيلي اين شخصيت “چرا” رو دوست دارن كه من فكر مي‌كنم فقط بخاطر گوينده‌اشه. استعدادش خوانندگيش هم خوبه. به شرطي كه وقت بذاره و 10 سال زحمت بكشه بي نظير مي‌شه. اگه اينجا يه ممكلت با حساب بود شايد اون مي‌تونست يه vocal خيلي خوب بشه. شايد هم يه بازيگر Improvise تئاتر يا شومن حسابي. نمي‌دونم چه بلايي سرش خواهد اومد. مجبور مي‌شه همينطوري توي عروسك چرا درجا بزنه. بره توي سيستم شستشوي مغزي لاريجاني و نقش يه دختر كوچولو- پنج سال بعد يه دختر گنده- ده سال بعد يه دختر ترشيده- 10 سال بعد نقش مادر- 10 سال بعد هم نقش مادر بزرگ رو بازي كنه. يا اينكه آهنگ خون بخش تبليغات قوطي لاريجاني مي‌شه و براي جوراب بكارت يا دستمال مستراح عفيف آواز مي‌خونه (اخه تنهاي جايي كه تو ايران زنها حق خوندن دارن همونجاست. مرداي نره خر ريشدار تو تلويزيون درباره عشق مي‌خونن (اوووووغ) زنها درباره سنگ مستراح) . يا اينكه مي‌ره تو سينما و اونجا همين سير رو طي مي‌كنه. البته با اين فرق اونجا بايد خدمات جنبي هم به دست اندر كاران سينما ارائه بده. شايد هم بذاره از اين ممكلت بره. بره يه ممكلت خارجي توي يه كافه رستوران قهوه‌چي شه يا تو تلويزيون لوس‌ان‌جلس عشوه و آهنگ درخواستي پخش كنه و تمام استعداد vocal رو بذاره رو لهجه عوض كردن تا بتونه ررررررررر رو خوب و به سبك آدمهاي با كلاس تلفظ كنه. شايد هم خيلي زود به استعداش پي ببره و بره دانشجوي پزشكي بشه. اونوقت برگرده و آواز بخونه! مث دكتر اصفهاني! خدا چه مي‌دونه. ولي اگه اتفاقي بدي براش افتاد به من خبر ندين چون من دوستش دارم و دلم نمي‌خواد بدشو ببينم. خانومي كه جاي چرا حرف مي‌زني و اسمت رو هم بلد نيستم: مواظب خودت باش! به قول خودت مواظب باش اينجا خيلي سره ... هركي شيطوني كنه زمين مي‌خوره.


يكي از شعرهايي كه خونده مي‌ذارم اينجا. حجمش برای دانلود کردن فقط يک مگه. خالي از لطف نيست اگه بشنويد. برای شنيدنش بايد دانلودش کنين، يعنی بلانسبت گلاب به روتون روی اين آبيه رايت کليک کنين بعد گزينه save target as رو انتخاب کرده. يه جختی صب کنين تا اين مصاديق لهو و لعب ريخته شه رو ديسک سختتون!

شنبه، بهمن ۱۱

حرف ناشنیده بیسیمچی بی زبون

عصبانيت (اضطراب) را در صحبت شما مي‌بينم، اما فحواي كلام شما را درك نمي‌كنم.


هملت


Full metal jacket رو ديدي؟ اون كه آشغاله! اين فيلماي جنگي ايراني رو ديديد؟ آخ ماهه! من تو فهميدن رمزاشون مخم گوزيده:


- (فش فش) سيد، سيد، قاسم (فش فش)


- (فش فش) شنيدم، بگو سيد جان (فش فش)


- (فش فش) قاسم جان اينجا كركسها بدجور به سقف ما نوك مي‌زنن. (فش فش)


- (فش فش) سيد جان تحمل كن الانه كه كفتر چايي ها برسن. (فش فش)


- (فش فش) قاسم جان نصف بيشتر كربلايي ها حسيني شدن (هق هق)


- (فش فش) يا ابلفضل ... اجرتون با يك دست، صبر كنين الان نخود مي‌فرستيم. (زر زر)


