آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

چهارشنبه، اسفند ۹

بابل

و همه مردمان زمین (نوادگان نوح) جملگی به یک زبان سخن می راندند. پس همپرسگی کردند، بنای ساخت شهری، برجی را نهادند، که تا بارگاه او، تا بهشت او بگسترد. تا مردمان، به بهشت راه یابند باز. و او، یهوه، به شهر نظر کرد، آمیختن بد با خوب، سیاه و سفید، زرد و سرخ را نپسندید. پس زبان مردمان بر مردمان گنگ ساخت. پس شهری ساخته نشد. پس کس با کس سخن نگفت. پس برجی ساخته نشد. پس مردمان به پهنای زمین پراکنده شدند.

کتاب پیدایش-عهد عتیق


دنیا با اون زمانی که یه شاه و ملکه اش پشت پنجره قصرشون بای بای می کردن و مردم براشون گلو پاره می کردن یه کم فرق کرده. اون زمان ما با شیرهایی که با شاش قلمروشون رو تعیین می کردن یکی دو ملیون سال-نسل داروینی بیشتر فاصله نداشتیم. برای مرزهایی که با شاش یا یه خط قرمز توی نقشه یا دیوار چین مشخص می شن می شه شکم درید. می شه با گلوی دریده افتاد روی زمین و خر خر کرد و تا مردن خون چکوند. برای اکانت اورکات چی؟ می شه آدم کشت؟ برای شعر حافظ چی؟ برای سمفونی پنج بتهوفن چی؟ کسایی که از شکسپیر خوششون می آد و نمی آد با هم یه مرز نمی سازن؟
من نمی گم اونایی که از اورکات و یاهو و اینطور مزخرفات پول در می آرن از سیاستمدارای عورت-مغز خوش نیت تر هستن. اما یه فرقی دارند. فرق اینجاست که فهمیدن در نهایت قلمروهای انسانی خاک سیاه و مرز قرمز نیست. اونها یه جوری فهمیدن که دنیای آخرش چطوری مرز بندی می شه و سعی کردن از بصیرت و آینده بینی شون حداقل سود مادی ببرند. عقب افتاده هایی مثل بوش و احمدی نژاد و کوندلیزا رایس و دیک چینی و لاریجانی و بن لادن دست به آلت های نرینه نکره شون، از خط و مرز کشی دنیا دل نمی کنن. با آشوب و جنگ می خوان به اضطرابشون نسبت به تغییرات جدید غلبه کنن.
ولی تفسیر واقعیت دنیا به شدت تحت تاثیر تراژدی نقطه نظرهاست. مغز آدم دوپا خلاق تر از اونه که در توافق کامل با یه روح واحد به اسم بشریت قرار بگیره. اختلاف ها اجتناب ناپذیره. غلط و درستی وجود نداره. این که ما کدوم رو می پسندیم، به مزاج نرم و نازک یا گرگدنی مون بستگی داره. می تونیم با پتک یا گلوله یا بمب اتم مغز هم نوع مخالفمون را آش و لاش کنیم و در حالیکه روده های رفیق عزیزمون روی پاهامون ریخته عربده بکشیم: حقوق بشر ... یا ... کنار موکت قرمز اسکار وایستیم و رنگ سجاف خشتک نیکل کیدمن و لمبرهای دنبه ای جنیفر هادسن رو تحسین کنیم. یکی اسمش می شه غیور وطن پرست و اون یکی بی غیرت وطن فروش. یا به عبارتی یکی متمدن و اون یکی تروریست. در آخر امید به زندگی همه خلق خدا در بی نهایت به صفر می رسه. فقط علت تلفات متفاوت می شه. می شه توی جنبش دانشجویی دانشگاه جوری از پنجره بیرون پرتت کنن که از سنگ فرش خیابون نشه حتی با کاردک جدات کرد. می شه از بمب های انتحاری توی یه زیارتگاه بمیری. می شه توی جنگ با ناوهای هواپیما بر آمریکایی از ترس تو ادرارت غرق بشی و بمیری. می شه تو صندوق خونه منزلت بشینی و منتظر سربازهای آمریکایی بشی تا اول بهت تجاوز کنن بعد بکشنت. می شه هم به سیاست های ناز احمدی نژاد اعتراض کنی و با جراثقال از گردن باهات یو یو بازی کنن.
انشای روشن فکری بنویسی توی وبلاگ بذاری. یا کانال تلویزیونی روشنگری سیاسی بزنی و اسمش رو بذاری آریا فرج. در هر حال در بهترین شرایط دگر فهمانی، حداکثر به اندازه برد موثر یه نارنجک دستی می تونی حرفت رو به اطرافیانت بفهمونی. تازه اگه از بین همه این کارها به سختی وجدانت رو راضی کنی که یکی بهتر از بقیه اس و بهش عمل کنی سئوالهای آزار دهنده دست از سرت بر نمی داره. عین چهار جوابی های کنکور که برای جوابش باید هوش و گرامر فارسی و وجدان بیدار و ضمیر ناخودآگاه و آب میان بافتی و ذهن خسته ات رو بکار بگیری تا نکات انحرافی اش به اشتباه نندازدت :
آمریکا ناوش رو خزونده از اون ور دنیا آورده که به ممکلتت، به خواهرت، به مادرت، به ناموست تجاوز کنه و تو می خوای ساکت بشینی؟ می شه این جمله رو یه طور دیگه هم پرسید: آیا تمایل دارید برای کیک زرد و واکسن ایدز و هاله نور احمدی نژاد اول سوراخ مقعدتون را با کارد سنگری تا پس گردنتون گسترش بدهند و بعد بمب دست ساز به لای پایتان ببندند و به هفتاد و سه تکه منفجرتان کنند؟ تراژدی نقطه نظرها ... ببخشید استاد ممکنه امتحان رو تستی بگیرید؟
ولی من سئوالی رو بی جواب نمی ذارم. همه رو هم تشریحی جواب می دم. فقط قبلش به من بگین کسی که جوابا رو می خونه به چه زبونی حرف می زنه.
من دوست دارم بی وطن باشم ولی یه سری هم زبون داشته باشم. نمی گم حاضرم براشون بمیرم. می گم حاضرم با تک تک هم زبونام حرف بزنم، زندگی کنم. برج بسازیم تا خود بهشت. با هم می شینیم و تک تک سئوالها رو جواب می دیم، فقط وفقط اگه ما هم زبونا بتونیم همدیگه رو پیدا کنیم.

