خانوم کلینتون توی مصاحبه اخیرشون تاکید کردند که چطوری بستر مناسب تکنولوژیک برای کمک به آزادی مردم ایران فراهم خواهند کرد. همین روزهاست که چمدون، چمدون اینترنت از آسمون برامون حواله کنند. فکر کنم دیگه وقتشه که فیلم بوبول زهرا امیر ابراهیمی و شوشول فرنود رو از روی موبایلم پاک کنم و جا باز کنم برای معامله هیلاری!
میمون بی مغز
Wednesday، November 2
Friday، October 7
مخترع معظم گاو
نه! استیوز جابز مخترع کامپیوتر نبود. مخترع لپتاپ هم نبود. مختری ام-پی-تری پلیر هم نبود. ایده تبلت هم مال اون نبود. حتی کارش هم ساختن دستگاه نبود، چون مهندس نبود. حتی لیسانس هم نداشت. انیمیشن کامپیوتری هم اختراع نکرده بود. استیو جابز یه تاجر بود که خیلی خوب می دونست چطوری اجناس خیلی بنجل رو خیلی گرون بفروشه. این دقیقاً مثل این میمونه که چون ماست ترش بقالی سر کوچه تون گرونه، خیال کنین آقا دریانی مخترع گاوه! حالا اگه سلیقه کجتون ماست ترش می پسنده خیالی نیست، ولی تو رو خدا از بالا رفتن از سرو کول جسد تاجری که تا تونسته چاپیدتون کوتاه بیاید. خیال نکنین اگه یه آی-پد به سفیدی پد بهداشتی بخرید و باهاش شعارهای باسمه ای و تکراری آقا مثل "دنبال علاقه تون برید" یا "متفاوت فکر کنید" رو سر در وبلاگتون بنویسید اتفاق خاصی براتون می افته. مثلا یهویی میلیونر می شید. مگر اینکه بخواهید به وصیتش عمل کنید و همه پولتون رو بدون تحقیق صرف خریدن گیزمو و گجت های بدساخت گرونی بکنید که براتون کارآیی ندارن. اینطوریه که تاجرهای کودن و حریص رو ملیونر می کنید و خودتون به قول استیو جابز گرسنه و احمق باقی می مونید.
Wednesday، September 28
Syntax error
این "الهی آمین" آخر دعاها من رو یاد اِنتر زدن آخر فرمانهای داس می اندازه. نباید خیلی شاکی بود که دعاها برخلاف فرمانهای داس کاری انجام نمی دند، عوضش هر دعای عجیب غریبی بکنی، سینتکس ارور هم نمی گیری.
Tuesday، September 27
من و میکی و خودم
معمولاً کسایی که به سازمان ملل دعوت می شن نمایده ملتشون هستند. ولی به صرف اینکه رفتی سازمان ملل نمی تونی بگی "ملت من"! این مرض انگار بین همه سیاسیون جیم الف الف شیوع داره. یکی کاندید ریاست جمهوری می شه، خیال می کنه حق رئیس جمهوری اش رو خوردن. یکی دو دور توی قم داده، خیال می کنه آیت الله ست. یکی باباش شاه بوده، فکر می کنه خودش شاهزاده اس.
منم مدتهاست می خوام برم دیزنی لند، جلوی خودم رو می گیرم. می ترسم میکی ماوس بشم.
Tuesday، September 6
Saturday، August 13
مسابقه سیاسی
وضعیت سیاسی ایران مثل یه مسابقه شاش کردن در حضور تماشا چی ها می مونه. در حال حاضر مسابقه به نقطه خجالت آورش رسیده که همه جناحها مدتیه که شاششون تموم شده، ولی معامله به دست رو به تماشاچی ها ایستادن و زور می زنند. اما مردم نمی تونن برنده رو اعلام کنن چون حساب از دستشون در رفته کی چقدر شاشیده.
Friday، July 22
برای روزمره نویس ها
یک دفعه فراموش نکنی که هر گوزی که دادی یه پست درباره اش بنویسی و دوستان رو در جریان بگذاری.