- (فش فش) نخود ديگه فايد نداره، حاجي لباس عروسي پوشيده ...(فرت فرت)


- (هق هق) باشه پس الان يه بار نارنگي براتون ليز ميد‌م بياد.(فش فش)


- (بوم بوم) زحمت نكش قاسم جان بقيه پروانه‌ها هم بال در آوردن(هاي هاي)


- (قرت قرت) صدات چرا كم شد؟ (شورت شورت)


- (هار هار) آخه دستم ابولفضلي شد. يه كاري كن. (آخ آخ)


- (هي هي) باشه. پس با من بخون ... اشهد و ان ...(فش فش)


فكر نكنين چه آدم گهيه با آدمهايي كه به اون بدي مردن شوخي مي‌كنه. من هر وقت مي‌شنوم كه براي خنثي كردن بمب از يه آدم استفاده كردن دلم مي‌خواد دو تا كون داشتم يكيشو جر مي‌دادم حرصم خالي مي‌شد. ولي خوب دو تا نيمكره كه بيشتر ندارم. ولي شوخي ماجرا جاي ديگه‌است. هيچ فكر كردين رمزهايي كه تو فيلمها مي‌ذارن چقدر مسخره‌است. من هميشه دلم خوش بود كه حتما تو جنگ واقعي از اين رمزها كه استفاده نمي كردن. بعدا از يه بيسيمچي واقعي پرسيدم كه نظرت راجع به فيلمهاي جنگي ايراني چيه؟ گفت همه‌چي‌اش خوبه فقط رمزهاي بيسيم كه تو فيلمهاست خيلي پيچيده‌است. رمزه های ما خيلي ساده بودن! خوب بي‌خود نيست كه اونطوري تو جنگ ريديم و بعد هم جام زهر نوشيديم. من نمي‌گم يه سيسم كدينگ رياضي براي رمزتون درست مي‌كردين. مي‌گم يه رمزي مي‌ذاشتين كه يه غريبه براي فهميدنش حداقل 20 ثانيه معطل شه و وقتي هم فهميد از خنده روده بر نشه. شايد اينم يه جور جنگه. دشمنا رو با روده بر كردن از صحنه به در كرد.


حالا 15 سالي كه از اون ماجرا مي‌گذره، توي يكي از پاساژهاي تهران يكي رو ديدم با بيسيم اينطوري حرف مي‌زد.


-(توجه: تمام اتفاقات اين قطعه واقعي است فقط نامها عوض شده)


- (فش فش) حاجي حاجي سيد (فش فش)


- (فيش فيش) سيد بگوشم (فيش فيش)


- (فش فش) دو تا مورد اينجا رويت شدن. (فش فش)


- (به به) هلو ان يا خيار (به به)


- (مممم مممم) خيارن سيد اما به چشم برادري خوب خيارايي هستن (ممممم مممممم)


- (شلپ شلپ) دهنم آب افتاد حاجي جان ... بگو ته‌شون كه تلخ نيست (شلپ شلپ)


- (ملچ ملوچ) مزه كه نكرديم سيد جان ولي به نظر نمي‌ريسه تلخ باشن (چلپ چلپ)


- فـــــــــش فــــــــــــــــــــش) خوب زودتر اعزامشون كنين مركز كه بكنيمشون نصيحت (فيــــــــــــــــــــــش)


حالا اين در حالي بود كه همه اونجا برهنه، نيمه برهنه و تمام برهنه در حال فعاليتهاي جفت يابي بودن و آقايون با يه من ريش دنبال دوتا كودك افغاني. در حاليكه قاچاقچي‌ها داشتن قاچاقشون رو مي فروختن. دزدا دزديشون رو مي‌كردن و كلاهبردارها كلاهاي برداشته رو مي‌فروختن حضرات نيروي انتظام دنبال كي بودن؟


دخترايي كه يه كفش نوك دراز و سر تيز كه يه هوا سرش بالاست پوشيدن، با يه شلوار كوتاه كه دو وجب از ساق نتراشيدشون كه عين پاي مرغ از سرما دون دون شده زيرش معلومه. دماغشون رو هم با نوك كفششون سر بالا ست كردن (شايد هم برعكس). چونكه يه هوا هم چاق شدن دنبه‌ها قلنبه قلنبه از زير روپوش (روپوش كه نه از كوتاهي زير پوش) وغ مي‌زنه تو چشم و خودشون خيال مي‌كنن واي چقدر خوش هيكل شدم.