شنبه، بهمن ۲۸

شورش بی دلیل عورت پریشان به روایت هجونامه ملی

دو تا ساواکی سیبلیوی پدر سوخته هنوز کامل از درز در توی اتاق نسریده بودن که مستشار چش آبی جختی رسید و با لهجه گل و گشاد آمریکایی اش گفت:
براتون متاسفم آقای اعلیحضرب ... مردهای شما همین الان ننه شون سپوخیده اس.
شاه یه باد کوچولو از ترس ازش در رفت و از سوراخ کلید دید:
ساواکی سیبیلوی اولی به دومی نگاه کرد. دومی به اولی. اولی گفت: دستها بالا خرابکار. حاج آقا طمانینه سرش رو از روی دستگاه چاپ بلند کرد. یه نگاه به اولی کرد. طفلک ذوب شد. دومی پی پی کرد تو شلوارش. هنوز دومی فرصت نکرده بود که طهارت درست و حسابی بگیره که با سرعت خارج العاده ای حاج آقا با یه دست سه هزار نسخه اعلامیه آقا رو با یه دست برداشت و اون یکی دستش رو عین پلیکان شل برد بالا و پرید هوا همونطوری که توی هوا معلق وایستاده بود یه لگد گذاشت زیر چونه دومی. تا اولی بخواد از حالت ذوب بیرون بیاد از پنجره پرید بیرون و ته یه کوچه بن بست در آبی آهنی یه خونه با نمای آجری رو زد و یه دختر لپ گلگلی، چادر قرمزی هنوز در رو باز نکرده بود که حاج آقا خودشو و اعلامیه هاش رو توی خونه و دل و خود خانوم تپوند.

قُم-تریکس
قسمت اول: همراهان عورتپریش
همون روزی که ریختن و حاج آقا رو از روی منبر پیاده اش کردن و بردن ساواک، کامبیز از فرط بی خیالی و مقعدفراخی گوشه مسجد مست و لایعقل افتاده بود. حاج آقا به وقت دستگیری فریاد زد:
حق مسلمم توی دهن مادرتون، ساواکی های مفعول مادر به خلاف!
این فریاد حاج آقا بود یا یه جور جهش ژنتیکی خود به خود، معلوم نیست ولی کامبیز-غفلت از خواب پرید. موهای ژل زده دمب اسبی اش کوتاه و چرب شد. روی صورتش پشم سیاه زبر سبز شد. ابروهاش پرپشت شد و به هم گره خورد. روی پیشونیش جای کبره مهر زد بیرون. پیرهن جیوردانوی ابریشمش از شلوارش بیرون زد، چروک شد و به تترون سفید با یه داغ عرق زرد زیر بغل تبدیل شد. منطقش به فنا رفت و کلاً نای خندیدن را تا آخر عمر از دست داد. حاج آقا نگاهی به او انداخت و گفت: تبارک الله ...دختر لپ گلگلی، چادر-قرمزی که البته به اقتضای زیبایی-ناشناسی تصویری مشکی سرش کرده بود، با یه آه عاشقانه-فارشی خودش رو نزدیک کامبیز-غفلت که حالا همه محمد قاسم صداش می زدن، رسوند و با یه نگاه ذوب کننده خداپسندانه گفت: فهو واحدهٌ.
حاج آقا مرد مقاومی بود. هرچی دو تا ساواکی پدر سوخته به کف پاش کابل زدن وشیشه نوشابه به نه بدترش فرو کردن نگفت که نگفت اعلامیه های آقا رو کجا فرو کرده. باز شانس آوردیم که اون موقع نوشابه خانواده اختراع نشده بود والا معلوم نبود حال و روز امروزمون چی بود. خلاصه اش رو بگم که نه تنها حاج آقا در برابر هیچ کدوم از این شکنجه ها تسلیم نشد، بلکم یه جورایی تبدیل به تفریحش شده بود تا جایی که هر شب بعد ازچند جعبه پپسی و کانادا و کوکاکولا تازه شب توی سلول با نشستنگاه دریده دست ارضاء به سر هم سلولی های کودک نوازش می کشید و به حجت محکم هدایتشان می کرد.
اعلیحضرت هم هر شب انگشت شستشون رو می مکیدن و به فساد و فحشاء و خودارضایی مرضی مشغول بودن و از مشت محکمی که همون افتتاحیه داستان تو دهنشون خورده بود سرطان خون گرفتن و اینجای داستان بالاخره نتونستن بوی بادروده حاج آقا که از هواکش های ساواک پمپ می شد تو قصرشون تحمل کنن. پس با گریه و زاری از ایران گرخیدن.
در این وضع دختر لپ قرمزی چادر گلی که بیکار نبود. هر شب اعلامیه از لای لنگش در می آورد و پخش می کرد. مردم هم می گرفتن و می خوندن و روشن می شدن. اگه هم روشن نمی شدن حالش رو می بردن. یه روز که دختره لپ قرمزی چادر زری داشت با اسپری رنگ روی دیوار می نوشت لعنت به پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد، چشمش خورد به دوتا ساواکی سیبیلوی پدر سوخته و شاپور بختیار و مستشار آمریکایی و یه عالمه طاغوت و سفیر انگلیس. همگی باهم افتادن دنبالش و توی خیابون حالا دختر بدو اینها بدو! دویدن و دویدن تا اینکه توی کوچه باریک بن بست گیرش آوردن و قبل از اینکه بخواد زنگ یه خونه رو بزنه همگی دورش جمع شدن و بدون اینکه بهش دست بزنن همگی باهم بدترین فحشی که بلند بودن فریاد زدن: کثافت. سفیر انگلیس خودش آلت شکنجه رو گرفت و بدون اینکه دختره چشم بلبلی پیرهن شلی رو لمس کنه حسابی شکنجه کرد تا حدی که یه چکه خون از کنار دماغش شرتی ریخت پایین. دختره هم آخ نگفت فقط زیر لب می گفت: خوشگلا باید برقصن. مستشار آمریکایی که تحت قانون کاپیتلاسیون به خاگینه چپش هم نبود، از عصبانیت اسلحه اش رو در آورد و همه کسایی که اونجا بودن از یه طرف کشت. این آمریکایی ها عورتپریشن دیگه. ولی وقتی اومد دختر شورت گلگلی دماغ عملی رو بکشه یه دفعه کامبیز از بالای دیوار با یه معلق و سه وارو پرید روش. مستشار که آخر هنر های رزمی غربی بود، یه مشت تو آبگاه کامبیز گذاشت و گفت: دیگه وقت مرگته آقای کامبیز کوچولو. کامبیز هم قرمز شد، زور زد و گفت: اسم من آقای کامبیز نیست. من ممد قاسمم! بعد هفت ضربه متوالی و دقیق به آلت و قلب وکراوات خال خال مستشار امریکایی زد و به درک واصلش کرد. بقیه ساواکی ها و مستشارا و طاغوتها و سفیرها رو هم دوباره کشت. بالای سر دختر مو فرفری کون قلقلی اومد و گفت: صدیقه خانوم شما نمیرید ... من شما رو دوست دارم. دختر پشم صورتی چشم عینکی از مردن منصرف شد ولی گفت به عنوان شیر بها باید حاج آقا که عشق قدیمی و افلاطونی و حجت محکمی منه برام پیدا کنی.
ممد قاسم حالا دیگه یه مبارز متعهد و پاکدامن و کثیر الزنای ولد الحرام بود گفت باشه. بعدش بدون اینکه به هم نزدیک بشن یه کم به هم عشق و دوستت دارم و اینجور حرفهای حشری-اسلامی زدن و رفتن پیش سید. سید دیگه تعریف کردن نداره معلومه که چه شکل گهی داشت. ممد قاسم به سید گفت: من اسلحه می خوام، یه عالمه اسلحه. بعد هم جانب خدا سه راهرو از کجا تا کجا اسلحه پاشیده شد جلوشون. سید اونها رو یه هلی کوپتر بی-تو و یه عالمه تفنگ لیزری و گوز ضد اعصاب قم و اعلامیه آقا مجهز کرد و فرستادشون که حمله کنن به ساواک.
***
نوار بهداشتی عورت-بال. تمیز، نرم، آبکش.... نوار بهداشتی عورت-بال در سه مدل با اهرم فرود اضطراری. با آرم آلت نشان استاندارد. نوار بهداشتی عورت-بال را از رئیس سازمان صدا و سیما بخواهید.
***
حاج آقا هنوز روی صندلی بود که ممدقاسم با هلیکوپتر زد شیشه ساواک رو شکست. تیر اندازی می کرد و شرت شرت پوکه و اعلامیه و پشکل از زیرش می ریخت روی زمین. حاج آقا هم صیحه ای کشید و زنجیر دستش رو پاره کرد و گفت: خواهر حجابت رو درست کن تا من بپرم توی هلیکوپتر. حاج آقا و ممد قاسم جفتی یه جست زدن تو هوای و یه بوس سه تایی توی هوا از هم کردن و جفتی فرود آومدن وسط قبرسسون و یه فاتحه خوندن.
ایران ایران رگبار مسلسلهای و ای مجاهد شهید مطهر و خمینی ای امام پخش شد و حاج آقا و ممد قاسم و دختره لپ گلی چادر قرمزی غمگین کنار یه قبر وایستادن و با هم به آمیزش زبانی پرداختن:
- قلب آدم وقتی یه جا راحت می شه که پرنده سفید عشق توش لونه کنه
- عشقی که توی قلب لونه نکنه حتماً یه جایی گشاد تر از قلب پرنده لازم داره
- تو به من عشق کردن رو یاد دادی اما عشق این چیزا که نمی فهمیه
-عشق هرگز بی عشق جایی نمی ره مگه اینکه آرزو قبلاً اونجا عشق کرده باشه
- تو ...من ... شما ... عشق ... دوستت دارم ...
-هرگز... همیشه... زندگی ... استقلال... آزادی .... مرگ ... مرگ بر ... آمریکا ... شوروی...انگلیس ... منافقین ... صدام ... اسرائیل ...