Monday، July 11
Virginator
قیافه بچه مسلمون می گرفت طوری که مریم مقدس جلوش عین بازیگر فیلم سوپر بود. تقریباً همه پسرهای دور و بر رو با لاس خشکه های متین و موقر می چاپید و به هیچ کدوم چیزی نمی ماسوند. تمام عمر به این سبک پله های ترقی رو طی کرد تا اونجا که از هیچ چیز خودش برای هیچ چیز غیر از پیشرفت خودش استفاده نکرد. همانا او ابرباکره موفق بود.
Thursday، June 30
خاطرات خوب
کسی انتظار نداره که بگی گه خوردم. ولی اگه می خوای باز هم سرمون شیره بمالی برای یه بار هم که شده مرد باش. مثل بقیه جاکشا بگو دیشت یه هاله نور تراوش کردم، بعد امام زمان به خوابم اومد گفت: "ولی مادر به خطای فقیه راست می گه، واجب کوفتی کفایی که رای بدید". دیگه خاطره دموکراسی، اصلاح طلبی و گفتگوی تمدنها رو تو ذهنمون خراب نکن.
پی نوشت: از اونجایی که هنوز این پست رها نشده یک سری آدم به شدت حمله هراس و شیون بهشون دست داده، خواستم چند نکته آماری درباره سیر تکاملی جمعیت معمم یادآور بشم.
قبل از انقلاب آخوندها به دو دسته تقسیم بندی می شدند، خمینی که سیاسی بود، بقیه که کونی بودن. با پیروزی انقلاب این معادله کاملاً عوض شد. خمینی کونی شد، بقیه سیاسی. با ظهور خاتمی یک درصد سکولار شدند، 10 درصد اصولگرا و بقیه مجری تلویزیون. بعد از اینکه خاتمی ریاست جمهوری رو گذاشت توی دامن احمدی نژاد، سطح توقع مردم از "خوب بودن" خیلی نزول کرد. یه باره 90 درصد شدند اصلاح طلب. خودشون رو به خرج احمدی نژاد کیسه کشیدن، از بدی برگشتن و حامی مردم شدند. یعنی برای اصلاح طلب بودن دیگه احتیاج نیست طالب اصلاحات بود. یه گوز محکم توی مستراح بی آفتابه کافیه. ده درصد باقی هم یه سری عنوان مخلوط برای خودشون پیدا کردند، مثل اصول طلب اصلاح گرا، خامنه ای و رفقا هم کونشون رو می دادن. حالا این اواخر یه دفعه نمی دونم چی شده که خاتمی همه چی از اصول تا اصلاح ویار کرده، عین خیالش هم نیست که بقیه دارن چه کونی می دن.
پی نوشت: از اونجایی که هنوز این پست رها نشده یک سری آدم به شدت حمله هراس و شیون بهشون دست داده، خواستم چند نکته آماری درباره سیر تکاملی جمعیت معمم یادآور بشم.
قبل از انقلاب آخوندها به دو دسته تقسیم بندی می شدند، خمینی که سیاسی بود، بقیه که کونی بودن. با پیروزی انقلاب این معادله کاملاً عوض شد. خمینی کونی شد، بقیه سیاسی. با ظهور خاتمی یک درصد سکولار شدند، 10 درصد اصولگرا و بقیه مجری تلویزیون. بعد از اینکه خاتمی ریاست جمهوری رو گذاشت توی دامن احمدی نژاد، سطح توقع مردم از "خوب بودن" خیلی نزول کرد. یه باره 90 درصد شدند اصلاح طلب. خودشون رو به خرج احمدی نژاد کیسه کشیدن، از بدی برگشتن و حامی مردم شدند. یعنی برای اصلاح طلب بودن دیگه احتیاج نیست طالب اصلاحات بود. یه گوز محکم توی مستراح بی آفتابه کافیه. ده درصد باقی هم یه سری عنوان مخلوط برای خودشون پیدا کردند، مثل اصول طلب اصلاح گرا، خامنه ای و رفقا هم کونشون رو می دادن. حالا این اواخر یه دفعه نمی دونم چی شده که خاتمی همه چی از اصول تا اصلاح ویار کرده، عین خیالش هم نیست که بقیه دارن چه کونی می دن.