حالا دختر خانومي كه همچين محترم و آراسته اومده نمي‌دونم چرا پشت چشش رو بنفش و لباش رو قهوه‌اي مي‌كنه تازه دور لبش هم يه خط مي‌كشه (كسي ندونه اين يه جور آرايشه خيال مي‌كنه يارو نشسته يه شكم سير شكلات به روايتي مدفوع خورده دور دهنش رو هم پاك نكرده).


من اصلا آدم دگمي نيستم، هر كي هر جور دلش مي‌خواد بپوشه ولي يه روز كه اونجا بودم سرم رو كردم هوا گفتم: خدايا، يه كار كن من اينها رو درك كنم!


يه دفعه يه رعد وبرق خورد و من شنيدم كه اين خانومي كه اون طوري بود به يه آقايي كه:


با اينكه بي سبيل بود سه سانت و نيم ريش داشت. با اينکه ريش داشت گيس هم داشت. با اينكه مرد بود ولي زير ابرو نداشت (اون كه اشكالي نداشت فك كنم خيلي چيزا نداشت). با اينكه تو تونبونش نريده بود ولي شلوارش داشت از پاش مي‌افتاد. با اينكه ادب نداشت ولي احساس روشنفكري داشت ...


آره ... خانومي كه اونطوري بود به آقايي كه اينطوري بود داشت بي‌سيم ميزد:


- (تيس تيش) باربي باربي جواد (تيس تيش)


- (تس تيس) جواد بگوشم (كيس كيس)


- (ريش ريش) جواد جان كركسها لونه رو خالي كردن؟ (گيس گيس)


- (تف تف) بعله. منم گوشتا رو سيخ كشيدم.(اخ تف)


- (جون جون) پس بريم گوشتا رو بديم گربهه بخوره (جيش جيش).


ولي مي‌گن آخه تو فكرت منحرفه. بدبخت پسي‌ميست بدبين! تو بجاي نيمكره‌هاي مغزت، نيمكره‌هاي باسنت دارن برات فكر مي‌كنن. چرا بد مي‌بيني؟ مردم آزادن كه هر جوري ميخوان لباس بپوشن. به هركي هم كه دلشون مي‌خواد بيسيم بزنن. حالا فشفش نه تيشفش. يكي پالتو مي‌پوشه، يكي شالگردن يكي هم مث تو همه سال سينوزيته!


ولي من چي مي‌گم: من مي‌گم نه بابا من از هيچ كدوم اينا حرصم نمي‌گيره. حرصم نمي‌گيره كه چرا يكي اونطوري لباس مي‌پوشه يكي اينطوري دنبالش مي‌افته. حرصم مي‌گيره كه چرا وقتي اين دوتا اينطورين يه عده به اين دوتا حسوديشون ميشه. مثلا ازجمله خود آقايون نيروي انتظامي كه حسوديشون مي‌شه كه چرا اين آقاهه كه يه سبيل و خيلي چيزاي ديگه از ما كمتر داره هلو انجيري مي‌خوره در حالي كه ما كدو حلوايي هم هر دو هفته يكبار گيرمون نمي‌آد. يه سري زشت گرگدن كه به هيچ ترتيب خوشگل نمي‌شن پناه مي‌برن به چادر و پنبه غير چادري‌ها رو مي‌زنن. يه عده سيبلوي-غيرتي-زن طلاق مي‌دون تو تلويزيون برنامه ضد زن يا فمينيستي درست مي‌كنن. يه عده ...چي بگم. اونوقت اون گروه به جون اين گروه مي‌افتن. يه عده مي‌گن آزادي يه عده مي‌گن برابري يه عده مي‌گن فساد اجتماعي يه عده مي‌گن انحراف جنسي يه عده هم به انواع و اقسام مصاديق خود‌ارضايي مشغولن. منم بايد وبلاگ بنويسم. همه انرژي‌هامون هدر مي‌ره و آخرش پير و ضعيف و منحني مي‌شيم و كور وكچل و انگل اجتماع. پس ...