توی این هیری ویری از منم می پرسیدن چه احساسی داری ... می گفتم هیچی!

و اما ...
حاج آقا اول خدمتگذار مردم شد و ننه مردم رو ایزوگام کرد. بعد خدمتگزار مردم شد و زد توی دهن امریکا و شوروی و اسرائیل و جمهوری تازه استقلال یافته باربادوس و برادر صدام و دیگران. بعد رفت دانشگاه سیکل گرفت ریشه سواد رو خشکوند. بعد سپور شد. بعد دکترای افتخاری گرفت. بعد رئیس جمهور شد. بعد بعد هکر شد. بعد صادرات و واردات پسته راه انداخت. بعد مدافع حقوق بشر شد. بعد مدافع حقوق حیوانات شد. بعد استاد دانشگاه شد. بعد رئیس مصلحت نظام شد. بعد چماقدار شد تو سر دانشجوها کوبید. بعد فیلمساز شد. بعد اصلاح طلب شد. بعد فیلم اجتماعی ساخت. بعد گفت خواهر حجابت رو رعایت کن. بعد حق مسلمش رو مالید در همه. بعد سلولهای بنیادی و داروی ایدز اختراع کرد. بعد بعد روضه خوند و همه روگریوند. بعد سرطان معده گرفت. بعد رفت افغانستان ضد انقلاب شد. بعد شفا پیدا کرد. بعد پیغمبر شد. الان هم داره ... خدا می دونه الان تو چه فکریه.

زنیکه عورتگشاد اعلامیه نما شعار داد. بعد وکیل مجلس شد. کمپوت هزار امضا راه انداخت. مربای آلو و سرکه انداخت. روی هر تپه ای بدون دست رید. لباس ملی طراحی کرد. صیغه شد. کلاس گلدوزی و پتینه سازی سفال رفت. هرگز پنیر کسی رو بر نداشت و قورباغه اش رو قورت داد. سالاد یونانی با سس سزار درست کرد. بچه پس انداخت. رمان نوشت. طلاق گرفت. سردرد شدید گرفت. جایزه نوبل برد. مصاحبه کرد. حضانت بچه اش رو گرفت. کتاب رمالی آنتونی رابینز خوند. حقوق زنان سریال هزار راه نرفته ساخت. سردردش با هومیوپاتی درمان شد. ولی هرگز به عشقش خیانت نکرد.

