مرغابی می تونه پرواز کنه، مرغابی می تونه قدم بزنه، مرغابی می تونه شنا کنه، بابا از این حیوون بدبخت چی می خوایین؟
Wednesday، February 10
مرغابی!
مرغابی می تونه پرواز کنه، مرغابی می تونه قدم بزنه، مرغابی می تونه شنا کنه، بابا از این حیوون بدبخت چی می خوایین؟
Thursday، January 7
من دیگه حتمن محاربم چون دول آقا رو کشیدم
Monday، January 4
Tuesday، December 29
تمرین در فرم: فوتورامای خبری
به گزارش خبرگزاری چمنا، دیروز در سالروز پیروزی قهرمانانه جنبش سبز جمع کثیری از دانشجویان پیرو خط سبز به همراه فرزندان شهدای قیام میر حسینی سبز در بیت ریاست جمهوری حضور به هم رسانده با سردادن شعار یا حسین و اعلام انزجار از کودتاچیان ضد جنبش، با رهبر جنبش سبز تجدید بیعت نمودند. در این دیدار رئیس جمهور منتخب ضمن تصریح بر آرمانهای سبز اسلامی، بر خطر دشمنان خارجی و داخلی تاکید کرد.
همکارمان گزارشی تهیه کرده اند که سمع ونظر سبزتون می رسه:
- آقا شما برای چی اومدید اینجا؟
- ما امدیم اینجا که با حضور سبز خودمون مشت محکمی به دهان یاوه گویان ضد جنبش اسلامی بزنیم و به دشمنان نشون بدیم که ملت هوشیار همیشه در صحنه سبز ما .... (کات به ...)
ستاد حفظ و گرامیداشت یادواره فتح بیت جاسوسی جماران، مسیر راه پیمایی ظهر عاشورای میرحسینی را از میدان شهید آقا سلطان به سمت برج سبز آزادی اعلام نمود.
آخرین جلسه دادگاه گروهک منافق ملقب به ملی مذهبیون عصر دیروز برگزار شد و اعضای مرکزی خود فروخته این گروهک معدوم پس از اعترافات تکان دهنده به جاسوسی و خیانت به آرمانهای جنبش سبز به اشد مجازات سبز محکوم شدند.
دفترچه های سبز ثبت نام کنکوردانشگاههای سبز سراسری و آزاد جنبشی برای داوطبان آزاد، سهمیه خانواده شهدای جنبش، و سهمیه جانبازان هشت سال دفاع مقدس جنگ تحملی با افغانستان اشغالگر، از فردا در سراسر باجه های توزیع جراید قابل ابتیاع است.
کلنگ هزارودویست پنجاه طرح عمرانی از جمله پروژه سبز آب و برق رسانی جنبشی به روستای چمنجنبان از توابع استان جنبشاهان زده شد.
Sunday، July 26
میرزا محسن خان دیجیتالی

در حین انقلاب اسلامی برنامه بازگشت خمینی را طراحی کرد ولی بعداً پای منقل گفت: " پدرسگا بلیط عوضی به ما دادن، ما می خواستیم بریم واشنگتن". در هر حال بعد از انقلاب وی طرح خلع سلاح ارتش را ارائه کرد، سپاه پاسداران را تاسیس نمود، گروهی از سربازان امام زمان را به لبنان فرستاد تا جنگهای چریکی علیه خس و خاشاک را بیاموزند، مدیر رادیو شد و سانسور در رادیو را اختراع کرد، رئیس هیات مدیره شرکت داده پردازی شد و نهایتاً داده پردازی در ایران را به جهت اسلامی سانسورکرد.
بعد از خدمات بی نظریشان به اسلام و مسلمین روح لطیفشان خشونت ایران را در رد صلاحیتشان در رئیس جمهور شدن نپسندید و به کوه های واشنگتن گرخید تا پایه ریز جنبش فشن-اکشن سبز دیجیتالی شود.
هم اکنون او هر شب ده دقیقه درباره سبک ساخت و استفاده از تفنگ مگسی در منهدم سازی لامپ های تیر چراغ برق در یوتیوب سخنرانی می کند. از این رو مبارزین جنبش فشن-اکشن او را کوچک دیجیتالی، سردار یوتیوب، سالار گوگل نیز می خوانند.
Tuesday، July 21
دایه مهربان تر از مادر
گویا میرحسین و سازگارا در نقش دایه مهربانتر از مادر، دیگه پیشنهادات مادراصلی اصلاحات، خاتمی، رو هم قبول ندارند. هر جا صحبت از خواسته مردمه گویا سازگارا از قلب واشتنگتن از مکنونات قلبی مردم بهتر از خود اونها خبر داره. اولین اکسیون غلط آقا اینه که پیشا پیش فرض کردند که میرحسین رئیس جمهور منتخب ایرانه. اگه در انتخابات تقلب شده از کجا فهمیدید آقا اکثریت مطلق آرا رو کسب کرد. شایعاتی هم که درباره رای های حقیقی احتمالی هست نشون دهنده اکثریت مطلق نیست. با این وصف تازه ماجرای انتخابات به مرحله دوم می کشه بین میرحسین و کروبی. حتی اگه به آمار تظاهرات هم تکیه کنیم هیچ گاه در این چند وقت گزارشی نبوده که بگه بیست و یک میلیون ایرانی همه با هم گفتن به میرحسین رای دادند یا خواهند داد. من این منطق رو اصلاً درک نمی کنم که چون ا.ن. تقلب کرده، پس موسوی حداکثر آرا رو داشته. حتی اگه ده ملیون آدم هم توی خیابون فریاد بزنن، معنی ایش این نیست که میرحسین اکثریت آرا را آورده. اکثریت آرا یعنی بیش از بیست ملیون.
ولی انگار میرحسین و سازگارا کاری به کار این حرفها ندارند. فقط ریاست جمهوری شون رو می خوان. ریاست جمهوری که حق مسلمشونه. از اون حقهای مسلم! برعکس چیزی که آدم از یک رهبر انتظار داره، یعنی پایه ریزی تفکر و مسیر جنبش، میرحسین فقط می دونه که مردم باید جلوی گلوله بایستند. می گید این بهترین رهبری که فعلاً پیدا می شه؟ الان سی ساله که با این منطق داریم رهبر-شاپینگ می کنیم. یه بار برای خلاص شدن از دست شاه، خمینی رو می آریم، یه بار از شر رفسنجانی، احمدی نژاد رو. حالا هم به همین منوال. میرحسین نه به خاطر اینکه در حصر خانگیه حرف نمی زنه. حرفی برای گفتن نداره. مگه سر تا پای سایتش رو بخونیم چی پیدا می کنیم. درایت عمیق آقا از اوضاع اجتماعی سیاسی؟ نه تنها چیزی که دستگیرمون می شه اینه که مردم نباید بترسن و باید آزادی و نظام اسلامی که هنوز تعریف هیچکدوم از دید آقا معلوم نیست نجات بدن. نترسیم و جلوی گلوله بایستیم. نترسیم و با تفنگ مگسی بیافتیم دنبال دوربین های ترافیک. هماهنگ کنیم همه چیزامون رو سر ساعت نه فرو کنیم تو سوراخ برق، خونه هامون و پست برق و خودمون همه با هم فیوز بپرونیم یا آتیش بگیریم. شاخه گل دستمون بگیرم عین مشنگها بریم بدیم به نیروی انتظامی که داره تیراندازی می کنه. روی اسکناسها عکس وی سبز بکشیم. آقای سازگارا، اول خون آدمهایی که از قضیایای اول انقلاب روی دستت خشکیده پاک کن، بعداً همه راههایی که ممکنه مشکلات مسالمت آمیز حل بشه رد کن و مردم را هل بده جلوی گلوله.
Saturday، July 11
گزارش به خاک لس آنجلس
دیگر آرزویی ندارم. از چیزی نمی ترسم. من آزادم.
---گور نوشته نیکوس کازانتاکیس---
توی لس آنجلس یک ساختمان هست به نام ساختمان فدرال. هر کسی نق یا غری داره که گوش شنوا براش پیدا نمی کنه گیوه هاش رو ور می کشه و زیر این ساختمون تجمع می کنه. تقریباً از روز انتخابات کذا پای این ساختمون قرق ملت قهرمان و شهید پرور ایرانی مقیم لس آنجلسه. یک طرف خیابون دار و دسته طرفدار پرچم شیر و خورشید دار ایران جمع می شن. این گروه به قول خودشون پکیج پرچم شهرام همایون که یکی از تلویزیونچی های لس آنجلسیه به قیمت 99 دلار خریدند. از اونجا می شه شناختشون که همه محتویات پکیج کذا رو عین امانت فروشی های سید اسمال به خودشون آویزون کردند. پکیج پرچم شامل جاسوئیچی با پرچم شیر خورشید (که آویز انگشت راست معترض است)، دو عدد سنجاق سینه پرچم شیر خورشید (که هرکدوم متصل به نوک یکی از ممه های معترضه)، پرچم بزرگ شیر و خورشید (که مثل شال یا چارقد یا شلیته تنبون دور لمبرهای معترض پیچونده شده) ده عددبرچسب موقت شیر و خورشید (معترضین مختلف بسته به بضاعت تخیل از شکاف دهان به عنوان نماد آزادی بیان، چاک کون به نماد حمایت از همجنسخواهی، یا شکافها و سوراخهای دیگه در حمایت از آقا شهرام یا شازده پهلوی استفاده می کنند) و یک پایه پرچم رومیزی شیروخورشید (که ما با چشم خودمون ندیدیم. بلکم داخل پکیج نباشه یا در نه بدتر معترض اون بالاها دور از چشم ما نگه داشته می شه) میباشد. اما حقیقت ماجرا اینه که سلطنت طلبها و تلویزیونچی های لس انجلسی هول ورشون داشته فکر می کنن همین الانه که جل وپلاس جمهوری اسلامی ورچیده بشه و یه سری بیفتند توی خیابونها دنبال شاهنشاه و خانواده شاهی و دربار شاه بگردند. البته کدوم شاه بهتر از شازده پهلوی و کدوم دربار بهتر از هنرمندان تلویزیونچی لس آنجلسی که الحق والانصاف در سی سال اخیر عین انسرینگ مشین بیست و چهار ساعت از پای تلفن های تلویزیونشون جم نخوردند. چهار تا پیره زن حشری هم که فعالیت مداوم سیاسی شون در سی سال گذشته با تلفن زدن به تلویزیونچی های لس آنجلس ادامه داشته فکر می کنن الانه که برگردن و آزادی گرفته شده ازشون (که همانا روسری و سرخاب باشه) بهشون برگردونده بشه (همانا با افشون کردن مو در میدون آزادی). ممکنه اینطوری بشه ولی بعیده. آخه جمهوری اسلامی که یه پدیده خلاصه شده توی هیکل و قیافه نحوس ا.ن. نیست. هزاران هزار جناح درست شدند هر کدوم با یک امام زاده و یک سری هوادار و طرفدار و کارمند و دفتر و دستک. هر کدوم خانواده دارند و هر کدوم برای خودشون مردم هستن. و هر کدوم به یه فرمی از اسلام اعتقاد دارند. از اسلام ناب دشمن ستیز خامنه ای گرفته تا اسلام سبز فشن-اکشن میرحسین. یه شبه همه اینها رو نمی شه کشید زیر لحاف دموکراسی سکولار. کما اینکه خمینی پونزده سال تخم خرافه کاشت تا آخرش توی دل یک جامعه غربی لوکس شاهنشاهی جمعیتی درست شدن که حتی عکسش رو توی ماه دیدند.
اما از اون ور خیابونی های که که طرفدار پرچم شیروخورشید وشازده پهلوی که بگذریم، یه دسته و گروه دیگه این ور خیابون هستند که طرفدار خنزر پنزهای سبز هستن. شال سبز روی شونه، یه لاستیک سبز به مچ دست، یه شمع نیم سوز سبز به دست، یه هد بند سبز به سر. هر چی اون ور خیابونی ها بیشتر بجای قریحه شعار گویی طبع فحاشی دارند، (یا به این وری ها فحش می دن یا به ا.ن. یا به زمین و زمان.) این طرفی ها یه جور شعارپریشی سبز دارن. هر کی هر چی می خواد بگه. آزادی دیگه هر کس حق داره بری پای ساختمون فدرال و داد بزنه. ولی تصویر یه دختری توی جیب شلوارش پاس پورت آمریکایی و روی شونه اش رد پسسون بند از آفتاب سوختگی سواحل کالیفرنیا داره و با لهجه نیم ختنه فارسی-انگلیسی شعار می ده "یا حسین، میر حسین یا الله و اکبر" به اندازه میکی ماوسی که فلسفه ملاصدرا درس می ده خنده داره. به اندازه هاشمی رفسنجانی یا هادی غفاری یا میرحسین که مدافع آزادی شدن خنده داره. نه که اعتقاد دارم فلسفه ملاصدرا اینقدر فاخره که میکی نمی فهمدش. یا اینکه هاشمی و غفاری بالکل خمیر مایه شون مخالف آزادی ریخته شده. ولی محض اطلاع میکی ماوس روشن فکر و آزادی خواهمون باید بگم که هاشمی و هادی غفاری و میر حسین هنوز یه چوب خط پراز سی سال گذشته دارند که باید مفصلاً بهش جواب بدن. دنیا مثل فیلمهای هالیوودی یا داستان راستان نیست که آخرش طرف با دوقطره اشک ریختن عذر بخواد و خدا و مردم هم ببخشنش.
از این ماجرا ها خنده دار تر هم هست. آقای سازگارا که سی سال پیش دست خمینی رو گرفت سوار طیاره کرد و هیچی هیچی بردش ایران. ایشون که بنیان گذار و تعلیم دهنده نیروی های غیر متشکل نظامی هستن (مستحضر هستید که این نیروها همونهایی هستن که الان به جون مردم افتادند). حالا آقای سازگارا از قلب واشنگتن جای زبون الکن میرحسین رو گرفتند. گویا ایشون بچه حروم زادشون (جمهوری اسلامی) رو در خطر می بینن و الان دوباره سر و کله شون پیدا شده و مردم رو تشویق به شعارهای یا حسین میرحسین یا تشویق به اعتکاف میکنن. گویا ایشون سخت در اضطرابند که اگه خدای نکرده ا.ن. نتونست مردم رو سرکوب کنه، نکنه کس دیگه ای غیر از جمهوری اسلامی به ایران تسلط پیدا کنه. با توصیه های جناب سازگارا آدم خیال می کنه که ایشون بیشتر نگران قضا شدن نماز جمعه مردم به امامت هاشمی رفسنجانی هستند تاکتک خوردن و کشته شدن مردم در جریان نماز جمعه. علیرغم صورت دو تیغه و قیافه خندان و لحن سبز آقای سازگارا که منو یاد مجری های پدوفیل برنامه کودک می اندازه، بعید می دونم نسخه های سبز ایشون یا هاشمی و میرحسین ما رو نهایتاً جایی بهتر از جایی که هستیم ببره.
پی نوشت از لس آنجلس: این اواخر من به یه نسبت ازهمه طرفدارها از سبز و سرخ و راه راه های شیروخورشید نشان گرفته تا تحریمی های زبون بسته فحش و دری وری خوردم. کلاٌ این حرکت جدید هر چی نداشت یه خوبی داشت و اون این بود که همه توپشون پر بود. همه چنان به هر کس که نطق میزنه فحاشی می کنن که فحش ننه در مقابلش سر سلامتیه. تا حرف می زنی، ملت بزرگوار حافظ حقوق بشر و آزادی کلام فریاد می زنن که مردم دارن کشته می شن تو دیگه خفه شو. منم دیگه همه جرات و جسارتم رو جمع کردم تا درباره چیزهای نزدیک خودم بنویسم بلکم فحش و ناروای کمتری بخورم.
حالا فعلاً ما که این ور آب درگیر خفه کردن همدیگه هستیم، ببینیم شما که اون ور آب هستید چه می کنید.
Sunday، June 21
توصیه های ایمنی برای شرکت در گردهمایی های اعتراض آمیز
توجه داشته باشدی حتی با بکار بستن همه نکات ایمنی، احتمال آسیب در گردهمایی های اعتراض آمیز از بین نمی رود.
1- شما به جنگ نمی روید. شما برای مطالبه حقوق مدنی خود در یک گردهمایی حاضر می شوید. به قصد برخورد فیزیکی به جمع معترضین نپیوندید. عصبانیت خود را از ابتدای حرکت کنترل کنید. با عصبانیت تصمیم های نامناسب می گیرید. رفتار خشن یا قهرمانانه از خود به خرج می دهید و خود و دیگران را در معرض آسیب قرار می دهید.
2- سربازان وظیفه و افراد پلیس هم مردمان ایرانند. بجای تحریک و عصبانی کردن آنها از شعارهایی استفاده کنید که آنها را تشویق کنید به شما ملحق شوند. فقط تعداد محدودی از چماقداران حرفه ای با شستشوی مغزی طوری تربیت شده اند که می توانند به مردم عادی حمله کنند و به مردم آسیب برسانند.
3- از حمل هر گونه اسلحه گرم یا سرد خودداری کنید. حتی پرتاب سنگ به پلیس ضد شورش آسیبی به آنها نمی زند، آنها سپر و لباسهای محافظت شده دارند. استفاده از اسلحه به پلیس ضد شورش و لباس شخصی ها مجوز استفاده از سلاح های خطرناک تر را می دهد. آنها عمری در استفاده از این سلاحها تلف کرده اند. مطمئن باشید با یک کارد آشپزخانه یا یک تفنگ بادی جز آسیب زدن به خودتان کاری از پیش نمی برید.
4- لباس و کفشی بپوشید که بتوانید به راحتی بدوید و فرار کنید. کفش شما علاوه بر راحت بودن باید پای شما را در برابر لگد شدن در حمعیت محافظت کند. لباس آستین بلند و کمی کلفت، آسیب ضربه ها باتوم و زنجیر را تخفیف می دهد. لباسی بپوشید که جلب توجه نکند و به سادگی پاره نشود. نیروهای امنیتی با کشیدن و گرفتن لباس افراد را دستگیر می کنند. لباسی بپوشید که به راحتی نتوان در آن چنگ زد و به آن گیر داد.
5- با خود یک کوله پشتی کوچک یا کیف کمری حاوی یک بطری بزرگ آب، پارچه تمیز برای زخم بندی ببرید. حتماً موبایل همراه داشته باشید و ترجیحاً شماره تلفن های ضروری را در ذهن حفظ کرده و از روی حافظه دستگاه پاک کنید که درصورت دستگیر شدن، شبکه شما علیه شما یا دوستانتان به کار گرفته نشود. از حمل کارت شناسایی یا دفترچه تلفن شخصی خودداری کنید، به همراه خود فقط یک یا دو شماره تلفن و نام (ترجیجاً فرد قابل اعتماد و مسن) داشته باشید که در صورت زخمی شدن دیگران بتوانند آن شماره را پیدا کرده به اعضای خانواده شما خبر دهند.
6- همیشه در گروه حرکت کنید. در گروه، با حداقل چهار یا پنج نفر قرار بگذارید که مدام یکدیگر را تحت نظر داشته باشید. اگر از گم شدن یکی خبر دار شدید فوری به دیگران خبر دهید. به صورت شخصی با گروه مهاجمان یا حتی یک مهاجم درگیر نشوید. ممکن است مسلح باشند. دیده شده که ورزشکاران و افرادی که مهارتهای رزمی یا اعتماد به نفس مبارزه دارند، بیشتر و شدیدتر آسیب می بینند.
قدرت ما مردم در جمع بودن ماست. حتی اگر کاملاً مطمئن هستید که توانایی دفاع از شخص خود را دارید از جدا شدن از جمع و اعمال قهرمانانه پرهیز کنید.
7- اگر فرد ناشناسی با اصرار از شما خواست که جمع را ترک کنید و مثلاً به بهانه کمک به کسی به کوچه خلوتی بروید، به احتمال تله فکر کنید. از چند نفر دیگر بخواهید که شما را همراهی کنند.
8- گروه لباس شخصی ها یا پلیس ها با تحریک کردن شما، مثل فحاشی، ترسو خطاب کردن، عصبانی کردن یا ... شما را تشویق می کنند که گروه را ترک کنید. تکنیک الوات و پلیس ضد شورش جدا کردن شما از جمع و کتک زدن یا دستگیری شماست. اگر شما را از جمع جدا کردند، با فریاد زدن کمک از دیگران بخواهید. سه نفر که با فریاد به سمت پلیس یا لباس شخصی می دوند و فریاد می زنند از هر اسلحه ای ترسناک تر است.
9-اگر دستگیر شدید یا در حلقه چندین مهاجم گیر افتادید و امید کمک رسیدن یا فرار کردن نداشتید، مبارزه فعال و تحریک کلامی با چند نفر آسیب بیشتری به شما می زند. سر و صورت خود را دست و بازوهایتان محافظت کنید. برای کمک فریاد بزنید و منتظر فرصت مقتضی برای فرار باشید.
10- پلیس ضد شورش مسلح به باتون، باتون برقی، بمب صوتی، اسپری فلفل، گاز اشک آور، گلوله پلاستیکی، شات گان ساچمه ای و گلوله واقعی است. هر گاه به سمت جمعیت شلیک مستقیم کردند، روی زمین بخوابید. چندین عکس و ویدئو از کشته و زخمی های تظاهرات نشان می دهد که آنها از ناحیه صورت و گردن مورد اصابت قرار گرفته اند. گویا شلیک می کنند که بکشند.
11- بعد از شلیک یا پرتاب نارنجکهای گاز اشک آور، در چند ثانیه اول، اگه پوکه نارنجک نزدیک شماست می توانید آنرا با لگد از جمعیت دور کنید. دست زدن به پوکه می تواند باعث سوختگی های شیمیایی و حرارتی شدید شود. حتی زمانی که ابر دود اطراف پوکه خیلی غلیظ است نزدیک شدن به آن به قصد شوت کردن آن ممکن است باعث آسیب شدید به شما شود. در بعضی مراجع گفته شده که مایع کلراید (وایتکس) خنثی کننده گاز است. انداختن یک پارچه کلفت آغشته به وایتکس یا حتی ریختن یک سطل وایتکس روی پوکه می تواند یک پوکه فعال را خاموش کند. بعضی فلوراید موجود در خمیر دندان را در مقابله با گاز اشک آور موثر دانسته اند و توصیه کرده اند مالیدن کمی خمیردندان به گونه ها برای جلوگیری از سوزش چشم مفید است. (توجه: استفاده از وایتکس و خمیر دندان را از سایتهای غیر ایرانی پیدا کرده ام و شخصاً از کسی نشنیده ام که آنها را به کار بسته باشد.) بعضی دوستان روش قدیم انقلاب یعنی آتش زدن لاستیک یا روزنامه را نیز موثر یافته اند.
