آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

شنبه، آذر ۲۷

امشب موسیقی داریم

در بلاد کفر، تابستون ها بازار تورهای موسیقی و کنسرت ها داغ تره. تقریباً این موقع های سال که می شه دیگه یواش یواش بازار موسیقی زنده به کسادی می خوره. تصمیم داشتم بعد از هر کنسرتی یه نوشته درباره اش بنویسم، ولی اولین نوشته ام درباره شجریان به شدت به زمین گرم خورد. به این معنی که اونهایی که استاد رو دوست داشتند فحش رو کشیدند به جونم، و اونهایی که سنتی-فوب بودند یه وری بهم خندیدند. یه کم خودم رو کنترل کردم که ننویسم. ولی حالا خودم رو جمع و جور کردم توی این هیری ویری یه چی درباره همه چیزایی که دیدم یه جور خر تو خر و شلوغ پلوغ بنویسم شاید قصر در برم. 
اول پارتی بازی می کنم و از سه تا هموطنم شروع می کنم. نامجو، آبجیز و راجر واترز.
راجر، راجر نازنین
راجر عزیز، آلبوم دیوار رو با مخلفات و نون اضافه اجرا کرد. عین همیشه از اول اجرا یه دیوار کاغذی ساختن و بعدش آخر اجرا منفجر شد. اجرا چیز خاص جدیدی به غیر یک سری عکس و شعار ضد جنگ جدید نداشت. اگه اجراهای اعجاب آور قبلی پینک فلوید رو در نظر بگیریم، این اجرا حتی محقر هم به نظر می رسید. ولی در هر حال نفس آقام، راجر و موسیقی دیوار برای خود من دیوانه وار لذت بخش بود. توی عکسهای جدید درصد عکسهای کشته شده های ایرانی بد جور توی چشم می خورد. آقام راجر یه صناعت دیگه هم کرده بودن که اول برام عجیب بود ولی حالا تعجب می کنم که چرا تعجب کردم. خودتون به لیست عکس هایی که به عنوان عزیزان از دست رفته نشون داده شد، نگاهی بندازید: ندا آقا سلطان، فریدون فرخزاد، شهید همت،  داریوش فروهر، سهراب اعرابی، محمد حسین فهمیده و ... این اسمها کنار هم یه کم عجیبه. شاید بعضی ها هم بگن شعاریه. ولی این هم یه جور نگاه کردن به جنگه. به قول آقام راجر واترز که ماشالا هزار ماشالا عین بیست سالگی هاشون همونطور پر انرژی و قوی هستن " هر گلوله ای که ساخته بشه، مثل این می مونه که لقمه ای از دهن گشنه ای دریغ شده." خالی از لطف نیست اگه سر وگوشی در سایت رسمی راجر واترز آب بدید.
یه معجره کوچیک هم برام اتفاق افتاد که یه خورده شبیه به داستان گردنبند دختر پیغمبر بود. در حالیکه دنبال صندلی قراضه مون توی بالکن سوم - چهارم می گشتیم که یک یارو سر و کله اش پیدا شد و گفت بلیط بهتر می خواینن. دو تا بلیط همکف مجانی درست بیست متری آقا بهمون داد. ولی یه جورایی حقم بود چون اگه فقط پنج نفر توی سالن ده هزار نفری بودن که عین هنرپیشه دیوار اون همه بدبختی و نکبت رو تجربه کرده بودن، حتماً چهار تاشون عین من تو ایران بزرگ شده بودن.

آبجیز بانمک، نامجوی بد اخلاق

و اما آبجیز که اجرای خیلی راحت، حرفه ای، صمیمی، سرگرم کننده و رونی داشتن. صفورا و ملودی، ترانه سرا و خواننده های آبجیز شروع کارشون با ترانه های شوخ و موسیقی رگه بود. حالا یه گروه تمام عیار راک شدن. همه افراد گروهشون غیر از صفورا و ملودی غیر ایرانی و موزیسین های حرفه ای هستن. البته همه این تعریف ها به این معنی نیست که من موسیقی این گروه رو خیلی دوست دارم. خداییش اگه ولم کنی و بخوام موسیقی ایرانی گوش کنم، احتمالاً در اکثر موارد نامجو گوش می کنم. اما با اینکه نامجو موسیقی خیلی دلچسب و گوش دادنی داره، به عنوان یک موزیسین، بسیار نا امید کننده ست. یه مقایسه کوچیک می کنم نامجو با یه من ک... و خا... و سه من ادعا، و دو تا الف بچه با یه دنیا صفا. 
آبجیز سعی کرده که کمتر به منبع موسیقی های دیگران ناخونک بزنه. اگه هم از ریتم یا ملودی خاصی استفاده می کنه، در حد یک گرته بردای باقی می مونه. مثلاً تو اجرای آخرشون خط "دوباره می سازمت وطن" رو از داریوش گرفته بودن و یه آهنگ کاملاً جدید ساخته بودن که خیلی بهتر از آهنگ اصلی هم نبود ولی حال وهوایی داشت و توی سالن اجرا مردم رو بد جوری به بپر-بپر واداشت. در مقایسه سه آهنگی که تقریباً بهترین آهنگ های نامجو هستن یعنی، جبر جغرافیایی که اجرای نعل به نعل از آهنگ ویژ عشق از گروه آبی جیغ  (البته نیروانا هم با ذکر منبغ کاروش کرده) مرغ شیدا اجرای مجدد نت به نت قراضه از مردی که دنیا رو فروخت از دیوید بویی (البته باز نیروانا هم باذکر منبغ کاورش کرده) که انگار هر بار در هر کاور یه نمه تمپوی آهنگ سریع شده. حالا که موضوع داغه اگه این ویدئو رو دیدید به این هم دقت کنین که موسیقی راک غرب رو چه وسواس هایی متحول کردن. سر کنسرت راک دمبک و دستک نت و صندلی آوردن که مو لای درز اجراشون نره. این لیست همینطور ادامه داره اگه با این ذهن پریشونی که دارم بخوام دونه دونه درباره گیس و ترنج و بقیه بنویسم کلی طول می کشه. فقط یه چی بگم در دفاع و حمله به نامجو که همونطور که دیدید آهنگساز حسابی ها هم کارهای همدیگه رو کاور (همون کپی کاری) می کنن که اکثر اوقات هم می رینن توش. مثلاً مثل همون دو تا اجرای نیروانا که حال بوی جدید داره ولی اونها کجا واصلش کجا. ولی کاور هم رسم و رسومی داره. اول که یه جور ادای احترامه به نوازنده اصلی در برابر شنونده ای که آهنگساز اصلی رو می شناسه. مثلاً توی ممفیس تنسی از دیوید بویی تکریم کنیم. اینجا آخه به تو کمونچه نواز تربتی چه که از رقاص ینگه دنیایی احترام کنی. دوم که، اجرا و تنظیم ممکنه اما تصنیف و محتوای در کاور معمولاً عوض نمی شه. نه اینکه درد حشر پایین تنه ای رو بزنی به شعر عارفانه مرغ شیدا. آخرش هم کردی که کردی، حالا چون قشنگ شده، ما ایرانی ها هم علیلیم، دست به آلت غیر از تناسلی اش جز برای خود ارضایی نمی زنیم، دلیل نمی شه که آهنگ مردم رو با آلات علیل موسیقی ایت بزنی به اسم خودت تموم کنی.
حالا اگه همین ها بود باز هم مشکلی نبود. نامجو دو بار توی لس آنجلس کنسرت داد. دفعه اول که دعوا داشت. اومد بد اخلاق نشست مردم همه شعرهای آهنگاش رو فریاد می زدن ولی به هیچکی محل نگذاشت. حتی فرصت نداد که مردم آهنگ هاش رو زمزمه کنن. با یه گیتار و یه سه تار اومد. کل موسیقی که با گیتار اجرا کرد، چهارتا ریتم و سه تا کورد بود. یک موزیسین راک (بعضی ها بهش می گن جان لنون ایران) نمی تونه تمام کارنامه موسیقی اش رو بر اساس سه تا کورد ای مینور، ایی مینور و سی ماجور بسازه. حالا بعضی ها می گن از موسیقی اش لذت می برن هر چی می خواد باشه. ولی از همون آدمها اگه بپرسی از چی لذت می برن، احتمالاً سری آهنگ هایی رو مثال می زنن که سالها پیش با گروههای قدیمی نامجو ضبط شده و کارهای جدید نامجو توی لیست اونها قرار نمی گیره.
دومین کنسرت نامجو با فاصله حدود یک سال ونیم با چند سری نوازنده رنگ و وارنگ اجرا شد. نوازنده هایی که واضحاً معلوم بود تمرین کافی با هم ندارن. صدای نامجو از گروه عقب می افتاد یا نوازنده خوانند رو گم می کرد. یک قطعه ای که آقا خودش نوشته بود احتمالاً مشق های فوگ  مدرسه اش توی اتریش بود. فاجعه رسمی در آ مینور بود که یه دختر خانوم لس آنجلسی با پیانوی دست به عصا اجراش کرد. این گروه از دختر ایرونی ها رو دیدید که می رید خونه شون یه پیانوی بلاروس دارن و مامانشون هر کی می ره خونشون یقه مهمون رو می گیرن می شون پای نوازندگی دخترشون و می گن: "مامان جان برای دایی خوابهای طلایی بزن!". این دسته از دخترها توی لس آنجلس تبدیل شدن به "مامان جان برای عمو باخ بزن!". آقای نامجو هم که خدای نکرده نباید فرق نوازندگی پیانو و سیب زمینی پشندی رنده کردن رو بدونه خانوم رو انتخاب کرده بود برای اجرای کنسرت راک. اجرای دوم به معنای دقیق شلخته، نا موسیقایی، نا هماهنگ و تکراری بود. تنها چیزی قابل  شنیدنی که در اون کنسرت وجود داشت یکی دو قطعه قدیمی بود که اگه اشتباه نکنم تنظیم اصلی اونها توسط عبدی بهراونفر سالها قبل از روی کارهای غربی  انجام شده بود و همینطور چند دکلمه با موزیک متن خیلی ساده بود. 
برای اینکه بگم داستان می تونه شکل دیگه ای داشته باشه، اجرای آبجیز رو مثال می زنم. اجراها همه تمرین شده و هماهنگ بود. کل گروه پنج نفر بیشتر نبودن (برخلاف استاد نامجو که با چهار خواننده کر، یک پیانیست و چند کی بورد نواز، دو سری نوازده راک، یک نوازنده آکوستیک و ...) ولی همون پنج نفر (خصوصاً صفورا و ملودی) با جمعیت به خوبی ارتباط برقرار می کردن طوری که حتی با آهنگهای متوسط و تکراری گروه هم که اجرا شد همه به شدت به وجد اومده بودن.
آخر این بخش. آقای نامجو یک خواننده بی نظیر و استثنایی، تا به حال در چندین و چند گروه موسیقی خونده. هر بار که از یک گروه به بعدی پریده، کلی از کیفیت موسیقی اش هم پریده. محسن نامجو یک موسیقی دان زنده نیست. مجموعه یک سری ترکهای پرت و پلا توی اینترنته. که از حق نگذریم بسیار جذاب و گوش دادنی هستن. همونطور که در فروتنی به تفرعن رسیده، در نوآوری هم داره کپک می زنه. چاره کارش هم رفتن به کنسرواتور و کلاس گیتار نیست. باید یک گروه موسیقی دست و پا کنه با چند تا موزیسین با تکنیک و به عنوان ترانه نویس و خواننده در اون گروه فعالیت کنه. یه کم این مقام موسیقی دانی رو به ما تخفیف بده تا باز هم بتونیم کارهای خوب ازش بشنویم.

اعجاب (میوز) 

بر خلاف آلبومهای اولشون که بیشتر به راک و آلترناتیو می زد، آلبومهای آخرشون خیلی پاپ بود. خصوصاً این ژست باسمه ای سانتی مانتال انقلابی شدن با اینکه بهترین آهنگ آلبوم بود، اصلا بهشون نمی اومد . صندلی ایم هم توی کنسرت بد بود. افکت هاشون هم شلخته پلخته بود. مرتب تلمبه می زدن نوازنده ها رو با جک می بردن بالا بر می گشتن روی صحنه. غلطهای زیادی. افاده های بی ربط. انگار این گروه میوز واقعاً میوزشون رو گم کرده ان.

بوس

حالا این بچه خورده ها می گن گروه بوس دیگه چیه! اون وقتی که شما ها به سلامتی هنوز اسپرم و تخمک هم نبودین، ما این آرم کج و کوله کیس رو روی شلوار لی هامون (البته اگه امور تربیتی می ذاشت که شلوار لی بپوشیم) با خودکار می کشیدیم و بعدش هم بخاطرش پشت دفتر امور تربیتی وا می ایستادیم و حبسش رو هم می کشیدیم.
برای اونهایی که این گروه رو می شناسن باید بگم که اولاً بعد از سالها (شاید سی سال) افراد اصلی گروه دوباره با هم کنسرت دادن. اجرا خیلی خوب بود. همون خل گری های معمول رو داشت. پروز روی جمعیت. شلیک با گیتار و از این قسم بی نمک گری ها. موسیقی کیس هیچ وقت به پای گروههای راک درجه یک نمی رسید ولی شخصیت های مجازی، ژست های صحنه ای و هیاهوی تبلیغاتی شون همیشه درجه یک بوده. گذشته از همه اینها شنیدن موسیقی های قدیم خیلی کیف داد. خصوصاً اینکه سالها پیش با زحمت، خواهش تمنا و بدبختی گیر می آوردیم و روی کاست های کم کیفیت کپی می کردیم و توی شورت و سوتین وهفت سوراخ قایم می کردیم نکنه کمیته یا امور تربیتی یا پست بازرسی ازمون بگیره. شاید اون وقت اگه ازم می پرسیدن دلت می خواد بری کنسرت کیس، فکر می کردن دارم مسخره ام می کنن. ولی چرخش های دنیا غیر قابل پیش بینیه.