Friday، June 24
وجوب احترام به بی ایمانان
عقاید من مثل ملاکهای اخلاقی تخمی تو، از یه کتاب 1400 ساله در نیومدند. من به تک تکشون فکر کردم و برای به دست آوردنشون زحمت کشیدم. پس بهشون احترام بذار، بدون اینکه انتظار داشته باشی به کتاب خاک خورده روی طاقچه ات یا عقاید تار عنکبوت بسته ات احترام بذارم.
Tuesday، June 21
تهرانی بودن
فقط با زندگی کردن توی یه شهر اهل اون شهر نمی شی. هر شهری رو باید تجربه کرد. مثلاً تهرانی به حساب نمی آیی اگر حداقل یک بار:
برای رعایت قوانین راهنمایی از یه راننده تاکسی فحش مادر نشنیده باشی.
از یه لباس شخصی واحد دو بار پیاپی کتک نخورده باشی.
توی ترافیک همت از زور شاش، نیم کلاج گرفتن فراموشت نشده باشه.
معجون های میدون شوش رو خورده باشی و اسهال نشده باشی.
دو بار پیاپی به قصد ریدن به مسجد نرفته باشی.
توی میدون آزادی گریه کنی و ندونی بخاطر آلودگی هوا از چشمت آب می آد یا از خستگی داری گریه می کنی.
از ترس مامور انتظامی به دزدی که به خونه ات زده عرق تعارف نکرده باشی.
توی فرودگاه با دوستها و فامیلهات خداحافظی و تهران رو برای همیشه ترک نکرده باشی.
توی فرودگاه با دوستها و فامیلهات خداحافظی و تهران رو برای همیشه ترک نکرده باشی.
Wednesday، June 15
اصلاح طلب اصولگرای مذهبی سکولار
اگه از یکی بپرسید که تا حالا کون دادی، هر جوابی غیر از "نه!" بده، معلومه که داده! نه این که همجنسخواه بودن عاره، جواب سئوال رو باید عین بچه آدم داد. به همین منوال اگه از یکی بپرسید به ولایت فقیه، جمهوری اسلامی و قانون تخمی اساسی اش (یا قانون اساسی تخمی اش) اعتقاد داره و هر جوابی غیر از "نه!" بگیرید، معلومه که کونیه!
Thursday، June 2
Monday، May 30
معصومانه-مستقیم
از همه رهبر و روشنفکر و هوادار و منتقد ملولم. کت ریزعلی خواجوی و انگشت پترس فداکارم آرزوست.
Saturday، May 28
بک-هند سکس و تنیس و سیاست
هر چه یک چیز متداول تر، راحت تر و سهل الوصول تر باشه، ایده قرینه اش بد قلق، دست نیافتنی و به درد نخورتره. مثلاً دست هر اشکولی یه راکت بدید، عین چماق می گیردش و یک ضربه فورهند قشنگ به توپ می زنه. ولی بک-هند آدم رو پیر می کنه. یاد گرفتنش هم مصادف با آرتروز آرنج و درد کمر و باختن مسابقه است. ولی بک-هند ها وسواسند، یه جور پرستیژند، گاهی هم زورند. آدم بعضی وقت ها فکر می کنه که اصلاً اختراع بک-هند یک توطئه است از طرف کسایی که بر حسب اتقاق یا به علت یه جور علیلی آناتومیکی می تونستند چیزها رو چپکی دست بگیرن و بک-هند بزنند. و به محض اینکه بک-هند وارد یه چیزی می شه، اون کار حرفه ای می شه و یه عده می تونند برای خودشون نون دونی باز کنن. والا بعید می دونم اگه یه روز تصمیم بگیرن که بک هند رو از تنیس، بچه دار شدن رو از ازدواج، آخوند اصلاح طلب رو از سیاست، کات بیرون پا رو از فوتبال، ساک زدن رو از سکس و مذهبی سکولار رو از دنیا حذف کنن، آب از آب تکون بخوره.