12- بهترین مقابله با سوختگی چشم و گلو از گاز اشک آور و اسپری فلفل، فرار از ابر دود و شستن چشم و صورت با آب فراوان است. دستمال خیس کارایی کمتری دارد، چرا که مواد شیمیایی در رطوبت دستمال باقی می مانند و با مالیدن مکرر آن به چشمتان آسیب بیشتری به خود می زنید. از آنجا که بعضی از این مواد شیمیایی در حلالهای چربی حل شده اند، شستشو با آب اثر آنها را به سادگی خنتی نمی کند. استفاده از شیر پر چرب تو صیه شده است.
13- بمب صوتی می تواند باعث کری موقت شود. اگردر هنگام انفجار بمب صوتی دهان شما نیمه باز باشد آسیب کمتری به پرده گوش مشا وارد می شود.
14- اگر زخمی شدید، یا متوجه خونریزی یا درد شدید در بدن خود در نتیجه درگیری شدید. قبل از آنکه ضایعه شما را از پای در بیاورد از اطرافیان کمک بخواهید. هر گونه خونریزی فعال را جدی بگیرید.
15- نکات ساده در راهنمای کمک های اولیه در برخورد با زخمی ها را در اینجا پیدا کنید.
امیدوارم این نکات کمک کننده باشند. من سعی می کنم مطالب بیشتری پیدا کنم و به این متن اضافه کنم.
راهنمای کمک های اولیه در برخوردهای خیابانی
به محض برخورد با کسی که مجروح شده، یا به زمین افتاده خود را به مجروح برسانید و در راه رسیدن با فریاد دیگران را از مجروح شدن فرد مطلع کنید و کمک بخواهید. سپس مراحل زیر را انجام دهید:
1- تنفس: مطمئن شوید شخص مجروح می تواند نفس بکشد. اگر چیزی جلوی نفس کشیدن او را گرفته (مثلاً لخته خون در دهان یا ماسک پارچه ای) سریعاً آنرا از دهانش دور کنید.
2- اگر بعد از باز کردن راه هوایی، باز هم نفس نکشید، شخص به تنفس مصنوعی دهان به دهان احتیاج دارد. فریاد بزنید و از اطرفیان بخواهید کسی که کمک اولیه می داند جلو بیاید و کمک کند.
3- خونریزی: فرد خونریزی کننده را روی زمین بخوابانید. با یک پارچه تمیز روی محل خونریزی فشار دهید. اگر مکان خونریزی از گردن فرد یا اطراف دهان فرد است، مطمئن شوید فشار روی محل خونریزی تنفس فرد را مختل نمی کند. مهمتر از هر چیز تنفس زخمی است. برای جلوگیری از خونریزی طوری گردن فرد را فشار ندهید که باعث خفگی اش شوید.
4- اگر فرد هوشیاری کامل ندارد، یا روی زمین دراز کشیده، آب به دهان فرد نریزید. آب در دهان فرد ناهوشیار باعث خفگی می شود. همچنین همواره سعی کنید مجروح را به پهلو بخوابانید. به این صورت ترشحات و مایعات دهان وی به مجرای هوایی راه پیدا نمی کند.
5- ضربه به سر، (خصوصاً به همراه خونریزی از گوش) باعث کاهش هوشیاری می شود. فرد جهت را تشخیص نمی دهد و هر لحظه احتمال سقوط یا گم شدن در جریان اتفاقات دارد. به این فرد کمک کنید که از صحنه درگیری خارج شود. و تا مطمئن نشدید جای امنی نشسته است او را رها نکنید.
6- حین حمل افراد مجروح، (خصوصاً افرادی که به کمر آنها آسیب خورده) نباید به کمر فرد مجروح فشار وارد شود. بهترین راه حمل مجروح گذاشتن وی روی پتو یا یک پارچه بزرگ مثل چادر خانمها و حمل او با گرفتن گوشه های پارچه است. احتمالاً پیدا کردن برانکارد یا پتو در جریان کارزار سخت است، پس در صورت امکان فرد را بغل کنید. ولی حمل مجروح در حالی که دست و پای فرد از دو طرف توسط مردم کشیده می شود می تواند صدمات شدید به نخاع فرد وارد کند.
7- اگر افراد مسلط به کمک اولیه و کسانی برای حمل مجروح بر بالین مجروح رسیدند، اطراف بیمار را خلوت کنید. کمک کنید که راه حمل کنندگان به سمت مکانهای امن باز شود.
8- پلیس ضد شورش مسلح به گاز اشک آور، اسپری فلفل و تانکرهای آب جوش و مایعات اسیدی است. مایعات تخصصی مختلفی برای مقابله با هر کدام وجود دارد که متاسفانه در این شرایط نمی توان به آنها دسترسی پیدا کرد. اما در اکثر موارد شستشوی عضو آسیب دیده، خصوصاً چشم ها با آب فراوان کمک می کند. در مورد خاص اسپری فلفل بخاطر حلال چربی در آن، به سادگی با آب شسته نمی شود. شستشو با شیر پرچرب کمک کننده است.
9- کمک بخواهید. در حالی که سعی می کنید مجروح را به بیمارستان برسانید فریاد بزنید "پزشک". احتمال اینکه کسی که کمکهای اولیه می داند در نزدیک شما باشد زیاد است.
اگر کمک اولیه می دانید، خودتان به همراه دوستانتان گروههای کوچک امداد تشکیل دهید و مردم را یاری دهید. یک گروه کوچک امداد متشکل از یک پرستار مجهز به وسایل کمکهای اولیه، چند جوان قوی برای حمل مجروحین به نواحی امن که پرستارها ایستاده اند و چند وسیله نقلیه (حتی موتور سوار) برای حمل مجروحین به بیمارستانهای امن می تواند جان ده ها نفر را به سادگی نجات دهند. امروز روزی است که با نجات هموطنانتان می توانید تا آخر عمر به شجاعت خود ببالید. اما می دانم که شرمندگی آنکه نیستم تا به داد هموطنانم برسم، تا ابد بر دوشم خواهند ماند.
Friday، June 19
به ترتیب ایفای نقش
انتخابات درسته.
شماها نمی فهمید.
شماها دشمنید.
قربونش برم محمود راست می گه.
همین که هست.
دیگه خفه شید.
اوهو اوهو اوهو. زر زر زر
و ... جایزه کثیف ترین کاراکتر این نمایش به دست رهبر یک دست داده شد!
Wednesday، June 17
انقلاب به گذشته
هنوز آقای میرحسین انتخاب نشده اند، سگهای پاچه گیرشان در همه جا راه افتاده اند، هر کس به او بگوید بالای چشمت ابروست، می درند. ایشان هنوز رای ها شمرده نشده بود خود را در کمال تفرعن رئیس جمهور اعلام کردند. کجای دنیا نامزد ریاست جمهوری خود را قبل از اعلام نتایج رئیس جمهور می خواند. هیچ کس نمی گوید که مردم چرا اعتراض کرده اند. هیچ کس نمی گوید احمدی نژاد خوب است. هیچ کس نمی گوید به مردم ظلم نرفته است. اما میر حسین از سی سال ظلمی که به مردم رفته سود می جوید تا به سلطنت اسلامی برسد. حال که همه فریاد می زنند، ایشان و طرفدارانشان اسم خود را علم کرده اند و طوری وانمود می کنند که رهبران این ملتند. این اتفاق بسیار آشناست. همه مردم از سی سال ظلم اسلامی که به آنها رفته عصبانی اند. همه در حال فریاد زدن هستند. عده ای از راه می رسند و اسمشان را در دهان مردم می گذارند. تنهای طلب آقای موسوی پست ریاست جمهوری است. در حالیکه این جماعت خشمگین بیش از این می خواهند.
آیا این مرد می تواند آزادی و حقوق شهروندی مردم را به آنها باز گرداند؟ آیا این کسی است که باید بخاطرش کتک خورد و مرد؟ در تمام مدت کمپین آقای سبز حتی حاضر نشدند یک بار اسم قوانین مدنی، آزادی یا جدا شدن از گروه اصول گرا را به زبان بیاورند. صد صفحه برنامه دولت ایشان را ببینید. تنها نکته ای که مرتب تکرار می شود شعارهای پوسیده اسلامی و سخنرانی های بی سر و ته خمینی است . پیام هشت ماده ی امام گل استراتژی ممکلت داری ایشان است. این آدم حداکثر مبدل به یک خمینی کوچک خواهد شد. این چیزی ایست که خود موسوی هم به شدت می پسندد. از چپ و راست "بنده" و "اینجانب" گفتنش گرفته تا دستور زبان الکن اختراعی، تا تفویض ریاست جمهوری زود هنگام به خودش همه و همه تقلید از اداهای چندش آور خمینی است. چرا مردم باید کتک بخورند و بمیرند تا دوباره برگردند به بهمن پنجاه و هفت. همانطور که قدرت را از شاه گرفتند و به دست خمینی دادند، به خانه شان برگشتند و خسبیدند، حالا قدرت را از آیت الله بی عمامه احمدی نژاد می گیرند و می دهند به آیت الله بی عمامه موسوی شاید که راحت تر به خواب بروند. چشم! همه خفقان خواهیم گرفت. حرف نخواهیم زد. این جریان هم مثل همیشه، هر کس حرف بزند با فحاشی و کتک متهم به خیانت می شود با همان منطق همیشگی: بد بهتر است از بدتر. اما این استراتژی مسالمت آمیز برای دوری از خشونت و کشتاراست، وقتی کار به اینجا کشید، بهتراست فکرهامان را جمع کنیم و بهترین را انتخاب کنیم.
پی نوشت بعد ازجنبش مردمی: هنوز اعتقاد دارم موسوی رهبر ایده آلی برای جنبش مردمی نیست. اما شجاعت ایشان را می ستایم. و از آنجا که در وقایع اخیر ایشان به شایستگی واکنش نشان دادند، با صمیم قلب آرزو می کنم که ایشان سلامت و پیروز باشند.
Saturday، June 13
سهم هر کی از انتخابات
ستاد انتخابات، نمد مالی می کرد.
یه کم که بگذره همه از خواب، سکوت، غفلت و پای منقل بلند بشن و همدیگه رو پیدا کنند. ریاست ناقابل که رسید به احمدی نژاد. بقیه چیزها رو سر فرصت بین همه تقسیم می شه. یه چیزکی، مثلا وزارتی، جزیره کیشی، حلقه نفتی، چیزی به میر فسیل می دن. مهدی به یه دست دندون جدید هم راضیه. زن این و زن اون به حقوق زنان که خودشون پیدا کردن بسنده می کنن. آقا هم از جنس بد شاکیه. قرهای رنگ و وارنگ که هدر رفت.
چند تا چماق سنگین و پنجره طبقه سوم هم سهم ما.
Friday، June 5
مانیفست پیف پاف یا خلاصی از رئیس جمهور موذی
توی یار کشی اخیر، میرحسین اول خمینی رو کشید، محمود بند شلوارش رو کشید و پوپ کرد به هاشمی و دوستان، مهدی یه بوس کوچولو به کون محسن زد، محسن هم اصل چهل و چهار رو کشید، میرحسین زهرا خانوم با دو تا مدرک رو کشید، مهدی هاله نور کشید، محمود با ماکروسافت اکسل نمودار کشید. لنگ ملت هم دو طرف عین دروازه گل کوچیک هوا. با این همه توی این مسابقه حماقت، محمود عین صفر کلوین چنان سطح رو پایین آورده که هر قورباغه ای آماردان حساب می شه. خصوصاً جدیداً که ایشون دکمه نمودار سه بعدی توی اکسل رو هم کشف کردند. قدرت اکسل رو برم که بعد از چهار سال پوپ متوالی هنوز نمودارهای نتایجش اینقدر رنگی-سه بعدی هستن. البته ایشون دانشمندند، محقق اند، دکتراند، دانشگاهی اند. دنیا دیوانه شده والا به محمود وردست آهنگری باباش توی آرادان گرمسار، یابو هم نمی دادن که نعل کنه.
گذشته از محمود که تپه نریده در هیچ زمینه ای نگذاشته، همه مفتخر به رشادتهای نداشته شون هستند. محسن خان معتقدند که همونطور که جنگ رو مدیریت کردند و پیروز شدند، مملکت را هم اداره خواهند کرد. وجداناً من کاملاً فراموش کرده بودم که ما کل عراق رو تصرف کردیم و خسارات جنگ رو از صدام گرفتیم و بعدش هم جام زهر نخوردیم. مملکت ما حساب نداره والا توی یه کوچه پر پنجره ای مثل اینجا، دست محسن یه تیرکمون مگسی مسلح هم نباید می دادن.
گفتم جنگ یاد میر حسین و شکوفایی اقتصادی زمان جنگ افتادم. یا میرحسین معنی شکوفایی رو نمی دونن یا هشت سال جنگ به اندازه کافی طولانی نبوده که بدبختی هامون یادشون بمونه. البته خداییش نگفت شکوفایی اقتصادی، دروغ چرا، تا قبر آآآآ، گفت شکوفایی چیز. البته در اون زمان چیز مسلما شکوفا بود. مثلا حالا می شنویم که زهرا خانوم در اون زمان در زمینه حقوق زنان، تحقیقات قرآنی داشتند. خوب البته اگه ایشون تو قرآن دنبال حقوق زن می گشتن حالا حالاها باید بگردن، چون بعید می دونم چیزی پیدا کنن. ایشون و حاج خانوم کروبی مگه کتکس گذاشتن های زمان جوونی شون رو فعالیت فمینیستی به حساب بیارن (که قرنهاست که ازش می گذره) والا ما که مردم باشیم غیر از سیاست "یا روسری یا توسری" از زهره و فاطی چیزی نشنیدیم. این ایالت هردمبیله، والا پستون گاو ماده شیرده هم نباید به دستتون می دادن چه برسه به حقوق زنان. (راستی اینها-کلاً اینها- چرا اسم خودشون با اسم شناسنامه شون مختلفه؟ از اون بدتر اسم فامیلشون با فامیل باباشون یکی نیست؟ زهره کاظمی چه ربطی به زهرا رهنورد داره؟ سبورچیان چه ربطی به احمدی نژاد داره؟ مصطفوی چه ربطی به خمینی داره؟).
زبونم لال فکر نکنین من فقط نکات منفی همه رو می گم. نکات قضیه فراوونه. مثلاً تلاش همه جانبه علیه محمود فینگلیه. نه فقط نامزدها، بلکم بقیه هفتاد و چند ملیون ملت هم همچنین. آخه نه اینکه ما ملت نجیبی هستیم. همونطور محسن جان گفتن بلانسبت آریایی یعنی نجیب عین اسب. رومون نمی شه هفتاد ملیون نفر باهم به یکی بگیم نمی خوایمت. باید عین بالا بلندی و وسطی یارکشی کنیم.
یک نکته مثبت که بالاخص مجمع الخلایق نامزدون دارند اهمیت به قشر جوانه. مخترع اهمیت دادن به جوانان (البته هر چهار سال به چهار سال) شیخ عبا شکلاتی هستن. ایشون امسال اختراع جدیدشون رو پرده برداری کردند: میر حسین، پیفپاف محمود کش! این دفعه هم عین دفعه قبل ژل مالیدیم به سرمون، روسری رنگی روی موهای افشون بور-شکلاتی مون انداختیم، کون گنده توی روپوش تنگ تپوندیم و فیسان فیشان رفتیم برای موسوی سوت زدیم و کف زدیم و هارهار کنان توی خیابون قرریختیم و شعار دادیم. بین فعالیتهای باباکرمی انتخاباتیمون جرأت گوز دادن هم نداشتیم. چون اگه به قدر یه باد سوا شدن ازمون سکوت می کردیم داد می زدن سرمون که غفلت کردید وعنقریبه که محمود انتخاب بشه. اون دفعه که عبا شکلاتی با یه من خضوع وخشوع و خایه رو انتخاب کردیم، هشت سال کتک خوردیم و آخرش هم با عرعر گریه اش حکومت رو دو دستی داد به محمود سپورنژاد. میرغضب که هنوز انتخاب نشده فیگورهای اخم و تشر خمینی رو تمرین می کنه. نه هیچ حزبی رو قبول داره، نه هیچ مشاوری (البته درستش رو بخواهید ایشون اصولطلب اصلاحگرا ست، یه چیزی تو مایه های دگرجنسگرای همجنسخواه). برنامه هاش هم که معلوم نیست چیه ولی همه به تصدیق خودش و زنش و سابقه اش و امامش و صد البته بابای سیاسی اش عبا شکلاتی، همه خوب هستن. حتی تنها هنری که همه هشت بلیون خلق خدا در زمین دارن (که همانا همان ریدن به احمدی نژاد باشه) هم نداره. نشون به اون نشونی که بالاتر از چیز بهش تو مناظره اش نگفت. آخه کسگپ های افشاگرانه محمود که برد سیاسی اش در حد نق های راننده تاکسی هاست (هاشمی دزده، ناطق نوری دزده، زن موسوی خرابه، همه دستشون تو یه کاسه اس) که نباید آدم رو تته پته بندازه. با همه این اوصاف قوطی سبزش رو گرفته و کلی از ماها رو رنگ کرده. تا باز کی باشه که احتیاج آقا به ما تموم بشه و عین دستمال توالت از طبقه سوم خوابگاه دانشجویی پرتمون کنه پایین. شهر ما بی صاحابه، والا به میرحسین توی خامنه فرقون آجر نمی دادن که بدون نظارت عالیه برونه.
هرچی میرحسین طفلک از انتخاب شدن بیزاره و فقط و فقط وفقط به اصرار مردم و دلسوزی اومده جلو، شیخ مهدی دیگه التماس نمونده که نکنه. هر چی ازش بخوای می ده. پول می ده، کار می ده، حجاب و ستاره هاتون رو بر می داره. بوس و کون هم کسی نخواسته وگرنه حاضره بده. ما و حاج آقا همگی با هم فراموش کردیم که ما داریم درباره انتخاب رییس جمهور بحث می کنیم. همونقدر که مانیفست حقوق بشر شیخ معمم کمدیه، رئیس جمهوری که عین بتمن از قانون اساسی گرفته تا قوای مجریه و مقننه و قضاییه رو با هم یهویی تغییر می ده، خنده داره. قطار مشاورهای پرمدعا هم چیزی رو عوض نمیکنه. حتی اگه بقیه مشاورهاش هم عین غلامحسین قدر یه بالون باد تو غبغبشون بندازن و هر سه ثانیه یه بار اشک تو چشماشون جمع کنن و فیگور شهید زنده رو توی استودیو و تاکسی و صندوق عقب پراید تمرین کنن هم فایده ای نداره. نه این که من دلبستگی به قانون اساسی و نظام دارم ولی رئیس جمهور که نمی تونه قانون اساسی عوض کنه. اگه بکنه دیگه رئیس جمهور نیست، برانداز نظامه. نه که با براندازها مشکل داشته باشم ولی آخه اگه کسی می خواد یه همچین کاری کنه باید به غیر از یه دست دندون مصنوعی و عبای حریر چیزای دیگه هم داشته باشه. حداقلش اگه می خواد به احمدی نژاد فینگلی بگه هاله نور دور سرت کجه، نباید داستان فشار دادن صدام توسط اوباما رو سه بار از اول تا آخر با سه تا مفعول و چهار فاعل غلط، آغشته به هشت تا خاطره مبهم بدون انتها از امام تعریف کنه تازه نرسیده به آخر از عصبانیت متوسل به عصمت نن جونش بشه و آخرش هم وقت کم بیاره و عذر بخواد. مهدی جان، دهات ما حساب کتاب نداره والا تو باید می رفتی الیگودرز برای نون شبت خطبه نکاح می خوندی.
یادمون باشه که شیخ های معمم و آخوند های بی عمامه، ظاهر صلاح ها و باطن خرابها همه باهم جمع شدند و باز شدند و اصلاح شدند و تایید شدند و رد دشدند و حزب درست کردند و جناح منحل کردند و به سر هم زدند و این چهار پخ حاصل کار شد. چاره ای نیست اما این ده، یه کدخدایی می خواد یه کم بزرگتر از اینها. اگر از شر یکی به دیگری پناه می بریم، درست نیست که رنگ این رذلها رو به خود بگیرم. درست نیست که دروغهاشون رو بشنویم و براشون هلهله و شادی کنیم. گناهه که گناه رذل رو با رضایت و شعف فراموش کنیم.
Monday، May 18
تاریخ تحلیلی همه چیز در ایران
اول همه چی غیر قانونی بود. بعداً مردم یاد گرفتند که چطور کارهای غیر قانوی رو یواشکی انجام بدن. شماها سنتون قد نمی ده ولی اول ها حتی خوردن و ریدن هم غیر قانونی بود. نه که بخوام قضیه رو شورش کنم، ولی هابیل آدم اینا خودش تعریف می کرد که مامان باباش رو از بهشت نمی دونم بخاطر خوردن سیب یا ریدنش بیرون کردن. رشوه دادن به پلیس و گزمه و پاسدار همین دو سه هزار سال اخیرمد شد. ولی خدا شاهده اگه قبل از اون کسی حین انجام کاری گیر پلیس می افتاد بی شک آفتابه گردنش می اندختن و توی خیابونها کتک زنان می گردوندنش و بعد به عنوان آنتراکت بین لواط و ترزیق هدیه اش می کردن به بزهکارهای معتاد بند جرائم جنسی.
البته از بس که مردم همه کارا رو یواشکی انجام دادن، ماشالا هزار ماشالا حسابی زرنگ شدند. مثلاً روز نمی شد که نشنویم: "نمی دونی بچه ام، ماشالا، هزار ماشالا چقدر زرنگه. لای کتاب رو هم باز نکرد، اما بیست گرفت." ... یا ... " ماشالا اصغر آقا جاده تهران جالوس رو سه ساعته رفت." ... یا ..."پرده دختره رو زدم و بعدش دو درش کردم." ... یا ..."پیکان جوانان یاتاقان زده ام رو دو برابر قیمت انداختم به یارو." ... یا ..." بعد از ظهر اداره رو دو در کردم رفتم شهر بازی" یا ...