عقربها


این گروه هم احتمالاً کوچولهای نسل جدیدی نمی شناسن. همه چیزهایی که درباره بوس گفتیم درباره اینها صادق بود. اجرا توپ. قطعات اکثراً از نوع نوستالژیک قدیمی، کاست، قایم شده در شورت و هفت سوراخ بود. آقا این کنسرت هم بسسسسیار چسبید. اجرای اسکورپیونز هیچ جور جلوه ویژه، گرافیک عجیب غریب یا قرتی بازی های دیگه نداشت. ولی عوضش اجرا یک تجربه تمام عیار راک بود. حالا بگذریم از خاطره همون کاست های کم کیفت بچگی  که لذت کنسرت رو سه برابر می کرد.

ابزار(معامله)

که الهی درد و بلاشون بخوره تو سر هر چی موسیقی دان در پیته. بعد از دیدن کنسرت اینها می شه رفت کور و کر شد. چون دیگه بعید می دونم کسی حالا حالاها افکت صوتی تصویری و موسیقی رو دست کنسرت اینها بزنه. موسیقی بسیار باکلاس بالاتر از دیپلم. مفاهیم فلسفی-عمیق زهر ماری، گرافیک تیره و تاریک و خلاصه یه اجرا که از اون باکلاس تر نباشه. اگه درست و حسابی نفهمیدیم که بالاخره این اجرا خوب بود یا نه، حق داریم بخاطر اینکه شوخی و جدی این گروه اینقدر قاتیه که درست نمی شه فهمید کی شوخی می کنن کی جدی هستن. مثلاً اسم گروه رو وقتی توضیح می دن خیلی با کلاس به نظر می آد ولی طرح گرفیکی اولیه گروه یه آچار مکانیکیه که یه سرش به شکل یه عالت ذکر تغییر شکل داده. گذشته از نمک و فلفل اجرا، محتوای موسیقایی این گروه قابل مقایسه با هیچ گروه راک آلترناتیو این دوره زمونه نیست.
شاید اگه بخوام دو تا اجرا رو انتخاب کنم که دوباره برم و ببینم، اولیش این باشه و دومیش هم اسکورپیونز.




دوشنبه، شهریور ۱

لزوم یادگرفتن شنا


شنیدم که می گفتن راه دیگه ای وجود نداره. می گفتن با این حال آخر کارشونه. سه روز یا سه ماه یا سه قرن یا همین حدودها بیشتر نمونده. شنیدم که می گفتن رهبر بزرگ با لباس سفید بلند یا سیاه کوتاه یا لخت جلو راه می افته و دنبالش مردها و زنها و بچه ها و سگ ها و آخوندها ادامه می دن . بعضی ها هم می گفتن نه، زنها و مردها و بچه ها و سگ ها و سبزیجات دنبالش راه می افتن. بعضی ها می گفتن اون سگه همون سگ الله، گربه امام راحله که از چاه فاضلاب مسجد ولی العصر نیویورک یا شاید هم جمکران قم نزول می کنه و صاحب جان و مال و ناموس خلق خدا می شه و حضورش همان و اعطلای حقوق بشر و زن و میمون همان. نشون به نشونی اون رایی که هیچکی ندید، بشر و زن و میمون همگی انتخابش کردن. البته این رو هم بگم که  بعضی ها می گفتن نزول نمی کنه صعود می کنه. البته کاملاً قابل باوره چون از چاه که نمی شه نزول کرد. حتی حضور هم به سختی می شه کرد بیشتر باید ظهور کرد. دروغ چرا من هم صد بار پیش خودم گفتم خدا کنه خدا کنه خدا کنه خدا کنه خدا کنه خدا کنه  از دست این پدرسگها خلاص بشیم، آخه دیگه چیزی نمونده که سطح گه اونقدر بالا بیاد که خفه بشیم. حالا تنها چیزی که اهمیت داره اینکه که بشه نفس کشید، اهمیت نداره اگه حتی گربه خدا تنفس دهان-به-دهان بده. ولی چشمم آب نمی خوره چون خدایی وجود نداره، اگه هم داره گربه نداره. اگه هم داشته باشه، برای خدای بخشنده مهربان با پنج جلد کتاب آسمانی و سه من ک... و خا... که گربه با گربه فرق نمی کنه که یکی رو گربه خودش بکنه و بقیه رو کیش بکنه. حالا گیریم که خدا باشه، تبارک و تعالی هم باشه، گربه ای هم داشته باشه، اون آزادی که گربه خدایی که بین گربه ها فرق می ذراه برپا کنه، به درد شاش کردن هم نمی خوره. با اینحال خدا وجود نداره و به جای توسل بهتره بریم شنا یادبگیریم.

دوشنبه، مرداد ۴

آداب خبررسانی، معاشرت، جفتگیری و فعالیتهای خارج از برنامه در بالاترین

آگاه باش ماهی در آب پاک و زلال زنده نمی ماند. اما اگر خس و خاشاکی بیابد، در زیر آن پنهان شود و نجات یابد.
هاگاکوری - طریقت سامورایی - فصل اول

یکی از کارهای خوبی که این روزها به عنوان یک ایرانی اصیل، نیمه اصیل یا حتی حرومزاده می شه کرد، بالاترین کردنه. بالاترین کردن شانی بالاتر از فقط باز کردن صفحه بالاترین، خوندن لینکهاش، نظر دادن و فرستادن لینک داره. یه جور طریقته که مثل "راه سامورای" نه فقط مهارت و ممارست درش مهمه، بلکم بصیرت (و یک کمی هم پدر سوختگی) کلید موفقیت واقعی است. از اونجا که بالاترین هم اکنون مرجع خبری اکثر قدر قدرتهای خبری دنیا از جمله بی-بی-سی و کیهان و صدای امریکا و آیت الله مصباح شده، اگر دلتون می خواد صداتون خیلی زود و بی زحمت در سطح بین المللی مطرح بشه، خوبه که فنون رزم، بزم و تکل از پشت رو در بالاترین یاد بگیرید.

فصل اول: شناسه کاربری

اول باید یه شناسه کاربری دست و پا کنید. راههای متفاوتی وجود داره. می گن بعضی ها دعوت نامه دارن که می تونن بفرستن. ما که به چشم خودمان ندیدیم این دعوت نامه چیه. یه شناسه عهد بوق توی بالاترین ساخته بودم. اون زمان بالاترین فقط جای عکسهای بانمک از شیرین کاری گربه های با نمک بود. وقتی بالاترین محفل جدی شد ما آومدیم وصلش بشیم که پسوردش هم یادمون رفته بود.سئوال کردیم که چطوری پسوردمون رو پیدا کنیم، گفتن کاربر محترم، برو درت و بذار. بعد خداییش سه تا دیکشنری حییم لغت وارد کردم تا یادم افتاد رمزش میمون بی مغزه. ولی شما اینکار رو نکنین. اول اولش که سی تا شناسه کاربری با التماس و ننه من غریبم و هک کردن پیدا کردید، پسودرشون رو یادداشت کنید بگذارید زیر بالشتون. دو تا خوبی داره. اگه همه این کار رو بکنن، بعد که رفتین خونه دوستی، فاسقی یا دشمنی، به محض اینکه طرف رفت براتون شربت آلبالو درست کنه بیاره، شما صاف  می رید  سراغ بالشش، شناسه هاش رو برمی دارید، و سه تا پست مزخرف با مضمون توهین به نژاد، فرد خصوصی یا تیتر، توضیح، بخش نامناسب در می کنید، پشمتون هم نباشه که حساب کاربریتون رو می بندن. خوبی دومش اینه که می تونین تیتر و توضیح و توهین نامناسب در کنین، اگه خواستن ببندتون فوری گریه کنین که من نبودم، نشون به اون نشونی که حسن-علی-تقی اومد خونمون و من براش شربت آلبالو درست کردم، شناسه کاربری منو از زیر بالشم دزدید. 
دومین چیزی که درباره شناسه کاربری باید بدونین اینه که باید سی تا شناسه کاربری داشته باشین. اول از ده نفر التماس کنید که براتون دعوت نامه بفرستن، بعد از هرکدوم از اون ده تا ده تا دعوت نامه برای خودتون بفرستین. چند تاشون سر زا می رن. یعنی عصبانی می شید، به مقام زن یا میمون توهین می کنید که توهینتون با توضیحتون نامناسب می شه بعد بالاترین می بنددش. من دقیقاً هنوز نمی دونم چطوری توهینم رو با توضیحهم مناسب کنم ولی به محض اینکه بفهمم یه پیوست به این راهنما می زنم. ولی اگه کاری که گفتم کرده باشید، آخرش یه سی چهل تا شناسه براتون تهش می مونه. ده تاش رو بگذراید برای روز مبادا، بقیه رو با اسامی، جنسیتها، سنین و خاستگاه های سیاسی و فلسفی متفاوت فعال کنین. مثلاً اگه حزب اللهی خفن هستید عین عقب افتاده ها نرید شناسه درست کنید امام علی، امام حسن، امام حسین، امام زین العابدین ...الی الخر. امام کم می آرید. سیزده تا شناسه اونم یکی اش غایت که به جایی نمی رسه. یه کم صناعت به خرج بدید. مثلاً یکی یه فیلسوف بزرگ مثل ارحام صدر، یکی یه نویسنده بزرگ مثل امام راحل، یکی یه سیاستمدار بزرگ عین شماعی زاده و یکی یه فیلمساز بزرگ عین شعبان بی مخ. یه چند تا پا منبری خوب هم لازم دارید که بهترینشون چند تا دختر سوسول-حشر-برون گرا با شناسه های اروتیکه. مثلاً یه شناسه کاربری مثل بتول، دختر تنهای شب که مرتب لینکهای مربوط به اسم خلیج فارس، درد پریود، حقوق زنها و شیرینکاریهای گربه های ناز نازی می فرسته برای اینکار خیلی مناسبه. نقش این شناسه خیلی حیاتیه که بعداً مفصلاً بهش می پردازیم. ولی اجمالاً این آدم به هر لینکی رای بده، کسی شک نمی کنه، چون همه خیال می کنن طرف شوته. دوماً که وقتی توهینتون با تیترتون نامناسب شد (فکر نکنین که نمی شه، این شتریه که در شناسه کاربری همه توی بالاتری می خوابه) این دختر-شناسه می آد و با کامنت های مهربون-اروتیک-میانجی  مثلاً " من حسن-تقی رو شخصاً می شناسم، اصلاً آدم توهین آمیزی نیست حتماً شناسه اش رو دزدیده بودن" از معلق شدن اکانت، نجاتتون می ده. 
بعد برای هر شناسه سه تا ایمیل و پنج تا وبلاگ و شیش تا اکانت توییتر و یه اکانت فرندفید و یه خبر گزاری رسمی درست کنید. یادتون نره توی عنوان خبرگزاری یا وبلاگتون یه مخفف از اسم حقوق بشر یا زندانیون یا زنان یا بچه ها بگذراید که کسی تخم نکنه بی حرمتی چیزی بهشون بکنه، اگه هم کرد بتونید خودتون و شناسه هاتون دسته جمعی برزید سرش توضیح و تیترش رو نامناسب کنین. اینجا وجود کلماتی مثل "زن"، "بشر"، خصوصاً وقتی با حقوق قاطی شده باشه "شهید"، "اصلاحات"، "اعتقادات شخصی"، "دموکراسی"، "آزادی" خیلی مهمه، چونکه می تونین از تکنیک "پدرسگ به امام فحش می دی" هم استفاده کنین. 
حالا آماذه فرستادن لینک هستین.