ممد قاسم اولین چمدون پولی که دید دزدید. هنوز هم هر پولی که ببینه می دزده.

ساواکی ها هم که مردن.
آمریکا مشت محکم خورد.
اعلیحضرت هم ... راستی اعلیحضرت چی شدن؟

چهارشنبه، دی ۲۷

لطفاً آخرین نفر چراغها را خاموش کند

مثل پنج زاری عرق کرده کف دست منِ پنج ساله که هیج جوری نمی خواست خرج پف نمکی بشه،
پف نمکی که هیچ جای دنیا به این خوشمزگی پیدا نمی شه،
خوشمزه ای که اون قدیما خیلی بیشتر می چسبید،
قدیمایی که پفک ها رو از نفت درست می کردن،
نفتی که با چرخ دستی و پیت حلبی می آوردن دم درخونه ها،
همون نفتی که می گفتن بخاطرش جنگ راه انداختن،
جنگی که از ترسش توی زیر زمین همدیگه رو بغل کردیم و لرزیدیم و منتظر رسیدن موشکاش شدیم،
موشکایی که خدا رو دعا کردیم که تو سر یکی دیگه بخوره،
یکی دیگه ای که دوستمون بود و از رفتنش غصه مون گرفت،
غصه ای که ما هم مجبوریم به دیگران تحمیل کنیم،
تحمیل یعنی اینقدر از اینجا دورت کنن که نتونی سمبوسه های کثیف میدون انقلاب رو بخوری،
ولی کثیف یعنی آدمای زبون نافهمی که دل تو دلت نیست فردا توی تلویزیون یا سازمان ملل یا لای لنگ زنشون چه مزخرفی دوباره اعلام می کنن،
مزخرفایی که باعث شده از راه رفتن تو خیابون تا شستن خودت بعد از پوپ کردن مسخره به نظر بیاد،
مسخره مثل احساسی که موقع بسته بندی کردن اسباب خونه ات داری،
اسبابی که فقط اجازه می دن بیست کیلوش رو سوار هواپیما کنی و ببری،
هواپیمایی که هرچی که نتونه ببره توی زیر زمین سرد و نمور انبار می شه،
زیر زمینی که سر تاقچه اش یه پنج زاری شیر و خورشید پیدا می کنی،
پنج زاری که نمی شه حتی باهاش یه پفک نمکی خرید،
مثل من،
که پنج زار هم برام ارزش قایل نیستن،
مثل پنج زاری عرق کرده ای که هیچ جور دلش نمی خواد از زیر زمینش جدا بشه و با من سی ساله بیاد،
زیر زمینی که تک تک همه ترکش می کنن و آخرین نفر نباید فراموش کنه که چراغها رو خاموش کنه!

پنجشنبه، دی ۱۴

بچه ها صدام رو نزنینش

... او نمی توانست خدایی را پرستش کند که کاملاً به وجودش بی اعتقاد بود.
بچه های نیمه شب - سلمان رشدی

همون لحظه که مهربونانه شپشهای ریش و سرش رو جوریدن من فهمیدم کاری می کنن که حسرت انتقام را به دلمون بذارن. همون لحظه گفتم، توی دلم، ولش کنین بره. خوب بجورینش، د.د.ت و پیف پافش بزنین و ولش کنین بره. مگه اون چقدر ازخدا نیامرز معروفترین آدم ایران گناهکارتره؟ (منظورم گوگوش نیست، اون دومین آدم معروفه ایرانه. تازه زنده هم هست. تازه صلح طلب هم هست تازه اسب سفیدش هم بر عکس خدای تبارک و تعالی اون یکی که همیشه عصبانیه، خیلی مهربونه.)
یعنی چیکار اگه می کردن دلمون خنک می شد. اگه از چال اعدام پیاده اش می کردن، دوباره فحش خوارمادر بهش می دادن، دوباره دستمال گردن مشکی می بستن براش، دوباره دارش می زدن ... همینطوری تا صد بار؟
خنک می شد؟
اگه تف هم بهش می کردن چی؟
یا ناخوناش هم می کشیدن.
اگه روش جیش و پوپ هم می کردن.
یا اگه وادارش می کردن که به مادر خودش هم تجاوز کنه.
یا اگه به قول دوپونت و دپونت از اون هم بالاتر، یه کلون از خودش درست می کردن، بعد کلون رو تغییر جنسیت می دادن که زن بشه، بعد مجبورش می کردن که به کلون خودش از مقعد تجاوز کنه تا بمیره. بعد هم به جرم زنای با محارم دستمال گردن مشکی به گردنش می بستن، بعد فحشش می دادن، بعد تفش می کردن، بعد ناخوناش رو می کشیدن، بعد روش جیش و پوپ می کردن، بعد شپشای که ازش جوریده بودن دوباره تو سرش آزاد می کردن، بعد سنگسارش می کردن، بعد دوباره از چال سنگسار پیاده اش می کردن ... دوباره سرش رو می جوریدن و ...
دلمون خنک می شد؟
زخم بوق قرمزحمله هوایی و لکه صدای قیقاج مجری روایت فتح و شیپور دیرام رام عملیات موفقیت آمیز رو می شه اینجوری از قلب و روحمون پاک کنیم؟ اگه می شه، داغ عزیزامون رو چطور؟
می گن انتقام ظرف غذایی که در بهترین حالت سرد سرو می شه. استثنائاً این بار یه کنده نیم سوزه که بد جوری داغ داغ سرومون کردن. فیلم هم گرفتن، بعدش دی-ان-آ ش هم ضمیمه کردن. مثلاً مطمئن باشیم اینها حتماً صدام حسین رو کشتن نه صدام حسن، یا حسن نصرالله یا نصرالله رادش یا حسن شماعی زاده. حالا مثلاً اگه یهویی اعلام می کردن که اونی که مقصر همه این بی ناموسی ها بوده صدام نبوده و نصرالله رادش بوده. تازه خواهر بهروز اینای نرگس هم اون گاهیده بوده. حالا هم به حول و قوه الهی از تو یه سوراخ سی متری استخراجش کردیم و جوریدیمش و محاکمه اش کردیم و کشتیمش. ما می تونستیم غیراز این نگاه پیشی اندر سپوری که الان داریم کار دیگه ای بکنیم؟