- (فيش فيش) ميمون ميمون رفقا ...فيــــــــــــــــــــــــــــــــش


دوشنبه، بهمن ۶

از زنده کردن عجم پشيمانم خدايا همه را بکش

راستی گفتم تبليغات. ديروز تلويزيون رو روشن کردم. يه آقاهه داشت با يکی درباره فاضل تونی، بزرگترين مولاناشناس و استاد-استاد هر چی استاد چيز فهمه صحبت می‌کرد. آقای مجری هی می‌گفت که وقت نداريم، زودتر دو دقيقه مونده. يه دقيقه مونده. خلاصه پيرمرد رو به يه جايی رسوند که از فشار و استرس زد زير گريه. بعد مجريه پررو پررو خداحافظی کرد و برنامه رو تموم کرد. من نمی‌دونم اين چه مرضيه. اول يکی رو به بزرگی يکی ديگه دعوت می‌کنن. بعد از اون بزرگی که دعوت کردن که به بزرگی همون ديگريه می خوان که درباره اون يکی حرف بزنه. آخرش تا می‌خواد حرف بزنه می‌پرن تو حرفشو می‌گن وقت نداريم. آره بابا من ضد تلويزيونم. بعدش ... حالا بعدش يک ساعت و نيم تبليغ پوشک جهان پيما و جوراب پرده بکارت و پودر لباسشويی چاک و ماکارونی شاف و هزار تا کوفت و زهر مار ديگه کرد هيچی، بعدش مسابقه شروع شد. يه آقايی تلفن زد تو مسابقه شرکت کنه. اين آقاهه اول سال جنگ دوم جهانی رو گفت ۱۷۲۰ (دقت کنين يه عدد مشترک (۱) با عدد اصلی داره) بعدش ماده زرد رنگ طبيعی سه حرفی که هنگام صبحانه می‌خوريم رو گفت خامه. بعدش آقای مجری ازش خواست که چون برنامه‌اشون درباه ادب و هنره يه شعر بخونن. که جناب فاضل فرمودن که چيزی به خاطر ندارن. گفتم يه چی زمزمه کنن. گفتن سرما خوردن. بعدش گفتن حالا پس تو مسابقه نهايی بی‌عفتی شرکتتون می‌دم. بعد يه چيز چرخند و گرد نشونشون دادن و گفتن که تا اين روی صفحه است شما بايد زوزه بکشيد. آقا يه ربع زوزه کشيدن. اونوقت چون خوب اينکار خطير رو کرده بودن، آقای مجری بهشون جايزه داد و گفت يه سئوال نهايی هنری می‌پرسم. نويسنده شير و شکر و نان و حلوا کيست. آقاهه اسم تمام هنرمندايی که می‌شناخت يعنی دکتر اصفهانی و جمشيد مشايخی و فروغ اعتصامی رو فرمودن که البته درست نبود. بعد مجری خواست کمک کنه بهشون گفت اول اسم اين نويسنده شيخ داره. باز هم نتونست بگه. باز مجری خواست کمک کنه گفت. شيخ ب.... يه دفعه آقاه صناعت کرد و گفت بهاالدين ابولقاسم فردوسی. حالا من انتظار ندارم که همه فرق فردوسی و بهايی رو بدونن ولی آخه بابا تا حالا تاکسی هم سوار نشده. از ميدون فردوسی تا خيابون شيخ بهايی حداقل ۱۰۰۰ تومن پول تاکسيش می‌شه. از اين گذشته حداقل يه چيزی از خودت می‌ساختی که شيخ توش داشته باشه.آخر سر آقای مجری گفتن که چون ايشون زحمت کشيدن و در مسابقه ما شرکت کردن به رسم يادبود (تا حالا ديده بوديد يه چيز خوردنی يا خرج کردنی رو به رسم يادبود به کسی بدن) مبلغ ۵۰۰۰۰ هزار تومن به علاوه مصرف ۳ ماه ربع کوفت نشان مدفوعی رو به آقا تقديم کنن.بابا من می‌گم اين مملکت بی‌صاحب شده والا اين آقا رو نه تنها جايزه نمی‌دادن بايد گيرش می‌آوردن و تا شورت و زير پيرنش رو هم ازش می‌گرفتن. اخه واقعا حيفه که تو اين شهر يه همچين آدمهايی تو خونه گرم زندگی می‌کنن اونوقت پيشوها (گربه‌های ناز نازی) توی خيابون شغلشون گربگيه (همان کمک سپور بانی تجربی).