فصل دوم: فرستادن لینک

اگه توی این خیال واهی هستید که بگردید و خبر یا عکس یا لطیفه با نمک پیدا کنید و لینک کنید، سخت در اشتباهید. چون تا شما بیایید فس و فستون از سر کار برگردید و کامپیوترتون رو روشن کنید و وب پرسه بزنید تا یه چی پیدا کنید، بعد کپی کنید، بعد فکر کنید که پسورد شناسه اتون تو بالاترین چی بود و وارد بشید و لینک بفرستید. کاربرهای خفن، محترم و پرسابقه (ابربالاعلافین)  لینک روفرستادن، کامنتش رو هم دادن، موضوع داغش رو زدن، توهینشون رو با تیتر نامناسب کردن، حسابشون برای یه هفته معلق شده رفته پی کارش. شما باید لینک خودتون رو خودتون تولید کنین. یعنی اول به یه خبر فکر کنین، بعد توی وبلاگ چهارم شناسه اولی تون اون خبر رو بنویسید، از وبلاگ دوم شناسه سومتون یهش لینک بدید. تو وبلاگ دوم شناسه پنجمتون خبر رو تکذیب کنید. تو خبرگزاری شناسه هفتمتون از مراجع موثق نقل کنید ولی لینکی که می دید پت و پاره باشه به جایی ختم نشه. توی همه این وبلاگها و سایتها هم دور تا دور صفحه از این تبلیغات رنگی-رنگیه الق-پلق برق-برق زن بچینید که هرکی خدای نکرده سی ثانیه توی صفحه موند اگه تومور مغزی نگرفت حتماً با میگرن برگرده. بعد همه اینها رو با شناسه های متفاوت لینک کنین توی بالاترین. و شروع کنین به مثبت دادن و کامنت گذاشتن. بعد از اینکه توی سه چهار تا کامنت حسابی تعریف و تمجید و تملق کردید، یک کامنت اعتراضی از یکی از شناسه های منفورتون بدید. حالا با هر سی شناسه دیگه به اون بدبخت حمله کنین و بشورینش پهنش کنین تو آفتاب. ولی از اونجا که حتی شناسه منفور رو نمی خوایین از دست بدید، آخر سر با اون شناسه خاص دخترونه-اروتیک پا درمیونی کنین. بعد از پادرمیونی که یه هوا هم اروتیکه، شناسه منفور متحول می شه و اعتراف می کنه که من خربودم، کر بودم، کور بودم که ارزش لینک شما رو نفهمیدم. اینکار دو تا خاصیت داره. اول اگه یه بدبخت دیگه ای واقعاً هم اعتراضی داشته باشه، لیست سی صد و هفتاد تا کامنت بی ربط رو ببینه غیرت نمی کنه همه رو بخونه و نظر بده. صرف نظر می کنه. دوماً وقتی همینطور وقتی با خودتون زیر لینک دارید استکمناء (طلب کامنت کردن به قصد لذت، اینو درست تلفظ کنین اس-تکمن-ناع) می کنید، تعدا نظراتون بالا می ره و اگه تایپتون به اندازه کافی قوی باشه اونوقت لینکتون می شه "مورد بحث" می ره توی صفحه اول اون گوشه پاینن و سمت چپ که اگه به خوبی موضوع داغ نباشه، کمتر از اون نیست.

فصل سوم: رای، نظر، گزارش تخلف

همونطوری که امام فرمودند، رای ملت میزونه، شما هم باید رای بدید. ولی نه عین عقب افتاده ها برید لینک رو بخونید، کامنتهاش هم بخونید، اگه با عقاید ملوکانه تون مطابق بود بعد رای بدید. باید سریع لینکهای تازه رو یاز کنین، لینکهایی که یکی دو تا رای دارن که ول معطلن، اونهایی که نزدیک داغ شدنشونه یعنی صاحاب لینک همینطوری آویزون نشسته منتظر یه رایه که بره صفحه اول، تبترش رو نگاه کنین. اگه لینک بار مثبت داشت یعنی یه ویدئو درباره شیرین کاری گربه ها یا حقوق زنها، یا تغییر اسم خلیج فارس بود، مثبت بدید، صواب داره. بعد هم برای محکم کاری یه کامنت اسماعیلی بگذارید زیرش که طرف نمک گیر اساس بشه یادش نره بیاد به لینکتون رای بده. نظر خیلی صرف نداره، بیشتر باعث تبادل نظر و رفاقت می شه. بالاترین هم که جای رفیق بازی نیست، دلتون رفیق بازی و تبادل نظر می خواد برید استادیوم فوتبال بازی استقلال-پیروزی یا زندان اوین بند ملی-مذهبیون. گزارش تخلف هم معلومه، هر کی منفی داد، فحش داد یا تف کرد، اول برید به همه لینکاش منفی بدید وبعد هم گزارش تخلف به سبک "پدرسگ به امام فحش می دی" اجرا کنید. البته گزارش تخلف تنها کاری نیست که می کنین، آخه لینک توی بالاترین مثل زن، ناموس یا وطن آدم می مونه. اگه کسی بهش منفی بده انگار که تیتر و توضیح ننه آدم رو نامناسب کرده. واسه همین کاملاً مجازه که به هر جا که دستتون می رسه مثل بخش نظرات یا ای-میل بالاترین، فحش، ناسزای مادر یا تهدید حواله کنید.

فصل آخر: بالاترین می کنم، پس هستم

اگر شخص عاقل و بالغ و اهل بحث و فحصی بوده باشید می دونید که در رژیم گیاهخواری می شه کاهو و تخم مرغ و ماهی خورد. ولی هیچ جوری کوسه گیاهخوار به حساب نمی آد، نه بخاطر ماهی خوردنش، بلکم بخاطر اینکه گه گداری کون شناگرهای راه گم کرده رو گاز می زنه. مثل رژیم اسلامی که توش چماقداری و بی قانونی و لات گری رواجه ولی لات درجه یک نظام اسلامی به چماقداری معروف نیست، به فیلمسازی معروفه. جنبش و نهضت و انقلاب برای آزادی خواهی بوجود آومد، ولی رهبرش به آزادی خواهیش مفتخر نیست، به آرمانهای امام دیکتاتور راحلش مفتخره. اینجاست که می گن هنر نزد ایرانیان است و بس، اما ایرانی ها وقتی جایی مثل یه وب سایت جمع می شن، هر چیزی ممکنه خرج کنن، غیر از اون هنر منحصر به فردی که نزدشونه.

سه‌شنبه، خرداد ۱۱

مرغ سحر تخم می ذاره؟

دیروز جاتون خالی رفتم کنسرت استاد شجریان. من به طور کلی ارادتی به موسیقی سنتی ندارم ولی خوب این دفعه گفتم بریم ببینم چی می شه. کنسرت توی یک سالن متوسط (رو به پایین) توی جنوب شهر لس آنجلس بود. از صناعات معمول ما ایرانی ها مثل جازدن توی صف یا آقای دکتری که می خواست سه نفر رو با دو بلیط از در ورودی، وارد سالن کنه  یا دیر رسیدن حضار که بگذریم، کنسرت با کمال تعجب فقط با نیم ساعت تاخیر شروع شد. یعنی یه طوری شد که نوازنده ها همه رسیده بودن و سه چهار قطعه هم اجرا کرده بودن ولی هنوز یک سری دنبال صندلیشون می گشتن. کنسرت با مراسم تقدیر، تشکر و تجلیل از استاد شجریان که به رسم مراسم مملکت اسلامی مون با تقدیم لوح تقدیر با طرح ابر-باد و شعر خوانی یه سری مدیر بی استعداد الکن شروع شد. تازگی ها بین ایرانی های مقیم آمریکا رسم شده که هر برنامه ای هست یک سری دکتر و مهندس قلابی که آرزوی رئیس، سناتور و معاون شدن دارند، خودشون رو مطرح می کنن. آخه یک سری انجمن و سازمان هم تشکیل شده که هرکدوم یه جوری دایه مهربون تر از ننه برای ایران و ایرانی های مقیم خارج هستن. حالا که یه سری مردم معترض شدند و بوی تغییر به مشام می آد، اینها جلو افتادن که خدای نکرده اگه ج-الف-الف ورپرید، اینها سهم خودشون رو حتماً برداشت کنن. بعضی هاشون هم دنبال این هستن که یه جور هویت برای ایرانی های مقیم خارج به عنوان یه اقلیت درست کنن که البته واضح و مبرهنه که دلشون برای ایرانی نسوخته، به فکر یک سری کلاه برداری های مادی هستند. خلاصه که می خوان یه ج-الف-الف کوچولوی غیر اسلامی توی دل آمریکا برای ایرانی های مقیم آمریکا درست کنن و همون بخور و بچاپ های وطنی رو اینجا راه بندازن.
بگذریم، اولین چیزی که برام جالب بود و چند وقتی بود درگیر بودم، شنیدن صدای سازهای جدید سنتی بود (ساز جدید سنتی هم از اون ترکیب هاست).
یکی از این سازها کرشمه است. استاد شجریان این ساز رو اختراع کرده. ساختار اصلی این ساز شبیه لوت یا عوده (یه چیری شبیه گیتار). هفت سیم اصلی و ده سیم همراه داره. خرک روی پوست سوار می شه برای همین صدای ساز به تار نزدیک تر می شه. اطلاعات مفصلی درباره این ساز نمی شه بدست آورد ولی حدسم بر اینه که با تغییراتی که به عود داده شده خواسته اند که امکانات پولی فونیک (همنوازی هارموینک) تار افزایش پیدا کنه ولی رنگ و تمبر صدای تار حفظ بشه. عملاً یعنی یه گیتار داشته باشیم که صدای تار بده. البته من از سازشناسی چندان سررشته ندارم ولی به گمونم سازهای زهی خیلی قدیمی (زمانی که موسیقی غربی عین موسیقی ما مونوفونیک بود یعنی یک گروه موسیقی ده نفره چهارزانو می نشستن و همگی یک نت رو می زدن)  که همگی پوست داشتند به ضرورت پلی فونیک شدن پوست رو از دست دادند، اول به لوت و بعداً به گیتار بدل شدند. ولی خوب ساز کرشمه گویا به ضرورت اون موسیقی خاص در اون گروه خاص ساخته شده که خداوکیلی در آنسامبل گروه هم توی ذوق نمی خورد.
یه ساز دیگه شبیه کرشمه هست، به اسم ساغر که انگار تعداد سیمهای کمتری داره ولی شبیه لوت می مونه ولی صدای سه تار می ده. کوک این ساز خیلی بانمکه. سه جفت سیم داره که به فاصله یک اکتاو کوک می شن و هر جفت فاصله چهارم می زنن. نکته با نمک اینجاست که فاصله چهارم از نوت اول گام اصلاً به نوت غم (بلو نت) توی موسیقی جز-بلوز معروفه . این ساز کلاً کلکسیون غمه! 
ساز دیگه که باز هم ابداع استاد شجریان است صراحی  (صراحی مثل سرایش نه سه راهی برق) نام داره. صراحی سه مدل داره: صراحی سوپرانو که نونت های زیر مثل ویالون می زنه، بم صراحی که نتهای بم مثل ویالون باس و شه صراحی  که نت های بمتر مثل کنترباس رو می زنه. سبک نواختن این سازها دقیقاً مثل چلو است. یعنی می گذارنش روی زمین و با آرشه روش می کشن. صدای صراحی های زیر قابل قبول بود ولی شه-صراحی روی اعصاب بود. هیچ جور صداش با ارکستر مخلوط نمی شد. دقیقاً مثل این بود که تو داری شجریان گوش می دی ولی پسر همسایه تصمیم گرفته نجاری کنه.
ولی گذشته از همه این حرفها همه این سازهای جدید قابلیت گروه سنتی رو خیلی زیاد کرده بود. مثلاً در انتهای یکی از قطعه ها یک دو نوازی بین قانون و صبو (یک ساز جدید دیگه مثل صراحی) زدن که بسیار زیبا بود و من فکر می کنم قابلیت این ساز جدید اینکار رو امکان پذیر کرد.
  من شنونده حرفه ای موسیقی سنتی نیستم و این موسیقی رو اصلاً نمی شناسم ولی به طور کلی برنامه ویزین و اجرای حرفه ای بود. من فکر کنم این گروه تا جایی که می شد موسیقی سنتی رو چلونده بودن و توش ابداع به خرج داده بودند. انتخاب شعرهای که اکثراً از سعدی و حافظ و مولانا بود هم بسیار با ظرافت انتخاب شده بود. صدای استاد شجریان هم احتیاجی به تعریف نداره. علیرغم اینکه در ابتدای برنامه یکی دو جا صداشون گرفت ولی مهارت های خوانندگی، حجم صدا، دامنه وسیع اجرای نت و توانایی حرکتهای سریع و پرشهای فاصله ای سخت در این دامنه نه فقط در بین خواننده های ایرانی بلکه در بین خواننده های خارجی  حیرت آور بود. البته همه این تعاریف به این معنی نبود که این برنامه خسته کننده نبود. و این ایراد به موسیقی سنتی بر می گرده و نه این گروه خاص. موسیقی سنتی کاستی های زیادی داره که از سواد من خارجه که درباره اش بحث کنم ولی به عنوان یه شنونده حرفه ای که همه جور موسیقی گوش می دم و لذت می برم،  همونقدر راغبم موسیقی سنتی گوش بدم که راغبم آوه ماریا از موسیقی کلیسایی قرون وسطا رو گوش بدم. بخاطر اینکه با الینکه هر دو زیبایی هایی دارند، هر دو به یه اندازه ازنظر ایده های جدید موسیقایی فقیرند. یادم می آد که یه بار خبطی کردم و جلوی یکی از طرفدارهای موسیقی سنتی گفتم که موسیقی سنتی به اندازه کافی پیشرفت نکرده. بعد از ساعتها بحث درباره تئوری هنر و موسیقی، طرف به من گفت کلی آدم از این موسیقی همونطوری که هست خوششون می آد، نمی تونن که یک بدنه موسیقی و کلی آلتش رو بخاطر خوش آمدن تو و امثال تو "پیشرفت" داد. حالا که فکر می کنم می بینم راست می گه:
حتی شنونده هایی که بلیط های 200 دلاری خریده بودند، یک ساعت بعد از شروع کنسرت سلانه سلانه از راه رسیدن. خیلی ها اون وسطه مجبور شدند به طرفین وسطین کردن صندلیها البته اگه بحث خوندن شماره صندلی رو بلیط به مشاجره نکشیده بود. ماتحتشون به صندلی نرسیده که شروع کردن به فریاد زدن "مرغ سحر". آخه یکی نیست بگه که کنسرت برنامه داره، میزان سی و دوی یک قطعه که گروه نمی تونه اجرا رو قطع کنه و یک دفعه مرغ سحر اجرا کنه. برای همین من فکر می کنم برای شنونده ای که بین پره لود و خوندن خواننده یا سه میزان سکوت وسط قطعه دست می زنه، سوت بلبلی می زنه یا فریاد می زنه "مرغ سحر". همین موسیقی عالیه. به قول نیما نیلیان مگه مرغ سحر تخم هم می ذاره؟


جمعه، اردیبهشت ۲۴

یکشنبه، بهمن ۲۵

رنگ علف شدم ولی؛ خوراک اسب نمیشوم!