ولش می کردین بره ... .
با یه جمله اخباری تر و تمیز تنهامون می ذاشتین: " تنها جنایتکار جنگ ایران و عراق فرار کرد اما موفق شدند با رشادت شپشهای ریش و سرش را به هلاکت برسانند".
حالا عین پیر زن نیم گاهیده نشستیم و هاژ و واژ جشن تولد دار زدنش رو دیدیم و حوصله مون سر رفت.عین دیدن سریال نرگس، یا بخاری برقی آرش یا فیلم پورنوی نرگس. یا جوریدن شپشهای سرش. یا تبلیغ یه رب گوجه یا اسرائیلی که باید محو بشه یا خدای تبارک و تعالی یا دشمن های مغرض نادان یا گیتار حسن یا اسب سفید مهربونی یا ...
حتی اگه قیامتی هم به پا می شه و اونجا همه مقصرها رو شپش نجوریده، دار می زنن و ناخون می شکنن و روشون می شاشن و سیخ داغ و قیر و اژدها و چماق و حوری پاستیلی دو متری و اینطور چیزا بهشون فرو می کنن، و خلاصه چشم کور فرشته عدالت رو از کاسه در می آرن و همه به حقشون کامل می رسن، برای جلوگیری از بد آموزی هم که شده نباید همه چیز اون جنگ کوفتی اینطوری رو به راه می شد. نه برای خود خدا، نه برای عدالتش خوب بود! ولی چه می شه کرد، این بار دست خدا از آستین شیطان بزرگ زد بیرون.

سه‌شنبه، دی ۵

پنج اعتراف معتدل یلدا

سخت ترین پستم بود این. پیدا کردن پنج چیز خواندنی درباره خودم (5). زیرا که از دوست داشتنی ها و خوردنی ها همانهایی را دوست دارم و می خورم که کرور کرور آدم شهر دوست دارند. نه پاته چگر غاز با شراب قرمز لذیذترینمه که به بهانه باکلاسی خرجش کنم، نه گیاهخوار-تخم مرغخوار- شیرخوار فخر فروشم که مجبور شوید پستانهای شیرده و دیفن باخیای والده بچه ها را زیر تخت پنهان کنید. قرمه سبزی و برنجی که معدل مردم می خورند غذای لذیذم ست که چندان گفتنی نیست(1).
از عادات کژمژ جفت گیری باب داستانهای وبلاگی، نه به تعدد معشوقین، نه به صغر و کبر سن حریف، نه به زمان و مکان و صورت نا معقول ارادت خاص دارم. با همسرِ هم سرم گاهی به طاق، گاهی به پشت، گاهی به شب گاهی به روز ... (2).
گوش و چشمم طویله ی چهل تکه ی هنرهای هفت گانه اس، از خالطور به بالا. هم به کمر شکیرا به وقت لرزش میل و محبت می ورزم، هم به ناز نفس پاواروتی به وقت چه چه. به تعادل (3).
تو خود بخوان حدیث مفصل ...
پس اگرصورتم را که بغایت صورتی است متوسط، هرگز ندیده ای، بار دیگر در استادیوم و بقالی و مترو و بانک که مردی با صورت متوسط دیدی، پایم را لگد نکن که از لگد شدن کفش ریباک سفیدم بسیار بیزارم(4)!

جمعه، آذر ۲۴

تمرین در فرم

مرا بخاطر بیاور!
ولی سرنوشت شومم را فراموش کن!
مویه دایدو به هنگام بریدن پستانش- از اپرای دایدو و آنیاس- هنری پرسل


مزرعه باقالی-صلات ظهر
روستایی نخراشیده با بیل.
موسیقی: سنفنی پاستورال لودویک ون بتهوون
روستایی: با تشکر و خسته نباشید از مسئولین محترم سیما و صدا، اینجانب محمد قاسم سیدعلی ثمن ازشهرستان سنجان کَرِ رود از توابع ارسنجان بخش زرقان بدینوسیله از طرف تمامی ملت پرورنده شهید و باقالی این شهرستان در انتخابات باقالی سبز فردا با حضورمحکممون مون مشت گسترده ای در صحنه به خبرگان شهر که نیم دور روی شواری رهبری افتادن در راستای اعمال اراده مجلس دشمنان اسلام تعیین تکلیف نظام اعتلای مقدس باشکوه به حق مسلممون می کنیم

اتاق خواب فاطی اینا - نصف شب
زن چادری سیبلیو، گوشه چادر به دندون، لنگا بالا روی آقاشون
موسیقی: سولوی هارپیسکورد قبل از آخرین رترنلوی کنچرتو گروسوی براندربورگ، یوهان سباستیان باخ
زن در حال دادن: منم به نوبه خودم این ... حاج آقا مواظب باش ... به نوبه خود در راستتتت ... حاج آقا مواظب باش ... راستای تحکیم تشکیلات ... حاج آقااااااااااااااااااااااااا

صحنه آرشیوی-پشت صحنه نرگس
روح سرگردان خدابیامرز پوپک گلدره، شب اول قبر
موسیقی: مس پاپ مارسلوس، جیوانی پیرلوئیجی دو پالسترینا
خدابیامرز پوپک گلدره: ووووووو ... مردم ... وووووووو پای صندووووووووووق ...هاهاهاهاها ... پرشوووووووووووووووووووور ....

زگهواره تا گور دانشجو بجوی-همون یه سال اول زندگیش
بچه ریقوی یبس شده روی لگن توی گهواره نزدیک ننه اش
موسیقی: موومان اول بالت پرنده آتشین، ایگور استراوینسکی
بچه ریقو: دادا د د د دا دا ددد. داد اا ددا داد دا ددا د. ممم دا دا مممممممممممم دادا ممممممممممممممممممممممممممم پلوغ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووه.