اما بعد از مدتی زندگی برای شاه ها و باباها و رئیسها و امامها و سردبیرها و دکترها و رئیس جمهورها مشکل شد چون همه می شناختنشون و براشون سخت بود که در انظار عمومی حتی دست توی دماغشون کنن. برای همین گاهی که مچشون رو می گرفتن، قبل از اینکه آفتابه به گردنشون برسه، فوری می گفتن رئیس گفت اینکاراستثنائاً برای من مجازه. اگه خودشون رئیس بودن می گفتن رئیس کل گفت. اگه رئیس کل بودن می گفتن امام گفت. اگه امام بودن می گفتن شاه گفت. خالی از لطف نیست بعضی از این قوانین رو بدونید، مثل: یه نظر حلاله. پلیس-گاری-باری-سواری. مجمع تشخیص مصلحت نظام کارش تشخیص دادن مصلحت نظامه. از رستن گاه مو به عقب. بالاخره مردی گفتن، زنی گفتن. فقط تا سرختنه گاه. پدر سگ به امام فحش می دی؟
یه شق تاریخی دیگه هم داشت که می گن وقتی آدم رفت و اولین بار حوا رو انگولک کرد، غیر از آدم و حوا هم کسی دور و بر نبود، آدم فوری گفت خدا گفته. کسی هم نپرسید که خدا کیه، چون اولندش کسی دیگه ای غیر از حوا وجود نداشت که بپرسه. حوا هم که خوش خوشانش شده بود، کسش خل نبود که بپرسه. ولی بر همین اساس بعداً هم رسم شد که اماما و پیغمبرها و رئیس جمهورها و رهبرها هر کی رو که خواستند انگولک کنن و بعدش هم بگن خدا گفت. اگه هم کسی پرسید آفتابه گردنش انداختن و توی خیابونها گردوندنش و سپردنش به بزهکارهای معتاد منحرف.
این قضایا تنها مزیتش این نبود که علاوه بر قانون اولیه، یعنی غیر مجاز بودن همه چیز، محدودیتهای جدید هم برای خلق خدا ایجاد می کرد. از مزایای بارز دیگرش ایجاد شغل بود. مشاغلی مثل اینکه همیشه آدمهایی باید وجود داشته باشن که یادشون باشه که کی اول گفته که چه کی چی گفته. بر حسب اتفاق این شغل خیلی مهم شد. چون این قضیه که تا قبل از پیدایش هندسه بهش تقاطر به مثل می گفتن اساس کلی آفتابه کشی بین ملل شد. مثلاً کی زودتر دستش رسیده به دیوار و گفته سک سک. یا خدا بوده که زودتر گفته نکنین یا شیطان که گفته بکنین. یا خاتمی بود که گفت می ذاریم توی سفره تون یا احمدی نژاد که زودترفرو کردش به ماتحتمون.
به هر حال قانون قانونه. تصویب شده و نوشته شده و سر و مر گنده اونجاست. اگه راه دیگه ای ندارید باید رعایتش کنید و افتخار کنین که انسان شریفی هستید. البته اگه رعایت هم نکردید تا وقتی کسی زورش بهتون نمی رسه می تونین افتخار کنین.
فرق دختر و پسر
دو حالت بیشتر نداره. حالت اولش اینه که ملیحه، دختر خانوم اشتری ته کوچه بن بست کنار سازمان آب گیرتون انداخته و شلوارتون رو پایین کشیده تا بالاخره بفهمه فرق دختر و پسر چیه. یا شما تندتر از ملیحه دویده ید که در اون صورت بیچاره ملیحه هنوز فرق دختر و پسر رو درست و حسابی نفهمیده. این غریضه اصلی به سواد، سن و مقام هم ربط نداره. مگه اینکه قبول نداشته باشین که هر ایرانی اصیل، خداپسند، کنجکاو و وطن پرست اولین باری که دسترسی به اینترنت پیدا میکنه می نویسه: دابلیو دابلیو دابلیو دات کس دات کام. نه جونم. بیخودی به خودتون حال ندید. این به کنجکاوی هیچ ربطی نداره. دلیلش هم کریستف کلمب که پدر همه کنجکاوهای عالم بود، وقتی می رفت که آمریکا رو پیدا کنه، چند تا بچه ملوان خوشگل استخدام کرد که به عنوان ساندویچ با خودش ببره. که البته کنجکاوی هم درباره شون به خرج نمی داد، می کردشون بعد می فرستادشون که بادبونها رو هوا کنن یا دکل رو اسکاچ بکشن. شمام اگه کنجکاو بودید الان یه جا عین آمریکا رو کشف کرده بودید، نه اینکه منتظر نتایج لاتاری قرعه کشی گرین کارت آمریکا باشین. این یک مسئله کوچیک منحصر به آدمهای کوچیکی مثل من و شما نیست. واسه همین تعجب نداره وقتی صحبت از رجال سیاسی می شه کسی مشکل در تشخیص سیاسی بودن رجال نداره ولی دختر یا پسر بودن کاندید ریاست جمهوری کلی مشکل ایجاد می کنه. گویا حتی استراتژی پایه دخترخانوم اشتری، که کشیدن پایین و نگاه کردن بود هم افاقه نکرده. تعجب هم نداره، مگه می شه با پایین کشیدن فرق فاطمه رجبی و محمد خاتمی رو فهمید.
دموکراسی
اول ها که سه چهار نفر بیشتر نبودند، دموکراسی هم راحت بود. تفکیک قوا مسئله مهمی نبود. نفت بود. می بردن سر سفره یه جوری هابیل و قابیل با کم و زیادش می ساختن. زرنگ بازی خیلی احتیاج نبود. ولی با این حال نمی شد که در یک نظام خداسالار دموکرات، سرنوشت نظام رو به دست مردم سپرد. واسه همین یکی شاه می شد و بقیه هم رعیت بودن. در دموکراسی شاهنشاهی مشکلات زیاد بود ولی اختلاف نظر چندانی وجود نداشت. با اینکه پول زیاد بود ولی سعی می کردن به نسبت های مختلف تقسیمش کنن که مردم از هم بدزدن و سر هم زرنگ بازی در بیارن که مردم حوصله شون سر نره ثانیاً تمرین کنن و آماده باشن که اگه یه روز نفت نبود باز هم بتونن در همدیگه بمالن. تفکیک قوا نبود. خیلی خر تو خر بود. ولی خدارو شکر نفت بود و با همه درس نخوندن ها، پرده زنی ها، شهر بازی رفتن ها و یاتاق خوردن ها، هنوز نون و تیهویی برای خوردن باقی می موند. بعدآً دموکراسی مشروطه مد شد. باز هم نفت بود. بد نمی گذشت. در دموکراسی اسلامی یه کم اوضاع سخت شد، چون ممکن بود با پول نفت بشه برای شاه و تخم و ترکه اش یکی یه کاخ ساخت ولی دیگه اشتهای خدا خیلی زیاد بود. برای هر کدوم از رئیساش یه مملکت می خواست بسازه. ولی خدا رو شکر همه مشکلات حل شده. الان دیگه همه نفت و پول و حتی النگوهای بدلی ملت رو ازشون گرفته اند و دیگه خدا رو صد هزار شکرمردم دیگه چیزی ندارن که بخوان اذیتشون کنن. حالا رئیس ها در هم می مالند تا پولها رو بالا بکشن. مردم هم وقت کافی پیدا کردند که به تفاوت های فردی که خدا درشون قرار داده نگاه کنن. مثلاً بفهمن که بد جهودها چقدر خسیسن، یا ترک ها چقدر خرن، یا بهایی چقدر کثیفن یا قزوینی ها مخرجشون مشترکه یا رشتی ها از نه بدترشون خرج می کنن یا اونهایی که فروهر می ندازن بچه ننه ان یا اونهایی که مسلمون نیستن کوننشورن یه اونهایی که وطنشون رو نمی پرستن کونی ان. که البته وجداناً از حق نباید گذشت، اینچنین درایت عمیقی رو هیچ جای دنیا نمی شه پیدا کرد.
اگه مردم قانون نشکنن که دولت کاری به کار مردم نداره. هر چقدر دلشون می خواد به هم بد و بیراه بگن. گاهی اوقات یه انتخاباتی برگزار می کنه. ساده است. باید یه ورق بردارید، یه چی روش بنویسید و فرو کنین توی صندوق سفید. خیلی سخت نگیرید اون هم فرو می ره و تموم می شه. خدا و دار و دسته اش شما را تنها نخواهند گذاشت ۞ مگر همانا فراموش کرده اید که چهار سال پیش همین موقع ها ۞ بی رأی و بی رئیس جمهور بودید در زمین ما ۞ همانا ما شما را کاندیدای خوشگل و شایسته از باد هوا (به روایتی ازمحتویات کاندوم مستعمل در سطل آشغال) نازل کردیم، چه نازل کردنی ۞ فراموش کرده اید که می گفتید من به این جاکش رای نمی دم چون اینجاش کجه، من به اون جاکش رای نمی دم چون اونجاش راسته تا آنگه کاندیدی باقی نماند تا رای دهید ۞ همانا اگر رئیس جمهور اخیری که برایتان فرستادیم، ده برابربدتر از این پوپ هایی که به مملکت زد، زده بود. همانا فقط خوش قیافه بود ولباس شکلاتی می پوشید و مثل ما به زبان عمودی سخن می گفت، بالا غیرتاً یک نفرتان فرقش را با سید عبا شکلاتی می فهمیدید؟ ۞ پس دل روشن دارید که دوباره از سیاسیون مستعمل کاندید شایسته با صورت زیبا برایتان بازیافت (ری-سایکل) خواهیم نمود، چه نمودنی ۞
دانشگاه، تحصیلات عالیه و مشغولیات روشنفکرانه از این نوع
وقتی فقط آدم و حوا بودن، عشق معنی نداشت. مردم وقت نمی کردن. ترافیکی نبود که به بهانه اش دو ساعت گم و گور بشن برن به بقال محله بدن. شرکتی وجود نداشت که بگن جلسه داشتن و برن منشی اداره رو بکنن. آدم و حوا بی دغدغه هم رو می کردن. لزومی هم نداشت به هم بگن دوستت دارم، چون دوست داشتن یا نداشتن بهانه ای نداشتن که با کس دیگه بخوابن. زمانی که ما درگیر برقراری عدالت و دموکراسی بودیم، علم یهو پیشرفت کرد. اینترنت اختراع شد و دردسرها شروع شد. مردم کمالاتشون زیاد شد. هرکس صد و پنجاه جور مدل آکروباتیک همخوابگی یاد گرفت. دیگه برای به رختخواب بردن هر ایکبیری، فقط کافی نیست که بگی دوستش داری، باید دلایل کافی رو هم جور کنی که چرا این میمون رو دوست داری. این شد که علوم و فلسفه به طرز انفجاری یه دفعه رشد کرد. کسایی که می خواستن بدن یا بکنن مجبور شدن مدارج تحصیلات عالیه رو طی کنن. مشغولیات روشنفکری چنان اذهان همگان رو درگیر کرد که جخت نزدیک بود همه یادشون بره اصلاً برای چی درس و مشق و دانشگاه توی ممکلت گل و بلبل تاسیس شد. برای همینه که همه با هم باید بکوشیم تا قبل از اینکه نسل این مردم با فرهنگ و فرهیخته با این پیشینه تاریخی، فرهنگی و سیاسی به کل جفتگیری و تفریحات پایین تنه ای رو از یاد نبرده و نسلشان از جهان ور نیافتاده، تنها ره آورد انقلاب اخیر که حجاب برتر باشه از سر و کون بکنیم و به رختخواب عافیت بجهیم. یا اگه نتونستیم بجیهم هم، حداقل کسداتکام رو بی فلتر بتونیم سرچ کنیم.
وفا
با اینکه به شدت وفاداری در این آب و خاک رایجه، به همون شدت هم تحت تاثیر قوانین اولیه جبری مثل جابجایی، شرکت پذیری، تقسیم به نسبت و مخرج مشترکه. مثلاً شرکت پذیری می گه اشکالی نداره که وفادار به دموکراسی شاهنشاهی، اسلام سکولار، آزادی به قید ضمانت، اجرای عدالت به قیمت شکنجه و وطن پرستی با تابعیت مضاعف باشی، فقط باید بتونی "ای ایران" رو با هر سازی که زدن بی غلط دیکته بخونی. می خواد توی جشن عروسی دختر حاج آقا فرشچیان باشه یا نامزدی خاتمی یا ختنه سوران موسوی. بعضی از انواع وفاست که اشتراک بر نمی داره. ندیدین زنهایی که از فرط وفا به معشوعقشون روزه جنسی علیه شوهرشون می گیرن؟ به این می گن طرفین وسطین. اما با این حال نمی شه هم به بکارت اعتقاد داشت، هم به رضایت دوست پسر. یه کم درد داره اما مخرج مشترک درمان این جور وفاست. با اینحال بالاخره دختر دبیریستانی های معتقد به بکارت می فهمن که وفا، کون آدم رو پاره می کنه. اما بقیه چی؟ دانشجویان پیرو خط امام، روضه خونهای وفادار به اسم خلیج فارس، فعالان طومار نویس حقوق زن و بشر، جوجه ایدئولوژیستهای معتقد به آرمانهای انقلاب یا ضد انقلاب، سلطنت طلبهای سینه چاک فرهنگ دوهزاروپانصد ساله آریایی دو حالت بیشتر ندارن، یا زیر معتادهای منحرف بزهکار تلف شدند یا اینکه حالا با کون دریده نشستن و وطن پرستی رو از تلویزیون لس آنجلس، شوق خدمت رو از مسابقه خشتک دراٌن نامزدهای ریاست جمهوری و بازاریابی اقتصادی رو از ژورنالیستهای فاحشه بدون مرز یاد می گیرن. این چیزیه که من اسمش رو می ذارم یه پایان نه چندان خوش. حالت آخری هم هست. موسیقی باخ و بلک کت رو به نسبت دوست داشته باشین، هفته ای دو بار با سه تاغریبه درکمال آرامش وجدان بخوابین. با ای ایران برقصید، با یار دبستانی گریه کنید، از قهر هاشمی به محمود رای بدید، برای خوش آمد خاتمی به قیافه احمدی نژاد فحش بدید، کلمه من رو با تکیه ویژه بگید. اینجاست که بی اثر بودن صفر در عمل جمع یه پایان خوش براتون می سازه.
آخر
اگه تا اینجا رسیدید ولوند ودلبرانه از چهار عمل اصلی و تحصیلات عالیه و مشغولات پایین تنه ای و منحرفهای بزهکار معتاد و انتخابات ریاست جمهوری جان سالم به در بردید. به سواحل امن دنیای متمدن رسیدید. شاید هم کون پلیس مهاجرت عمو سام و پرچم ایالات متحده رو بوسیدید و پاسپورت ینگه دنیاتون رو گرفتید، و الان از مهد تمدن دارید اینجا رو نگاه میکنید. شاید هم اینطور نیست و فقط فلترشکن خوب گیر آوردید و خزون خزون خودتون رو رسوندید اینجا. بهتون تبریک می گم که به این مرحله از بازی مفرح و دیدنی "له کن و زنده بمون" رسیدید. در اینجا نفس راحت بکشید. خوشحال باشید که یک روز دیگه بدون له شدن زنده موندید. شاید الان وقتش باشه که ببینید حرف حساب بقیه آدمهای دنیا که البته دشمنان قسم خورده شما هستن چیه؟ دشمنانی مثل اعراب سوسمار خور، دمکراتها، آزادی خواه ها، ملی مذهبیون، انگلیسهای چشم چپ و آمریکای جهانخوار، مسلمونهای تروریست، اسرائیلی های بچه کش، اصلاح طلبها، گشت امنیت اجتماعی، گفتگوی تمدنها و بقیه هشت ملیارد خلق خدا روی زمین.
Wednesday، April 1
کوینتین تارانتینو و همزاد مسلمانش کونپارین چماقینو
Wednesday، January 14
شرایط ما تحت ایده آل در اسکار امسال
تئوری بیگ بنگ - جوک لئونارد در افتتاحیه سخنرانی در کنفرانس فیزیک نظری
جایزه اول مرد رو دادن به شان پن، که الحق و الانصاف در چند سال اخیر کون نداده باقی نگذاشته بود. در نقش شیر همجنسگرا که جای خود داره در نقش بز اخفش در نماز جمعه تهران هم داد تا بهش اسکار بدن. کیت وینسلت هم که ول کن ماجرا نبود. دیگه تا صد سالگی که نمی تونستیم بشینیم خانوم شلوارش رو بکنه، ما نگاه کنیم. دختر خانوم اشتری اینا هم به این سن و سال که رسید دیگه دکلته رو گذاشت کنار. جایزه پنه لپه هم دیگه داشت دیر می شد. آخه طفلک عین بنجامین باتن هر سال جوون تر می شه، بعید نیست جختاً بلا سال بعد با کالسکه نوزاد بیارنش مراسم اسکار. حالا گفتن نداره ولی ما یه همسایه داشتیم، غلامعلی سجل، شناسنامه مرده ها رو می خرید و سهمیه کوپن قند و شکر و روغنشون رو آزاد می فروخت. فکر کنم بهش لاتاری افتاد اومد آمریکا. منو کشتن جایزه مکمل مرد رو با تکنیک غلامعلی سجل از آکادمی هنر و علوم آمریکا زدن. دیگه وقتی یکی با کون نشون دادن، یکی با کون دادن و یکی با سجل دلقک مرده جایزه ببره، جایزه بهترین فیلم رو هم باید بدند به ملیونر کونبرهنه دیگه!
Monday، December 15
غرق در روزمرگی کوچک ملال آور خودم
الیور تویست - چارلزدیکنز
اونوقت چرا باید تو این هیری ویری نگران مدرک جعلی اون ولدزنا یا کاندیداتوری این پفیوز باشم؟ در این مواقع نمی دونم باید چی گفت ولی اولین چیزی که به ذهنم می رسه "به تخممه".
راحته برام که بگم کون لق بچه های آواره و مجروح فلسطینی، وقتی تمام پول آموزش و پرورش دوران بچگی ام رو فرستادن برای بابای بچه فلسطینی که موشک بخره برای کشتن بابا و بچه اسرائیلی. ککم هم نمی گزه که فلسطینی موشک بپرونه به بنی اسرائیل یا صیهون بمب بزنه به حماس که لای لنگ زنها و بچه های قایم شدند و ننه و حماس و لنگ و بچه رو همه با هم گوشت کوب کنه. می پرسی بچه های بیچاره چه گناهی کردند؟ نمی دونم چه گناهی، ولی اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که گناه اون بچه ها از گناهان بچگی من کمتر نیست. مگه من چه گناهی کردم که زیر بمباران بزرگ شدم؟ مگه من چه گناهی کردم که به جای استاد و راهنما همیشه "حاج آقا" یا "سید" آقا بالا سر داشتم؟ مگه من چه گناهی کردم که وقتی دلم برای مادرم تنگ می شه باید از طریق کامپیوتر و وبکم با مادرم حرف بزنم.
به من چه که "چرک کثیف" توهم بزغاله بینی داره. اون مردمی که به "چرک کثیف" رای دادن خودشون باید چوپونی بزغاله های تخیلی اش رو بکنن .
اصلاً به درک که به دفتر وکالت یه وکیل حمله کردند که برای فرار از مالیات پشت جایزه نوبلش قایم شده بوده. مردمی که از برنده جایزه نوبل نمی پرسن که خانم با جایزه نوبلت چه گلی به سرمون زدی باید دست تو جیب کنن و صورت حساب مالیاتی خانوم رو از نون شب بچه شون بپردازند.
کلاً تا وقتی فعالیتها (از شرینی پزی عبادی-سیاسی شش قاره گرفته تا تظاهرات صلح آمیز فمنیستی) در چهارچوب احترام به عقاید و منافع "آقاها" و یا "اعلیحضرتها" و یا صد البته "جناح ها" نعلکوب شده، چه فرقی بین سکولاریته گنجی یا گیتار حسن وجود داره؟ چه فرقی بین جایزه صلح نوبل شیرین خانوم یا گاو نه من شیر ده مش حسن هست؟ چه فرقی بین یار قشنگ مو بلند مشکی پوش شهرام شب پره و حمله نمایندگان مجلس به مدرک جعلی کردان هست؟ تا وقتی این چیزا فروش می کنه آدمهایی هستن که بهش بپردازند. طرفداری یکی از این چیزها، فعالیت سیاسی نیست، نمی دونم اسمش چیه ولی اولین کلمه ای که به ذهنم می رسه خودآزاری مرضیست. و تا وقتی هنوز کتابهای خوندنی برای خوندن، جاهای جالب برای رفتن، فیلمهای دیدنی برای دیدن وجود دارند، خودآزاری شانس انتخاب نداره.
زمان بچگی می پرسیدن "وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟". سئوال درست این بود که "وقتی بزرگ شدی از زندگی چی می خوای؟" دقیق یادم نمی آد چی فکر می کردم ولی اولین چیزایی که به ذهنم می رسه: شغل، همسر و فرزند، یه خونه امن کنار خانواده ست.
بله آقا! بیشتر می خواستم. ولی حالا به یه کنج "دور از فرمایشات آقاها" راضیم.
Friday، September 12
ایمان هدر رفته موش مسجدی
ذل زده ام
به خرمایی که می لغزد از دست لرزان پیرمرد
یا گردویی که تپانده اند جای هسته خرما و
کارگر با بی تفاوتی جای هسته تف اش می کند زیر قالی
خرما و حلوای بخور نمیری دارم اما
کمی خجلم که فکری ندارم جز شکم
مثل کارگر بی تفاوت به هسته گردونیستم
یا زنی که گریه امان خوردن حلوا از او گرفته
یا مردانی همیشه به فکر او، زنانی مدام به ذکر او
همه موشها شکمو اند
موش دانشگاه، رمضانها به دیدنم می آید
رمضانها که پراست از غذا
غروبها می آید
معتقد است همه آدمها چنین سیاه پوش نیستند
لباسهای رنگارنگ می پوشند و
به آنچه مرد کت شلواری روی تخته می نویسد معتقدند
جالب اینست که او بی خداست اما خورش زرد خدا را با ولع می خورد
گاهی دلم می خواهد بگویم:
ببین برای این خوراک چه زجری می کشند
ولی فرو می خورم
می ترسم جواب موش چهارسو را تکرار کند
اینها نمایش است،
نمایش برای غالب شدن اشتها
افزون شدن شهوت
او محرمها اینجاست
محرمهای پر از غذا، پراز صدا
پر از رفت و آمد برای خدا
اما من کمی خجلم که
روزهای خدا نه یکسان بلکه
رمضان را بیش تر دوست می دارم
شکم پر می کنم در محرم اما
از پایکوبی محرمها، از له شدن می هراسم
رمضان چیز دیگری ست
روزهای ساکت، شبهای روشن
سنگفرشهای آلوده به خوردنی های بسیار
من رمضان را بسیار دوست می دارم
Monday، July 21
اندر احوالات ملایان و کشیشان و آخوندان و راهبان و مغان و مارکسیستان و مغ بچگان و صوفیان و عرفان زدگان و عابدان و خاخامان و موبدان
Saturday، June 21
محمود سایکو و محفل گل و بلبل
- یه کم دیگه دندون رو جیگر بذار، چیزی تا این یکی چیزی نمونده، می خوام دستم رو اینطوری بذارم رو پیشونیم بگم من متاعی جز آبرو ندارم ... بعدش هم گریه کنم
- وای ممود می فهمن تقلید کردی
- نه بابا کسی یادش نیست
- همینطوری می گم ها، پارسالی غلامحسین می گفت تو هواپیما بوی کفش محمود می اومد
- از بس که این بچه با محبته
- همین رو می خواستم بگم، با هوگو گرم می گیری حواست به غلامحسین هم باشه
- گفتی ها، دیروز داشتیم با هوگو کون کونک بازی می کردیم یهو دیدیم رفت تو لب
- آخی بمیرم
- بچه خوبیه ها ... ولی زود نمی گیره
- آره؟ فاطی هم می گه.