می گن یکی از کمدین های قدیم نظام (یا به زودی احتمالن یکی از کمدین های نظام قدیم) پیشنهاد داد خودمون رو به اسب بودن بزنیم و بریم میدون آزادی یه دفعه سبز بشیم. البته خدا رو شکر چماقدارهای ا.ن. وسطهای کار خبر دار شدن و برای مقابله با این طرح نبوغ آمیز، حد نصاب ورود به میدون آزادی رو به یابو بودن تقلیل دادن. آخه به قول شهر قصه "آدم اگه خر نباشه"، نمی کوبه تا میدون شهیاد بره به حرفهای احمدی نژاد گوش بده. نشون به اون نشون که عکس گوگولی شون رو هم گرفتن. البته ما هرچی نگاه کردیم چیز گوگولی مگولی ندیدم، فقط انجمن یابوهای بودن که باهم نشسته بودند و به سلامتی هسته و لیزر و دشمن ساندیس می زدن. ولی به طر حیرت آوری تعداشون کم بود. به نظر می رسه این مناسبت اخیر مصادف شده با فصل مهاجرت یابوها. انگاری تک تک به ینگه دنیا سفر می کنن، آب توبه اداره مهاجرت استکبار جهانی رو به سرشون می ریزن و برای جنبش تئوری هایی می پردازن که البته مردم یونجه هم براش خورد نمی کنن.







پی نوشت: عنوان این نوشته، بر گرفته از مصرع شعر استاد هادی خرسندی "رنگ علف شدم ولی؛ خوراک خر نمیشوم" است.

چهارشنبه، بهمن ۲۱

مرغابی!




مرغابی می تونه پرواز کنه، مرغابی می تونه قدم بزنه، مرغابی می تونه شنا کنه، بابا از این حیوون بدبخت چی می خوایین؟




سه‌شنبه، دی ۸

تمرین در فرم: فوتورامای خبری

به نام خدا و با سلام و درود به رئیس جمهور منتخب معظم جنبش سبز

به گزارش خبرگزاری چمنا، دیروز در سالروز پیروزی قهرمانانه جنبش سبز جمع کثیری از دانشجویان پیرو خط سبز به همراه فرزندان شهدای قیام میر حسینی سبز در بیت ریاست جمهوری حضور به هم رسانده با سردادن شعار یا حسین و اعلام انزجار از کودتاچیان ضد جنبش، با رهبر جنبش سبز تجدید بیعت نمودند. در این دیدار رئیس جمهور منتخب ضمن تصریح بر آرمانهای سبز اسلامی، بر خطر دشمنان خارجی و داخلی تاکید کرد.
همکارمان گزارشی تهیه کرده اند که سمع ونظر سبزتون می رسه:

- آقا شما برای چی اومدید اینجا؟
- ما امدیم اینجا که با حضور سبز خودمون مشت محکمی به دهان یاوه گویان ضد جنبش اسلامی بزنیم و به دشمنان نشون بدیم که ملت هوشیار همیشه در صحنه سبز ما .... (کات به ...)

ستاد حفظ و گرامیداشت یادواره فتح بیت جاسوسی جماران، مسیر راه پیمایی ظهر عاشورای میرحسینی را از میدان شهید آقا سلطان به سمت برج سبز آزادی اعلام نمود.

آخرین جلسه دادگاه گروهک منافق ملقب به ملی مذهبیون عصر دیروز برگزار شد و اعضای مرکزی خود فروخته این گروهک معدوم پس از اعترافات تکان دهنده به جاسوسی و خیانت به آرمانهای جنبش سبز به اشد مجازات سبز محکوم شدند.

دفترچه های سبز ثبت نام کنکوردانشگاههای سبز سراسری و آزاد جنبشی برای داوطبان آزاد، سهمیه خانواده شهدای جنبش، و سهمیه جانبازان هشت سال دفاع مقدس جنگ تحملی با افغانستان اشغالگر، از فردا در سراسر باجه های توزیع جراید قابل ابتیاع است.

کلنگ هزارودویست پنجاه طرح عمرانی از جمله پروژه سبز آب و برق رسانی جنبشی به روستای چمنجنبان از توابع استان جنبشاهان زده شد.

یکشنبه، مرداد ۴

میرزا محسن خان دیجیتالی


محسن سازگار همین چند وقت پیش ها در یک صبح نه چندان خوب برای ایران زمین بدنیا اومد. پدرش همانطور که خودش بارها گفته به شغل پنبه زنی اشتغال داشت و خود او علیرغم تحصیلات عالیه در رشته های فیزیک و مکانیک و مهندسی و تاریخ در ایران و خارج نه تنها یک نتوانست یک کاربوراتور پیکان جوانان را تعمیر کند بلکه هرگز به شغلی غیر از زدن پنبه دیگران علاقه و استعدادی نشان نداد. همین علاقه شدید او را از کودکی در رده مبارزان رژیم ستم شاهی قرار داد. مادرش می گوید: "ذلیل مرده محسن با تفنگ مگسی ایش یه چراغ سالم توی کوچه نگذاشته بود".
در حین انقلاب اسلامی برنامه بازگشت خمینی را طراحی کرد ولی بعداً پای منقل گفت: " پدرسگا بلیط عوضی به ما دادن، ما می خواستیم بریم واشنگتن". در هر حال بعد از انقلاب وی طرح خلع سلاح ارتش را ارائه کرد، سپاه پاسداران را تاسیس نمود، گروهی از سربازان امام زمان را به لبنان فرستاد تا جنگهای چریکی علیه خس و خاشاک را بیاموزند، مدیر رادیو شد و سانسور در رادیو را اختراع کرد، رئیس هیات مدیره شرکت داده پردازی شد و نهایتاً داده پردازی در ایران را به جهت اسلامی سانسورکرد.
بعد از خدمات بی نظریشان به اسلام و مسلمین روح لطیفشان خشونت ایران را در رد صلاحیتشان در رئیس جمهور شدن نپسندید و به کوه های واشنگتن گرخید تا پایه ریز جنبش فشن-اکشن سبز دیجیتالی شود.
هم اکنون او هر شب ده دقیقه درباره سبک ساخت و استفاده از تفنگ مگسی در منهدم سازی لامپ های تیر چراغ برق در یوتیوب سخنرانی می کند. از این رو مبارزین جنبش فشن-اکشن او را کوچک دیجیتالی، سردار یوتیوب، سالار گوگل نیز می خوانند.

سه‌شنبه، تیر ۳۰

دایه مهربان تر از مادر

سازگارا پیشنهاد خاتمی برای رفراندوم را انحراف از جنبش خواند.

گویا میرحسین و سازگارا در نقش دایه مهربانتر از مادر، دیگه پیشنهادات مادراصلی اصلاحات، خاتمی، رو هم قبول ندارند. هر جا صحبت از خواسته مردمه گویا سازگارا از قلب واشتنگتن از مکنونات قلبی مردم بهتر از خود اونها خبر داره. اولین اکسیون غلط آقا اینه که پیشا پیش فرض کردند که میرحسین رئیس جمهور منتخب ایرانه. اگه در انتخابات تقلب شده از کجا فهمیدید آقا اکثریت مطلق آرا رو کسب کرد. شایعاتی هم که درباره رای های حقیقی احتمالی هست نشون دهنده اکثریت مطلق نیست. با این وصف تازه ماجرای انتخابات به مرحله دوم می کشه بین میرحسین و کروبی. حتی اگه به آمار تظاهرات هم تکیه کنیم هیچ گاه در این چند وقت گزارشی نبوده که بگه بیست و یک میلیون ایرانی همه با هم گفتن به میرحسین رای دادند یا خواهند داد. من این منطق رو اصلاً درک نمی کنم که چون ا.ن. تقلب کرده، پس موسوی حداکثر آرا رو داشته. حتی اگه ده ملیون آدم هم توی خیابون فریاد بزنن، معنی ایش این نیست که میرحسین اکثریت آرا را آورده. اکثریت آرا یعنی بیش از بیست ملیون.
ولی انگار میرحسین و سازگارا کاری به کار این حرفها ندارند. فقط ریاست جمهوری شون رو می خوان. ریاست جمهوری که حق مسلمشونه. از اون حقهای مسلم! برعکس چیزی که آدم از یک رهبر انتظار داره، یعنی پایه ریزی تفکر و مسیر جنبش، میرحسین فقط می دونه که مردم باید جلوی گلوله بایستند. می گید این بهترین رهبری که فعلاً پیدا می شه؟ الان سی ساله که با این منطق داریم رهبر-شاپینگ می کنیم. یه بار برای خلاص شدن از دست شاه، خمینی رو می آریم، یه بار از شر رفسنجانی، احمدی نژاد رو. حالا هم به همین منوال. میرحسین نه به خاطر اینکه در حصر خانگیه حرف نمی زنه. حرفی برای گفتن نداره. مگه سر تا پای سایتش رو بخونیم چی پیدا می کنیم. درایت عمیق آقا از اوضاع اجتماعی سیاسی؟ نه تنها چیزی که دستگیرمون می شه اینه که مردم نباید بترسن و باید آزادی و نظام اسلامی که هنوز تعریف هیچکدوم از دید آقا معلوم نیست نجات بدن. نترسیم و جلوی گلوله بایستیم. نترسیم و با تفنگ مگسی بیافتیم دنبال دوربین های ترافیک. هماهنگ کنیم همه چیزامون رو سر ساعت نه فرو کنیم تو سوراخ برق، خونه هامون و پست برق و خودمون همه با هم فیوز بپرونیم یا آتیش بگیریم. شاخه گل دستمون بگیرم عین مشنگها بریم بدیم به نیروی انتظامی که داره تیراندازی می کنه. روی اسکناسها عکس وی سبز بکشیم. آقای سازگارا، اول خون آدمهایی که از قضیایای اول انقلاب روی دستت خشکیده پاک کن، بعداً همه راههایی که ممکنه مشکلات مسالمت آمیز حل بشه رد کن و مردم را هل بده جلوی گلوله.