بازیهای آسیایی-سالن وزنه برداری
حسین رضا زاده زیر وزنه دیویست کیلویی، فینال بازیهای آسیایی قطر
موسیقی: آداجیو آلبینونی (همون مارش عزای مرگ آخوندها در تلویزیون جیم الف الف).
حسین آقا رضا زاده: میاد دوره ای ... حضور گسترده ... نهادینه ...نظام مقدس ... پرچم جنهوری ... ان ان ان (جییییییز ... وزنه را می اندازد) ...انتخابات ... خورگان ... فرررررررت ... صندوق های رای ی ی ی ی ی ی ی

فلاش بک به اتاق خواب فاطی اینا-زاویه جدید
حاج آقای نیم-ریش شکم بشکه ای، لای لنگای فاطی خانوم
موسیقی: نغمه آب، موومان سوم در وصف فواره های قصر جرج اول، فردریک هندل
حاج آقا نیم-ریش: آه ... حضور سبز ... آه تکلیف ... آه ... صندوق رای ... آه ... سرنوشت سیاسی ... اسلام ... دشمن ... آه آه آه آه آآآآآآآآآآآآآآآآآه

همین جاها-همین موقع ها
میمون بی مغز، ریموت قوطی جیم الف الف به دست
موسیقی: سکوت سفید، به میزان کافی، فورته-فورتیسمو

میمون بی مغز: اینها را هرگز بخاطرمسپار ... هرگز بیاد میاور ... هرگز بخاطرمسپار ... هرگز بیاد میاور

سه‌شنبه، آذر ۱۴

گپهای راه دور

من و تو و کرورکرور دوست کم رنگ.
من و تو و لبخند دژم رئیس جمهور دگم .
من و تو و لنگهای گشاد میدون شهیاد غمگین.
من و تو و یه لشکر ورزشکار شکست خورده.
من و تو و قرون قرون چرک کف دستهای هدر رفته.
من و تو و یه گودزیلا فاصله با نسل ریشوهای رئیس.
من و تو و سیخهای سوخته موتور ماشین توی تعمیرگاه.
من و تو و خط به خط فحشهای بدخط دیوارهای آبریزگاه ها.
من و تو و تیغه تیغه خنجرهای خون چکون تا دسته توی پشتمون.
من و تو و بهمن یخبندون و فرّ ایمان گندیده و مهر خاوران نیمدار و استقلال کپک زده.
من و تو و کتاب کتاب تاریخ نا نوشته که ثانیه، ثانیه اش رو صد بار با هم دوره کردیم و تلخ خندیدیم و سخت گریه کردیم.
من و تو و دو قوطی بستنی و ملچ ملوچ لذت و صدای لق لقوی گوگل تالک.
من و تو و یه وجب خاک وطن، یه مشت کود گوسفندی نامرغوب.
من و تو و نقشه های دور ودراز، چه کنم های بی انتها.
من و تو سه هزار کیلومتر فاصله.
من و تو و یه دنیا دلتنگی.

سه‌شنبه، آذر ۷

حتی الکی خوشها هم روزهای بد دارن

برنامه اونطوری که باید پیش نرفت. پی پی صبح رو کرده بودم که هیچ. حموم که رفته بودم که هیچ. ولی چون با موهای خیس زدم از خونه بیرون، سینوسام درد گرفت. واسه همین به علت سردرد نتونستم هیچی گوش بدم.
سیبم رو یادم رفت با خودم ببرم. به گوجه و خیار میمونی رضایت دادم. موسیقی گوش نداده رو هم که نمی شه رهبری کرد. مولی میمون هم اینو فهمید. اینقدر ملچ مولوچ کرد که دلم سوخت نصف خیار گوجه ام رو گرفت و خورد. به محض تموم شدن خوردنش هم شروع کرد به تکون دادن قفس. نذاشت رهبری رو تموم کنم. اینقدر تکون داد که نهارم رو خورده نخورده ول کردم. کونه خیارش رو هم کوبید تو سرم. توی سر دردناکم.
اونایی هم که اومدن سراغم نتونستم دو در کنم. اینقدر حرف زدم که گلوم هم گرفت. تا به خودم جنبیدم سخنرانی شروع شد حتی وقت نکردم مثانه ام رو خالی کنم. همینطور با جیش نشستم. درگیر حرفهای آقاهه شدم شدید. توی آنترانکت هم رفتم از آقاهه سئوال کردم، نه نسکافه پاکتی خوردم، نه شرینی گل محمدی. بعدش هم با سخنران سلانه سلانه برگشتیم توی جلسه. همینطور با سه لیتر جیش. سردردم هم بدتر شد.
آقا دریانی هم گفت بستنی چاله نداریم. گفتم چاله نمی خوام ... کاله می خوام. گفت در هرحال گحبه نداریم. دیگه نذاشت بگم گحبه نمی خوام قحبه می خوام.
فردا هم کله سحر بازدید کننده داریم. باید عین مرغ حامله سر ساعت دوازده بخوابم.
چمیدن بی چمیدن!

دوشنبه، آذر ۶

شجوول

عزیزان و دوستان و مادران و پدران و در و همسر و استاد و شاگرد,
چون تشریف نداشتید که حضوراً برنامه امروزم رو اعلام کنم ... اینجا خدمتتون عرض کنم که:
صبح ساعت ده از خواب ناز بیدار شدم و شیش ساعتی که از چهار صبح صرف دل بستن به رختخواب گرمم کرده بودم، حروم کردم و دل ازش کندم.
از ساعت ده تا ده و نیم وقت نازنین به پوپ و پی پی کردن صرف شد.
این وسط مسط ها یه دوش به سبک پیشی واش هم گرفتم.
ساعت ده پنجاه و پنج تا یازده و خورده ای به نوشتن این شرح حال پرداختم.
از یازده و خورده ای به مدت نامعلوم صرف دل کندن از آلگروی فیناله از سنفنی چهل آمادئوس نازنین می گذره.
حدود یازده ونیم یه کم بیش و یه کم کم رحل عزیمت به سوی دانشگاه می بندم.
با این وضع رانندگی خدا می دونه کی می رسم ولی احتمالاً هر جا هر وقت برسم تا ساعت سه و نیم به خاک بازی همان جا خواهم پرداخت. متاسفانه هر چهار نسخه ای که از فیناله آلگرو دارم رو روزی جهاز پخش موسیقی پرتابلم ریختم وماسماسکهاش روی گوشمه. پس در این مدت متصل نخواهم بود.
سیب ناهارم رو یه دستی در حالیکه چهل رو برای میمونهای با مغزرهبری می کنم می خورم.
این وسطه نمی دونم چند نفر بیان سراغم، ولی همه رو دو در می کنم.
ساعت سه ونیم هراسان یادم می افته که باید برم سخنرانی.
ساعت سه و پنجاه و پنج هراسان می رم.
از هر ساعتی که سر سخنرانی برسم کسر خوابم رو جبران می کنم تا وقتی تموم بشه.
یه بووول کوچولو وسط آنتراکت می کنم و یه دونه از اون چیزهای گل محمدی با قهوه می خورم.
ای میل هام رو سر جلسه بعدی کنفرانس چک می کنم.
چند تا جک هم می خونم.
یه سئوال از سخنران می کنم.
یه چرت کوچولوی چشم باز می زنم.
با دست زدن مردم از خواب می پرم. آخی سخنرانیش تموم شد. چقدر خوب بود.
یه بول نیم لیتری می کنم.
یه چند نفر که سئوال و عرض حال دارن دو در می کنم.
بدو بدو می رم سراغ ما شینم چون احتمالاً باطری این وامونده تموم شده.
سی دی رو می ذارم تا دا را دا دا داااااا باباباباببارآ رو از آلگرو فیناله می شنوم حالم جا می آد.
لخ لخ رانندگی می کنم تا بقالی.
یه بستنی قهوه، به بسته شیر پر چرب، یه کیلو سیب سبز می خرم و می رم خونه.
تا چهار صبح لای کتابا و سی دی هام می چمم و نیم لیتر بستنی قهوه رو به عنوان شام می خورم.
چهار هم که ... خوابای خوب ببینم.
این وسط مسطه هر کی کارداشت خجالت نکشه ... صدام کنه ... نگرانم هم نشین، حالم خوبه