- مثلاً به جمعیت می گیم کی خسته اس؟ ... آخر وقتی همه گفتن دشمن تازه دوزاریش می افته.
- نه!
- آره. توی عراق که دشمن می خواست ما رو بدزده اصلاً نفهمید؟
- کی می خواست بدزده؟
- دشمن!
- کدوم دشمن؟
- کدوم دشمن؟
-کدوم دشمن؟
- تو بگو. کدوم دشمن؟
- اسرائیل؟
- نه!
- آمریکا
- نگفته بودی. همین سفر عراق که می خوای امروز بری؟
- می گم حالا. ما داشتم سخنرانی می کردیم. تقریباً سر "ولیا و حافظا" توی دعای فرج بودیم که دست بردیم به خشتکمون که یه کوچیک بخارونیم، ناگاه، هاله نورپاشید کنج اتاق و ... کی رو دیدیم؟؟
- دشمن
- آفرین. با یه نگاه گرفتیم. قیافه اش عین بوش بود.
- برادرش بود؟
- احسنت. ما تا آخرش رو خوندیم که اینها قصدشون چیه. می خوان ما رو گروگان بگیرن ببرن آمریکا. بعد از ایران پول نفت رو بگیرن. معلوم بود دست کندلیزا رایس هم تو کاره چون اون دفعه آخری توی سازمان ملل لبخندهای بدی به ما می زد.
- شلیک می کردی بهش!
- نه ... ما توی دانشگاه درس خوندیم. به محض اینکه سخنرانی مون تموم شد. گوشی رو برداشتیم، مستقیم، به شوفر طیاره گفتیم: "آشعالا رو بردار بیار پایین، ماهیانه شهرداری هم یادت نره"
- وای ممود. از خلبان هم هنوز ماهیانه می گیری؟
- نه ... این رمزمون بود، یعنی طیاره رو آتیش کن منتظر باش ما اومدیم
- وای باریکلا ممود. من اصلاً نفهمیدم
- ما روی این رمز از زمانی که با بچه های شهرداری بودیم کار می کردیم.
صدای تق تق در
صدا از بیرون توالت: محمود! با کی حرف می زنی
- هیچی خانم. داشتیم سخنرانی مون رو تمرین می کردیم
- زود باش همه منتظرن. توی عراق هم می آن استقبال. تاخیر داشته باشین بده
- چشم خانوم اومدم. می شه یه جفت جوراب تمیز تو ساکمون بذاری؟
- جوراب تمیز نداری. مسافر خونه رسیدی خودت بشور
لینک در بالاترین
Monday، June 9
Fake orgasmers
مثل دبیر کمیته تحقیق و تفحص قوه قضائیه که چون واژن دریده جیم-الف-الف دهان به اعتراف گشوده. در سکوت بنگرید به هیبت پشمالوی دژمش. هیچ مگویید. هیچ مپرسید. نگویید کی؟ نگویید کی؟ همراهشان مباشید. همخوابشان نشوید. باشد که این آخرین لاف هرزه برایشان پااندازی جدید دست و پا کند.
Balatarin link
Saturday، May 31
Monday، April 28
ژانر شناسی خشتکنوشته ها
تک گویی های مهبل-ایو آنسلر
مژده که جماعت فمنیست تن-نویس به کفایت و لیاقت، جماعت فمنیست ناتن-نویس را کسکوب کردند و اهالی جمهوری دموکراتیک فمینیسم وبلاگستان به اتفاق آرا به این نتیجه رسیدند که خشتک ها را بکنند و بی پرده درباب خشتک بنویسند. شرط لازم و کافی، نگاه زنانه است.
در اینجا در حد بضاعت ادبی حقیر چند سبک عمده این مکتب ادبیات فارسی را معرفی می کنم.
1- بهداشتی-شهوتی ها
به سختی می توان زنها را درک کرد. زنها قادرند موم داغ را روی لنگشان بریزند، بعد یک چنگ موی کلفت سیاه و پوست و خشتک و موم را همه با هم از ریشه به سرعت بکنند. این شوالیه های شجاع با درد نا آشنایند. ساعت ها بی آخ گفتن این کار را ادامه می دهند. در همین حال اگر سوسک بی نوای راه مستراح گم کرده ای ببینند، اگر غش نکنند، جیغ بنفش می کشند. بی شک در اینباره باید نوشت. آنان که نوشتند، دروازه ها به ادب پارسی افزودند. آنقدر که ادبیات مدرن فارسی مدیون پشمهای چیده شده لای لنگ زنانمان است، رمان مدرن غرب وامدار جویس و بکت نیست.
2- سپوخی-تخیلی ها
این ژانر به شدت مرهون تخیلات وحشی آیت الله گیلانی در توضیح مسائل حیض و نفاس است. داستان کلاسیک "جست شهوتی روی عمه در زلزله" شاهکار این ژانر در اوایل انقلاب تلنگری برای اذهان جوانان بود که با نگاه درست در همه جا و با همه کس و همه زمان می توان به وصال رسید. با عمه، توی آسانسور، با خاله، با دایی، توی صندوق عقب پراید هاچ بک، درگیرودار سیل، با مادر و الخ ...
قدرت نویسندگی در این ژانر بستگی به قدرت تحلیل آماری نویسنده دارد. هر چه احتمال غریب تر، نوشته ناب تر. ترکیت های سوخته زن شوهر دار و پسر جوان، مرد زن دار و پیره زن جیگر دیگر طرفداری ندارند. باید به بی کرانه ها شتافت. مثلاً سردار نیروی انتظامی و پنج برهنه نماز خوان!
3- آخ که چقدر نازم من
آگر اداره راهنمایی به دقتی که اینان بدنشان را تشریح کرده اند، فقط یک بار به جاده جالوس نگاهی می انداخت، آمار تصادفات آنجا صفر بود. دقیقاً معلوم نیست اینها زنهایی هستند که مرد درونشان به کون و کپلشان التفات خاص دارد. یا مردهایی که زن درونشان را جخت یافته اند. در هر حال کاملاً واضح و مبرهن است که اینها پسر دبیرستانی های باکره دختر ندیده ای نیستند که از زور استمنا و پرسه زدن در سایت های پورنو در شرف اختگی اند.
4- آلت-وطنی ها
خدا را صد هزار مرتبه شکر که در راستای اعتلای حقوق زنان، به فکر زنان بی پناه ارگاسم ندیده و زجر جنسی کشیده هم هستیم. می دانید چقدر از دخترهای ما تا به حال مهبل خود را در آیینه ندیده اند. انگار بر عکس اسباب و آلات دسترسی به اینترنت، آیینه چیز نایابی است. می دانید هر روزه چند نفر به وبلاگ تن-نویس ها سر می زنند و از لای صدها صفحه وبلاگ مربوط به احوال پرسیهای بی پایان و گیس و گیس کشی های چاله میدانی بخش نظرات و روزشمارهای قرمه سبزی خوران رفیق رفقا به چند خط درباره درد قاعدگی یا ازاله بکارت قبل از ازدواج بر می خورند و مثل انفجار نور به یکباره همه تاریکی های جهل جنسی از جلوی دیدگانشان به کنار می رود. توصیه می شود وقتی در این ژانر از ظلمهای مردهای نرخر بی شعور نکره به دخترهای نازی-گوگوری-مگوری-مامانی-گیلی گیلی-طلا نوشته می شود، با فونت درشت در سر در وبلاگ نوشته شود: خطر نفرت از آلت نرینه در پیش رو!
5- سپوخی-رئالی یا نئورئالیسم شهوتی
شاخص این نوشته ها رنگ و بوی واقعی و عاقبت عبرت آموز آنهاست. انگار دزد دچرخه را در رختخواب فیلم برداری کرده باشند. تم اصلی ازاله بکارت درد آور ولی اعتراف شجاعانه مبنی بر ترک آقا پسر گل گلاب و عدم پشیمانی از دست دادنش (هم آقا هم پرده) است. البته معمولاً به علت ضعف توانایی تایپ فارسی معمولاً انتهای عبرت آموز آنها نوشته نمی شود و به جفت و خیز های اولیه بسنده می شود.
5- اپوزوسیون مخالف لنگ و پاچه
علی العصول این سبک یا بالکل انکار می کند: ما که هر چی لای لنگ گشتیم این شکاف پشمالویی که شما می گید ندیدیم.
یا نصیحت می کند: اگه امام زمان بیاد و وبلاگ تو رو بخونه و محتلم بشه تو خجالت نمی کشی؟
یا خجالت می دهد: تو اگر دختر خودت هیژده سالش بشه می ذاری بره با هفت تا نره خر سی سانتی تو یه رختخواب بخوابه؟
یا به خرج خدا شانتاژ می کند: خدا الهی سنگت کنه، رعد و برق بزنه جزغاله شی که بچه های مسلمون رو از راه به در کردی.
به ندرت بحث قوی فلسفی-اخلاقی می کند: اگه امام زمان ظهور کنه و تو در حال نوشتن وبلاگ باشی و جخت یک حرف از آلت تناسلی زنونه رو نوشته باشی به سرعت ادامه اش رو تایت می کنی تا تموم بشه و به کلمه بعدی برسی یا بک-اسپیس می زنی و پاکش می کنی که آقا نبینه؟
یا اینکه بی سر وصدا لینک وبلاگتان را از وبلاگشان بر می دارند (مصداق عملی عکساشو پاره کردم، نامه هاشو پاره کردم، فکر ...) و از این به بعد شما را در لیست زنان عفیف وبلاگستان ذکر نمی کنند.
موخره
اگر وبلاگی دارید و چیزی از چیزکی که داشته اید یا آرزوی داشتنش را داشتید در آن نوشتید و از تیغ فیلتر جیم-الف-الف فرار کردید. اگر پدر محترم ندیدش و رایانه تان ا را از پنجره به حیاط پرتاب نکرد. اگر شوهرتان یا دوست پسرتان شورت آهنی قفل دار به کمرتان نزد. اگر رئیس دانشگاه ندید و کمیته انضباطی نمره انضباط ثلث اولتان را صفر نداد. اگر دوستانتان جواب سلامتان را دادند. اگر مادرتان ندید و گریه نکرد. اگر همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. شکر بجا بیاورید و فرصت به هرزگی هدر مدهید. بیست سال پیش جوانان برازنده ای مثل شما اینچنین فرصتی نداشتند.
Balatarin Link
Friday، April 11
Monday، April 7
سبزه های سفره هفتسین هم فتو سنتز می کنند
فتو سنتر سی-او-دو چسیدن زیر آفتاب نیست، انرژی درش دخیله! هر چه عمیقتر و شدیدتر، گیاه پرتر از سبزی و ویتامین سی. این روح فتوسنتر که بالاخره دانش بشری انرژی بهش اسم داد، درباره سفره هفسین هنوز کشف نشده . برای مردم آبا و اجداد داری مثل ما، این روح بدیهیه. گفتن نداره که این سفره بیشتر از یک سفره با هفت تا سین بی مضمونه. این روح قبل از زبون باز کردن، خورده، خورده با زمزمه ها مادر به ما رسیده که می گفت: "توله سگ، انگشت گهی ایت رو نکن تو ظرف سمنو".
اما به اندازه ابدیت زمان لازمه که "آنا" خانوم کک مکی مو قرمز ازش سر دربیاره. چند تا از سیخ و ثقال های سفره هفتسین آنا را برمی دارم و میگم:
" دی-وی-دی سامسونگ و قرص ویتامین سی رو نمی شه گذاشت سر سفره هفتسین"
با دلخوری می گه:
"تو گفتی یه چیز لطیف و رمانتیک که با سین شروع بشه. ماعمود (مثلا منظورش محمود، شوهرشه) عاشق دی-وی-دی شه. ویتامین سی هم تجویز دکترمونه"
عاجزانه، دوتا بشقاب، کارد و چنگال استیک خوری رو از سر سفره بر می دارم. می خوام بی خیال شم و برم ولی دو خرمن سبزه دو طرف سفره دلخوشم میکنه:
"تو فارسی استیک با الف شروع می شه، در ضمن سر سفره هفسین چیزی نمی خورن. مثل این میمونه که پاپانوئل رو توی شیر تلید کنی و بخوری."
مثالم به اندازه کافی قبح مسئله رو به آنا نشون نداد. چون این ملت به ذاته کانیبال هستن. بدن پیغمبرشون رو تو خونش خیس می کنن و به عنوان یه کار مقدس می خورند. نه اینکه من شخصاً مشکلی با کانیبالها دارم، میلی به خوردن پیغمبرها ندارم. ولی حتی این ماجرا به اندازه شام شب سال نو شوکه ام نکرد. تنها اون دو ظرف سبزه خندان از گریه کردنم جلوگیری کرد.
"آنا؟ من گفتم سبزی پلو با ماهی سفید. نه اینکه کاهو خورد کنی تو برنج و با خرچنگ سرو کنی"
"تو گفتی وجتبل، رایس و سی-فوود. کوشر مارکت حراج خرچنگ و کاهو بود"
خرچنگ پلو رو که آنا با سلیقه وسترنش بین دوتا ظرف سبزه عزیزم تزئین کرده بود، از سر سفره هفسین برداشتم و گفتم:
"شام رو بعد از سال تحویل می خورن. سر سال تحویل همینطور عین عقب افتاده ها می شینن ذل می زنن به افق رادیو یا تلویزیون، گاهی هم حول حالنا می خونن"
"پس حول حالنا یادم بده"
هیچ دقت نکرده بودم که این دعا چقدر ح داره. بعد از چند ساعتی تمرین، به این نتیخه رسیدم که یاد دادن حول حالنا به یه خانوم با اکسنت انگلیسی اصیل مثل یاد دادن سوره بقره به باگزبانی می مونه، اونم نه با ترتیل، بلکم با صوت. تصمیم گرفتم ترجمه و تلخیص انگلیسی اش رو که با دانش ادبی لکنته ام از انگلیسی و عربی شبیه جمله های تبلیغی فیلم پورنوها شده بود، بهش یاد بدم:
بی فایده بود که بگم، که هیچ سفره سال تحویلی عین مال مامانها کار نمی کنه. مامانها به یاد همه غمها و غربتها ی عالم سفره می چینن. مادرها تمام غمهای دنیا، از شهادت بیوولف، فراغ فرزند دلبندشون، خشک شدن شیر فاطی خانوم همسایه تا سوگ دیوانگی بریتنی رو هم زمان تو قلب مادرانه شون حمل می کنن. با مف-مف های نوستالژیکشون، اندماغ چکون سفره هفتسینی تهیه می کنن که عین دستگاه شیردوش از چشمهای اهل خانواده اشک می چکونه. آنای عزیز مو قرمز نمی فهمه که سفره هفتسین یه سفره با هفت سین بی مضمون نیست. آنا! به قول موسی:
ولی چه حاصل که چند سال دیگه که احمدی نژاد و بوش و فیدل کاسترو مردند و تویوتا و گوگل و هالیوود همه مرزها رو از بین بردند و دنیا رو بی تیر و تفنگ فتح کردند، شاید من هم مجبور بشم سفره های هفتسین یه بار مصرف آنا رو که می شه آنلاین سفارش داد و حمل مجانی هم داره سفارش بدم. مثل کباب کوبیده های خورخه، کباب پز مکزیکی سر کوچه مون، که با سالسا و چیلی ترتیلا سرو می شه و حداقل بیشتر از بیگ مگ مکدونالد بوی وطن می دن.
Sunday، March 23
Thursday، February 21
تراژدی تخیلی مردهای پاک
آقا (ولی امر مسلمین)
مردها موجودات احمقی هستند، سکش با کیفیت را فقط به همسرانشون ارائه می دهند. اونها با معشوقه هاشون حواس پرت ان. آرامش ندارن. اولین فرصت می خوان(باید) فرار کنن. بر عکس، زنها که قدر سکش با کیفیت رو نمی دونن با بوی سیر داغ و پیاز به رختخواب شوهراشون می رن. درحالیکه با ورساچه ای که روز ولنتاین کادو گرفتن دوش می گیرن، صورتشون رو توی چسان فسان بنفش و صورتی گرون قیمت غرق می کنن و در رختخواب عشق که معمولاً یه راحتی نیمدار و شپشو است به معشوقشون می پیوندن. سوراخهایی از بدنشون رو مصرف می کنن که معمولاً بلا استفاده اس (گوش مثلاً). در وضعیتهایی می دن که نادیا کمانچی می تونست براش طلای ژیمناستیک المپیک ببره. صد جور درد خنده دار رو تحمل می کنن و صد جور فریاد دروغکی لذت می کشن. ولی هنوز اولین آه ارگاسم رو نکشیدن که معشوق شلوارش رو بالا کشیده و سر کوچه داره رادیوی ماشینش رو روی رادیو پیام تنظیم می کنه که از وضع ترافیک مدرس خبر دار بشه. اینجا خانوم خانوما به اندازه کافی وقت داره که یه دروغ درست و درمون برای ساعتهای غیبتش برای آقای شوهر جور کنه. آقای شوهر هم تقریباً مشغول همین کاره. کسی درگیر وجدان درد نیست. زنها تا وقتی دلیل دارن مشکلی ندارن. همیشه هم دلیل کافی هست، آقای شوهر کوچیکه، کچله، همیشه در سفره و ... . در عوض مردها مسلح به انواغ و اقسام عذر خواهی ها هستن. تاقبل از گیر افتادن که راحتن ولی بعدش گریه می کنن، عذر می خوان، بالانس می زنن، دروغ می گن و چیزهای عجیب غریب به خودشون می بندن (مثلاً من از نظر روانی در مشکل انتقال از دوره دهانی به آلتی هستم؟!). وجدان وجود نداره. داستایوفسکی ازخودش در آورده.
مردها موجودات احمقی هستن. برعکس زنها که انتظارات خاص رمانتیک از خیانت دارن، مردها انتظارشون از خیانت به یه همخوابگی خشن، یه همخوابه بچه سال، یه همخوابه باکره، یه سوراخ نامعقول، یه همخوابه بد دهن، یه مکان ناراحت یا یه وضعیت ناجور خلاصه می شه. بدی ماجرا در اینه که فاحشه های دوزاری هم دیگه این خدمات رو ارائه نمی دن. عوضش زنهای خیانتکار اگه دچار یه جوجه فکلی با انزال زودرس وشرت شلخته نشن، گیر مردهای خیانتکار با انحرافات جنسی دردناکشون می افتن. بخاطر اینه که آخر عاقبت زنها ازدواج می کنن ولی مردها ممکنه کلکسیونر فیلم پورنو بشن.
مردها موجودات احمقی هستند. حمیت قسمتی ندارن. خیانت می کنن و کل بدنه مردانگی رو زیر شک می برن. باعث می شن که هر زنی بتونه به هر مرد پاکی شک کنه.
مردها ... اوف ... امان از دست این مردها.
Wednesday، December 26
بوروکراسی اسلامی
به: رئیس سازمان تربیت بدنی، نماینده فیلا، نماینده فیفا، نماینده ایلات، رئیس جمهوری ایران، مقام معظم رهبری، رئیس تشخیص مصلحت نظام، هوگو چاوز، امام جمعه موقت تهران-رشت-اصفهان-تبریز-ارومیه-مراغه، تیم گل کوچیک بچه های دبستان شهید سید محمد باقر طلاچیان نمونه گلاره ای غرب
دوستان عزیز،
لطفاً رئیس و مربی تیم ملی خود را در اسرع وقت به فیفا معرفی فرمایید.
ژوزف بالاتر
رئیس فیفا
به: فیفا
آدرسهای زیر پیدا نشد:
رئیس سازمان تربیت بدنی، نماینده فیلا، نماینده فیفا، نماینده ایلات، رئیس جمهوری ایران، مقام معظم رهبری، رئیس تشخیص مصلحت نظام، هوگو چاوز، نماز جمعه موقت تهران-رشت-اصفهان-تبریز-ارومیه-مراغه
به: عادل فردوسی پور
عادل جون،
بابا این رئیس تیم ملی و مربی فدراسیون رو باید معرفی کنیم به فیفا؟
شهریار نیاورانی پرسرعت
کاپیتان تیم گل کوچیک مدرسه
نامه 75 خیلی بعد
به: فیفا و همه مردم جهان
بسمه تعالی
السلام و والسام علی ارواحنا روحی الفدا مثل گدا و کور و کچلا و صدقین. اجل فرج و ...
{حدود سه صفحه عربی}
ولسلام و علیکم و رحمته الله و برکاته
سلامٌ علیکم
در این زمانه که جهان پر است از اشرار و دست درازی و پادرازی . جا دارد که در سال جدید سلطه اخلاق در ...
{حدود ده صفحه}
...
والسلام و علیکم و رحمته الله و برکاته
در اینجا لازم به تذکر است که من وظیفه خود می دانم که در راستای نشر اخلاق اسلامی در فوتبال جهانی با قبول بازوبند کاپیتانی تیم ملی فوتبال به وظیفه الهی-مردمی خود عمل نموده فوتبال جهان را از قعر ظلمت نجات دهم. قابل ذکر است که این مقام برای من هیج گونه منفعتی در پی ندارد. ناهارهام رو هم از خونه می آرم.
محمود احمدی نژاد
کاپیتان اسبق تیم پینگ پنگ رفتگران منطقه سه تهران و حومه
به: همه
بدین وسیله شما برنده سصد ملیون دلار جایزه لاتاری بانک تجاری جنوب آفریقا شده اید. هرچه سریعتر با ما تماس بگیرید تا نسبت به پرداخت جایزه شما اقدام نماییم.