شنبه، تیر ۲۰

گزارش به خاک لس آنجلس



دیگر آرزویی ندارم. از چیزی نمی ترسم. من آزادم.
---گور نوشته نیکوس کازانتاکیس---

توی لس آنجلس یک ساختمان هست به نام ساختمان فدرال. هر کسی نق یا غری داره که گوش شنوا براش پیدا نمی کنه گیوه هاش رو ور می کشه و زیر این ساختمون تجمع می کنه. تقریباً از روز انتخابات کذا پای این ساختمون قرق ملت قهرمان و شهید پرور ایرانی مقیم لس آنجلسه. یک طرف خیابون دار و دسته طرفدار پرچم شیر و خورشید دار ایران جمع می شن. این گروه به قول خودشون پکیج پرچم شهرام همایون که یکی از تلویزیونچی های لس آنجلسیه به قیمت 99 دلار خریدند. از اونجا می شه شناختشون که همه محتویات پکیج کذا رو عین امانت فروشی های سید اسمال به خودشون آویزون کردند. پکیج پرچم شامل جاسوئیچی با پرچم شیر خورشید (که آویز انگشت راست معترض است)، دو عدد سنجاق سینه پرچم شیر خورشید (که هرکدوم متصل به نوک یکی از ممه های معترضه)، پرچم بزرگ شیر و خورشید (که مثل شال یا چارقد یا شلیته تنبون دور لمبرهای معترض پیچونده شده) ده عددبرچسب موقت شیر و خورشید (معترضین مختلف بسته به بضاعت تخیل از شکاف دهان به عنوان نماد آزادی بیان، چاک کون به نماد حمایت از همجنسخواهی، یا شکافها و سوراخهای دیگه در حمایت از آقا شهرام یا شازده پهلوی استفاده می کنند) و یک پایه پرچم رومیزی شیروخورشید (که ما با چشم خودمون ندیدیم. بلکم داخل پکیج نباشه یا در نه بدتر معترض اون بالاها دور از چشم ما نگه داشته می شه) میباشد. اما حقیقت ماجرا اینه که سلطنت طلبها و تلویزیونچی های لس انجلسی هول ورشون داشته فکر می کنن همین الانه که جل وپلاس جمهوری اسلامی ورچیده بشه و یه سری بیفتند توی خیابونها دنبال شاهنشاه و خانواده شاهی و دربار شاه بگردند. البته کدوم شاه بهتر از شازده پهلوی و کدوم دربار بهتر از هنرمندان تلویزیونچی لس آنجلسی که الحق والانصاف در سی سال اخیر عین انسرینگ مشین بیست و چهار ساعت از پای تلفن های تلویزیونشون جم نخوردند. چهار تا پیره زن حشری هم که فعالیت مداوم سیاسی شون در سی سال گذشته با تلفن زدن به تلویزیونچی های لس آنجلس ادامه داشته فکر می کنن الانه که برگردن و آزادی گرفته شده ازشون (که همانا روسری و سرخاب باشه) بهشون برگردونده بشه (همانا با افشون کردن مو در میدون آزادی). ممکنه اینطوری بشه ولی بعیده. آخه جمهوری اسلامی که یه پدیده خلاصه شده توی هیکل و قیافه نحوس ا.ن. نیست. هزاران هزار جناح درست شدند هر کدوم با یک امام زاده و یک سری هوادار و طرفدار و کارمند و دفتر و دستک. هر کدوم خانواده دارند و هر کدوم برای خودشون مردم هستن. و هر کدوم به یه فرمی از اسلام اعتقاد دارند. از اسلام ناب دشمن ستیز خامنه ای گرفته تا اسلام سبز فشن-اکشن میرحسین. یه شبه همه اینها رو نمی شه کشید زیر لحاف دموکراسی سکولار. کما اینکه خمینی پونزده سال تخم خرافه کاشت تا آخرش توی دل یک جامعه غربی لوکس شاهنشاهی جمعیتی درست شدن که حتی عکسش رو توی ماه دیدند.
اما از اون ور خیابونی های که که طرفدار پرچم شیروخورشید وشازده پهلوی که بگذریم، یه دسته و گروه دیگه این ور خیابون هستند که طرفدار خنزر پنزهای سبز هستن. شال سبز روی شونه، یه لاستیک سبز به مچ دست، یه شمع نیم سوز سبز به دست، یه هد بند سبز به سر. هر چی اون ور خیابونی ها بیشتر بجای قریحه شعار گویی طبع فحاشی دارند، (یا به این وری ها فحش می دن یا به ا.ن. یا به زمین و زمان.) این طرفی ها یه جور شعارپریشی سبز دارن. هر کی هر چی می خواد بگه. آزادی دیگه هر کس حق داره بری پای ساختمون فدرال و داد بزنه. ولی تصویر یه دختری توی جیب شلوارش پاس پورت آمریکایی و روی شونه اش رد پسسون بند از آفتاب سوختگی سواحل کالیفرنیا داره و با لهجه نیم ختنه فارسی-انگلیسی شعار می ده "یا حسین، میر حسین یا الله و اکبر" به اندازه میکی ماوسی که فلسفه ملاصدرا درس می ده خنده داره. به اندازه هاشمی رفسنجانی یا هادی غفاری یا میرحسین که مدافع آزادی شدن خنده داره. نه که اعتقاد دارم فلسفه ملاصدرا اینقدر فاخره که میکی نمی فهمدش. یا اینکه هاشمی و غفاری بالکل خمیر مایه شون مخالف آزادی ریخته شده. ولی محض اطلاع میکی ماوس روشن فکر و آزادی خواهمون باید بگم که هاشمی و هادی غفاری و میر حسین هنوز یه چوب خط پراز سی سال گذشته دارند که باید مفصلاً بهش جواب بدن. دنیا مثل فیلمهای هالیوودی یا داستان راستان نیست که آخرش طرف با دوقطره اشک ریختن عذر بخواد و خدا و مردم هم ببخشنش.
از این ماجرا ها خنده دار تر هم هست. آقای سازگارا که سی سال پیش دست خمینی رو گرفت سوار طیاره کرد و هیچی هیچی بردش ایران. ایشون که بنیان گذار و تعلیم دهنده نیروی های غیر متشکل نظامی هستن (مستحضر هستید که این نیروها همونهایی هستن که الان به جون مردم افتادند). حالا آقای سازگارا از قلب واشنگتن جای زبون الکن میرحسین رو گرفتند. گویا ایشون بچه حروم زادشون (جمهوری اسلامی) رو در خطر می بینن و الان دوباره سر و کله شون پیدا شده و مردم رو تشویق به شعارهای یا حسین میرحسین یا تشویق به اعتکاف میکنن. گویا ایشون سخت در اضطرابند که اگه خدای نکرده ا.ن. نتونست مردم رو سرکوب کنه، نکنه کس دیگه ای غیر از جمهوری اسلامی به ایران تسلط پیدا کنه. با توصیه های جناب سازگارا آدم خیال می کنه که ایشون بیشتر نگران قضا شدن نماز جمعه مردم به امامت هاشمی رفسنجانی هستند تاکتک خوردن و کشته شدن مردم در جریان نماز جمعه. علیرغم صورت دو تیغه و قیافه خندان و لحن سبز آقای سازگارا که منو یاد مجری های پدوفیل برنامه کودک می اندازه، بعید می دونم نسخه های سبز ایشون یا هاشمی و میرحسین ما رو نهایتاً جایی بهتر از جایی که هستیم ببره.

پی نوشت از لس آنجلس: این اواخر من به یه نسبت ازهمه طرفدارها از سبز و سرخ و راه راه های شیروخورشید نشان گرفته تا تحریمی های زبون بسته فحش و دری وری خوردم. کلاٌ این حرکت جدید هر چی نداشت یه خوبی داشت و اون این بود که همه توپشون پر بود. همه چنان به هر کس که نطق میزنه فحاشی می کنن که فحش ننه در مقابلش سر سلامتیه. تا حرف می زنی، ملت بزرگوار حافظ حقوق بشر و آزادی کلام فریاد می زنن که مردم دارن کشته می شن تو دیگه خفه شو. منم دیگه همه جرات و جسارتم رو جمع کردم تا درباره چیزهای نزدیک خودم بنویسم بلکم فحش و ناروای کمتری بخورم.
حالا فعلاً ما که این ور آب درگیر خفه کردن همدیگه هستیم، ببینیم شما که اون ور آب هستید چه می کنید.

یکشنبه، خرداد ۳۱

توصیه های ایمنی برای شرکت در گردهمایی های اعتراض آمیز

بعد از اتفاقات اخیر انواع و اقسام توصیه های رنگ و وارنگ به مردم می شود. من کاری به ایده سیاسی و گروه سیاسی و نحوه عملکرد شما ندارم و کسی رو تشویق به تظاهرات یا برعکسش نمی کنم. ولی برای حفظ سلامت هموطنانم بسیار نگرانم. برای همین چند توصیه عمومی برای روزمبادا که اگه در حین اعتراضات مدنی مورد حمله فیزیکی قرار گرفتید به کار ببندید که کمتر مورد آسیب قرار بگیرید. این توصیه ها را از چندین مکان مختلف جمع آوری کرده ام. از توصیه های افرادی که در صربستان، اکراین، برلین شرقی و چچن تظاهرات کرده اند تا تجربیات هموطنانمان در بهمن پنجاه و هفت. مسلماً هر موقعیتی نیازهای ویژه خودش را داره ولی شاید بعضی از این نکات کمک کننده باشه.

توجه داشته باشدی حتی با بکار بستن همه نکات ایمنی، احتمال آسیب در گردهمایی های اعتراض آمیز از بین نمی رود.

1- شما به جنگ نمی روید. شما برای مطالبه حقوق مدنی خود در یک گردهمایی حاضر می شوید. به قصد برخورد فیزیکی به جمع معترضین نپیوندید. عصبانیت خود را از ابتدای حرکت کنترل کنید. با عصبانیت تصمیم های نامناسب می گیرید. رفتار خشن یا قهرمانانه از خود به خرج می دهید و خود و دیگران را در معرض آسیب قرار می دهید.

2- سربازان وظیفه و افراد پلیس هم مردمان ایرانند. بجای تحریک و عصبانی کردن آنها از شعارهایی استفاده کنید که آنها را تشویق کنید به شما ملحق شوند. فقط تعداد محدودی از چماقداران حرفه ای با شستشوی مغزی طوری تربیت شده اند که می توانند به مردم عادی حمله کنند و به مردم آسیب برسانند.

3- از حمل هر گونه اسلحه گرم یا سرد خودداری کنید. حتی پرتاب سنگ به پلیس ضد شورش آسیبی به آنها نمی زند، آنها سپر و لباسهای محافظت شده دارند. استفاده از اسلحه به پلیس ضد شورش و لباس شخصی ها مجوز استفاده از سلاح های خطرناک تر را می دهد. آنها عمری در استفاده از این سلاحها تلف کرده اند. مطمئن باشید با یک کارد آشپزخانه یا یک تفنگ بادی جز آسیب زدن به خودتان کاری از پیش نمی برید.

4- لباس و کفشی بپوشید که بتوانید به راحتی بدوید و فرار کنید. کفش شما علاوه بر راحت بودن باید پای شما را در برابر لگد شدن در حمعیت محافظت کند. لباس آستین بلند و کمی کلفت، آسیب ضربه ها باتوم و زنجیر را تخفیف می دهد. لباسی بپوشید که جلب توجه نکند و به سادگی پاره نشود. نیروهای امنیتی با کشیدن و گرفتن لباس افراد را دستگیر می کنند. لباسی بپوشید که به راحتی نتوان در آن چنگ زد و به آن گیر داد.

5- با خود یک کوله پشتی کوچک یا کیف کمری حاوی یک بطری بزرگ آب، پارچه تمیز برای زخم بندی ببرید. حتماً موبایل همراه داشته باشید و ترجیحاً شماره تلفن های ضروری را در ذهن حفظ کرده و از روی حافظه دستگاه پاک کنید که درصورت دستگیر شدن، شبکه شما علیه شما یا دوستانتان به کار گرفته نشود. از حمل کارت شناسایی یا دفترچه تلفن شخصی خودداری کنید، به همراه خود فقط یک یا دو شماره تلفن و نام (ترجیجاً فرد قابل اعتماد و مسن) داشته باشید که در صورت زخمی شدن دیگران بتوانند آن شماره را پیدا کرده به اعضای خانواده شما خبر دهند.

6- همیشه در گروه حرکت کنید. در گروه، با حداقل چهار یا پنج نفر قرار بگذارید که مدام یکدیگر را تحت نظر داشته باشید. اگر از گم شدن یکی خبر دار شدید فوری به دیگران خبر دهید. به صورت شخصی با گروه مهاجمان یا حتی یک مهاجم درگیر نشوید. ممکن است مسلح باشند. دیده شده که ورزشکاران و افرادی که مهارتهای رزمی یا اعتماد به نفس مبارزه دارند، بیشتر و شدیدتر آسیب می بینند.
قدرت ما مردم در جمع بودن ماست. حتی اگر کاملاً مطمئن هستید که توانایی دفاع از شخص خود را دارید از جدا شدن از جمع و اعمال قهرمانانه پرهیز کنید.

7- اگر فرد ناشناسی با اصرار از شما خواست که جمع را ترک کنید و مثلاً به بهانه کمک به کسی به کوچه خلوتی بروید، به احتمال تله فکر کنید. از چند نفر دیگر بخواهید که شما را همراهی کنند.

8- گروه لباس شخصی ها یا پلیس ها با تحریک کردن شما، مثل فحاشی، ترسو خطاب کردن، عصبانی کردن یا ... شما را تشویق می کنند که گروه را ترک کنید. تکنیک الوات و پلیس ضد شورش جدا کردن شما از جمع و کتک زدن یا دستگیری شماست. اگر شما را از جمع جدا کردند، با فریاد زدن کمک از دیگران بخواهید. سه نفر که با فریاد به سمت پلیس یا لباس شخصی می دوند و فریاد می زنند از هر اسلحه ای ترسناک تر است.

9-اگر دستگیر شدید یا در حلقه چندین مهاجم گیر افتادید و امید کمک رسیدن یا فرار کردن نداشتید، مبارزه فعال و تحریک کلامی با چند نفر آسیب بیشتری به شما می زند. سر و صورت خود را دست و بازوهایتان محافظت کنید. برای کمک فریاد بزنید و منتظر فرصت مقتضی برای فرار باشید.

10- پلیس ضد شورش مسلح به باتون، باتون برقی، بمب صوتی، اسپری فلفل، گاز اشک آور، گلوله پلاستیکی، شات گان ساچمه ای و گلوله واقعی است. هر گاه به سمت جمعیت شلیک مستقیم کردند، روی زمین بخوابید. چندین عکس و ویدئو از کشته و زخمی های تظاهرات نشان می دهد که آنها از ناحیه صورت و گردن مورد اصابت قرار گرفته اند. گویا شلیک می کنند که بکشند.

11- بعد از شلیک یا پرتاب نارنجکهای گاز اشک آور، در چند ثانیه اول، اگه پوکه نارنجک نزدیک شماست می توانید آنرا با لگد از جمعیت دور کنید. دست زدن به پوکه می تواند باعث سوختگی های شیمیایی و حرارتی شدید شود. حتی زمانی که ابر دود اطراف پوکه خیلی غلیظ است نزدیک شدن به آن به قصد شوت کردن آن ممکن است باعث آسیب شدید به شما شود. در بعضی مراجع گفته شده که مایع کلراید (وایتکس) خنثی کننده گاز است. انداختن یک پارچه کلفت آغشته به وایتکس یا حتی ریختن یک سطل وایتکس روی پوکه می تواند یک پوکه فعال را خاموش کند. بعضی فلوراید موجود در خمیر دندان را در مقابله با گاز اشک آور موثر دانسته اند و توصیه کرده اند مالیدن کمی خمیردندان به گونه ها برای جلوگیری از سوزش چشم مفید است. (توجه: استفاده از وایتکس و خمیر دندان را از سایتهای غیر ایرانی پیدا کرده ام و شخصاً از کسی نشنیده ام که آنها را به کار بسته باشد.) بعضی دوستان روش قدیم انقلاب یعنی آتش زدن لاستیک یا روزنامه را نیز موثر یافته اند.