Monday، May 23
آلت
"دسپخت" برای زنهای ایرانی مثل "سایز آلت" برای مردهاست. دیدن زنهای خانه داری که لمبرهای پر چربی شون رو جلوی همدیگه تکون می دن و به رسپی پیچیده و اختصاصی شون فخر می فروشن، من رو یاد سینه کوفتن های گوریل هایی می اندازه که با آلتهای راست سر ماده با هم می جنگن. ولی اگه شما هم از اون آدمها هستین که بعضی وقتا دلتون می خواد از دسپختت یا سایز آلتتون قدر دانی بشه، زیاد به خودتون سخت نگیرید.هر آدمی آلتی داره که به سایزش مفتخره. تجار اخته خودشیفته و موبایلشون، رهبر کبیر و خدای تبارک و تعالی اش، استادهای گشنه گدای دانشگاه و اینچ لپ تاپشون، راجر فدرر و بک هند یک دستی اش، نهضت سبز و داعیه دفاع از حقوق زنانش، وبلاگ نویس ها و تعداد کامنتهاشون!
گذشته از همه حرفها، همه مون آدمیم و برای آدمها، هر چقدر مدرن و متمدن، هیچی افتخار آفرین تر از یک آلت بزرگ نیست.
Thursday، May 19
Friday، April 22
اولیت های زندگی آقام به روایت دکتر بابعلی آمپول زن
خدا بیامرز آقام به تحصیلات ما خیلی اهمیت می داد. کمتر از بیست خونه می بردیم با ترکه آلبالوی تر ازمون پذیرایی می کرد. اگر هم بیست می گرفتیم، باز هم می زد. می گفت یه بیست آوردی خونه، تصدیق پایه یک جراحی مغز که نگرفتی. حق هم داشت. آخه اون زمانها دکتری به این سادگی ها نبود، خیلی فراز و نشیب داشت. مثل امروز نبود که فقط دو تا رشته داخلی و خارجی داشته باشه. هفتاد و یک رشته مخلتف وجود داشت. از کحال و شکسته بند و ماما گرفته تا نباض و قاروره گیر و مصاص و حجامت چی و خسته بند وجراح. تازه هر کدوم از این رشته ها هم خودشون هفتاد و یکی زیر-رشته داشتن. مثلاً کحالی خودش صد جور صنعت بود، توی چشم، بالای چشم، ابرو، زیر ابرو، مژه فرفری، مژه راه راه. این دکتری هایی بود که آقام ازش خبر داشت. روزی که طیب دکترای شهرسازی ایش رو گرفت و کاندید ریاست جمهوری شد، آقام بی اینکه لام تا کام حرف بزنه، کمربندش رو کشید و من و داداشم رو یه فصل زد تا به نفس نفس افتاد. بعد هم کیسه دواهای فشار خونش رو برداشت که ببره به آقای دکتر نشون بده. وقت رفتن از توی چهارچوب در وایستاد و گفت:"دلم یه همچون بچه با غیرت جنم داری می خواست".