با احترام
دکتر استیو جرج لاوالا
ریاست کل بانک آفریقای جنوبی
به: فیفا
با عرض سلام و خسته نباشید حضور ریاست محترم فیفا و دوستان و آشنایان
این اواخر خبر دار شدیم که شما در صدد پیدا کردن ریاست فوتبال کشور اسلامی و فرهنگ اصیل و کهن ایرانی اسلامی ما هستید. بدین وسیله از طرف ملت شهید پرور ایران آقای علی کتول آبادی آسفالتچی را به عنوان رئیس جمهور، کاپیتان تیم ملی، رئیس فدراسیون فوتبال و والیبال و بسکتبال به شما معرفی می نماییم. شایان ذکر است که خدمات ایشان در آسفالت سازی دهات علی آباد منجر به تشکیل تیمهای متعدد گل کوچیک و هفت سنگ آن ایالت و اعتلای ورزش و اسلام و اخلاق ناب محمدی در جهان شده است.
با تشکر و سلام و صلوات به ارواح امام
کیومرث صفاکن رفسنجانی
ریاست کمیته گروه ضد تشکیلات فوتبال انتقالی
پی نوشت: در صورتیکه آقای علی کتول آبادی آسفالتچی مورد پسند سروران قرار نگرفت، بدینوسیله آمادگی خود را برای قبول سرپرست تیم ملی، و رئیس فدراسیون فوتبال اعلام می دارم. در اینجا لازم به تذکر می دانم که هیچدام یک از این مقامات نفعی برای من ندارد و فقط جهت اعتلای بازی اسلامی فوتبال این وظیفه خطیر را قبول می نمایم. درادامه آقای ایوان چوسلاخوفسکی را که تنها مربی واجد شرایط (او از کودکی به زبان رسمی فدراسون فوتبال ایران صحبت می کرده و صحبتهای مترجم رسمی این ادراه، آقای چلانگر را صد در صد می فهمد) به عنوان مربی تیم ملی معرفی می نمایم.
به: همه
همه عزیز،
علیرغم تماسهای مکرر ما با شما نتیجه قابل قبولی درباره ریاست فدراسیون فوتبال شما بدست نیاوردیم. خواهشمند است هر چه زودتر نتایج را به این فدراسیون اعلام نمایید.
ژوزف بالاتر پسر
رئیس فیفا
به:وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، صدا و سيما، نيروی انتظامی، علی فلاحيان، وزير اسبق اطلاعات، مصطفی پورمحمدی، قائم مقام وزير وقت اطلاعات، سلطانی يکی ديگر از معاونان علی فلاحيان، مدير کل ازلاعات قم در زمان فلاحيان، فيروز اصلانی، وکيل روزنامه کيهان و محتشمی، مدير مسوول «يالثارات» نشريه انصار حزب الله و مدعی العموم
فقط با 128 دلارسایز عورت خود را بدون جراحی 2.5 اینچ افزایش دهید. با ما تماس بگیرید.
مرکز تحقیقات عورت شناسی جانهاپکینز آمریکا
به: رهبر معظم و سردبیر وقت کیهان، فرمانده کل نیروی انتظامی و دیگران
با سلام و صلوات بر روح مطهر امام (ره) و ارواح مطهر شهدای حق علیه باطل و پوزش از خانواده های محترم شهیدان و تشکر از دست اندر کاران فوتبال اسلام کشور. آنچه گفتنی بود برادران فرمودند. همانطور که مستحضر هستید در مورد انتخاب مربی های خارجی باید تعهد عملی ایشان به ائمه اطهار و آقا امام زمان پیوسته در مد نظر قرار بگیرد. ولی مسائل اخلاقی دیگری باقی است که در اینجا قابل مطرح شدن نمی باشد. خداوند ان شاء الله به ما توفیق بدهد که پیرو راهشان باشیم و از خدا میخواهیم به رهبر عزیزمان طول عمر و سلامتی عنایت بفرماید. تشکر از حضور همة حضار محترم. والسلام. صلوات
اخوی آخوندک آخوند زاده آخوند
سرگروه شاکیان عماد الدین باغی
به: دکتر استیو جرج لاوالا
با عرض سلام و خسته نباشید به آقای دکتر پرفسور دکتر استیو جرج لاوالا ریاست بانک معظم آفریقای جنوبی،
همانطور که مستحضر هستید هم اکنون من در ایران زندگی می کنم و امکان دسترسی به بانکهای خارجی ندارم. ضمن تشکر و قدردانی از بانک آفریقای جنوبی خواهشمندم صد و بیست و هشت دلار از جایزه اینجانب را مستقیماً به مرکز تحقیقات عورت شناسی جان هاپکینز آمریکا واریز نمایید. قابل ذکر است که این عمل فقط در راه اعتلای تحقیقات جهانی صورت می گیرد و برای اینجانب هیچ منفعتی ندارد.
من الله توفیق
سید علی کتول آبادی آسفالتچی
پی نوشت به مرکز تحقیقات عورت شناسی جان هاپکینز: خواهشمندم داروهای افزایش دهنده طول آلت مذکور در تبلیغات مورخه فلان-فلان-فلان را به آدرس اینجانب ارسال نمایید.
به: ریاست کمیته گروه ضد تشکیلات فوتبال انتقالی
بشملاهلمانلحیم
شلام. علی آقا به من گفته بودن که ملبی شیم ملی مدتی اژشت که معدوم ژشده. ولی تا به حال کژشی ژشر دملین های ما نیومده. حالا ما کال خوتمون لو می کنیم ولی این خداداد که خودژش سن خر پیله است همه اش پیلهن من لو می کژشه. نمی ذاله کله بژزنم. من واقعاً به کمیته تسکیلات فودبال شبلیک می گم ولی به قولی زودتر آقای ژوسلا-چشوسلا-خوسلاخوشسکی معلفی کنن که من دملین هام لو ژیر نژر ایشون برای ژام جهانی 2090 شلوع کنم.
ژچاکل ژشما علی دائی
پاراف: ارجاع شود به آقای چلانگر برای ترجمه
به: کمک بدن ساز تیم فجر سپاسی
بابا این مربی تیم ملی چی شد؟ رئیس فدراسیون چی؟
عادل فردوسی پور
به: عادل فردوسی پور
خوشبختانه حال آقای چوسلاخوفسکی بعد از عمل سخت و کهن ایشان بسیار خوب است و ایشان به محض برگذاری جشن سنتی که برای ایشان در سرسرای کمیته المپیک فدراسیون ورزشهای همگانی برگزار می شود در تمرین های تیم ملی حاضر شوند.
دکتر ذولفقار تیز برش
متخصص امراض ادراری و خایه
نامه 1 کمی بعدش
به: مدیر تدارکات تیم ملی
و قاٌمًواً اَسِتعقٍمٍواً عضٍیماً.
"سنت من را راست کنید. خود حضرت"
با سلام و صلوات به ارواحنلفداش. بدینوسیله با افتخار اعلام می دارد که بعد از تحقیقات فراوان این واحد تحقیقاتی-عملیاتی به توانایی ساخت دامن چرمی چشن سنت ورزشی دست یافت. این دامن مدل رقیب خارجی ندارد و با چرم گاو چکمه ای صد در صد ایرانی ساخته می شود. در اینجا از شما دعوت می نماید در پرده برداری دامن جشن سنت مربی محترم مسلم تیم ملی جمهوری اسلامی شرکت نموده و دامن مربوطه را به مربی محترم مسلم تحویل نمایید. قابل ذکر است که این کار برای ما هیج گونه منفعتی در پی ندارد و فقط در پی اعتلای امت و تیم فوتبال شهید پرور هستیم.
کامبیز چکمه دوز شولای شوشتری
رئیس اسبق دوزندگان چکمه زنانه
به: همه
مرکز اطلاع رسانی نیروی انتظامی برخی مصادیق نقض کننده و مخالف با امنیت و اخلاق بازی و مربی گری فوتبال برای مربیان تازه مسلمان خارجی را بدین شرح اعلام کرد:
- استفاده از دامن های جشن سنت کوتاه، تنگ، چاک دار و بدن نما به گونه یی که نمایانگر عورت متبرج باشد.
- پوشیدن شلوار کوتاه به گونه یی که قسمتی از پا در بالای جوراب و کفش میخ دار نمایان باشد و یا استفاده از جوراب به جای شلوار بلند.
در پایان انتظار می رود تا سازمان ها و نهادهای متولی ما را در این امر یاری نمایند و بیش از پیش شاهد جامعه یی امن و مستعد برای دیگر فعالیت های اجتماعی - اقتصادی - فرهنگی-جنسی-ورزشی و سیاسی باشیم.
سردار احمد رضا رادان
فرمانده تهران بزرگ (نیروی انتظامی)
to: Amnesty international
Dear Secretory general of Amnesty international,
Help! They are killing me. They are chopping me off piece by piece, starting from my penis. They are crazy. They have me to run in a soccer field while I'm bleeding from my penis. Please Help.
I. D. Chosklakhospskhy
Beauty pagent consultant
با سلام و خسته نباشید به مقام معظم امین و امان رهبری
در اینجا با تشکر فراوان از شما و ملت شهید پرورتان دست گرم اسلام را که به من فشرده شد می بوسم و آرزو دارم که دست متجاوزین و بد خواهان و دشمنان از این مملکت و مذهب الهی هر چه زودتر کوتاه شود.
ایوان شوخلاسفسکی
سر مربی تیم ملی فوتبال
از: فدراسیون جهانی فوتبال
به: خدا
خدایا اینا خارم و گاییدن و رئیس فدراسون معرفی نکردن. تو خودت شاهد محرومشون کردم از من دلخور نشی.
چارلز بالاتر (نوه)
رئیس فیفا
این وقت روز هنوز هم نامه داریم؟
به: بقیه
سلامٌ علیکم
با توجه به عملکرد قوی و به جای آقای علی کتول آبادی در زمینه انتساب و انقطاع مربی تیم ملی، بدینوسیله ایشان را به ریاست فدراسیون فوتبال جمهوری اسلام ایران منسوب می داریم. از آنجا که مقام ریاست فدراسیون فوتبال مقامی انتسابی نیست، از کلیه دست اندر کاران ذیربط خواهشمندیم به آقای کتول آبادی رای دهند و از این ماجرا به فیفا هم چیزی نگویند.
من الله توفیق
اخوی آخوندک آخوند زاده آخوند
ریاست اداره امنیت و مردم خفه کنی
به: مسجد بلال
انا لله و انا علیه راجعون
***تبلیغات حاشیه صفحه گوگل: بلیط رفت و برگشت به جزایر دیدنی آنا علینا ****
نیمه شب روز گذشته خبر دار شدیم که حال عمومی سر مربی تیم ملی فوتبال ایران به علت فعالیت شدید ایشان در زمین تمرین فوتبال رو به وخامت گذاشته است. ریاست بیمارستان و جمعی از پزشکان کشیک بیمارستان به عیادت ایشان رفتیم ولی حتی در پاسی از شب گذشته ایشان از تقلا ودویدن دست بر نمی داشتند. ایشان با فریادهایی که گویا رهنمون هایی برای تیم ملی بود از دست ما گریختند ولی امروز صبح جسد مطهر این شهید مسلمان را نزدیک مرقد امام (فرودگاه امام) یافتیم. مراسم شب سوم استاد شوخلاسوفسکی فردا صبح در مسجد بلال واقع در صدا و سیمای جیم-الف-الف برگزار می شود. ضمناً مجلس زنانه ای به همین مناسبت به سخنرانی خانم شیرین عبادی در همان مکان برگزار می گردد.
راهشان مستدام
دکتر ذولفقار تیز برش
متخصص امراض ادراری و خایه
FIFA mail box: Send all Iranian e-mails to spam folder
نامه بعد از بعدی
به: عادل فردوسی پور
من از اول گفته بودم مربی های خار...خارجی نمی تونن. اخرش هم حرف ما شد. ما بر و بچ رو جمع کردیم و برای اینکه حرف پشت سرمون نباشه یه داور خارجی هم آوردیم صد ملیون دلار هم بهش دادیم بعد دو به دو با هم دو تا دوتا پالام پولوم پلیش کردن و قلعه مرغی از بینشون برنده شد. ماهم که دیدیم ک ...یه بعد زدیم تو سرش گذاشتیمش کنار و خودمون مربی شدیم. حالا هم به لطف خدا داریم تمرین می کنیم. .... علی مادر ... پاس بده ....
بی امضا
نامه پیگیری
ببینم من اشتباه می کنم یا یکی یه زمانی یه جایی گفت که کتول نمی تونه رئیس فدراسیون بشه. نه؟؟؟
عادل
Tuesday، December 4
چرا تیله ها رو ریختی تو آب (به سه زبان)

نگران نباشید، تیله هامان در آب است.
در قلبمان ترس، در کونمان عروسی، در کونمان نیروی هسته ای روییده
مترو در حیاط تئاتر شهرمان، نیروی انتظامی در خشتک زنانمان، چاوز درز لنگ رئیس جمهورمان، وطن در قلبمان تپیده، تپانده
آیت الکرسی حک شده بر لوح طلا آویز گردنمان، پاسپورت محور شیطان وبال گردنمان، گردنمان نازکتر از تار مو به دار قصاص آویخته، آخ
سد سیوند به کورشمان بسته، سگ ملیون دلاری در خانه مان بسته، در بند معتادان به رویمان بسته، هیسسسسسسس
بچگیمان در صف مدرسه گندیده، اشک خاتمی بر مشکمان پاشیده، آب رویش به رویمان، هاهاها، حافظه امان مالیده؟
اما نگران نباشید، تیله هامان در آب، بی خس و خاک خیسیده.
Friday، October 26
جواد رضویان
- God is a comedian playing to an audience too afraid to laugh
- --Voltaire--
Sunday، September 23
هر جا که روی آسمان این قوطی برفکی یست
امروز نماز دشمن شکن یکشنبه به امامت کامرون دیاز، امام یکشنبه موقت لس آنجلس و حومه در حیاط پشتی خونه مایکل داگلاس اینا برگذار شد. امام یکشنبه موقت لوس انجلس و حومه در خطبه نخست با تاکید به اهمیت برنزه شدن خط شورت و سوتین ملت همیشه در ساحل گفت: تساهل و تسامح برخی عوامل فاسد هالیودی نباید باعث شود که سنت کون برهنگی در هالیوود از یاد برود.
مراسم افتتاحیه گشادترین بزرگراه کشور به نام شهید کندلیزا رایس، امروز با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی هالیوود و معاون اول رییس جمهور برگذار شد .
کلنگ شسصدوهفتادوسه هزارونودوهفتمین پروژه عمرانی در سفر اخیرایالتی رئیس جمهور منتخب به همراه هیات دولت زده شد.
گزارش خبرنگار اجتماعي خبرگزاري آسشوشسشیوشد پرس كه همراه عوامل ال-ای-پی-دی در صحنه حضور دارد، برخورد قاطع با اراذل و اوباش كه در راستاي اجراي مرحله دوم طرح امنيت اجتماعي است، لحظاتي پيش و با ورود پلیس لوس آنجلس در مناطق جنوب، جنوب غرب، مركزي، شرق و جنوب شرق لوس آنجلس اجرا شد. در شروع این طرح هنرپیشه سابق هالیوود، براد پیت به جرم خودداری از نمایش عورت در معابر عمومی با سه حلقه دستمال (گلاب به روتون) توالت به گردن در سانست بلوار گردانده شد.
تیم بین الملی هفت سنگ و الک دولک ایالات متحده دیشب با پنج باخت و سه تساوی فاتحانه به وطن بازگشت. مسئولین تیم، دلیل عدم برد تیم را برنامه هسته ای جمهوری اسلامی ایران ذکر کردند.
محققین دانشگاه غیرانتفاعی شبانه مامازن ورامین اعلام کردند که نگاه کردن به پی-پی سگ نابالغ دم کوتاه باعث کاهش فشار خون ناشی از تماشای اخبار می گردد.
Friday، July 27
تا اطلاع ثانوی موچم
خرپلیس
این بازی فراز و نشیب های زیادی در طی زمان طی کرده ولی آخرین نسخه ای که براتون اینجا توضیح می دیم نسخه ای که تغییرات دولت فورپلی (فورپلی کلمه نامانوس و بیگانه ایست که بجای کلمه بی مفهموم مهرورزی قبل از گاهیدن بکاربردیم) رویش اعمال شده. این نسخه به به اراذل-نیروی انتظامی، بسیجی-دانشجو یا محمود-ملت هم گفته میشه. بازی کردنش خیلی ساده اس. برای قلب و مغز خوبه ولی کون آدم رو پاره می کنه (سرتون سلامت). بازی اینجوری شروع می شه که اول همه همدیگه رو خوب نیگاه می کنن و بو می کنن بعد کثیف ترین و بوگندو ترین بچه می شه سرگروه اول، خوش تیپ ترین و تمیزترین هم می شه سرگروه دوم. بعد یارکشی می کنن. بعد سرگروه گروه اول در گوش یارهاش یه چیزی می گه. مثلاً می گه " موی سیاه" یا "شلوار کوتاه" یا " آستین کوتاه" یا "کون بزرگ" یا "آلت کوچیک" بعد همه گروه اول با هم فریاد می زنن: آفتابه و حمله می کنن. گروه دوم باید حدس بزنن که اون چیزی که گروه اول در گوشی گفته چیه و بعد اونهایی که اون خاصیت رو دارن فراری بدن. البته می تونن هم فوری ماتیکشون رو بمالن به آستینشون یا یه جوراب بلند یدکی توی کیفشون داشته باشن. ولی خوب شانسی دیگه. ممکنه درست کار اشتباه انجام بدن. مهم اینه که قانون بازی رو از روی بوی گند و شرشر آب دهن و چرک های سر آستین گروه اول تشخیص بدن . ممکنه فکر کنین که گروه اول فقط باید اونهایی رو بگیره که مثلاً موشون سیاهه یا شلوارشون کوتاهه یا ... ولی جالبی بازی در اینه که معمولاً بازیکن های گروه اول اینقدر کودن هستن که از همون اولش هم درست نمی فهمن که چی در گوششون گفتن. وقتی یکی از بازیکن های گروه اول بازیکن گروه دوم رو می گیره باید چند تا فحش آبدار و دری-وری (در حد تکریم به مادر) به اون آدم بکنه، بعد آفتابه بندازه گردنش و در پرونده ای که مخصوص این بازی درست شده ثبت کنه. چک و لقد و گاز هم از طرف گروه یک به دو آزاده. هراز گاهی سر گروه اول می تونه داد بزنه "ساک ساک" اونوقت قانون به دلخواه عوض می شه.
یکی از تغییراتی مهمی که در این نسخه داده شده اینه که در نسخه قدیمی جای دو گروه عوض می شد ولی در این نسخه گروه اول همیشه برنده هستن و گروه اول می مونن و گروه دوم فقط حق دارن لباسها و سر و وضعشون رو به طرز عرفی-شرعی عوض کنن.
این بازی بسیار مفرح و شادی بخشه خصوصاً وقتی در مواقع رکود اقتصادی، حصر سیاسی، افزایش بی کاری، انفجار تورم و فشار بین المللی بازی می شه.
محققین نشون دادن بچه هایی که این بازی رو روزی یک ساعت انجام دادن در آینده کمتر دچار تصلب شرایین، امنیت اجتماعی، فراغ بال و حقوق بشر شدن. البته در مورد تصلب شرایین هنوز یه کم شک وجود داره.
لی لی
این یه بازی دخترونه اس. هنوز هم اکثراً دخترها بازی می کنن. از وسایل مورد نیاز این بازی یه قطعه گچ و مقداری سنگه. اول هر کدوم از شرکت کننده ها می گه که دلش می خواد چیکاره بشه. مثلاً یکی می گه مهندس، یکی می گه وکیل، یکی می گه دکتر، یکی می گه حاج خانوم همینطور تا آخر. بعد یکی مثلاً وکیلی می آد جلو یه چهار خونه می کشه توش می نویسه: حقوق زنان یا آزادی زنان بعدش باید فوری بلند شه یه پایی لی لی کنه و فرار کنه. حاج خانوم و جاچ آقا هم با سنگ می افتن دنبالش با سنگ می زننش تا بخوره زمین. اگه زمین نخوره می گن موچم. بیاین کش بازی کنیم. بعد می رن کش بازی.
کش بازی
این بازی یه چند متری کش یا طناب احتیاج داره. اولش حاج خانوم و حاج آقا دست بازیکن لی لی رو با کش و طناب می بندن بعد می گن موچم در. بعدش شروع می کنن با سنگ زدن. اگه باز هم نمرد. داد می زنن: بریم هفت سنگ بازی کنیم.
هفت سنگ
معمولاً کار به اینجاها نمی کشه ولی برای احتیاط هفت سنگ هم عین کش بازی و لی لی بازی می شه. با این تفاوت که بر عکس اسمش محدودیت در اندازه و تعداد سنگ وجود نداره. به دلخواه حاج آقا و حاج خانوم می شه طرف رو تا گردن توی زمین خاک هم کرد.
21
این بازی از منابع منحط غربی وارد فرهنگ اسلامی شده ولی با تغییرات اخیر بومی سازی شده. طرز بازی به اینصورته که اول یه چند ماه قبل از بازی همه با در دست داشتن یک برگه رونوشت شناسنامه، دو قطعه عکس، سه لاخ پشم آلت مادر، دو قطعه سنگ پای قزوین، سه دور ارگاسم زودرس و یک قبضه ضمیر ناخودآگاه به اداره پست محل خودشون مراجعه می کنند. البته در صورت عدم دسترسی به پست، همشهریان محترم می تونند به پلیس، سردخانه، اداره ثبت ضدحال، جزیره دکتر مورو، برزخ، دوزخ، بلندیهای بادگیر محل خودشون هم مراجعه و درخواست کارت سوخت قلقلکی، کارت خودارضای خجالتی بانک شاشویان، کارت خودروی خنگ، کارت ملی گوزو را ثبت بکنن. بعد در روز مقرر همه دور هم جمع بشن و به نوبت درباره سختی ها و علافی هایی که در راه گرفتن کارتها کشیدن صحبت بکنن و در انتهای هر صحبت یکی از کارتهای مزبور رو زمین بزنن. اولین نفری که تمامی کارتهای دستش تموم می شه به یکی از افراد گروه اشاره می کنه و داد می زنه: جاسوس. البته در نظر گیری که اخیراً انجام دادیم، بچه های شیشه ای ناز گل گلاب در محله های مختلف از کلمات دیگه ای هم استفاده می کردن. مثلاً 33.24% از کلمه خودفروخته، 27.43% از کلمه مفسد اقتصادی، 56.44% از کلمه بدحجاب و 77.89% از کلمه امثال شما استفاده می کنن. اون آدمی که بهش اشاره شده باید شلوارش رو در بیاره و بشینه وسط و اعتراف کنه: مثلاً بگه من جاسوس بنیاد خروس بودم و در نظر داشتم انقلاب کرکی بکنم. یا اینکه بگه من بدحجاب بودم، مانتوی تنگ پوشیدم، اراذل بهم تجاوز کردن، یا اینکه حداقل اسمش رو بگه و بگه من اون نیستم من گاو مش حسن یا جاسوس موسادم و مرغ رو با پوست می خورم! بقیه هم باید دست بزنن بگن: این که اشکال نداره، چرا زودتر نگفتی؟ ... چرا بیشتر نکردی؟ ... چرا فرار نکردی؟ ... چرا نوبل نبردی؟
این بازی اینقدر ادامه پیدا می کنه تا هر هفتاد ملیون ملت ایران اعترافاتشون رو کرده باشن. البته دولت فورپلی در نظر داره که همراه با طرح توسعه جمع آوری نوامیس مردم فرمهای کارت اعتراف کودن رو پخش کنه از این به بعد همه بتونن به راحتی به باجه های خود ارضای اعتراف مراجعه کنن و اعترافاتشون رو درج نمایند.