12- بهترین مقابله با سوختگی چشم و گلو از گاز اشک آور و اسپری فلفل، فرار از ابر دود و شستن چشم و صورت با آب فراوان است. دستمال خیس کارایی کمتری دارد، چرا که مواد شیمیایی در رطوبت دستمال باقی می مانند و با مالیدن مکرر آن به چشمتان آسیب بیشتری به خود می زنید. از آنجا که بعضی از این مواد شیمیایی در حلالهای چربی حل شده اند، شستشو با آب اثر آنها را به سادگی خنتی نمی کند. استفاده از شیر پر چرب تو صیه شده است.

13- بمب صوتی می تواند باعث کری موقت شود. اگردر هنگام انفجار بمب صوتی دهان شما نیمه باز باشد آسیب کمتری به پرده گوش مشا وارد می شود.

14- اگر زخمی شدید، یا متوجه خونریزی یا درد شدید در بدن خود در نتیجه درگیری شدید. قبل از آنکه ضایعه شما را از پای در بیاورد از اطرافیان کمک بخواهید. هر گونه خونریزی فعال را جدی بگیرید.

15- نکات ساده در راهنمای کمک های اولیه در برخورد با زخمی ها را در اینجا پیدا کنید.

امیدوارم این نکات کمک کننده باشند. من سعی می کنم مطالب بیشتری پیدا کنم و به این متن اضافه کنم.


راهنمای کمک های اولیه در برخوردهای خیابانی

من داشتم ویدئوهای تظاهرات را نگاه می کردم. چند نکته خیلی اساسی کمک های اولیه به نظرم رسید که اینجا بنویسم. می دانم که این نکات خیلی ساده هستند و احتمالاً همه آنرا می دانند. همینطور می دانم که رعایت نکات ایمنی در آنچان صحنه ای بسیار سخت و بعضی مواقع ناممکن است. ولی حتی اگر کمکهای اولیه نمی دانید با بکار بستن چند نکته اصلی می توانید در ثانیه های اول مفید واقع شوید.

به محض برخورد با کسی که مجروح شده، یا به زمین افتاده خود را به مجروح برسانید و در راه رسیدن با فریاد دیگران را از مجروح شدن فرد مطلع کنید و کمک بخواهید. سپس مراحل زیر را انجام دهید:

1- تنفس: مطمئن شوید شخص مجروح می تواند نفس بکشد. اگر چیزی جلوی نفس کشیدن او را گرفته (مثلاً لخته خون در دهان یا ماسک پارچه ای) سریعاً آنرا از دهانش دور کنید.

2- اگر بعد از باز کردن راه هوایی، باز هم نفس نکشید، شخص به تنفس مصنوعی دهان به دهان احتیاج دارد. فریاد بزنید و از اطرفیان بخواهید کسی که کمک اولیه می داند جلو بیاید و کمک کند.

3- خونریزی: فرد خونریزی کننده را روی زمین بخوابانید. با یک پارچه تمیز روی محل خونریزی فشار دهید. اگر مکان خونریزی از گردن فرد یا اطراف دهان فرد است، مطمئن شوید فشار روی محل خونریزی تنفس فرد را مختل نمی کند. مهمتر از هر چیز تنفس زخمی است. برای جلوگیری از خونریزی طوری گردن فرد را فشار ندهید که باعث خفگی اش شوید.

4- اگر فرد هوشیاری کامل ندارد، یا روی زمین دراز کشیده، آب به دهان فرد نریزید. آب در دهان فرد ناهوشیار باعث خفگی می شود. همچنین همواره سعی کنید مجروح را به پهلو بخوابانید. به این صورت ترشحات و مایعات دهان وی به مجرای هوایی راه پیدا نمی کند.

5- ضربه به سر، (خصوصاً به همراه خونریزی از گوش) باعث کاهش هوشیاری می شود. فرد جهت را تشخیص نمی دهد و هر لحظه احتمال سقوط یا گم شدن در جریان اتفاقات دارد. به این فرد کمک کنید که از صحنه درگیری خارج شود. و تا مطمئن نشدید جای امنی نشسته است او را رها نکنید.

6- حین حمل افراد مجروح، (خصوصاً افرادی که به کمر آنها آسیب خورده) نباید به کمر فرد مجروح فشار وارد شود. بهترین راه حمل مجروح گذاشتن وی روی پتو یا یک پارچه بزرگ مثل چادر خانمها و حمل او با گرفتن گوشه های پارچه است. احتمالاً پیدا کردن برانکارد یا پتو در جریان کارزار سخت است، پس در صورت امکان فرد را بغل کنید. ولی حمل مجروح در حالی که دست و پای فرد از دو طرف توسط مردم کشیده می شود می تواند صدمات شدید به نخاع فرد وارد کند.

7- اگر افراد مسلط به کمک اولیه و کسانی برای حمل مجروح بر بالین مجروح رسیدند، اطراف بیمار را خلوت کنید. کمک کنید که راه حمل کنندگان به سمت مکانهای امن باز شود.

8- پلیس ضد شورش مسلح به گاز اشک آور، اسپری فلفل و تانکرهای آب جوش و مایعات اسیدی است. مایعات تخصصی مختلفی برای مقابله با هر کدام وجود دارد که متاسفانه در این شرایط نمی توان به آنها دسترسی پیدا کرد. اما در اکثر موارد شستشوی عضو آسیب دیده، خصوصاً چشم ها با آب فراوان کمک می کند. در مورد خاص اسپری فلفل بخاطر حلال چربی در آن، به سادگی با آب شسته نمی شود. شستشو با شیر پرچرب کمک کننده است.

9- کمک بخواهید. در حالی که سعی می کنید مجروح را به بیمارستان برسانید فریاد بزنید "پزشک". احتمال اینکه کسی که کمکهای اولیه می داند در نزدیک شما باشد زیاد است.

اگر کمک اولیه می دانید، خودتان به همراه دوستانتان گروههای کوچک امداد تشکیل دهید و مردم را یاری دهید. یک گروه کوچک امداد متشکل از یک پرستار مجهز به وسایل کمکهای اولیه، چند جوان قوی برای حمل مجروحین به نواحی امن که پرستارها ایستاده اند و چند وسیله نقلیه (حتی موتور سوار) برای حمل مجروحین به بیمارستانهای امن می تواند جان ده ها نفر را به سادگی نجات دهند. امروز روزی است که با نجات هموطنانتان می توانید تا آخر عمر به شجاعت خود ببالید. اما می دانم که شرمندگی آنکه نیستم تا به داد هموطنانم برسم، تا ابد بر دوشم خواهند ماند.

جمعه، خرداد ۲۹

به ترتیب ایفای نقش

این کشور بده، اون کشور اخه. همه کشورها دشمنن
انتخابات درسته.
شماها نمی فهمید.
شماها دشمنید.
قربونش برم محمود راست می گه.
همین که هست.
دیگه خفه شید.
اوهو اوهو اوهو. زر زر زر

و ... جایزه کثیف ترین کاراکتر این نمایش به دست رهبر یک دست داده شد!

چهارشنبه، خرداد ۲۷

انقلاب به گذشته


هنوز آقای میرحسین انتخاب نشده اند، سگهای پاچه گیرشان در همه جا راه افتاده اند، هر کس به او بگوید بالای چشمت ابروست، می درند. ایشان هنوز رای ها شمرده نشده بود خود را در کمال تفرعن رئیس جمهور اعلام کردند. کجای دنیا نامزد ریاست جمهوری خود را قبل از اعلام نتایج رئیس جمهور می خواند. هیچ کس نمی گوید که مردم چرا اعتراض کرده اند. هیچ کس نمی گوید احمدی نژاد خوب است. هیچ کس نمی گوید به مردم ظلم نرفته است. اما میر حسین از سی سال ظلمی که به مردم رفته سود می جوید تا به سلطنت اسلامی برسد. حال که همه فریاد می زنند، ایشان و طرفدارانشان اسم خود را علم کرده اند و طوری وانمود می کنند که رهبران این ملتند. این اتفاق بسیار آشناست. همه مردم از سی سال ظلم اسلامی که به آنها رفته عصبانی اند. همه در حال فریاد زدن هستند. عده ای از راه می رسند و اسمشان را در دهان مردم می گذارند. تنهای طلب آقای موسوی پست ریاست جمهوری است. در حالیکه این جماعت خشمگین بیش از این می خواهند.
آیا این مرد می تواند آزادی و حقوق شهروندی مردم را به آنها باز گرداند؟ آیا این کسی است که باید بخاطرش کتک خورد و مرد؟ در تمام مدت کمپین آقای سبز حتی حاضر نشدند یک بار اسم قوانین مدنی، آزادی یا جدا شدن از گروه اصول گرا را به زبان بیاورند. صد صفحه برنامه دولت ایشان را ببینید. تنها نکته ای که مرتب تکرار می شود شعارهای پوسیده اسلامی و سخنرانی های بی سر و ته خمینی است . پیام هشت ماده ی امام گل استراتژی ممکلت داری ایشان است. این آدم حداکثر مبدل به یک خمینی کوچک خواهد شد. این چیزی ایست که خود موسوی هم به شدت می پسندد. از چپ و راست "بنده" و "اینجانب" گفتنش گرفته تا دستور زبان الکن اختراعی، تا تفویض ریاست جمهوری زود هنگام به خودش همه و همه تقلید از اداهای چندش آور خمینی است. چرا مردم باید کتک بخورند و بمیرند تا دوباره برگردند به بهمن پنجاه و هفت. همانطور که قدرت را از شاه گرفتند و به دست خمینی دادند، به خانه شان برگشتند و خسبیدند، حالا قدرت را از آیت الله بی عمامه احمدی نژاد می گیرند و می دهند به آیت الله بی عمامه موسوی شاید که راحت تر به خواب بروند. چشم! همه خفقان خواهیم گرفت. حرف نخواهیم زد. این جریان هم مثل همیشه، هر کس حرف بزند با فحاشی و کتک متهم به خیانت می شود با همان منطق همیشگی: بد بهتر است از بدتر. اما این استراتژی مسالمت آمیز برای دوری از خشونت و کشتاراست، وقتی کار به اینجا کشید، بهتراست فکرهامان را جمع کنیم و بهترین را انتخاب کنیم.
پی نوشت بعد ازجنبش مردمی: هنوز اعتقاد دارم موسوی رهبر ایده آلی برای جنبش مردمی نیست. اما شجاعت ایشان را می ستایم. و از آنجا که در وقایع اخیر ایشان به شایستگی واکنش نشان دادند، با صمیم قلب آرزو می کنم که ایشان سلامت و پیروز باشند.

شنبه، خرداد ۲۳

سهم هر کی از انتخابات

محمود که به این کارها کار نداره، برای خودش نشسته رییس جمهوریش رو می کنه. میر فسیل چمنی ده ساعت طول کشید که جمع بشه و باز بشه یه انشای نمره نگرفته دبیرستانش رو پیدا کنه و گوز بده خلاص بشه. شیخ زیبای خفته که انگار هنوز بوس شاهزاده را نگرفته تا بیدار بشه. محسن خشونت مثل اون هشت سال، احتمالاً می خواد هشت سال منتظر بمونه که بالاخره یکی زهر ماری چیزی بخوره و مشکل حل بشه. رهبری وقتی این پک رو تموم کنه یه پک دیگه باید به وافور بزنه.
ستاد انتخابات، نمد مالی می کرد.
یه کم که بگذره همه از خواب، سکوت، غفلت و پای منقل بلند بشن و همدیگه رو پیدا کنند. ریاست ناقابل که رسید به احمدی نژاد. بقیه چیزها رو سر فرصت بین همه تقسیم می شه. یه چیزکی، مثلا وزارتی، جزیره کیشی، حلقه نفتی، چیزی به میر فسیل می دن. مهدی به یه دست دندون جدید هم راضیه. زن این و زن اون به حقوق زنان که خودشون پیدا کردن بسنده می کنن. آقا هم از جنس بد شاکیه. قرهای رنگ و وارنگ که هدر رفت.
چند تا چماق سنگین و پنجره طبقه سوم هم سهم ما.