چهارشنبه، بهمن ۱

لگد به غرب وحشی

.... پس آنها يا جاهلند يا مغرض ...


از گزيده سخنان آقا ولی مسلمین


تا حالا شده يکی رو بيينيد که يه کاری کرده که دلتون بخواد بريد جلو همچين محکم با لکد يه دونه بکوبيد تو ک...نش! حتما شده! تازگی ها من اين خاصيت رو نسبت به شخصيتهای تاريخی-سياسی-هنری پيدا کردم. شما هم اگه همينطورين برام بنويسين.


دلم می خواد همچين محکم يه لگد بزنم به ک..ن ..


حافظ: که يه ديوان غزل عشق و عاشقی و خانوم بازی و عرق خوری گفته بعد زده به حساب خدا و پيغمبر.


کرک داگلاس: برای اينکه عرضه پسر بزرگ کردن نداشت!


خودم: برای اينکه غلط ديکته‌های از روی بی سواديم رو می‌ذارم به حساب با نمکی و باحالی و آوانگاردی


پروست: بخاطر اينکه تنها کتابی رو نوشته که همه پيره زن حش...ريهای فاميل خوندن و من از ۸ جلد يکی از رمانهاش حتی حوصله خوندن يه پاراگرافش رو هم ندارم.


مخملباف: بخاطر اينکه وقتی من محصل بودم توبه نصوحش رو صد بار به خورد من دادن و هزار تا کار باحال رو کوفتم کردن. حالا دخترش ک..ن برهنه می ره کان جايزه می ده و می‌گيره. (شايد هم کان برهنه ميره ک...ن ...يا جايزه برهنه می ره کان ... نمی دونم خودتون تمام ترکيبهای ممکن رو درست کنين ببينيد کدوم درست تره)


خاتمی: بخاطر ابداع عبارت «گفتگوی تمدنها».(شايد برای خاتمی هم بهتر باشه بجای اينکه بزنيم به ک..نش بفرستيمش کان که بره ک..ن ...)


بيل گيتس: بخاطر اون صفحه آبيه که گاهی اوقات می‌ياد و می‌گه System halted و من رو خيلی می‌ترسونه


شيرين عبادی: بخاطر اون همه فکری که کردم تا بفهمم که چرا اينقدر دلم می‌خواد لگده رو بهش بزنم ولی نفهميدم.


.... اين ليست ادامه دارد ....


هر آنچه که مجبور به گفتنش بودم، هم اکنون به ذهن تو خطور کرد!


پروفسور موری‌آرتی-در ماجراهای شر لوک هلمز


ديدين تازگی‌ها مد شده يه سری شرط و شروط به عقد اضاف می کنن؟ اين ماجرای عقد خودش کلی شرطه. حالا يه عالمه چيز هم اضافه می کنن برای ضمانتش. به هر حال اينم شروط من نه برای عقد بلکه برای زنده موندن:


هر کدوم از شما آقايون/خانومهای محترم ديديد من بيش از سه تا از موارد زير تخطی کردم منو بکشين! يا يه ماگنوم ۴۵ گير بيارين بذارين وسط دو تا چشم من شليک کنين. يا سرم بذارين لب جوب گوش تا گوش ببرين. يا ۵۰ اکی والان پتاسيم شوت کنين تو رگم. يا به هر روش موثر ديگه ای که می‌شناسين خلاصم کنين. اگه التماس يا عز ولابه کردم يا به جون زن و خار مادرتون هم قسمتون دادم اهميت ندين.