این بازی علاوه بر پرورش قدرت خلاقیت بصری و حشری کودکان، توانایی اونها رو در شکافا شدن به منصه ظهور می رسونه.
وسطی
این بازی در صحن علنی مجلس شورای بچه بازا مطرح شد و تصمیم گرفتن این بازی به فرم اولیه اش باقی بمونه. فقط بخاطر شکل شهوت آمیز توپ های غربی بجای توپ از چماق استفاده می کنن. اینطوری که بچه ها دو گروه می شن. گروه فشار دانشجوها رو می ذاره وسط اینقدر با چماق می زنه که انشون از دهنشون بزنه بیرون. اگه یکی از بازیکن های گروه دانشجو انش از دهنش بیرون نزنه می برنش از طبقه دوم پرتش می کنن پاینن. اگه باز هم نشد. دیگه سوخته از بازی باید بره بیرون. یه جایی گم و گور بشه. مثلاً زندان همجنس بازا. اگه یکی از بازیکن های گروه فشار خسته بشه یا انگشتاش طاول بزنه و اووف بشه، می تونه بگه موچم و برای یه دور تعطیل کنه، بره فیلم بسازه.
این بازی علاوه بر همه خواصی که داره برای بواسیر و فرهنگ مردم خصوصاً فرهنگ جبهه مردم خوبه.
زو
یکی از اقدامات اساسی در تدوین بازیهای جدید در این بازی خودش رو نشون داده. اول مقرر شد که بجای زو کشیدن که یک کلمه غربی به معنی وحشی گری و از ابداعات رژیم صیهونیستیه، فرد مورد نظر که دستی در قلم داره بشینه و شروع کنه به نوشتن. از اونجایی که بر خلاف مدل غربی این بازی که دستهای زو کننده آزاد بود در این بازی فرد در حال نوشتن مقاله، کتاب یا هر کوفت دیگه ای هست، نمی تونه کسی رو بزنه، گروه مقابل می ریزن سرش و اینقدر می زننش که نتونه بنویسه. بعد نفر بعدی گروه نویسنده می آد جلو.
گرگم به هوا
این بازی فرم سنتی خودش رو کما کان حفظ کرده. تنها تغییرات عمد در این بازی در گروه سنی این بازی و حیوان مدل و انرژی مورد نظر است. برای همین دلیل اسم این بازی به "سگ سوزن خورده ام به انرژی هسته ای" تغییر پیدا کرده. طرز بازی کردن اینجوریه که تمام جمعیت به دو قسمت تقسیم می شن: رئیس جمهور و ملت. رئیس جمهور داد می زنه: انرژی هسته ای. ملت می گه حق مسلم ماست.
یه چند بار این چرخه تکرار می شه و بعدش رئیس جمهور همینطور انرژی هسته ای، انرژی هسته ای می کنه ولی ملت عین سگ سوزن خورده می رن که با تحریم اقتصادی و گرونی خونه و سهمیه بندی بنزین دست و پنجه نرم کنن.
یکی از دستاوردهای این بازی قیمت قابل رقابت با مدل خارجی اشه.
یه مرغ دارم چند تا تخم می کنه
برو بجه هایی که جمع می شن گرگم به هوا بازی کنن، بعضی وقتا این بازی رو هم در ادامه می کنن. اینطوری که باز رئیس جمهور داد می زنه: یه الهام دارم سه تا کار می کنه. بعد ملت می گن چرا سه تا؟ رئیس جمهور می گه پس چند تا؟ ملت می گن چهار تا. ... این بازی رو اینقدر ادامه می دن که ملت خسته بشن و برن. بقیه بازی عین گرگم به هواست.
قایم باشک
این یه بازی خود جوشه که حتی در متون سنتی اسلامی هم بهش اشاره شده. این بازی معمولاً بین یه گروه از بچه های مظلوم و بچه های قلدر بازی می شه. بازی اینطوری شروع می شه که بچه قلدرها هر چقدر که می تونن بچه های مظلوم رو اذیت می کنن و حقشون رو می خورن و فحششون می دن و تحقیرشون می کنن. در مرحله بعد بچه های مظلوم یه کم این در اون در می زنن، بالا می پرن، گرگم به هوا بازی می کنن، پایین می پرن، وسطی بازی می کنن. داد می زنن، زو بازی می کنن. گریه می کنن، وسطی بازی می کنن. ولی آخرش ناامید می شن. اگه تا اینجا توی یکی از بازیها تلف نشده باشن، می گن دیگه موچم! بچه قلدرها اینجا خودشون به نفهمیدن می زنن. شاید هم چشم بذارن. بعد بچه مظلومها انگار که دارن گانیه بازی می کنن، یه لنگه پا به این سفارت سر می زنن، به اون سفارت سر می زنن، خواهش می کنن، باز هم فحش و بی احترامی می بینن، باز هم علافی می کشن ولی آخرش ویزاشون رو می گیرن و فرار می کنن و می رن یه جای این دنیای بزرگ قایم می شن. هیچ کس هم نمی ره سراغشون که پیداشون کنه.
Monday، June 11
مار گزیده کی منع رطب می کند؟
ج: معذرت می خوام انگار اینجا نباید می اومدم. غلط کردم الان دور می زنم بر می گردم.
س: نه می خواستم بگم قیافه تون به نظرم ...
ج: من به خدا مجاهد نبودم. از فرقه ضاله بهائیت هم کمال تنفرم رو سه بار اعلام کردم اینم فتوکپی روزنامه هاش. به پیغمبر قسم که همجنس باز و روزنامه نگار و مبدل پوش و ملی-مذهبی و معتاد و جاسوس آمریکا و برانداز گرم و برشته هم به جون مامانم نیستم. به پنج تن آل عبا هم هیچ چیز سبزی رو امضا نکردم.
س: راستش یه چند دقیقه از وقتتون رو ...
ج: شرمنده اتم من نه گولد کوئست بخر هستم، هندسه و ریاضیاتم هم ضعیفه نه هرم می فهمم چه شکلی نه برای تفریح و ویلا خریدن یا اشتراک گذاشت هتل و متل به جزایر هنولولو می خوام برم اصلاً کلاً نه پول دارم، نه می خوام در بیارم ...
س: راستش می خواستم بگم ایشون ...
ج: به حضرت عباس ایشون خانوممه، اینم حلقه هامون، اینم عکس ختنه سورون بچه مون. رنگ یخچالمون هم سفیده. با اینحال به فاطمه زهرا هر شب هم که برنامه ای داریم یه توک پا می ریم وزارت کشور یه صیغه موقت وزارت کشوری هم می خونیم.
س: وزارت کشور ...
ج: یعنی جون یه دونه بچم فقط روزهای فرد می ریم، چون ماشینمون شماره جدیدش فرده. این دستام از مچ قلم شه اگه خلافی و عوارض نوسازی اش رو هم روز به روز به باجه های خودارضا پرداخت نکنم. کارت سوختمون هم اومده ولی جانم فدای رهبر با وسیله نقلیه عمومی می ریم که نکنه هوا رو کثیف کنیم.
س: وسیله نقلیه عمو ...
ج: آره مدام از وسیله ولی به سرت قسم از اون تماشاچی نماها نیستم که دخل شیشه و صندلی وسیله نقلیه رو داغون کنم. همینطوری توی اتوبوس و مترو و قطار هوایی که البته نیومده ولی اگه بیا د همینطوری مرتب و منظم می ایستم!
س: می ایستی؟
ج: نه بابا نه! به قمر بنی هاشم قسم که با پای چپ می رم تو وقت کار هم می شینم. کور شم اگه نماز جمعه و تظاهرات و جشن عاطفه ها و ارتحال قضا شده داشته باشم.
س: پس که اینطور؟
ج: نه بابا ... من ...من ... من
س: تو غلط کرده مرتیکه اراذل و اوباش، این آفتابه رو بگیر بنداز گردنت برو تو اون مینی بوس که جای امثال شماس!
Saturday، June 2
خیانت
بوسه؟ بغله؟ چیه؟
عرضم به حضورتون که اصولاً جای شکه! ولی بوسه اگه که به قصد لذت نباشه که اکیداً حرامه. بغل که کلاً به هر قصدی آزاده. روزهای زوج توی محدوده ترافیک باید زیر لحاف باشه. لیس خلاف جهت رویش مو از هرجا مستحبه به شرط اینکه بوسنده مسواک زده باشه و مبوس (بوسیده شده) مثانه اش خالی باشه.
کلاً یه جای خیس به خشک بخوره یا یه خشک به خیس بخوره باکی نیست.
جای خیس به خیس محل تامله. به عبارتی چه بهتر! به اندازه کافی تامل کنین تا حالش رو ببرین.
جای خشک به خشک هم که تکلیف مشخصه. زیاده روی کنین زخ می شه. بهتره وایسین خیس شه بعداً.
لب مطلب رو بگم خدمتتون که کلاً همه چی تو خیانت آزاده خصوصاً وقتی از محل خیانت پیش مخیون (خیانت شده به) بر می گردین، که البته در واقع با اینکار دارین به مخیون الیه (خیانت کرده با) خیانت می کنین، و برعکس. و اگه یه مادر به خطای بی رگ باشید و حواس درستی داشته باشید که گیر نیفتید، این ماجرا، یعنی بدل شدن همه بوس و بغلهای زندگیتون به یه جور خیانت؛ به خودی خود ایرادی نداره. باز هم مگر ... یه روزی هوس کنید که یه بوس و بغل عاشقانه با اولی، دومی یا شخص ثالثی داشته باشین که اسمش خیانت نباشه.
Wednesday، May 30
Monday، April 16
مخرجی ها

هو الضخیم
لیبرتو: حسین الله کرم و دوستان
نویسنده: محسن رضایی و پسر
اجرای دنبک و مزقون: دکتر حسن رحیمپور ازغدی
.... تقدیم به کارخانه آدم سازی تاریخ، شعبان استخونی
ناز نفست آبجی
رضا موتوری با یک آگورد گوش خراش از جا برمی خیزد و زنجیرمی کشد و در دم مرد عربده زن را می کشد. همه جماعت کافه به دست و پای رضا موتوری می افنتد که رحم کن و ما را مثل او نکش. رضا موتوری فریاد می زند:" دیگه اون زمونه گذشت. زمونه نامردی و بد حجابی و نون به نرخ روز خوری گذشت. حالا دیگه موتورای سوزوکی جی-تی-ایکس با قدرت پیش رانشی چهارزمانه و پونصد سی سی حجم پیستون اومده که یک سال خدمات بعد از فروش شرکت ثارالمسامحین رو داره. یه چماق و زنجیر ولنگ نو هم به هرخریدار کادو می دن. " پری دندونی از دور نزدیک می شود. با چرخی که به پستانهایش می دهد بینگولهای آویزان از سوتین مروارید دوزش را به چرخش وا می دارد و می گوید:"تازه وام بانکی بدون بهره و ربا هم به همشهریان واجد شرایط ذیربط تعلق می گیره." رضا موتوری دست دور کمر پری می اندازد و او را به هوا بلند می کند و ادامه می دهد:" پس دیگه نبینم، نالوطی توی محل منو رضا موتوری صدا کنه. شیر فهم؟ من از امروز رضا سوزوکی ام"
پری با دوصد اشوه:"چشم آقا رضا سوزاکی منم از این به بعد حجابم رو رعایت میکنم و غیر تو به هیچ کس دیگه سوزاک نمی دم ".
جنباندن زن جنبنده
یا
بعضی ها بی حقوقش رو دوست دارن
پری دندونی یک قطره خون که بفهمی نفهمی رنگ مربای آلبالو بود از لای دندونای قفل شده اش پس داد و گفت:"دختر فروشهای دبی و ملوانای انگلیسی و تام و جری و دشمن وجودوکارای صیهونیست ناوهاشون رو آوردن توی دریاچه پارک ملت پارک کردن می خوان همه دخترای مومن و متعهد و رعایت کن شئونات اسلامی رو گول بزنن و بی حجا بشون کنن ..." دخترطفلک شیهه ای کشید و سرش یک وری افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
نود و هفت درصد زنان ایران که همگی رعایت کن شئونات اسلامی بودند و پوشک برتر هم پوشیده بودند همه باهم یکپارچه در صفوف رو به قبله فریاد زدند: "اقا رضا سوزاکی ما رو با حجاب کن تا بریم به جنگ دشمن و صیهون و تام و ملوان زبل و جری."
رضا سوزاکی فکری کرد و گفت:"شماها که نودو هفت درصد رعایت کن شئونات هستین وچیز برترتون رو هم پوشوندین. که هیچ. برای اون سه درصد بقیه که حدوداً یه هفتاد ملیونی بیشتر نیستن می گم که حجاب برتر چیه و بعد راه می افتیم. هر چند تابستون داره می آد و گرما پدر در می آره ولی کماکان حجاب برتر همون چادر روی مقنعه روی سبیل نتراشیده روی کلاه روی روپوش اسلامی روی پیرهن مردونه روی پسسون آویزون تا سر زانو روی شلوار پشمی روی جوراب مشکی روی شورت مامان دوز روی نواربهداشتی بالدار جاذب رطوبت عفافت ساخته کارخونه رفسنجون روی پشم نزده روی کون طهارت نگرفته است. توجه داشته باشین که اگه روسری هم خواستین سر کنین حتماً باید سفید با گلهای مشکی باشه. توکش هم از زیر چادر بیرون باشه. زیر بغل هم باید بو بده. بی حجابی هم که گفتن نداره یعنی لخت و عور و بی پشم عین کوسه های بی فلس دریای جنوب، سفید و حموم رفته. بین بی حجاب و فول-حجاب هم یه سری هستن که بد حجابن و چس-حجابن و نیم-حجاب و حجاب-اتومات و حجاب-اسپرت و غیره هستن. که باهاشون برخورد می شه. پس از مرحله برخورد با بی حجابی می می رسیم به حمله به ناوای دشمنا تا انتقام پری دندونی رو ازشون بگیرم."
اینجا بود که رضا سوزاکی و نود و هفت درصد مردم که چیزی (ماشالا) حدود بیست سی نفر بودند، شروع کردند به آدم کردن اقلیت سه درصدی که حداکثر حداکثر هفتاد ملیون بودند. البته لازم به گفتن نیست که خود رضا سوزاکی قبلاً از مخرج به شدت آدم شده بوده است (بی زحمت این جمله اخیر تا آخر پاراگراف را با لهجه بخوانید). این آدم پشتوانه یه آدم دیگه شده بوده باشد که توی دهن بقیه نا-آدمها زده بوده باشد. چون بقیه آدمها، آدم نبوده بوده باشند. بعد اون آدم این آدم را به عنوان دولت بقیه تعیین کرده بوده باشد. بعد خال لب این آدم ... (وله لش این داستان قدیمیه همه بلدینش.)
در همین اثنا، نود و هفت درصد زنان همگی با هم مشت کردن هوا ویکصدا فریاد زدند و مادر حجاب-برتر به پایین را آسفالت کردند و شعار دادند و سوت زدن:"رضا سوزاکی تو خودت قند و نباتی، شکلاتی."
رضا سوزاکی بلند شد و سوار موتور سوزوکی پونصدش شد و گاز داد به سمت دریاچه پارک ملت. همه مومنا و متعهد ها هم دویدن و دویدن، به جنگلی رسیدن، یه ملتی رو دیدن، خوشگلا شون رو گاهیدن، آب و نونشون رو خوردن، نونواهاشون رو کشتن، زمیناشون رو دزدیدن، فروختن و پول کردن بردن گذاشتن توی بانکای خارج ... (اینم ولش کن سیاسی شد، قافیه اش هم جور در نیومد.) فقط زینت پاشنه بلند، اشرف چشم سیاه، زری سینه ریز، مهین هایلایت و یه عالمه بد حجاب و براندازنرم و چس-حجاب و نیم-حجاب و برانداز با طعم توتفرنگی و حجاب-اتومات و برانداز گرم و حجاب-اسپرت و برانداز تیغ دار غیره جا موندن. البته اصلاً نگران نباشید، چون تا آخر داستان سوزاکی و دوستان اینها را هم آدم می کنن. چقدر این سوزاکی ماهه، نیست؟
(مصاحبه با فیلمساز)
سوزاک قلبها
یا
کی جایزه فرج مرا قورت داد؟
ج: نه ما با فاحشه ها شروع کردیم.
س: حال می داد؟
ج: نه به اندازه دانشچوها.
س: با دانشجوها هم بعله؟
ج: بعله که نه. جونش رو نداشتن. یه طبقه که می افتادن پایین می مردن.
س: چطور شد سراغ جنگ رفین؟
ج: ما از اول جنگی بودیم. بچه که بودیم نن-جونمون صدامون می کرد خروس جنگی. توی جنگ که سعادت نشد ولی بعدش هر کی نطق زد باهاش جنگیدیم.
س: درسته شما سوزاکی بودین؟
ج: هه هه هه
س: برنامه آینده تون چیه؟
ج: کان.
س: بدین؟
ج: هاهاها
س: گذشته از فحشا چه فیلمی می خوایین بسازین؟
س: والا یه فیلم می خوام بسازم اول جایزه فرجم که بهم ندادن پس بگیرم. بعد یکی دیگه بسازم و بلگه هلوی کان رو ببرم. بعد یکی بسازم کرگدن برلین رو ببرم. بعدش که می سپرم صدیقه کوچولوم یه چند تا بسازه. بره کانی جایی زلفاشو افشون کنه، جایزه ببره. شاید بریم افغانستان یا عراق یا کوبا مدرسه بسازم.
س: جنگ چی؟
ج: دیگه معلوم نیست باهاس با کی چنگید. حالا یه خورده فیلم از اون جنگایی که کردیم بسازیم.
س: پس فیلم سازا چیکار کنن؟
ج: ما این همه زحمت کشیدیم، همه چی رو خر تو خر کردیم. این همه فقر و فحشا ساختیم. حالا فیلمش رو بدیم یکی دیگه بسازه. هر کی بره برای خودش یه سری بزهکار بسازه، فیلمش هم خودش بسازه.
س: پس شربت شهادت چی؟
ج: جوجه؟ در ما می خوای بمالی؟ ما خودمون مخترع شربت شهادت و کلید در بهشت یم ... لامروت ... مسعودی اون زنجیر ما رو وردار بیار این توله جن رو آدم کنیم ...
فرهنگ و تربیت از قفس پرید
یا
شرینی گل محمدی ایرانی
حالا هم که سوزاکی بالکل آدممان کرد. فکر می کنید کم آدمیته که آدم برای شنیدن لیچار دو ملیارد بلیط سینما بخرد؟ البته فقط بعضی حق دارند لیچار-فیلم بسازند، آدم کن ها.
خدا را شکر که ملت ما لیچار سینمایی هم دیدند. خدا می داند در مرحله بعدی آدم شدن، به چه بهانه ای به سینما می کشانندمان؟ تا به حال که رزمنده مسلمان و رزمنده کمدی و رزمنده رقاص و رزمنده فقیر و رزمنده فاحشه و ریشوی فاسد و فحش مادر را دیدیم و شنیدیم. باشد که بعدها شورت مادرشان را بکنند، سر علم کنند، خودشان بخندند، ما ده میلیارد بلیط بخریم و تماشا کنیم.
هر چند به این اندازه آدم شده ایم ولی انگار در فرهنگ به تقصیر آمدیم. انگار همان زمان که چادر(حجاب برتر) به سر پری بلنده کشیدند و فرخ رو پارسا را به گونی (حجاب نیم-برتر) کردند و درکنار هم به دار آویختند، آن دو دست در دست هم شعور و تربیتمان را قاپیدند و با خود به آسمان بردند. وگرنه ملت بصیر به قصد ادرار کردن هم به سینمایی که در آن به لودگی هنر را ذبح می کنند قدم نمی نهد.
Tuesday، March 27
حکایت جنگ ترموپیل با سی صد و اندی سرباز سینه بلور اسپارت
گفتیم این شاه اسپارت است؟
گفتند بلی.
گفتم زیر شورت غلوین غلاین چرا شومبولش بیرون زده.
گفتند از اینجا اینطور به نظر می آید.
گفتیم آن سیاه برزنگی سروش ما بود؟
گفتند بلی.
گفتیم سکه سکه حلبی که خرج این آفتابه لگن کردید پس بگیرید، شاه پارس بسغتبال باز ان-بی-ای که به قراول نمی فرستد با آن اکسنت داغان.
گفتند هوا تاریک بوده، تیره افتاده.
گفتیم این سینه شاه جنگاور اسپارت یه لاخ پشم هم ندارد؟
گفتند با تیغ ثلاثه جی-3-پاور می زنند و چرب می کنند که بهوت زنان بجنباند.
گفتیم پیگیری کنید ببینید این شاه پستان بلور جفتک پران و آن قحبه گیس طلایی سنباده خورده کنارش کیست و از کجا آمده اند. رفتند پرس و جو کردند و با طوماری باز آمدند. گفتند نامش لئونیداس است و از کودکی در بیابان کون گرگ می گذاشته. حالا سر تنگه ترموپیل کمین سپاه پارسیان ایستاده است.
فرمودیم خوب شد گفتید پیل. چند پیل با خود بیاورید در آتن کباب فیله خودمان را می خوریم. بار و بندیلتان را ببندید چند سربازهم بیاورید. کس نخارد پشت من ... . نشد کسی چز این لشکر چند ملیونی برای ما سفره ای پهن کنذ دلمان خوش باشد ایزد آسیای صغیریم.