جمعه، خرداد ۱۵

مانیفست پیف پاف یا خلاصی از رئیس جمهور موذی

برای من بی مغز که بدون ماشین حساب کاسیوم دو رو با دو نمی تونم جمع بزنم، مجلس شلوار درّون محمود-میرحسین به مراتب مفرح تر از مسابقه جبر و هندسه میرحسین-محسن بود. محسن خان مشق های دوره دکتراش رو آورده بود که میرحسین خط بزنه. اما میرحسین از اینکه از خانومشون صحبت به میون نیومد چنان مسرور بود که یادش رفت به سئوالای محسن جواب بده.
توی یار کشی اخیر، میرحسین اول خمینی رو کشید، محمود بند شلوارش رو کشید و پوپ کرد به هاشمی و دوستان، مهدی یه بوس کوچولو به کون محسن زد، محسن هم اصل چهل و چهار رو کشید، میرحسین زهرا خانوم با دو تا مدرک رو کشید، مهدی هاله نور کشید، محمود با ماکروسافت اکسل نمودار کشید. لنگ ملت هم دو طرف عین دروازه گل کوچیک هوا. با این همه توی این مسابقه حماقت، محمود عین صفر کلوین چنان سطح رو پایین آورده که هر قورباغه ای آماردان حساب می شه. خصوصاً جدیداً که ایشون دکمه نمودار سه بعدی توی اکسل رو هم کشف کردند. قدرت اکسل رو برم که بعد از چهار سال پوپ متوالی هنوز نمودارهای نتایجش اینقدر رنگی-سه بعدی هستن. البته ایشون دانشمندند، محقق اند، دکتراند، دانشگاهی اند. دنیا دیوانه شده والا به محمود وردست آهنگری باباش توی آرادان گرمسار، یابو هم نمی دادن که نعل کنه.
گذشته از محمود که تپه نریده در هیچ زمینه ای نگذاشته، همه مفتخر به رشادتهای نداشته شون هستند. محسن خان معتقدند که همونطور که جنگ رو مدیریت کردند و پیروز شدند، مملکت را هم اداره خواهند کرد. وجداناً من کاملاً فراموش کرده بودم که ما کل عراق رو تصرف کردیم و خسارات جنگ رو از صدام گرفتیم و بعدش هم جام زهر نخوردیم. مملکت ما حساب نداره والا توی یه کوچه پر پنجره ای مثل اینجا، دست محسن یه تیرکمون مگسی مسلح هم نباید می دادن.
گفتم جنگ یاد میر حسین و شکوفایی اقتصادی زمان جنگ افتادم. یا میرحسین معنی شکوفایی رو نمی دونن یا هشت سال جنگ به اندازه کافی طولانی نبوده که بدبختی هامون یادشون بمونه. البته خداییش نگفت شکوفایی اقتصادی، دروغ چرا، تا قبر آآآآ، گفت شکوفایی چیز. البته در اون زمان چیز مسلما شکوفا بود. مثلا حالا می شنویم که زهرا خانوم در اون زمان در زمینه حقوق زنان، تحقیقات قرآنی داشتند. خوب البته اگه ایشون تو قرآن دنبال حقوق زن می گشتن حالا حالاها باید بگردن، چون بعید می دونم چیزی پیدا کنن. ایشون و حاج خانوم کروبی مگه کتکس گذاشتن های زمان جوونی شون رو فعالیت فمینیستی به حساب بیارن (که قرنهاست که ازش می گذره) والا ما که مردم باشیم غیر از سیاست "یا روسری یا توسری" از زهره و فاطی چیزی نشنیدیم. این ایالت هردمبیله، والا پستون گاو ماده شیرده هم نباید به دستتون می دادن چه برسه به حقوق زنان. (راستی اینها-کلاً اینها- چرا اسم خودشون با اسم شناسنامه شون مختلفه؟ از اون بدتر اسم فامیلشون با فامیل باباشون یکی نیست؟ زهره کاظمی چه ربطی به زهرا رهنورد داره؟ سبورچیان چه ربطی به احمدی نژاد داره؟ مصطفوی چه ربطی به خمینی داره؟).
زبونم لال فکر نکنین من فقط نکات منفی همه رو می گم. نکات قضیه فراوونه. مثلاً تلاش همه جانبه علیه محمود فینگلیه. نه فقط نامزدها، بلکم بقیه هفتاد و چند ملیون ملت هم همچنین. آخه نه اینکه ما ملت نجیبی هستیم. همونطور محسن جان گفتن بلانسبت آریایی یعنی نجیب عین اسب. رومون نمی شه هفتاد ملیون نفر باهم به یکی بگیم نمی خوایمت. باید عین بالا بلندی و وسطی یارکشی کنیم.
یک نکته مثبت که بالاخص مجمع الخلایق نامزدون دارند اهمیت به قشر جوانه. مخترع اهمیت دادن به جوانان (البته هر چهار سال به چهار سال) شیخ عبا شکلاتی هستن. ایشون امسال اختراع جدیدشون رو پرده برداری کردند: میر حسین، پیفپاف محمود کش! این دفعه هم عین دفعه قبل ژل مالیدیم به سرمون، روسری رنگی روی موهای افشون بور-شکلاتی مون انداختیم، کون گنده توی روپوش تنگ تپوندیم و فیسان فیشان رفتیم برای موسوی سوت زدیم و کف زدیم و هارهار کنان توی خیابون قرریختیم و شعار دادیم. بین فعالیتهای باباکرمی انتخاباتیمون جرأت گوز دادن هم نداشتیم. چون اگه به قدر یه باد سوا شدن ازمون سکوت می کردیم داد می زدن سرمون که غفلت کردید وعنقریبه که محمود انتخاب بشه. اون دفعه که عبا شکلاتی با یه من خضوع وخشوع و خایه رو انتخاب کردیم، هشت سال کتک خوردیم و آخرش هم با عرعر گریه اش حکومت رو دو دستی داد به محمود سپورنژاد. میرغضب که هنوز انتخاب نشده فیگورهای اخم و تشر خمینی رو تمرین می کنه. نه هیچ حزبی رو قبول داره، نه هیچ مشاوری (البته درستش رو بخواهید ایشون اصولطلب اصلاحگرا ست، یه چیزی تو مایه های دگرجنسگرای همجنسخواه). برنامه هاش هم که معلوم نیست چیه ولی همه به تصدیق خودش و زنش و سابقه اش و امامش و صد البته بابای سیاسی اش عبا شکلاتی، همه خوب هستن. حتی تنها هنری که همه هشت بلیون خلق خدا در زمین دارن (که همانا همان ریدن به احمدی نژاد باشه) هم نداره. نشون به اون نشونی که بالاتر از چیز بهش تو مناظره اش نگفت. آخه کسگپ های افشاگرانه محمود که برد سیاسی اش در حد نق های راننده تاکسی هاست (هاشمی دزده، ناطق نوری دزده، زن موسوی خرابه، همه دستشون تو یه کاسه اس) که نباید آدم رو تته پته بندازه. با همه این اوصاف قوطی سبزش رو گرفته و کلی از ماها رو رنگ کرده. تا باز کی باشه که احتیاج آقا به ما تموم بشه و عین دستمال توالت از طبقه سوم خوابگاه دانشجویی پرتمون کنه پایین. شهر ما بی صاحابه، والا به میرحسین توی خامنه فرقون آجر نمی دادن که بدون نظارت عالیه برونه.
هرچی میرحسین طفلک از انتخاب شدن بیزاره و فقط و فقط وفقط به اصرار مردم و دلسوزی اومده جلو، شیخ مهدی دیگه التماس نمونده که نکنه. هر چی ازش بخوای می ده. پول می ده، کار می ده، حجاب و ستاره هاتون رو بر می داره. بوس و کون هم کسی نخواسته وگرنه حاضره بده. ما و حاج آقا همگی با هم فراموش کردیم که ما داریم درباره انتخاب رییس جمهور بحث می کنیم. همونقدر که مانیفست حقوق بشر شیخ معمم کمدیه، رئیس جمهوری که عین بتمن از قانون اساسی گرفته تا قوای مجریه و مقننه و قضاییه رو با هم یهویی تغییر می ده، خنده داره. قطار مشاورهای پرمدعا هم چیزی رو عوض نمیکنه. حتی اگه بقیه مشاورهاش هم عین غلامحسین قدر یه بالون باد تو غبغبشون بندازن و هر سه ثانیه یه بار اشک تو چشماشون جمع کنن و فیگور شهید زنده رو توی استودیو و تاکسی و صندوق عقب پراید تمرین کنن هم فایده ای نداره. نه این که من دلبستگی به قانون اساسی و نظام دارم ولی رئیس جمهور که نمی تونه قانون اساسی عوض کنه. اگه بکنه دیگه رئیس جمهور نیست، برانداز نظامه. نه که با براندازها مشکل داشته باشم ولی آخه اگه کسی می خواد یه همچین کاری کنه باید به غیر از یه دست دندون مصنوعی و عبای حریر چیزای دیگه هم داشته باشه. حداقلش اگه می خواد به احمدی نژاد فینگلی بگه هاله نور دور سرت کجه، نباید داستان فشار دادن صدام توسط اوباما رو سه بار از اول تا آخر با سه تا مفعول و چهار فاعل غلط، آغشته به هشت تا خاطره مبهم بدون انتها از امام تعریف کنه تازه نرسیده به آخر از عصبانیت متوسل به عصمت نن جونش بشه و آخرش هم وقت کم بیاره و عذر بخواد. مهدی جان، دهات ما حساب کتاب نداره والا تو باید می رفتی الیگودرز برای نون شبت خطبه نکاح می خوندی.
یادمون باشه که شیخ های معمم و آخوند های بی عمامه، ظاهر صلاح ها و باطن خرابها همه باهم جمع شدند و باز شدند و اصلاح شدند و تایید شدند و رد دشدند و حزب درست کردند و جناح منحل کردند و به سر هم زدند و این چهار پخ حاصل کار شد. چاره ای نیست اما این ده، یه کدخدایی می خواد یه کم بزرگتر از اینها. اگر از شر یکی به دیگری پناه می بریم، درست نیست که رنگ این رذلها رو به خود بگیرم. درست نیست که دروغهاشون رو بشنویم و براشون هلهله و شادی کنیم. گناهه که گناه رذل رو با رضایت و شعف فراموش کنیم.


دوشنبه، اردیبهشت ۲۸

تاریخ تحلیلی همه چیز در ایران

قانون
اول همه چی غیر قانونی بود. بعداً مردم یاد گرفتند که چطور کارهای غیر قانوی رو یواشکی انجام بدن. شماها سنتون قد نمی ده ولی اول ها حتی خوردن و ریدن هم غیر قانونی بود. نه که بخوام قضیه رو شورش کنم، ولی هابیل آدم اینا خودش تعریف می کرد که مامان باباش رو از بهشت نمی دونم بخاطر خوردن سیب یا ریدنش بیرون کردن. رشوه دادن به پلیس و گزمه و پاسدار همین دو سه هزار سال اخیرمد شد. ولی خدا شاهده اگه قبل از اون کسی حین انجام کاری گیر پلیس می افتاد بی شک آفتابه گردنش می اندختن و توی خیابونها کتک زنان می گردوندنش و بعد به عنوان آنتراکت بین لواط و ترزیق هدیه اش می کردن به بزهکارهای معتاد بند جرائم جنسی.
البته از بس که مردم همه کارا رو یواشکی انجام دادن، ماشالا هزار ماشالا حسابی زرنگ شدند. مثلاً روز نمی شد که نشنویم: "نمی دونی بچه ام، ماشالا، هزار ماشالا چقدر زرنگه. لای کتاب رو هم باز نکرد، اما بیست گرفت." ... یا ... " ماشالا اصغر آقا جاده تهران جالوس رو سه ساعته رفت." ... یا ..."پرده دختره رو زدم و بعدش دو درش کردم." ... یا ..."پیکان جوانان یاتاقان زده ام رو دو برابر قیمت انداختم به یارو." ... یا ..." بعد از ظهر اداره رو دو در کردم رفتم شهر بازی" یا ...
اما بعد از مدتی زندگی برای شاه ها و باباها و رئیسها و امامها و سردبیرها و دکترها و رئیس جمهورها مشکل شد چون همه می شناختنشون و براشون سخت بود که در انظار عمومی حتی دست توی دماغشون کنن. برای همین گاهی که مچشون رو می گرفتن، قبل از اینکه آفتابه به گردنشون برسه، فوری می گفتن رئیس گفت اینکاراستثنائاً برای من مجازه. اگه خودشون رئیس بودن می گفتن رئیس کل گفت. اگه رئیس کل بودن می گفتن امام گفت. اگه امام بودن می گفتن شاه گفت. خالی از لطف نیست بعضی از این قوانین رو بدونید، مثل: یه نظر حلاله. پلیس-گاری-باری-سواری. مجمع تشخیص مصلحت نظام کارش تشخیص دادن مصلحت نظامه. از رستن گاه مو به عقب. بالاخره مردی گفتن، زنی گفتن. فقط تا سرختنه گاه. پدر سگ به امام فحش می دی؟
یه شق تاریخی دیگه هم داشت که می گن وقتی آدم رفت و اولین بار حوا رو انگولک کرد، غیر از آدم و حوا هم کسی دور و بر نبود، آدم فوری گفت خدا گفته. کسی هم نپرسید که خدا کیه، چون اولندش کسی دیگه ای غیر از حوا وجود نداشت که بپرسه. حوا هم که خوش خوشانش شده بود، کسش خل نبود که بپرسه. ولی بر همین اساس بعداً هم رسم شد که اماما و پیغمبرها و رئیس جمهورها و رهبرها هر کی رو که خواستند انگولک کنن و بعدش هم بگن خدا گفت. اگه هم کسی پرسید آفتابه گردنش انداختن و توی خیابونها گردوندنش و سپردنش به بزهکارهای معتاد منحرف.
این قضایا تنها مزیتش این نبود که علاوه بر قانون اولیه، یعنی غیر مجاز بودن همه چیز، محدودیتهای جدید هم برای خلق خدا ایجاد می کرد. از مزایای بارز دیگرش ایجاد شغل بود. مشاغلی مثل اینکه همیشه آدمهایی باید وجود داشته باشن که یادشون باشه که کی اول گفته که چه کی چی گفته. بر حسب اتفاق این شغل خیلی مهم شد. چون این قضیه که تا قبل از پیدایش هندسه بهش تقاطر به مثل می گفتن اساس کلی آفتابه کشی بین ملل شد. مثلاً کی زودتر دستش رسیده به دیوار و گفته سک سک. یا خدا بوده که زودتر گفته نکنین یا شیطان که گفته بکنین. یا خاتمی بود که گفت می ذاریم توی سفره تون یا احمدی نژاد که زودترفرو کردش به ماتحتمون.
به هر حال قانون قانونه. تصویب شده و نوشته شده و سر و مر گنده اونجاست. اگه راه دیگه ای ندارید باید رعایتش کنید و افتخار کنین که انسان شریفی هستید. البته اگه رعایت هم نکردید تا وقتی کسی زورش بهتون نمی رسه می تونین افتخار کنین.