خدابیامرز آقام به فرهنگ و هنر خیلی اهمیت میداد. یادم نمی ره اولین باری که باهم سینما رفتیم. خوب یادم می آد زمانی بود که من به همه موانع و مشکلات تحصیل فائق اومدم و از خیل تشنگان راه تحصیل که پشت انواع اقسام امتحانات و کنکورها گیر کرده بودند پیشی گرفتم و بالاخره سئوالات امتحان نهایی دستم افتاد و تصدیق آمپول زنی ام رو اخذ کردم. شرینی قبولیم، داداشی و آقام رو بردم سینما که فیلم مخرجی ها ساخته شعبون استخونی رو ببینیم. نه اینکه آقام سینما رفتن رو به عنوان کار فرهنگی قبول داشت. نه. نداشت. چون مدام به داداشی سرکوفت می زد که حداقل با مدرک آمپول زنی برادرت مردم کون نشسته شون رو می دن بو کنی. مدرک تو چی که بلیط های سینماشون هم نمی دن پاره کنی. البته راست هم می گفت. دادشی یه دوسالی بود که مدرک سینماش رو گرفته بود ولی با اینکه به بلیط فروشی هم رضایت داده بود کار گیر نیاورده بود. البته این یه جورایی خوش شانسی من هم بود، چون اگه داداشی نبود، همین چند وقت یه بار هم آقام از مدرک من تعریف نمی کرد. بگذریم، من خیلی فیلم رو دوست نداشتم ولی آقام گفت بریم بخندیم. خداییش اینقدر هم خندید که قلبش دوام نیاورد و کون زمین گذاشت. بردیمش بیمارستان. گفتن داروهای فشار خونش اشتباهی بوده. گفتیم خود دکتر از درمونگاه شهرداری داده. به خرجشون نرفت که نرفت. پدرسگا صورت حساب دوتا سکته مغز و سه تا قلب رو به پامون نوشتن.
خدابیامرز آقام حتی وقتی کاملاً زمین گیر شده بود به ورزش و تربیت بدنی اهمیت می داد. صفحه ورزشی رو از بالای صفحه جایی که تاریخ می نویسن شروع به خوندن می کرد تا سمت چپ پایین صفحه که شماره های بی ربط برش کاغذ رو نوشته بودن. جاهایی که مربوط به فوتبال بود کلمه به کلمه، بلند بلند می خوند و گاهی هم اعداد و نتایج رو تکرار می کرد. وقتی به نتایج بقیه رشته ها می رسید، فحش خواهر مادر می داد. برای هر کلمه یکی، فحش هم کم نمی آورد. بعد از سکته اش فقط فحش می داد ولی تا روز آخر خوندن رو کنار نگذاشت. اگه می دید که ما داریم ورزش می کنیم، کمربندش رو می کشید. میگفت چرا حیاط رو جارو نمی زنی که هم ورزشه، هم یه کار مفیده.
درباره اخبار هم همینطور بود. خیلی اهمیت می داد.هرروز سر راه خریدن نون سنگک برای شام، کیهان می خرید. به دقت و بلند بلند از بالای صفحه که تاریخ و اوقات شرعی رو می نویسن می خوند تا پایین. بی طرف قضاوت می کرد. هر کی کاری خوبی کرده بود می گفت آفرین، به بدها یا جاهایی که با فونت انگلیسی چیزی نوشته بودن فحش خواهر مادر می داد. البته فقط تا وقتی که سوی چشمش رو از دست داد. اونوقت فقط کلمه ها رو رج می زد و فحش می داد.
آقام به علم پزشکی خیلی اهمیت می داد. ولی پزشکی هیچوقت بهش وفا نکرد. نه هیچکدوم از بچه هاش پزشک شدن، نه عمر طولانی کرد. آخرش کور و کر و لال و فلج از دنیا رفت. روز آخر طبق معمول رفتم اتاقش و آمپولش رو زدم. طبق معمول از لای دندونای قفل شده اش چیزهایی گفت که احتمالاً طبق معمول داشت بخاطر بد زدن آمپول من رو فحش می داد. بعدش طبق معمول دست برد که کمربندش رو بکشه و منو بزنه. این اواخر دیگه دستش جون زدن نداشت. فقط ژستش براش مهم بود. می خواست نشون بده که از آمپول زنی ایم، از زندگی ایم و کلاً از من ناراضیه. قبل از بلند کردن کمربند خوابش برد. بالا سرش نشستم.