اما شرايط:


۱- اگه ديدين هول شدم رفتم با يه عنتر ۱۵۰ سانتی که صورتش پر از جوش و کک مکه و به طريق اولی هزار بار از زنم زشتره رو هم ريختم و به زنم خيانت کردم.


۳- اگه يه ۴ روز متوالی بهم زنگ زدين و گفتين بريم تئاتر و بهانه آوردم که کار دارم و نيومدم.


۵- اگه خودم رو چس کردم و گفتم فيلم «همشهری کين» خيلی شاهکار و هنريه و حاضر نشدم مورچه داره رو برای ۲۰ مين بار ببينم.


*- اگه پرسيدين علم بهتر است يا ثروت و جواب احمقانه دادم.


۸- اگه يه دختر خوشگل و تر گل ورگل عين هلو اون ور خيابون ديدم و ديد نزدم.


۹- اگه به هوای دختر بند ۸ از خيابون رد شدم و رفتم اون ور خيابون.


۱۰- اگه صبح رفتم سر کار-شب اومدم خونه-صبح رفتم سر کار-شب اومدم ....


۲۸- اگه يه دفعه معلم شدم و شاگردام منو با اسم بزرگ صدا زدن (اقا اجازه ما جيش بزرگ داريم!)


۳۲۴- اگه منو تو تلويزيون ديدين که باهام مصاحبه کردن و يکی از اين کلمات رو استفاده کردم: (در اين موقع حق دارين شيشه تلويزيونتون رو هم بشکنين و خسارت رو از ماترکم دريافت کنين) در راستای، متولی، نهادينه، مورد، بهينه سازی، همايش و ...


۳۲۸- اگه بيش از ده دقيقه در روز به لباسام فکر کردم. سه دقيقه به موهام فکر کردم يا ۱۰ ثانيه به قوطی لاريجانی (تی-وی) فکر کردم.


۱۰۰۰- اگه يه دفعه فکر کردم يا يه طوری رفتار کردم که از دوستام بهتر، بالاتر (يا به طريق اولا با کلاس تر) هستم


اصلا گفتن نداره ... خودتون می‌دونين من از چی بدم مياد. خسيسی نکنين. بياين بکشين! ثواب داره.


یکشنبه، دی ۲۸

مشغله و سرگرمی های خدای من

هر چی فکرش رو می‌کنم يه خدای بی توجه و عاطل و باطل عين لات و هبل و گاو هندو رو بيشتر از خدايی که مدام به معد‌ه‌ام ذل زده قبول دارم. حداقل شرط من برای يه خدای قابل تحمل و تعبد اينه که از ميون اندامهای بدنم سه چهارم قوانينش درباره آلت تناسلی و دستگاه گوارش نباشه، آخه مغز هم تو بدن بعضی موجودات وجود داره. هر چند که من از نعمتش بی بهره‌ام.