فرق دختر و پسر

دو حالت بیشتر نداره. حالت اولش اینه که ملیحه، دختر خانوم اشتری ته کوچه بن بست کنار سازمان آب گیرتون انداخته و شلوارتون رو پایین کشیده تا بالاخره بفهمه فرق دختر و پسر چیه. یا شما تندتر از ملیحه دویده ید که در اون صورت بیچاره ملیحه هنوز فرق دختر و پسر رو درست و حسابی نفهمیده. این غریضه اصلی به سواد، سن و مقام هم ربط نداره. مگه اینکه قبول نداشته باشین که هر ایرانی اصیل، خداپسند، کنجکاو و وطن پرست اولین باری که دسترسی به اینترنت پیدا میکنه می نویسه: دابلیو دابلیو دابلیو دات کس دات کام. نه جونم. بیخودی به خودتون حال ندید. این به کنجکاوی هیچ ربطی نداره. دلیلش هم کریستف کلمب که پدر همه کنجکاوهای عالم بود، وقتی می رفت که آمریکا رو پیدا کنه، چند تا بچه ملوان خوشگل استخدام کرد که به عنوان ساندویچ با خودش ببره. که البته کنجکاوی هم درباره شون به خرج نمی داد، می کردشون بعد می فرستادشون که بادبونها رو هوا کنن یا دکل رو اسکاچ بکشن. شمام اگه کنجکاو بودید الان یه جا عین آمریکا رو کشف کرده بودید، نه اینکه منتظر نتایج لاتاری قرعه کشی گرین کارت آمریکا باشین. این یک مسئله کوچیک منحصر به آدمهای کوچیکی مثل من و شما نیست. واسه همین تعجب نداره وقتی صحبت از رجال سیاسی می شه کسی مشکل در تشخیص سیاسی بودن رجال نداره ولی دختر یا پسر بودن کاندید ریاست جمهوری کلی مشکل ایجاد می کنه. گویا حتی استراتژی پایه دخترخانوم اشتری، که کشیدن پایین و نگاه کردن بود هم افاقه نکرده. تعجب هم نداره، مگه می شه با پایین کشیدن فرق فاطمه رجبی و محمد خاتمی رو فهمید.

دموکراسی
اول ها که سه چهار نفر بیشتر نبودند، دموکراسی هم راحت بود. تفکیک قوا مسئله مهمی نبود. نفت بود. می بردن سر سفره یه جوری هابیل و قابیل با کم و زیادش می ساختن. زرنگ بازی خیلی احتیاج نبود. ولی با این حال نمی شد که در یک نظام خداسالار دموکرات، سرنوشت نظام رو به دست مردم سپرد. واسه همین یکی شاه می شد و بقیه هم رعیت بودن. در دموکراسی شاهنشاهی مشکلات زیاد بود ولی اختلاف نظر چندانی وجود نداشت. با اینکه پول زیاد بود ولی سعی می کردن به نسبت های مختلف تقسیمش کنن که مردم از هم بدزدن و سر هم زرنگ بازی در بیارن که مردم حوصله شون سر نره ثانیاً تمرین کنن و آماده باشن که اگه یه روز نفت نبود باز هم بتونن در همدیگه بمالن. تفکیک قوا نبود. خیلی خر تو خر بود. ولی خدارو شکر نفت بود و با همه درس نخوندن ها، پرده زنی ها، شهر بازی رفتن ها و یاتاق خوردن ها، هنوز نون و تیهویی برای خوردن باقی می موند. بعدآً دموکراسی مشروطه مد شد. باز هم نفت بود. بد نمی گذشت. در دموکراسی اسلامی یه کم اوضاع سخت شد، چون ممکن بود با پول نفت بشه برای شاه و تخم و ترکه اش یکی یه کاخ ساخت ولی دیگه اشتهای خدا خیلی زیاد بود. برای هر کدوم از رئیساش یه مملکت می خواست بسازه. ولی خدا رو شکر همه مشکلات حل شده. الان دیگه همه نفت و پول و حتی النگوهای بدلی ملت رو ازشون گرفته اند و دیگه خدا رو صد هزار شکرمردم دیگه چیزی ندارن که بخوان اذیتشون کنن. حالا رئیس ها در هم می مالند تا پولها رو بالا بکشن. مردم هم وقت کافی پیدا کردند که به تفاوت های فردی که خدا درشون قرار داده نگاه کنن. مثلاً بفهمن که بد جهودها چقدر خسیسن، یا ترک ها چقدر خرن، یا بهایی چقدر کثیفن یا قزوینی ها مخرجشون مشترکه یا رشتی ها از نه بدترشون خرج می کنن یا اونهایی که فروهر می ندازن بچه ننه ان یا اونهایی که مسلمون نیستن کوننشورن یه اونهایی که وطنشون رو نمی پرستن کونی ان. که البته وجداناً از حق نباید گذشت، اینچنین درایت عمیقی رو هیچ جای دنیا نمی شه پیدا کرد.
اگه مردم قانون نشکنن که دولت کاری به کار مردم نداره. هر چقدر دلشون می خواد به هم بد و بیراه بگن. گاهی اوقات یه انتخاباتی برگزار می کنه. ساده است. باید یه ورق بردارید، یه چی روش بنویسید و فرو کنین توی صندوق سفید. خیلی سخت نگیرید اون هم فرو می ره و تموم می شه. خدا و دار و دسته اش شما را تنها نخواهند گذاشت ۞ مگر همانا فراموش کرده اید که چهار سال پیش همین موقع ها ۞ بی رأی و بی رئیس جمهور بودید در زمین ما ۞ همانا ما شما را کاندیدای خوشگل و شایسته از باد هوا (به روایتی ازمحتویات کاندوم مستعمل در سطل آشغال) نازل کردیم، چه نازل کردنی ۞ فراموش کرده اید که می گفتید من به این جاکش رای نمی دم چون اینجاش کجه، من به اون جاکش رای نمی دم چون اونجاش راسته تا آنگه کاندیدی باقی نماند تا رای دهید ۞ همانا اگر رئیس جمهور اخیری که برایتان فرستادیم، ده برابربدتر از این پوپ هایی که به مملکت زد، زده بود. همانا فقط خوش قیافه بود ولباس شکلاتی می پوشید و مثل ما به زبان عمودی سخن می گفت، بالا غیرتاً یک نفرتان فرقش را با سید عبا شکلاتی می فهمیدید؟ ۞ پس دل روشن دارید که دوباره از سیاسیون مستعمل کاندید شایسته با صورت زیبا برایتان بازیافت (ری-سایکل) خواهیم نمود، چه نمودنی ۞

دانشگاه، تحصیلات عالیه و مشغولیات روشنفکرانه از این نوع
وقتی فقط آدم و حوا بودن، عشق معنی نداشت. مردم وقت نمی کردن. ترافیکی نبود که به بهانه اش دو ساعت گم و گور بشن برن به بقال محله بدن. شرکتی وجود نداشت که بگن جلسه داشتن و برن منشی اداره رو بکنن. آدم و حوا بی دغدغه هم رو می کردن. لزومی هم نداشت به هم بگن دوستت دارم، چون دوست داشتن یا نداشتن بهانه ای نداشتن که با کس دیگه بخوابن. زمانی که ما درگیر برقراری عدالت و دموکراسی بودیم، علم یهو پیشرفت کرد. اینترنت اختراع شد و دردسرها شروع شد. مردم کمالاتشون زیاد شد. هرکس صد و پنجاه جور مدل آکروباتیک همخوابگی یاد گرفت. دیگه برای به رختخواب بردن هر ایکبیری، فقط کافی نیست که بگی دوستش داری، باید دلایل کافی رو هم جور کنی که چرا این میمون رو دوست داری. این شد که علوم و فلسفه به طرز انفجاری یه دفعه رشد کرد. کسایی که می خواستن بدن یا بکنن مجبور شدن مدارج تحصیلات عالیه رو طی کنن. مشغولیات روشنفکری چنان اذهان همگان رو درگیر کرد که جخت نزدیک بود همه یادشون بره اصلاً برای چی درس و مشق و دانشگاه توی ممکلت گل و بلبل تاسیس شد. برای همینه که همه با هم باید بکوشیم تا قبل از اینکه نسل این مردم با فرهنگ و فرهیخته با این پیشینه تاریخی، فرهنگی و سیاسی به کل جفتگیری و تفریحات پایین تنه ای رو از یاد نبرده و نسلشان از جهان ور نیافتاده، تنها ره آورد انقلاب اخیر که حجاب برتر باشه از سر و کون بکنیم و به رختخواب عافیت بجهیم. یا اگه نتونستیم بجیهم هم، حداقل کسداتکام رو بی فلتر بتونیم سرچ کنیم.

وفا
با اینکه به شدت وفاداری در این آب و خاک رایجه، به همون شدت هم تحت تاثیر قوانین اولیه جبری مثل جابجایی، شرکت پذیری، تقسیم به نسبت و مخرج مشترکه. مثلاً شرکت پذیری می گه اشکالی نداره که وفادار به دموکراسی شاهنشاهی، اسلام سکولار، آزادی به قید ضمانت، اجرای عدالت به قیمت شکنجه و وطن پرستی با تابعیت مضاعف باشی، فقط باید بتونی "ای ایران" رو با هر سازی که زدن بی غلط دیکته بخونی. می خواد توی جشن عروسی دختر حاج آقا فرشچیان باشه یا نامزدی خاتمی یا ختنه سوران موسوی. بعضی از انواع وفاست که اشتراک بر نمی داره. ندیدین زنهایی که از فرط وفا به معشوعقشون روزه جنسی علیه شوهرشون می گیرن؟ به این می گن طرفین وسطین. اما با این حال نمی شه هم به بکارت اعتقاد داشت، هم به رضایت دوست پسر. یه کم درد داره اما مخرج مشترک درمان این جور وفاست. با اینحال بالاخره دختر دبیریستانی های معتقد به بکارت می فهمن که وفا، کون آدم رو پاره می کنه. اما بقیه چی؟ دانشجویان پیرو خط امام، روضه خونهای وفادار به اسم خلیج فارس، فعالان طومار نویس حقوق زن و بشر، جوجه ایدئولوژیستهای معتقد به آرمانهای انقلاب یا ضد انقلاب، سلطنت طلبهای سینه چاک فرهنگ دوهزاروپانصد ساله آریایی دو حالت بیشتر ندارن، یا زیر معتادهای منحرف بزهکار تلف شدند یا اینکه حالا با کون دریده نشستن و وطن پرستی رو از تلویزیون لس آنجلس، شوق خدمت رو از مسابقه خشتک دراٌن نامزدهای ریاست جمهوری و بازاریابی اقتصادی رو از ژورنالیستهای فاحشه بدون مرز یاد می گیرن. این چیزیه که من اسمش رو می ذارم یه پایان نه چندان خوش. حالت آخری هم هست. موسیقی باخ و بلک کت رو به نسبت دوست داشته باشین، هفته ای دو بار با سه تاغریبه درکمال آرامش وجدان بخوابین. با ای ایران برقصید، با یار دبستانی گریه کنید، از قهر هاشمی به محمود رای بدید، برای خوش آمد خاتمی به قیافه احمدی نژاد فحش بدید، کلمه من رو با تکیه ویژه بگید. اینجاست که بی اثر بودن صفر در عمل جمع یه پایان خوش براتون می سازه.

آخر

اگه تا اینجا رسیدید ولوند ودلبرانه از چهار عمل اصلی و تحصیلات عالیه و مشغولات پایین تنه ای و منحرفهای بزهکار معتاد و انتخابات ریاست جمهوری جان سالم به در بردید. به سواحل امن دنیای متمدن رسیدید. شاید هم کون پلیس مهاجرت عمو سام و پرچم ایالات متحده رو بوسیدید و پاسپورت ینگه دنیاتون رو گرفتید، و الان از مهد تمدن دارید اینجا رو نگاه میکنید. شاید هم اینطور نیست و فقط فلترشکن خوب گیر آوردید و خزون خزون خودتون رو رسوندید اینجا. بهتون تبریک می گم که به این مرحله از بازی مفرح و دیدنی "له کن و زنده بمون" رسیدید. در اینجا نفس راحت بکشید. خوشحال باشید که یک روز دیگه بدون له شدن زنده موندید. شاید الان وقتش باشه که ببینید حرف حساب بقیه آدمهای دنیا که البته دشمنان قسم خورده شما هستن چیه؟ دشمنانی مثل اعراب سوسمار خور، دمکراتها، آزادی خواه ها، ملی مذهبیون، انگلیسهای چشم چپ و آمریکای جهانخوار، مسلمونهای تروریست، اسرائیلی های بچه کش، اصلاح طلبها، گشت امنیت اجتماعی، گفتگوی تمدنها و بقیه هشت ملیارد خلق خدا روی زمین.