یکی دو ساعت بعد بیدار شد. گفت به داداشت هم بگو بیاد. هر دو نشستیم بالای سرش. حلالیت خواست. گفت هر چی کرده برای صلاح خودمون کرده. تمام زندگیش مثل خر کار کرده که ماها رو درست بزرگ کنه. گفت همه تلاشش رو کرده و حالا به نتیجه اش که ما دو تا باشیم افتخار می کنه. آخرش هم اضافه کرد که مواظب ننه مون باشیم. آه، راستی یادم رفت از ننه ام بگم. آقام به ننه ام خیلی اهمیت میداد. البته وقتی بود. که معمولاً نبود. یعنی تو آشپزخونه بود. یا اگه هم دور و بر بود یا اومده بود که با اضطراب اعلام کنه که آقاتون از سر کار برگشت یا آقاتون رفت سر کار یا یه موضوع برای نگرانی جور شده بود که می خواست جلوی یکی براش گریه کنه. خلا صه اون روز و اون ساعت هم نبود. ولی ما گفتیم چشم از ننه مراقبت می کنیم و بعدش آقام خداحافظی کرد.
آقام به مرگ خیلی اهمیت میداد. هر وقت هر چیز خوب یا خوشمزه ای می دید می گفت تو مجلس من از این به مردم بدید. داداشی گفت مرگش از این دراماتیک تر نمی تونست باشه. بایدهمونطور که می خواست برای مجلسش سنگ تموم بذاریم. من باهاش موافق نبودم. یه چیزی ناتموم مونده بود. بعد از سالها کتک خوردن و کافی نبودن و تحقیر شدن باید یه جوابی براش می داشتم. نباید می گذاشتم که جخت قبل از رفتن بهمون افتخار کنه. ولی خیلی سخت بود. باید درباره رشته آمپول زنی و اهمیتش در علم پزشکی و بی توجی اون به این علم صحبت می کردم. باید درباره داداشی و تئوری فیلمساز مولف و روند ساخت فیلم غیر متعارف که پایان نامه داداشی بود صحبت می کردم. وقت نشد. شاید هم طبق معمول، به قول آقام، عرضه انجام دادنش رو نداشتم.
یه چیزی ناتموم مونده بود. هنوز یه تیکه هایی از آقام اون ته ته وجودم زنده بود و ول ول می خورد و با تمام اهمیتی که برای مردن قائل بود، نمی ذاشت با خیال راحت براش یه مجلس باشکوه بگیرم.
درباره اخبار هم همینطور بود. خیلی اهمیت می داد.هرروز سر راه خریدن نون سنگک برای شام، کیهان می خرید. به دقت و بلند بلند از بالای صفحه که تاریخ و اوقات شرعی رو می نویسن می خوند تا پایین. بی طرف قضاوت می کرد. هر کی کاری خوبی کرده بود می گفت آفرین، به بدها یا جاهایی که با فونت انگلیسی چیزی نوشته بودن فحش خواهر مادر می داد. البته فقط تا وقتی که سوی چشمش رو از دست داد. اونوقت فقط کلمه ها رو رج می زد و فحش می داد.
آقام به علم پزشکی خیلی اهمیت می داد. ولی پزشکی هیچوقت بهش وفا نکرد. نه هیچکدوم از بچه هاش پزشک شدن، نه عمر طولانی کرد. آخرش کور و کر و لال و فلج از دنیا رفت. روز آخر طبق معمول رفتم اتاقش و آمپولش رو زدم. طبق معمول از لای دندونای قفل شده اش چیزهایی گفت که احتمالاً طبق معمول داشت بخاطر بد زدن آمپول من رو فحش می داد. بعدش طبق معمول دست برد که کمربندش رو بکشه و منو بزنه. این اواخر دیگه دستش جون زدن نداشت. فقط ژستش براش مهم بود. می خواست نشون بده که از آمپول زنی ایم، از زندگی ایم و کلاً از من ناراضیه. قبل از بلند کردن کمربند خوابش برد. بالا سرش نشستم.