یکشنبه، دی ۱۴

ژرفای سیاه

اگر به ژرفای سیاه نظر کنی، سیاهی به تو نظر خواهد کرد.
فردریش نیچه


مرد خسته و کوفته از سر مزرعه به خانه رسید. با صحنه ملال آور جنگ زن و مادرش برخورد کرد. قضیه را که حل و فصل کرد هر دو را مجبور کرد که روی هم را ببوسند. زن نه گذاشت و نه برداشت وپرسید حالا که من کوتاه اومدم. ولی اگه یه دفعه مجبور شی بین جون مادرت و من یکی رو انتخاب کنی، مثلا ما هر دومون لب یه پرتگاه گیر بیفتیم و فقط بتونی یکی رو نجات بدی، کدومو انتخاب می کنی؟
مرد با بد اخمی و بی حوصلگی توضیح داد این چه حرفیه. آخه چرا باید جون شما در خطر باشه. شما که نه سربازید، نه توجنگ هستین، نه تو آتشفشانی کار می کنین. نه کوه نوردین. آخه چرا باید لب یه پرتگاه گیر بیافتین؟ از زن اصرار و از مرد انکار. شانس آوردن که گوشهای مادر 85 ساله سنگین بود والا دوباره دعوا سر میگرفت که یک دفعه صدای مهیبی بلند شد و سقف و دیوارها و شروع به لرزیدن کردند. سه تایی اومدن فرار کنن که زمین دهن باز کرد زن و مادر را کشید تو خودش. کم مونده بود که به قعر گسل دهن باز کرده بیافتن که زن چادر مادر رو که یه لبه اش از روی یه تیرچه آهنی این ور افتاده بود گرفت و هر دوشون مثل الا کلنگ دو طرف تیرچه بالای گودال عظیم آویزون شدن. چادر در حال پاره شدن بود و مرد اگه سعی می کرد یکی رو نجات بده اون یکی حتما می افتاد و می مرد. اگه از نظر فضایی نفهمیدین که ماجرا چطوریه فیلم مرد عنکبوتی رو ببینین، عین اون. حالا از یه طرف داره دیوارها می ریزه. از یه طرف هم داره سقف می آد پایین. از یه طرف هم صدای زنجه مویه زن و مادر می آد. یه دفعه مرد می گه: صبر کن! صبر کن! موچم! این که نمی شه اینو که قبلا زنم گفته بود.
خطاب می آید: موچم چه نداریم.
مرد: خیلی هم داریم. نمی شه که هر چی اون گفته بشه. الان 3000 ساله که اینجا زلزله نیومده حالا یه دفعه این کارو می کنی؟
خطاب می آید: می کونم.
مرد: آخه این که نمی شه. به تو می گن "لم یلد و لم یولد". خجالت داره اینکارا رو بکنی.
خطاب: مجه ما نبودیم چه به تو اختیار دادیم؟
مرد: برو بابا. یه خورده خلاقیت داشته باش. آخه نمی شه که عین سریال درپیتهای تلویزیون منو تو دو راهی بذاری که زنم یا مادرم رو نجات بدم.
خطاب آمد: خلاقیت؟ در خلاقیت ما شک داری؟ "افلا ینظرون الی ابل چیف خلقت؟"
مرد: یه سیب گندیده به خورد من دادی حالا صد جور انتظار بی جا از من داری. یه روز می گی برو بچه ات رو سر ببر. یه روز از گهواره تا گور منو می فرستی مدرسه. یه روز دختر حشری می فرستی لباسامو پاره کنه من جیکم در نیاد. منم باید هی سرویس بدم. یه بار صد سال باید برم تو دل و روده ماهی زندگی کنم. یه بار باید شبانه روز تو آزمایشگاه کار کنم درد و مرضایی رو که آقا گاف داده براش واکسن بسازم. یا اینکه عطسه می کنه من باید جک و جونورهاش رو سوار کشتی کنم از مهلکه در ببرم. یا تو جزوه های پیغمبرات می گن زمین صافه منو باید بخاطر اثبات گرد بودنش اعدام کنن. هم باید میکروب سیاه سرفه رو پیدا کنم هم بزنم به خودم سیاه سرفه بگیرم بمیرم. سیب بخوره تو مخ وامونده ام بیاد تو دهنم بگم جاذبه داریم. یا لخت و پتی داد بزنم اورکا تو خیابونا جشن بگیریم که مایعات قد خودشون آب میریزن بیرون. یا اینکه بمب بسازم بزنم تو هیروشیما که مردم غمگین شن یاد آقا بیافتن. دیگه خسته شدم. می خوام هفتاد سال سیاه نیاندیشم که باشم. اصلا نباشم که بخوام بیاندیشم. من رفتم.
خطاب هول هولکی فریاد زد: کجا می روی مخلوق ما؟ و مرد آهسته از فضای وجود قدم بیرون نهاد و عدم شد و آنگاه آفریدگار قصد کرد که دوباره موجودی خلق کند که نه تنها به سبب صورت جمال بلکه اینبار به سبب سیرت و کمال سرآمد مخلوقات گردد. وچون آفریدگار گفت. کن. هر آن چه که می بایست شد:
سلول لطیفی فراهم آمد و در بطن آن ژنی به غایت کامل و نکو قرار گرفت. آنگاه از آن سلول مردنی دو، چار، هشت و ... هزار و بیست وچهار و ... یک کودک بی مهره جان گرفت. در کمر بی مهره استخوان دوانید و مهره دار ساخت. در سینه مهره دار پستان رویاند و پستاندار ساخت. آنگاه سرآمد پستانداران را گرفت و انسانش نامید و بر سر گسل دهان گشاده نهاد. اینک این آدم است که بر سر ژرفای دهان گشاده ایستاده. پس ... فیکن! (موچم در) وسپس در گوش او اسرار ماورایی آفرینش را خواند تا او کسی باشد که به اخلاق و سنت او به واقع عمل کند.
آدم به سرعت دوید. تصمیم داشت هم مادر و هم زن را نجات دهد چون اخلاق اینچنین حکم می کرد. قصد داشت که بعد از زن و مادر همگی اهالی شهر را هم نجات دهد، چون اخلاق اینچنین حکم می کرد. پس به سوی آندو دوید. دست به سمت زن دراز کرد و با دست دیگر مادر را گرفت. قیهه کشید. پیچ خورد. تاب خورد. فریاد زد. و آنگاه هر سه با هم به قعر چاه سیاه فرو افتادند آنگاه خدای تنها. همچنانکه که بود. تنها نشست و به شتر نگاه کرد که چگونه آفریده بودش.
یک هفته بعد پیره زنی 85 ساله را از زیرآوار بیرون کشیدند. او زنده بود.