دوشنبه، آبان ۱۵

یک ملیون آدم شهر منهای یکی

توی این شهر یه ملیون آدم زیبا و خوش مشرب زندگی می کنن. مردهای شوخ و سرزنده، دخترهای لوند و خوش آب و رنگ. خیلی هاشون شونه ای دارن که می تونی سرتو روشون بذاری و گریه کنی، خیلی هاشون دستی دارن که می تونی بگیری و تو خیابون باهاشون قدم بزنی. خیلی ها جفت چشم پر آبی دارن که می تونی بهشون ذل بزنی و عین دیوونه ها برقصی. خیلی ها لب مرطوبی دارن که تحمل نبوسیدنشون سخته. خیلی ها آغوش گرمی دارن که فراموشی بهت هدیه می دن. خیلی ها رختخواب نرمی دارن که توش رویاهاشون رو با تو شریک می شن. خیلیها چیزایی دارن که فقط تخیلت خبر داره که چقدر بهشون نیازمندی.
ولی یه نفر توی این شهر نیست، که از وقتی رفته نه چشمهات گریه دارن، نه پاهات حوصله خیابون گردی و رقص، نه لبهای خشکت از هم باز می شن برای بوسیدن، نه بدنت هوس گرم شدن می کنه و نه دیگه واقعاً تخیل رویایی برای دیدن برات می مونه.
اگه اون یه نفر هنوز دور و برته، بهش گوش بده.
اگه دوست داره دستت رو تو خیابون بگیره، دستش رو بگیر و از تجریش تا شوش عزیز باهاش قدم بزن، حتی اگه متنفری دستت رو تو خیابون بگیرن.
اگه خواست، وسط میدون شوش باهاش ازدواج کن. حتی اگه آیه عربی اش یادت نبود.
اگه خواست ساکت بشین و هیچی نگو، حتی اگه پر از حرف بودی.
اگه دستش رو دراز کرد حتی با آهنگ لامبادا هم باهاش برقص، حتی اگه از ناف تا زانوت رو گچ گرفتن و تکون نمی خوره.
اگه خواست باهاش برف بازی کن حتی اگه چل درجه تب داشتی.
اگه خواست توی مهمونی اعدام صدام هم برو حتی اگه از صدام و مهمونی و اعدام متنفری.
اگه خواست بمیر، حتی اگه لبالب از زندگی بودی.

برای اینکه هر یه ملیون آدم شهر هم اگه جمع بشن، هیچ کدوم غیر اون نمی فهمن که تو چی می خوای.

پنجشنبه، آبان ۱۱

رستاخیز تاثر انگیر نرگس

این سریال نرگس عین کابوس یه مدت منو رها نمی کرد. هر جا می رفتم عین سایه باهام بود. توی مهمونی، توی رستوران، توی اتاق انتظار مطب دکتر، زیر پتو، توی هواکش مستراح ...
حالا فیلم سوپرش در اومده. اون بازیگر در پیت همه جوره خودش رو توی تلویزیون پاره کرد. لبش رو لرزوند، گریه کرد، ملق زد، بغض کرد، گوز داد، خنده یه وری کرد، با اینحال اگه همه خونه های تهران و ورامین و توابع اطراف رو می گشتی سر جمع سی و پنج ثانیه از هنر نمایی خانوم رو توی آرشیو فیلمهای ملت پیدا نمی کردی. حالا چطور شد یه دفعه مقاربت این خانوم اینقدر دیدنی شد؟ زن و مرد و کوچیک و بزرگ و کودک و بالغ فیلم برفکی و رنگ رو رفته دو تا شبح کون برهنه رو توی موبایل و لپتاپ و دی- وی- دی به هم نشون می دن و هی بحث می کنن که خودشه، خودش نیست، خودشه، خودش نیست. کلاً مردم انتظار دارن هر کی سه فریم قیافه اش توی تلویزیون جیم- الف-الف پخش شد یه دفعه سنت حسنه تکثیر جنسی رو ببوسه و کنار بذاره و از راه قلمه زنی به ارضاء طبیعت بهوتش بپردازه؟
حالا بالفرض تیم تیز بین روئیت حلال ماه و تیم پردازش تصویر ام-آی-تی وجمعیت مانتو دوزهای مقیم مرکز جمع شدن و از روی نیمرخ شبح کوندریده، قیافه زهرا امیر ابراهیمی رو تشخیص دادن. چی می شه. یه هفته تمام منابع آی-تی و تکنو لوژی مخابراتی مملکتمون رو خرج کردیم که به بگیم لای پای این خانوم آلت تناسلی زنونه بوده و ما خبر نداشتیم. که الت تناسلی زنونه بوده که پشمالو بوده و ما خبر نداشتیم. که آلت تناسلی بوده و خودش هم تا حالا خبرنداشته که اون اونجا بوده و حالا فهمیده و برده دادش به اون آقا پسر خوش تیپ.
حالا فرضاً خدا ناکرده، اگه این هیات های محترم اخرش نیمکره کون خانوم رو روویت نکردن و گفتن که نخیر ایشون اوشون نیستن چی می شه. یعنی همه مون در بست باورمون می شه که خانوم کلاً آلات و اندامشون تعطیله وجای شکاف لای پاشون کلم بروکلین کشت می کنن؟ یا شاید ملت کلهم لیبدوشون رسوب کرده بود و راه نمی افتاد مگه با دیدن این یه کف دست پوست و پشم که توی هم می لولیدن؟
اگه واقعاً این مسائل اینقدر مهمن که ملت حق مسلمشون رو گرفتن دستشون، راه افتادن تو خیابون دنبال فیلم رستاخیر نرگس، من خیلی ساده همه مشکلات رو براشون حل می کنم. یه فیلم پورنو به سلیقه خودتون بردارید، نگاه کنین، حالش رو ببرید. این برای بخش بصری ماجرا. وقتی تموم شد بیاین پیش من تا بهتون اطمینان بدم که تمام چیزهای مونثی که توی تلویزیون جیم-الف-الف بازی می کنن، گرفته از هنر پیشه نقش اول و نرگس و هنرپیشه ننه چادر به سر وهنرپیشه رفیق دلسوز و هووی صیغه ای و خواهر بدجنس تا شیطون-وکیلی که عین ترمیناتور تغییر شکل می ده، همه و همه روبالاخره یکی می گاهه، ولا غیر. هر چند اگه کسی نباشه که فیلمبرداری کنه.