یکی دو ساعت بعد بیدار شد. گفت به داداشت هم بگو بیاد. هر دو نشستیم بالای سرش. حلالیت خواست. گفت هر چی کرده برای صلاح خودمون کرده. تمام زندگیش مثل خر کار کرده که ماها رو درست بزرگ کنه. گفت همه تلاشش رو کرده و حالا به نتیجه اش که ما دو تا باشیم افتخار می کنه. آخرش هم اضافه کرد که مواظب ننه مون باشیم. آه، راستی یادم رفت از ننه ام بگم. آقام به ننه ام خیلی اهمیت میداد. البته وقتی بود. که معمولاً نبود. یعنی تو آشپزخونه بود. یا اگه هم دور و بر بود یا اومده بود که با اضطراب اعلام کنه که آقاتون از سر کار برگشت یا آقاتون رفت سر کار یا یه موضوع برای نگرانی جور شده بود که می خواست جلوی یکی براش گریه کنه. خلا صه اون روز و اون ساعت هم نبود. ولی ما گفتیم چشم از ننه مراقبت می کنیم و بعدش آقام خداحافظی کرد.
آقام به مرگ خیلی اهمیت میداد. هر وقت هر چیز خوب یا خوشمزه ای می دید می گفت تو مجلس من از این به مردم بدید. داداشی گفت مرگش از این دراماتیک تر نمی تونست باشه. بایدهمونطور که می خواست برای مجلسش سنگ تموم بذاریم. من باهاش موافق نبودم. یه چیزی ناتموم مونده بود. بعد از سالها کتک خوردن و کافی نبودن و تحقیر شدن باید یه جوابی براش می داشتم. نباید می گذاشتم که جخت قبل از رفتن بهمون افتخار کنه. ولی خیلی سخت بود. باید درباره رشته آمپول زنی و اهمیتش در علم پزشکی و بی توجی اون به این علم صحبت می کردم. باید درباره داداشی و تئوری فیلمساز مولف و روند ساخت فیلم غیر متعارف که پایان نامه داداشی بود صحبت می کردم. وقت نشد. شاید هم طبق معمول، به قول آقام، عرضه انجام دادنش رو نداشتم.
یه چیزی ناتموم مونده بود. هنوز یه تیکه هایی از آقام اون ته ته وجودم زنده بود و ول ول می خورد و با تمام اهمیتی که برای مردن قائل بود، نمی ذاشت با خیال راحت براش یه مجلس باشکوه بگیرم.
Tuesday، March 8
Recycle
آنکه ری-سایکل نکند از امت من نیست!
از احادیت نبوی پیغمبر لامذهبی که ظهور خواهد کرد.
يه روز يه پسری رو ديدم که موهاش رو دمب اسبی کرده بود، پکهای محکم به سيگاریاش میزد و روی فرمون ماشينش رِنگ متاليکا گرفته بود و توی دلش می خوند: " راننده تاکسی مادر جنده، مادر جنده مااااادر جنننننده". راننده تاکسی کوتاه، کچل، خپل دلش میخواد اين پسره رو بگيره سرش رو بتراشه، بعد چشماشو دونه دونه از کاسه دربياره، بعد گردنش رو بشکنه و آخر سر با کارد شکمش رو سفره کنه! یه دختر لاغر کم حجاب سوار اون تاکسی بود که بوی گند عرق تاکسی دار قدری مسمومش کرده بود که می خواست با چنگولاش حلق راننده تاکسی رو فشار بده تا جونش در بیاد. توی اداره اون خانوم، يه کارمند ريشوی هیز رو ديدم که تو راهروی ادارهاش لخلخ دمپايی میکشوند، تسبيح میشمرد و درباره فرصت مطالعاتیاش در کانادا صحبت میکرد. چاک پسسون دخترهای نابالغ رو دید می زد اما اعتقاد داشت که تمام دخترهای لاغر کمحجاب حیف نونهای فاحشه ان. اما يه خانوم ظريف به باريکی يه ترکه آلبالو هم ديدم که کشیدن خط چشمش روزی دو ساعت وقت می گرفت و مهر قرمز تو همه صفحههای پاسپورتش داشت. خانومه انگشتای به نازکی جوب کبريتش رو به کمر به نازکی شيشه نوشابهاش زده بود و میگفت که دلش میخواد آقا کارمنده رو بگيره و گردنش رو با دندون بجوه، زبونش رو از بيخ بکنه و بده به سگش بخوره. رودههاش رو دربياره و باهاشون طناب بازی کنه! يه بيوه چادری عينکی رو ديدم که وقتی دخترهای نترشیده رو موقع طناب زدن می دید، دلش میخواست ساق پای مو تراشيده و خوشتراششون رو با اسيد سولفوريک گرم و غليظ رنگ کنه!