پنجشنبه، دی ۱۱

اد لمور

عشق در آمد از درم


دست نهاد بر سرم


ديد مرا که بی تو ام


گفت مرا که وای تو


مولانا


توی اون پارتی خر تو خر که هر کی به يه کاری مشغول بود. يکی با دوست دختر يکی با دوست پسر يکی با الکل جات و يکی با آهنگ خالطور شهرام شپره داشت حال ميکرد. منم مشغول بودم به توجه نکردن به ديگران. توجه نکردن به چيزا. خوشگل و زشت و با حال و بی حال برام معنی نداشت. تازه هر کسی رو هم که آويزون يکی يا يه چيز ديگه بود همچی يه کمکی هم مسخره نگاه می کردم. يه دفعه همه چيز به هم خورد. يکی داد زد:


اومد! فرار کنين!


همه شروع کردن به فرار کردن. من فکر می کردم که بايد روسری ها رو سر بکنن و لختی ها رو بپوشونن و از کنار دوست پسرا فرار کنن. ولی همه جفت جفت شدن. اونهايی هم که جفت نداشتن يه چيزی جور کردن و بغل کردن.


يه دفعه اومد تو با قد دو متر و دهيش. ريشا رو به صافی شيشه زده بود. از دور که اومد يه دفعه بوی يه عطر ناب شنيدم.


سريع بود. جدی بود. خشن بود. اومد صاف جلوی من وايستاد و ذل زد به چشام. همه يه آه کشيدن. چنگ زد تو موهام و از کمرش يه ماگنوم چهل و پنج با گلوله های فول تيتانيوم در آورد و لوله اسلحه رو صاف گذاشت وسط دو تا ابروی من و گفت:


کو شش؟ نتونستم جواب بدم.


گفت: حتی يه عکس هنرپيشه هم تو کيف پولت نداری؟


هنرپيشه؟ برای چی؟


پس چی؟ هيچی؟


فکر کردم . ۱۰ هزارم ثانيه وقت کردم که فکر کنم که همين حالا چی دوست دارم. ديدم عاشق متنفر بودنم. پس به من گفت:


وای به تو!


..... يک هفته طول کشيد تا صاحب خونه ديوار خونه اش رو از خورده های مغز من پاک کنه!