تشریف ایزدی خود را به تنگه ترموپیل بردیم. سر راه چند کشتی فرستادند، میل به مذاکره نداشتیم، غرقشان کردیم. بعد در تنگه وامانده هم هزار یونانی و اسپارتی را کشتیم. به آتن رسیدیم. بساط کباب به راه انداختیم. گفتند قبله عالم به سلامت، پیلها نمی پزند. فرمودیم آن چیست بالای کوه گفتند قصر آکروپلیس. گفتیم بسوزانید بلکم این پیله کباب مغز-پخ شود که دلمان ضعف رفت از گشنگی. کبابمان را خوردیم و بازگشتیم.
چندی بعد گفتند زاک اشنایدر و پرانک میلر از تلخکان مغرب زمین آمده اند سفر ایزدی شما را هجو کرده اند، اذن شرفیابی می خواهند. گفتیم بعد از خواب قیلوله.
باز شال و کلاهمان کردند بردند به اتاق تاریک و ذل زدیم به صفحه سفید.
شروع ماجرا در شرینی خواب و تلخی بیداری بودیم، درست ذهن ایزدیمان نفهمید که چطور شد. چشم که باز کردیم دیدیم باز همان سینه بلورها با یک سیخ و در قابلمه افتاده اند به جان چند تا سیاه سوخته مادر مرده. عین گوشت قربانی می کشتند و کوت می کردند.
گفتیم این تلخکان تا به حال به همسرانشان در شغل منزل کمک نکرده اند که نمی دانند گوشت ذبیح بی جان راهم نمی توان اینطور کند و انداخت یک ور؟ چندشمان شد. گفتند خورشید جهان به سلامت، اینان مردان شمایند که یونانیان و اسپارت چون علف هرز درو می کنند.
فرمودیم غلط کردند پستان عریان سرباز ما را با نور انداخته اند روی پرده.
الساعه اطاعت کردند. به فرمان ما دو به دو شورت ها عوض کردند! اسپارت ها، پارسی شدند، پارسی ها اسپارتی. گفتند خدایگان به سلامت تصویر درستی از نبرد به پرده نمی ماند.
گفتیم به درک. شومبول و پستان سرباز سپاه ایزد مکان را غریبه نبیند کافی ایست.
قدری دیگر از پرده خوانی را دیدیم، رسید به تصویر ما. بد براشفتیم.
گفتیم پدر سوخته ها، سیخ و ثقال لباس رقاصی مادر قحبه اتان را آورده اید به بدن پدر بزک کرده کچلتان میخ کرده اید تا جای ما خیمه شب بازی کند. گفتند غلط کرده اند رحم کنید. مزاح کرده اند. گفتیم بدهید همان تک شاخ رینوسوراس (شاخ به سر دماغ بر وزن گل به سر عروس) توی پرده خوانی خودشان را سی صد بار به نه بدترشان فروکنند تا معنی مزاح بفهمند. تتوی ابروی خواهر پسسان بریده اشان را برای ما مجسما کرده اند؟
گفتند شفقت بفرمایید. اینها کودکی آشفته ای داشته اند. پدر مرحومشان پدوپیل بوده و به شرم-توشه اشان دست درازی می کرده مدام. دکتر پیل و پروید گفته اند از آن بابت دچار عقده خودکم-کون بینی شده اند و مدام به بزرگان خرد و ادب می پرند.
گفتیم ساحت همایونی ما به درک همایونی. گفته اند سی صد سرباز اسپارتی. ما به انگشت مبارک خودمان سی صد مرده به زمین شماردیم، هنوز دو چندان سرباز تب و تسپیان و اسپارت کون برهنه ایستاده بودند و هنوز شمشیر می زدند. اعتماد نکردیم. این هرودوت نمک به حرام را فرستایدم، شمرد گفت بیش از هزار.
مگر چهار عمل اصلی نمی دانید شما دو کره خر؟
جواب آمد خور و خواب و خشم و شهوت؟
از فرط غیظ هزار سال زودتر از بعثت صلواتی فرستادیم تا آرام شویم. هردوت حرام لقمه لب پله نشسته بود پف پیل می لنباند، نیش خند می زد و تقریر می کرد. چشم غره ای رفتیم که خودش را خیس کرد. نهیب زدیم حرام لقمه، از پف پیل گرفته تا غاروره پشه از مملکت پارسی می خوری و به پرده خوانی پفیوزان نیش خند می زنی. رو کردیم به جلاد که گردنش فی المجلس بزنند، بوی شاش یونانی به مشاممان آمد. فهمیدیم خودش را خیس کرده. از نجس شدن شمشیر سربازمان حذر کردیم.
کمی آرام که شدیم پرسیدم تخم حرامها آن ضعیفه که سخنرانی حقوق بشر و آزادی زنان کرد کجا پنهانش کردید؟ همه آتن از سر به ته گشتیم نبود. امر کردیم ملکه را بیاورند. کلفت بچه ای را آورند سینه ریز و کون گنده. عین بقیه زنان یونانی. الکن! عین بقیه زنان یونانی. سیصد رحمت به مجری های آی-آر-آی-بی! گفتند دخترک قرارداد داشته برای آکتوری در کار بعدی به ینگه دنیا رفته.
پوف همایونی کردیم. فرمودیم پرده تلخکان را زیر بغلشان بگذارند. کونشان بگذارند تا عقده کم-کون-بینی اشان حل شود، ردشان کنند به دهاتشان.
Sunday، March 25
حول حالشان الی احسن الحال
قسمت می دم که حال محمود خله و شورای امنیت و ترک های لب همه رو یه هوا بهتر کن!
قسم به چیز سنگی آقام کوروش کبیر که حقوق بشر از اون قدیمی تر نباشه، "در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما". وگرنه از دست من اگه برای حقوق بشر و زن و میمونا و زندانی های سیاسی و جنگ ایران و یونان یا امریکا کاری بر بیاد، چیزی نیست جز نوشتن چند تا متن الکن که دوستان و نزدیکان توی نظردونش شلوار هم رو بکنن و پهن کنن روی بند که خشک بشه.
قسمت می دم که دست به قلم میمون بی مغز رو سلیس کن!
قسم به نون و نمکی که باهم نخوردیم، فیلم و عکس و کتاب باد هواست. حالا تو نگو یه فیلم دیدی سیصد تا اسپارتان کون نشور کون یه ملیون سپاه خشایارشا گذاشتن، بگو به چشم خودت دیدی یه گله چماقدار عورت-کلفت ریختن و دانشجوها رو از پنچره پرت کردن تو پیاده رو برای هواخوری. حالا چماقدارنه گلوله نمک، اصلا یه ده نمک. اگه فیلم ساخت و اسپارت های کون نشورش براش سوت و کف زدن، نباید بمب سرگینی و کمپوت هزار جزیره راه انداخت؟ نه! الهی ... ما که فرزندان ایرانیم، گلهای خندانیم. ما شاهد تولد یه خشتکباف ولدالزنای جدید می شیم.
قسمت می دم نگذاری چماقدار ولدالزنا غیر از چماق چیز دیگه ای به دست بگیره!
قسم به سر بچه بی بابای آنا نیکول اسمیت که قحبه بد ادا از اون معروفتر به کره خاکی نباشه، غیرت به جاش باید بجنبه. والا وقتی فیلم کون دریدن زهرا عورت-پرس رو هفتاد و دوملیون ایرانی مهاجر و معامد و معاند و مقیم دیدن و حظش رو برده نبرده به دیگران پاسش دادن، انکار و افشا و امضا و انشا و اقرار و فرار فایده نداره. حتی شعر و سایت و موسیقی و کلیپ و زلف و پشم به باد دان هم کاری از پیش نمی بره. عین اسم خلیج فارس. عین فیلم سی صد. عین حقوق زنا و بچه ها و میمونا. عین انتخاب رئیس جمهوری. عین وضع ترافیک تهران. عین اون فیلمی که سیا سوخته حشری بی-بی-سی از تهران ساخته. عین افشا کردن عادات مجامعت و مقاربت و خروس دوانی ممد-حرا. عین 16 ساله های هسته ساز. عین همه چی مون که به همه چی باید بیاد.
قسمت می دم به همه ما دوراندیشی هدیه کنی!
قسم به سیب سبز و بستنی قهوه که خوراکی از اون لذیذتر نباشه، "خاک دشتت بهتر از زر است". والابرای یه مشت خاک وطن و نوستالژی زنانه و حافظ و عبید عزیز و پاسارگاد غرق شده و دلتنگی خودنمایانه و توالت ایرانی و نون بربری و توت فرنگی هایی که هر کدوم یه پارچ آب شیرین دارن، اگه پابندت نمی شدم، حتما بخاطر پارسی که از اون زبون شیرین تر نباشه تا ابد به پات می موندم. قسمت می دم که دوباره پارسیان رو به سرزمین پارس خوشبخت کن!
Thursday، March 22
Thursday، March 8
لباسی از آتش
مسخ-اوید
بدرود ای رویای شیرین شب پر ستاره
که چشم به دنیای روز می گشایم
بی لحظه ای گریز می اندیشم
چه حیف، چه حیف از رویا به کابوس گریختم
چشم به دنیای روز می گشایم و لباس درد به تن می کنم
لباسی از آتش
و چه برازنده است این لباس به تن ما
که اندیشیدن و دیدن بس خیانت است دردنیای کوران
Wednesday، February 28
بابل
کتاب پیدایش-عهد عتیق
دنیا با اون زمانی که یه شاه و ملکه اش پشت پنجره قصرشون بای بای می کردن و مردم براشون گلو پاره می کردن یه کم فرق کرده. اون زمان ما با شیرهایی که با شاش قلمروشون رو تعیین می کردن یکی دو ملیون سال-نسل داروینی بیشتر فاصله نداشتیم. برای مرزهایی که با شاش یا یه خط قرمز توی نقشه یا دیوار چین مشخص می شن می شه شکم درید. می شه با گلوی دریده افتاد روی زمین و خر خر کرد و تا مردن خون چکوند. برای اکانت اورکات چی؟ می شه آدم کشت؟ برای شعر حافظ چی؟ برای سمفونی پنج بتهوفن چی؟ کسایی که از شکسپیر خوششون می آد و نمی آد با هم یه مرز نمی سازن؟
من نمی گم اونایی که از اورکات و یاهو و اینطور مزخرفات پول در می آرن از سیاستمدارای عورت-مغز خوش نیت تر هستن. اما یه فرقی دارند. فرق اینجاست که فهمیدن در نهایت قلمروهای انسانی خاک سیاه و مرز قرمز نیست. اونها یه جوری فهمیدن که دنیای آخرش چطوری مرز بندی می شه و سعی کردن از بصیرت و آینده بینی شون حداقل سود مادی ببرند. عقب افتاده هایی مثل بوش و احمدی نژاد و کوندلیزا رایس و دیک چینی و لاریجانی و بن لادن دست به آلت های نرینه نکره شون، از خط و مرز کشی دنیا دل نمی کنن. با آشوب و جنگ می خوان به اضطرابشون نسبت به تغییرات جدید غلبه کنن.
ولی تفسیر واقعیت دنیا به شدت تحت تاثیر تراژدی نقطه نظرهاست. مغز آدم دوپا خلاق تر از اونه که در توافق کامل با یه روح واحد به اسم بشریت قرار بگیره. اختلاف ها اجتناب ناپذیره. غلط و درستی وجود نداره. این که ما کدوم رو می پسندیم، به مزاج نرم و نازک یا گرگدنی مون بستگی داره. می تونیم با پتک یا گلوله یا بمب اتم مغز هم نوع مخالفمون را آش و لاش کنیم و در حالیکه روده های رفیق عزیزمون روی پاهامون ریخته عربده بکشیم: حقوق بشر ... یا ... کنار موکت قرمز اسکار وایستیم و رنگ سجاف خشتک نیکل کیدمن و لمبرهای دنبه ای جنیفر هادسن رو تحسین کنیم. یکی اسمش می شه غیور وطن پرست و اون یکی بی غیرت وطن فروش. یا به عبارتی یکی متمدن و اون یکی تروریست. در آخر امید به زندگی همه خلق خدا در بی نهایت به صفر می رسه. فقط علت تلفات متفاوت می شه. می شه توی جنبش دانشجویی دانشگاه جوری از پنجره بیرون پرتت کنن که از سنگ فرش خیابون نشه حتی با کاردک جدات کرد. می شه از بمب های انتحاری توی یه زیارتگاه بمیری. می شه توی جنگ با ناوهای هواپیما بر آمریکایی از ترس تو ادرارت غرق بشی و بمیری. می شه تو صندوق خونه منزلت بشینی و منتظر سربازهای آمریکایی بشی تا اول بهت تجاوز کنن بعد بکشنت. می شه هم به سیاست های ناز احمدی نژاد اعتراض کنی و با جراثقال از گردن باهات یو یو بازی کنن.
انشای روشن فکری بنویسی توی وبلاگ بذاری. یا کانال تلویزیونی روشنگری سیاسی بزنی و اسمش رو بذاری آریا فرج. در هر حال در بهترین شرایط دگر فهمانی، حداکثر به اندازه برد موثر یه نارنجک دستی می تونی حرفت رو به اطرافیانت بفهمونی. تازه اگه از بین همه این کارها به سختی وجدانت رو راضی کنی که یکی بهتر از بقیه اس و بهش عمل کنی سئوالهای آزار دهنده دست از سرت بر نمی داره. عین چهار جوابی های کنکور که برای جوابش باید هوش و گرامر فارسی و وجدان بیدار و ضمیر ناخودآگاه و آب میان بافتی و ذهن خسته ات رو بکار بگیری تا نکات انحرافی اش به اشتباه نندازدت :
آمریکا ناوش رو خزونده از اون ور دنیا آورده که به ممکلتت، به خواهرت، به مادرت، به ناموست تجاوز کنه و تو می خوای ساکت بشینی؟ می شه این جمله رو یه طور دیگه هم پرسید: آیا تمایل دارید برای کیک زرد و واکسن ایدز و هاله نور احمدی نژاد اول سوراخ مقعدتون را با کارد سنگری تا پس گردنتون گسترش بدهند و بعد بمب دست ساز به لای پایتان ببندند و به هفتاد و سه تکه منفجرتان کنند؟ تراژدی نقطه نظرها ... ببخشید استاد ممکنه امتحان رو تستی بگیرید؟
ولی من سئوالی رو بی جواب نمی ذارم. همه رو هم تشریحی جواب می دم. فقط قبلش به من بگین کسی که جوابا رو می خونه به چه زبونی حرف می زنه.
من دوست دارم بی وطن باشم ولی یه سری هم زبون داشته باشم. نمی گم حاضرم براشون بمیرم. می گم حاضرم با تک تک هم زبونام حرف بزنم، زندگی کنم. برج بسازیم تا خود بهشت. با هم می شینیم و تک تک سئوالها رو جواب می دیم، فقط وفقط اگه ما هم زبونا بتونیم همدیگه رو پیدا کنیم.
Saturday، February 17
شورش بی دلیل عورت پریشان به روایت هجونامه ملی
براتون متاسفم آقای اعلیحضرب ... مردهای شما همین الان ننه شون سپوخیده اس.
شاه یه باد کوچولو از ترس ازش در رفت و از سوراخ کلید دید:
ساواکی سیبیلوی اولی به دومی نگاه کرد. دومی به اولی. اولی گفت: دستها بالا خرابکار. حاج آقا طمانینه سرش رو از روی دستگاه چاپ بلند کرد. یه نگاه به اولی کرد. طفلک ذوب شد. دومی پی پی کرد تو شلوارش. هنوز دومی فرصت نکرده بود که طهارت درست و حسابی بگیره که با سرعت خارج العاده ای حاج آقا با یه دست سه هزار نسخه اعلامیه آقا رو با یه دست برداشت و اون یکی دستش رو عین پلیکان شل برد بالا و پرید هوا همونطوری که توی هوا معلق وایستاده بود یه لگد گذاشت زیر چونه دومی. تا اولی بخواد از حالت ذوب بیرون بیاد از پنجره پرید بیرون و ته یه کوچه بن بست در آبی آهنی یه خونه با نمای آجری رو زد و یه دختر لپ گلگلی، چادر قرمزی هنوز در رو باز نکرده بود که حاج آقا خودشو و اعلامیه هاش رو توی خونه و دل و خود خانوم تپوند.
قسمت اول: همراهان عورتپریش
همون روزی که ریختن و حاج آقا رو از روی منبر پیاده اش کردن و بردن ساواک، کامبیز از فرط بی خیالی و مقعدفراخی گوشه مسجد مست و لایعقل افتاده بود. حاج آقا به وقت دستگیری فریاد زد:
حق مسلمم توی دهن مادرتون، ساواکی های مفعول مادر به خلاف!
این فریاد حاج آقا بود یا یه جور جهش ژنتیکی خود به خود، معلوم نیست ولی کامبیز-غفلت از خواب پرید. موهای ژل زده دمب اسبی اش کوتاه و چرب شد. روی صورتش پشم سیاه زبر سبز شد. ابروهاش پرپشت شد و به هم گره خورد. روی پیشونیش جای کبره مهر زد بیرون. پیرهن جیوردانوی ابریشمش از شلوارش بیرون زد، چروک شد و به تترون سفید با یه داغ عرق زرد زیر بغل تبدیل شد. منطقش به فنا رفت و کلاً نای خندیدن را تا آخر عمر از دست داد. حاج آقا نگاهی به او انداخت و گفت: تبارک الله ...دختر لپ گلگلی، چادر-قرمزی که البته به اقتضای زیبایی-ناشناسی تصویری مشکی سرش کرده بود، با یه آه عاشقانه-فارشی خودش رو نزدیک کامبیز-غفلت که حالا همه محمد قاسم صداش می زدن، رسوند و با یه نگاه ذوب کننده خداپسندانه گفت: فهو واحدهٌ.
حاج آقا مرد مقاومی بود. هرچی دو تا ساواکی پدر سوخته به کف پاش کابل زدن وشیشه نوشابه به نه بدترش فرو کردن نگفت که نگفت اعلامیه های آقا رو کجا فرو کرده. باز شانس آوردیم که اون موقع نوشابه خانواده اختراع نشده بود والا معلوم نبود حال و روز امروزمون چی بود. خلاصه اش رو بگم که نه تنها حاج آقا در برابر هیچ کدوم از این شکنجه ها تسلیم نشد، بلکم یه جورایی تبدیل به تفریحش شده بود تا جایی که هر شب بعد ازچند جعبه پپسی و کانادا و کوکاکولا تازه شب توی سلول با نشستنگاه دریده دست ارضاء به سر هم سلولی های کودک نوازش می کشید و به حجت محکم هدایتشان می کرد.
اعلیحضرت هم هر شب انگشت شستشون رو می مکیدن و به فساد و فحشاء و خودارضایی مرضی مشغول بودن و از مشت محکمی که همون افتتاحیه داستان تو دهنشون خورده بود سرطان خون گرفتن و اینجای داستان بالاخره نتونستن بوی بادروده حاج آقا که از هواکش های ساواک پمپ می شد تو قصرشون تحمل کنن. پس با گریه و زاری از ایران گرخیدن.
در این وضع دختر لپ قرمزی چادر گلی که بیکار نبود. هر شب اعلامیه از لای لنگش در می آورد و پخش می کرد. مردم هم می گرفتن و می خوندن و روشن می شدن. اگه هم روشن نمی شدن حالش رو می بردن. یه روز که دختره لپ قرمزی چادر زری داشت با اسپری رنگ روی دیوار می نوشت لعنت به پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد، چشمش خورد به دوتا ساواکی سیبیلوی پدر سوخته و شاپور بختیار و مستشار آمریکایی و یه عالمه طاغوت و سفیر انگلیس. همگی باهم افتادن دنبالش و توی خیابون حالا دختر بدو اینها بدو! دویدن و دویدن تا اینکه توی کوچه باریک بن بست گیرش آوردن و قبل از اینکه بخواد زنگ یه خونه رو بزنه همگی دورش جمع شدن و بدون اینکه بهش دست بزنن همگی باهم بدترین فحشی که بلند بودن فریاد زدن: کثافت. سفیر انگلیس خودش آلت شکنجه رو گرفت و بدون اینکه دختره چشم بلبلی پیرهن شلی رو لمس کنه حسابی شکنجه کرد تا حدی که یه چکه خون از کنار دماغش شرتی ریخت پایین. دختره هم آخ نگفت فقط زیر لب می گفت: خوشگلا باید برقصن. مستشار آمریکایی که تحت قانون کاپیتلاسیون به خاگینه چپش هم نبود، از عصبانیت اسلحه اش رو در آورد و همه کسایی که اونجا بودن از یه طرف کشت. این آمریکایی ها عورتپریشن دیگه. ولی وقتی اومد دختر شورت گلگلی دماغ عملی رو بکشه یه دفعه کامبیز از بالای دیوار با یه معلق و سه وارو پرید روش. مستشار که آخر هنر های رزمی غربی بود، یه مشت تو آبگاه کامبیز گذاشت و گفت: دیگه وقت مرگته آقای کامبیز کوچولو. کامبیز هم قرمز شد، زور زد و گفت: اسم من آقای کامبیز نیست. من ممد قاسمم! بعد هفت ضربه متوالی و دقیق به آلت و قلب وکراوات خال خال مستشار امریکایی زد و به درک واصلش کرد. بقیه ساواکی ها و مستشارا و طاغوتها و سفیرها رو هم دوباره کشت. بالای سر دختر مو فرفری کون قلقلی اومد و گفت: صدیقه خانوم شما نمیرید ... من شما رو دوست دارم. دختر پشم صورتی چشم عینکی از مردن منصرف شد ولی گفت به عنوان شیر بها باید حاج آقا که عشق قدیمی و افلاطونی و حجت محکمی منه برام پیدا کنی.
ممد قاسم حالا دیگه یه مبارز متعهد و پاکدامن و کثیر الزنای ولد الحرام بود گفت باشه. بعدش بدون اینکه به هم نزدیک بشن یه کم به هم عشق و دوستت دارم و اینجور حرفهای حشری-اسلامی زدن و رفتن پیش سید. سید دیگه تعریف کردن نداره معلومه که چه شکل گهی داشت. ممد قاسم به سید گفت: من اسلحه می خوام، یه عالمه اسلحه. بعد هم جانب خدا سه راهرو از کجا تا کجا اسلحه پاشیده شد جلوشون. سید اونها رو یه هلی کوپتر بی-تو و یه عالمه تفنگ لیزری و گوز ضد اعصاب قم و اعلامیه آقا مجهز کرد و فرستادشون که حمله کنن به ساواک.