با ادب و متانت از همهاشون پرسيدم که وضعيت اجابت مزاج هر کدوم چطوره، يه دنيا فلسفه و معنويت جلوی روم بازشد:
آقای مو دمب اسبی توی توالت فرنگی میريد، آقای تاکسی دار روزی ۵ کيلو! خانوم چادری فرمودن که خفهشم. دختر طناب زن معنی اجابت مزاج رو نمیدونست. آقای کارمند فرمودن که تکلم ادرار دارن و در آخر خانوم ظريف نگاه عاقل اندر سفيه کردن و انگشت سبابه علم فرموده و فرمودند: به ما به اين نغز و ظرافت میآد که ass hole داشته باشيم؟ گفتم دروغ چرا. نه! گفت: همانا که همينطوره. از اونجا که ما فقط از گوشت گوسفند همدانی به اندازه يک قوطی کبريت و آب معدنی سلسله جبال آلپ ارتزاق میکنيم. ادرارمان از همان پايين تبخير میشود. برای دفع فضولات هم سالی يکبار به بيمارستان آتيه مراجعه میکنيم و با سزارين پیپیهای کوولمان (cool) رو از رودهامان بدنيا میآورند.
وقتی جوابشون رو شنیدم، فهميدم که فردا هر اتفاقی ممکنه بيافته. ممکنه خانوم نغز و ظريف با آقای کارمند ازدواج کنه و هر دو به کانادا مهاجرت کنن. ممکنه خانوم چادری دختر ۱۷ ساله رو به فرزندی قبول کنه و ممکنه که آقای دمب اسبی و راننده تاکسی از اين به بعد پشت يه منقل بشينن و با هم اکس و ال-اس-دی و کرک رو علاوه بر ترياک کشف کنن.
ممکنه لات و لوت های قدیم، فیلمساز و فرهنگی بشن. ممکنه نوکرهای دست به سینه امام راحل قدیم، اصلاح طلبهای ضد ولایت فقیه فعلی بشن. ممکنه کوسه بورژوای پاچه خوار دیکتاتور، مبارز حقوق بشر بشه.
ممکنه که مجبور باشيم فردا يه عالمه دل و روده تيکه پاره، گلوی جويده شده، گردن شکسته، چشم از کاسه در آومده و ساق پای پوست کنده شده از کف زمين جمع کنيم. چیزی که امکانش کمه اینه که از دست نفرت و جهل وبدی خلاص بشیم.
Wednesday، March 2
مینی محشر علمی-تخیلی ده دقیقه ای
کاشکی بعد از مرگ می تونستیم هنوز ده دقیقه ببینیم و بشنویم و بفهمیم، که بعد از مرگ چیزی نیست. آخرتی نیست. بهشتی نیست. جهنمی نیست. فرشته و جن و شیطان وجود نداره. خدای تبارک و تعالی و ارواح مومنین و حوری هم در کار نیست. هنوز نمی دونم چطوری می شه مشکلات فنی رو حل کرد تا این ده دقیقه امکان پذیر بشه. ولی به شدت دلم می خواد اونهایی که زندگی ما و خودشون رو با اعتقاد به این مهملات تباه کردند حتی برای ده دقیقه هم که شده به حماقتشون پی می بردند. ولی احتمالاً در طول همون ده دقیقه هم پیغمبرهایی می آمدند که نوید بهشت و جهنم و حوری بعد از دنیای ده دقیقه ای رو بدند. باز هم همون احمق ها به اون پیغمبرها ایمان می آوردند و به جون خلق می افتادند. و توی اون ده دقیقه حتی فرصت کافی نیست که متنی مثل این بنویسم و آرزوی یک مینی-محشر عملی-تخیلی ده دقیقه ای بکنم.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