***
نوار بهداشتی عورت-بال. تمیز، نرم، آبکش.... نوار بهداشتی عورت-بال در سه مدل با اهرم فرود اضطراری. با آرم آلت نشان استاندارد. نوار بهداشتی عورت-بال را از رئیس سازمان صدا و سیما بخواهید.
***
حاج آقا هنوز روی صندلی بود که ممدقاسم با هلیکوپتر زد شیشه ساواک رو شکست. تیر اندازی می کرد و شرت شرت پوکه و اعلامیه و پشکل از زیرش می ریخت روی زمین. حاج آقا هم صیحه ای کشید و زنجیر دستش رو پاره کرد و گفت: خواهر حجابت رو درست کن تا من بپرم توی هلیکوپتر. حاج آقا و ممد قاسم جفتی یه جست زدن تو هوای و یه بوس سه تایی توی هوا از هم کردن و جفتی فرود آومدن وسط قبرسسون و یه فاتحه خوندن.
ایران ایران رگبار مسلسلهای و ای مجاهد شهید مطهر و خمینی ای امام پخش شد و حاج آقا و ممد قاسم و دختره لپ گلی چادر قرمزی غمگین کنار یه قبر وایستادن و با هم به آمیزش زبانی پرداختن:
- قلب آدم وقتی یه جا راحت می شه که پرنده سفید عشق توش لونه کنه
- عشقی که توی قلب لونه نکنه حتماً یه جایی گشاد تر از قلب پرنده لازم داره
- تو به من عشق کردن رو یاد دادی اما عشق این چیزا که نمی فهمیه
-عشق هرگز بی عشق جایی نمی ره مگه اینکه آرزو قبلاً اونجا عشق کرده باشه
- تو ...من ... شما ... عشق ... دوستت دارم ...
-هرگز... همیشه... زندگی ... استقلال... آزادی .... مرگ ... مرگ بر ... آمریکا ... شوروی...انگلیس ... منافقین ... صدام ... اسرائیل ...
توی این هیری ویری از منم می پرسیدن چه احساسی داری ... می گفتم هیچی!
و اما ...
حاج آقا اول خدمتگذار مردم شد و ننه مردم رو ایزوگام کرد. بعد خدمتگزار مردم شد و زد توی دهن امریکا و شوروی و اسرائیل و جمهوری تازه استقلال یافته باربادوس و برادر صدام و دیگران. بعد رفت دانشگاه سیکل گرفت ریشه سواد رو خشکوند. بعد سپور شد. بعد دکترای افتخاری گرفت. بعد رئیس جمهور شد. بعد بعد هکر شد. بعد صادرات و واردات پسته راه انداخت. بعد مدافع حقوق بشر شد. بعد مدافع حقوق حیوانات شد. بعد استاد دانشگاه شد. بعد رئیس مصلحت نظام شد. بعد چماقدار شد تو سر دانشجوها کوبید. بعد فیلمساز شد. بعد اصلاح طلب شد. بعد فیلم اجتماعی ساخت. بعد گفت خواهر حجابت رو رعایت کن. بعد حق مسلمش رو مالید در همه. بعد سلولهای بنیادی و داروی ایدز اختراع کرد. بعد بعد روضه خوند و همه روگریوند. بعد سرطان معده گرفت. بعد رفت افغانستان ضد انقلاب شد. بعد شفا پیدا کرد. بعد پیغمبر شد. الان هم داره ... خدا می دونه الان تو چه فکریه.
زنیکه عورتگشاد اعلامیه نما شعار داد. بعد وکیل مجلس شد. کمپوت هزار امضا راه انداخت. مربای آلو و سرکه انداخت. روی هر تپه ای بدون دست رید. لباس ملی طراحی کرد. صیغه شد. کلاس گلدوزی و پتینه سازی سفال رفت. هرگز پنیر کسی رو بر نداشت و قورباغه اش رو قورت داد. سالاد یونانی با سس سزار درست کرد. بچه پس انداخت. رمان نوشت. طلاق گرفت. سردرد شدید گرفت. جایزه نوبل برد. مصاحبه کرد. حضانت بچه اش رو گرفت. کتاب رمالی آنتونی رابینز خوند. حقوق زنان سریال هزار راه نرفته ساخت. سردردش با هومیوپاتی درمان شد. ولی هرگز به عشقش خیانت نکرد.
ممد قاسم اولین چمدون پولی که دید دزدید. هنوز هم هر پولی که ببینه می دزده.
ساواکی ها هم که مردن.
آمریکا مشت محکم خورد.
اعلیحضرت هم ... راستی اعلیحضرت چی شدن؟
Wednesday، February 7
Wednesday، January 17
لطفاً آخرین نفر چراغها را خاموش کند
پف نمکی که هیچ جای دنیا به این خوشمزگی پیدا نمی شه،
خوشمزه ای که اون قدیما خیلی بیشتر می چسبید،
قدیمایی که پفک ها رو از نفت درست می کردن،
نفتی که با چرخ دستی و پیت حلبی می آوردن دم درخونه ها،
همون نفتی که می گفتن بخاطرش جنگ راه انداختن،
جنگی که از ترسش توی زیر زمین همدیگه رو بغل کردیم و لرزیدیم و منتظر رسیدن موشکاش شدیم،
موشکایی که خدا رو دعا کردیم که تو سر یکی دیگه بخوره،
یکی دیگه ای که دوستمون بود و از رفتنش غصه مون گرفت،
غصه ای که ما هم مجبوریم به دیگران تحمیل کنیم،
تحمیل یعنی اینقدر از اینجا دورت کنن که نتونی سمبوسه های کثیف میدون انقلاب رو بخوری،
ولی کثیف یعنی آدمای زبون نافهمی که دل تو دلت نیست فردا توی تلویزیون یا سازمان ملل یا لای لنگ زنشون چه مزخرفی دوباره اعلام می کنن،
مزخرفایی که باعث شده از راه رفتن تو خیابون تا شستن خودت بعد از پوپ کردن مسخره به نظر بیاد،
مسخره مثل احساسی که موقع بسته بندی کردن اسباب خونه ات داری،
اسبابی که فقط اجازه می دن بیست کیلوش رو سوار هواپیما کنی و ببری،
هواپیمایی که هرچی که نتونه ببره توی زیر زمین سرد و نمور انبار می شه،
زیر زمینی که سر تاقچه اش یه پنج زاری شیر و خورشید پیدا می کنی،
پنج زاری که نمی شه حتی باهاش یه پفک نمکی خرید،
مثل من،
که پنج زار هم برام ارزش قایل نیستن،
مثل پنج زاری عرق کرده ای که هیچ جور دلش نمی خواد از زیر زمینش جدا بشه و با من سی ساله بیاد،
زیر زمینی که تک تک همه ترکش می کنن و آخرین نفر نباید فراموش کنه که چراغها رو خاموش کنه!
Thursday، January 4
بچه ها صدام رو نزنینش
بچه های نیمه شب - سلمان رشدی
همون لحظه که مهربونانه شپشهای ریش و سرش رو جوریدن من فهمیدم کاری می کنن که حسرت انتقام را به دلمون بذارن. همون لحظه گفتم، توی دلم، ولش کنین بره. خوب بجورینش، د.د.ت و پیف پافش بزنین و ولش کنین بره. مگه اون چقدر ازخدا نیامرز معروفترین آدم ایران گناهکارتره؟ (منظورم گوگوش نیست، اون دومین آدم معروفه ایرانه. تازه زنده هم هست. تازه صلح طلب هم هست تازه اسب سفیدش هم بر عکس خدای تبارک و تعالی اون یکی که همیشه عصبانیه، خیلی مهربونه.)
یعنی چیکار اگه می کردن دلمون خنک می شد. اگه از چال اعدام پیاده اش می کردن، دوباره فحش خوارمادر بهش می دادن، دوباره دستمال گردن مشکی می بستن براش، دوباره دارش می زدن ... همینطوری تا صد بار؟
خنک می شد؟
اگه تف هم بهش می کردن چی؟
یا ناخوناش هم می کشیدن.
اگه روش جیش و پوپ هم می کردن.
یا اگه وادارش می کردن که به مادر خودش هم تجاوز کنه.
یا اگه به قول دوپونت و دپونت از اون هم بالاتر، یه کلون از خودش درست می کردن، بعد کلون رو تغییر جنسیت می دادن که زن بشه، بعد مجبورش می کردن که به کلون خودش از مقعد تجاوز کنه تا بمیره. بعد هم به جرم زنای با محارم دستمال گردن مشکی به گردنش می بستن، بعد فحشش می دادن، بعد تفش می کردن، بعد ناخوناش رو می کشیدن، بعد روش جیش و پوپ می کردن، بعد شپشای که ازش جوریده بودن دوباره تو سرش آزاد می کردن، بعد سنگسارش می کردن، بعد دوباره از چال سنگسار پیاده اش می کردن ... دوباره سرش رو می جوریدن و ...
دلمون خنک می شد؟
زخم بوق قرمزحمله هوایی و لکه صدای قیقاج مجری روایت فتح و شیپور دیرام رام عملیات موفقیت آمیز رو می شه اینجوری از قلب و روحمون پاک کنیم؟ اگه می شه، داغ عزیزامون رو چطور؟
می گن انتقام ظرف غذایی که در بهترین حالت سرد سرو می شه. استثنائاً این بار یه کنده نیم سوزه که بد جوری داغ داغ سرومون کردن. فیلم هم گرفتن، بعدش دی-ان-آ ش هم ضمیمه کردن. مثلاً مطمئن باشیم اینها حتماً صدام حسین رو کشتن نه صدام حسن، یا حسن نصرالله یا نصرالله رادش یا حسن شماعی زاده. حالا مثلاً اگه یهویی اعلام می کردن که اونی که مقصر همه این بی ناموسی ها بوده صدام نبوده و نصرالله رادش بوده. تازه خواهر بهروز اینای نرگس هم اون گاهیده بوده. حالا هم به حول و قوه الهی از تو یه سوراخ سی متری استخراجش کردیم و جوریدیمش و محاکمه اش کردیم و کشتیمش. ما می تونستیم غیراز این نگاه پیشی اندر سپوری که الان داریم کار دیگه ای بکنیم؟
ولش می کردین بره ... .
با یه جمله اخباری تر و تمیز تنهامون می ذاشتین: " تنها جنایتکار جنگ ایران و عراق فرار کرد اما موفق شدند با رشادت شپشهای ریش و سرش را به هلاکت برسانند".
حالا عین پیر زن نیم گاهیده نشستیم و هاژ و واژ جشن تولد دار زدنش رو دیدیم و حوصله مون سر رفت.عین دیدن سریال نرگس، یا بخاری برقی آرش یا فیلم پورنوی نرگس. یا جوریدن شپشهای سرش. یا تبلیغ یه رب گوجه یا اسرائیلی که باید محو بشه یا خدای تبارک و تعالی یا دشمن های مغرض نادان یا گیتار حسن یا اسب سفید مهربونی یا ...
حتی اگه قیامتی هم به پا می شه و اونجا همه مقصرها رو شپش نجوریده، دار می زنن و ناخون می شکنن و روشون می شاشن و سیخ داغ و قیر و اژدها و چماق و حوری پاستیلی دو متری و اینطور چیزا بهشون فرو می کنن، و خلاصه چشم کور فرشته عدالت رو از کاسه در می آرن و همه به حقشون کامل می رسن، برای جلوگیری از بد آموزی هم که شده نباید همه چیز اون جنگ کوفتی اینطوری رو به راه می شد. نه برای خود خدا، نه برای عدالتش خوب بود! ولی چه می شه کرد، این بار دست خدا از آستین شیطان بزرگ زد بیرون.
Tuesday، December 26
پنج اعتراف معتدل یلدا
از عادات کژمژ جفت گیری باب داستانهای وبلاگی، نه به تعدد معشوقین، نه به صغر و کبر سن حریف، نه به زمان و مکان و صورت نا معقول ارادت خاص دارم. با همسرِ هم سرم گاهی به طاق، گاهی به پشت، گاهی به شب گاهی به روز ... (2).
گوش و چشمم طویله ی چهل تکه ی هنرهای هفت گانه اس، از خالطور به بالا. هم به کمر شکیرا به وقت لرزش میل و محبت می ورزم، هم به ناز نفس پاواروتی به وقت چه چه. به تعادل (3).
تو خود بخوان حدیث مفصل ...
پس اگرصورتم را که بغایت صورتی است متوسط، هرگز ندیده ای، بار دیگر در استادیوم و بقالی و مترو و بانک که مردی با صورت متوسط دیدی، پایم را لگد نکن که از لگد شدن کفش ریباک سفیدم بسیار بیزارم(4)!
Friday، December 15
تمرین در فرم
ولی سرنوشت شومم را فراموش کن!
مویه دایدو به هنگام بریدن پستانش- از اپرای دایدو و آنیاس- هنری پرسل
مزرعه باقالی-صلات ظهر
روستایی نخراشیده با بیل.
موسیقی: سنفنی پاستورال لودویک ون بتهوون
روستایی: با تشکر و خسته نباشید از مسئولین محترم سیما و صدا، اینجانب محمد قاسم سیدعلی ثمن ازشهرستان سنجان کَرِ رود از توابع ارسنجان بخش زرقان بدینوسیله از طرف تمامی ملت پرورنده شهید و باقالی این شهرستان در انتخابات باقالی سبز فردا با حضورمحکممون مون مشت گسترده ای در صحنه به خبرگان شهر که نیم دور روی شواری رهبری افتادن در راستای اعمال اراده مجلس دشمنان اسلام تعیین تکلیف نظام اعتلای مقدس باشکوه به حق مسلممون می کنیم
اتاق خواب فاطی اینا - نصف شب
زن چادری سیبلیو، گوشه چادر به دندون، لنگا بالا روی آقاشون
موسیقی: سولوی هارپیسکورد قبل از آخرین رترنلوی کنچرتو گروسوی براندربورگ، یوهان سباستیان باخ
زن در حال دادن: منم به نوبه خودم این ... حاج آقا مواظب باش ... به نوبه خود در راستتتت ... حاج آقا مواظب باش ... راستای تحکیم تشکیلات ... حاج آقااااااااااااااااااااااااا
صحنه آرشیوی-پشت صحنه نرگس
روح سرگردان خدابیامرز پوپک گلدره، شب اول قبر
موسیقی: مس پاپ مارسلوس، جیوانی پیرلوئیجی دو پالسترینا
خدابیامرز پوپک گلدره: ووووووو ... مردم ... وووووووو پای صندووووووووووق ...هاهاهاهاها ... پرشوووووووووووووووووووور ....
زگهواره تا گور دانشجو بجوی-همون یه سال اول زندگیش
بچه ریقوی یبس شده روی لگن توی گهواره نزدیک ننه اش
موسیقی: موومان اول بالت پرنده آتشین، ایگور استراوینسکی
بچه ریقو: دادا د د د دا دا ددد. داد اا ددا داد دا ددا د. ممم دا دا مممممممممممم دادا ممممممممممممممممممممممممممم پلوغ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووه.
بازیهای آسیایی-سالن وزنه برداری
حسین رضا زاده زیر وزنه دیویست کیلویی، فینال بازیهای آسیایی قطر
موسیقی: آداجیو آلبینونی (همون مارش عزای مرگ آخوندها در تلویزیون جیم الف الف).
حسین آقا رضا زاده: میاد دوره ای ... حضور گسترده ... نهادینه ...نظام مقدس ... پرچم جنهوری ... ان ان ان (جییییییز ... وزنه را می اندازد) ...انتخابات ... خورگان ... فرررررررت ... صندوق های رای ی ی ی ی ی ی ی
فلاش بک به اتاق خواب فاطی اینا-زاویه جدید
حاج آقای نیم-ریش شکم بشکه ای، لای لنگای فاطی خانوم
موسیقی: نغمه آب، موومان سوم در وصف فواره های قصر جرج اول، فردریک هندل
حاج آقا نیم-ریش: آه ... حضور سبز ... آه تکلیف ... آه ... صندوق رای ... آه ... سرنوشت سیاسی ... اسلام ... دشمن ... آه آه آه آه آآآآآآآآآآآآآآآآآه
همین جاها-همین موقع ها
میمون بی مغز، ریموت قوطی جیم الف الف به دست
موسیقی: سکوت سفید، به میزان کافی، فورته-فورتیسمو
میمون بی مغز: اینها را هرگز بخاطرمسپار ... هرگز بیاد میاور ... هرگز بخاطرمسپار ... هرگز بیاد میاور
Tuesday، December 5
گپهای راه دور
من و تو و لبخند دژم رئیس جمهور دگم .
من و تو و لنگهای گشاد میدون شهیاد غمگین.
من و تو و یه لشکر ورزشکار شکست خورده.
من و تو و قرون قرون چرک کف دستهای هدر رفته.
من و تو و یه گودزیلا فاصله با نسل ریشوهای رئیس.
من و تو و سیخهای سوخته موتور ماشین توی تعمیرگاه.
من و تو و خط به خط فحشهای بدخط دیوارهای آبریزگاه ها.
من و تو و تیغه تیغه خنجرهای خون چکون تا دسته توی پشتمون.
من و تو و بهمن یخبندون و فرّ ایمان گندیده و مهر خاوران نیمدار و استقلال کپک زده.
من و تو و کتاب کتاب تاریخ نا نوشته که ثانیه، ثانیه اش رو صد بار با هم دوره کردیم و تلخ خندیدیم و سخت گریه کردیم.
من و تو و دو قوطی بستنی و ملچ ملوچ لذت و صدای لق لقوی گوگل تالک.
من و تو و یه وجب خاک وطن، یه مشت کود گوسفندی نامرغوب.
من و تو و نقشه های دور ودراز، چه کنم های بی انتها.
من و تو سه هزار کیلومتر فاصله.
من و تو و یه دنیا دلتنگی.
Tuesday، November 28
حتی الکی خوشها هم روزهای بد دارن
سیبم رو یادم رفت با خودم ببرم. به گوجه و خیار میمونی رضایت دادم. موسیقی گوش نداده رو هم که نمی شه رهبری کرد. مولی میمون هم اینو فهمید. اینقدر ملچ مولوچ کرد که دلم سوخت نصف خیار گوجه ام رو گرفت و خورد. به محض تموم شدن خوردنش هم شروع کرد به تکون دادن قفس. نذاشت رهبری رو تموم کنم. اینقدر تکون داد که نهارم رو خورده نخورده ول کردم. کونه خیارش رو هم کوبید تو سرم. توی سر دردناکم.
اونایی هم که اومدن سراغم نتونستم دو در کنم. اینقدر حرف زدم که گلوم هم گرفت. تا به خودم جنبیدم سخنرانی شروع شد حتی وقت نکردم مثانه ام رو خالی کنم. همینطور با جیش نشستم. درگیر حرفهای آقاهه شدم شدید. توی آنترانکت هم رفتم از آقاهه سئوال کردم، نه نسکافه پاکتی خوردم، نه شرینی گل محمدی. بعدش هم با سخنران سلانه سلانه برگشتیم توی جلسه. همینطور با سه لیتر جیش. سردردم هم بدتر شد.
آقا دریانی هم گفت بستنی چاله نداریم. گفتم چاله نمی خوام ... کاله می خوام. گفت در هرحال گحبه نداریم. دیگه نذاشت بگم گحبه نمی خوام قحبه می خوام.
فردا هم کله سحر بازدید کننده داریم. باید عین مرغ حامله سر ساعت دوازده بخوابم.
چمیدن بی چمیدن!
Monday، November 27
شجوول
چون تشریف نداشتید که حضوراً برنامه امروزم رو اعلام کنم ... اینجا خدمتتون عرض کنم که:
صبح ساعت ده از خواب ناز بیدار شدم و شیش ساعتی که از چهار صبح صرف دل بستن به رختخواب گرمم کرده بودم، حروم کردم و دل ازش کندم.
از ساعت ده تا ده و نیم وقت نازنین به پوپ و پی پی کردن صرف شد.
این وسط مسط ها یه دوش به سبک پیشی واش هم گرفتم.
ساعت ده پنجاه و پنج تا یازده و خورده ای به نوشتن این شرح حال پرداختم.
از یازده و خورده ای به مدت نامعلوم صرف دل کندن از آلگروی فیناله از سنفنی چهل آمادئوس نازنین می گذره.
حدود یازده ونیم یه کم بیش و یه کم کم رحل عزیمت به سوی دانشگاه می بندم.
با این وضع رانندگی خدا می دونه کی می رسم ولی احتمالاً هر جا هر وقت برسم تا ساعت سه و نیم به خاک بازی همان جا خواهم پرداخت. متاسفانه هر چهار نسخه ای که از فیناله آلگرو دارم رو روزی جهاز پخش موسیقی پرتابلم ریختم وماسماسکهاش روی گوشمه. پس در این مدت متصل نخواهم بود.
سیب ناهارم رو یه دستی در حالیکه چهل رو برای میمونهای با مغزرهبری می کنم می خورم.
این وسطه نمی دونم چند نفر بیان سراغم، ولی همه رو دو در می کنم.
ساعت سه ونیم هراسان یادم می افته که باید برم سخنرانی.
ساعت سه و پنجاه و پنج هراسان می رم.
از هر ساعتی که سر سخنرانی برسم کسر خوابم رو جبران می کنم تا وقتی تموم بشه.
یه بووول کوچولو وسط آنتراکت می کنم و یه دونه از اون چیزهای گل محمدی با قهوه می خورم.
ای میل هام رو سر جلسه بعدی کنفرانس چک می کنم.
چند تا جک هم می خونم.
یه سئوال از سخنران می کنم.
یه چرت کوچولوی چشم باز می زنم.
با دست زدن مردم از خواب می پرم. آخی سخنرانیش تموم شد. چقدر خوب بود.
یه بول نیم لیتری می کنم.
یه چند نفر که سئوال و عرض حال دارن دو در می کنم.
بدو بدو می رم سراغ ما شینم چون احتمالاً باطری این وامونده تموم شده.
سی دی رو می ذارم تا دا را دا دا داااااا باباباباببارآ رو از آلگرو فیناله می شنوم حالم جا می آد.
لخ لخ رانندگی می کنم تا بقالی.
یه بستنی قهوه، به بسته شیر پر چرب، یه کیلو سیب سبز می خرم و می رم خونه.
تا چهار صبح لای کتابا و سی دی هام می چمم و نیم لیتر بستنی قهوه رو به عنوان شام می خورم.
چهار هم که ... خوابای خوب ببینم.
این وسط مسطه هر کی کارداشت خجالت نکشه ... صدام کنه ... نگرانم هم نشین، حالم خوبه