جمعه، مهر ۲۸

خودآموز شکار شوهرهای خیانتکار

تقدیم به دوست عزیزم که بعد از دوماه داره برمی گرده پیش شوهر خرسش

"گرفتن مچ شوور" یه کار جدیه. احتیاج به حواس جمع داره. هر پنج گانش. باید خاک بازی رو تعطیل کنین و عین یه عقاب تیز ببینین، گلاب به روتون عین یه سگ بو بکشین، قرآن بینتون عین یه خفاش گوش بدین و ... چون حیوونش یادم نمی آد، عین خودتون مزه کنین.
از اتاق خواب باید شروع کرد. لکه ها مهمترین شواهد هستن. خصوصاً اونهایی مذبوهانه سعی شده پاک بشن!
- عزیزم انگار دماغت خون افتاده توی رختخواب؟
- آ ... آ ... آ ... آره افتاده
- تو به گور عمه عقب افتاده ات خندیدی، یعنی می خوای بگی من بعد از پونزده سال نوار بهداشتی لای پام گذاشتن فرق خون دماغ مرد و زن رو نمی فهمم؟؟؟؟
تقریباً تمام مردایی که من می شناسم دماغشون کار نمی کنه، واسه همین چه بوی مشکوکی شنیدید، چه نه می تونید یه دستی بو رو بزنید:
- عزیزم چه عطر خوشبویی زدی به بالش ... چیه؟
- مم ... ممم ... همون عطری که مامانت برام خریده ... فکر کنم
- عزیزم؟ نگاه کن ببین آخرین باری که انگشت کردم تو سوراخ دماغم یادم نرفته درش بیارم؟
- ها؟
- پس چرا می خوای عطر هپی کلینیک زنونه رو جای آدیداس مردونه غالبم کنی؟؟؟
روژ لب از لب لیوان به این سادگی پاک نمی شه. واسه همین قبل از اینکه وقت کنه ست لیوانهای خونه رو یکجا بشکنه، همه رو دونه، دونه چک کنین. و خیلی خونسرد بگین:
- از کی تا حالا ننه ات روژ لب جیگری می زنه؟
- مامان من آرایش نمی ک ...
- نه خیر ... اخبار بهت دیر می رسه، ننه ات برای پارتی که من دعوتش کردم هفت قلم آرایش کرده و خیلی خوشحاله. بخاطر اینکه توی اون پارتی، من و تو اون خانوم لب جیگری دعوتیم و قراره من سوراخهای سقف ننه ات رو تر و تمیز ایزوگام کنم.

اما پیدا کردن مو یه چیز دیگه است. یه موی بلند رنگ کرده مسئله رو صفر بر هیچ حل می کنه و می شه از مرحله تحقیق مستقیم به مرحله محاکمه رفت. باید مو به مو بررسی کرد. ظرفهای کثیف، آیینه زندگی ان. اگه ظرفها و قاشق-چنگالا جفت جفت کثیف بودن یعنی اینکه روابط خوب پیش رفته که با هم غذا خوردن، ولی اگه از هر ظرف و قاشقی فقط یکی کثیف بود، دیگه روابط اینقدر خوب پیش رفته که جفتی تو یه ظرف غذا می خوردن.
اگه خیلی ظرف کثیف بالا آورده بود:
- این همه غذا رو با کی خوردی؟
اگه همه ظرفها شسته شده و تر تمیز بودن:
با کدوم کلفت رو هم ریختی که بعد از رختخواب ظرفهات رو هم می شوره؟
دنبال کادوهای رمانتیک بگردین. فکر نکنین یه شورت تور توری قرمز-مشکی زیر میز تلویزیون پیدا می کنین. معمولاً شورت توتوری هاشون رو با خودشون می برن، چون چیزای گرونی هستن. دنبال چیزای معقول بگردین: عطر جدید، کتاب شعر جدید، شلاق چرمی، گل خشک شده، دهن بند سادو مازوخیسم، پرگار روترینگ هفت دهم و اینطور خزعبلات.
بدنش رو هم گله به گله بگردین. باور کنین بین دوتا کتف آدم موقع خاروندن چنگ چنگی و زخم نمی شه.
تلفن و اینترنت و این جور چیزا که دیگه گفتن نداره. باید چک بشن. ولی چیز دندون گیری گیر نمی آرین. دیگه هر خری بلده ای میلهاش رو تر تمیز کنه. اگه چیزی توی ای میل و تلفن و اینطور چیزا پیدا کردین وقت تلف نکنین، عقب افتاده ای که نمی تونه اینطور چیزا رو راست و ریست کنه ارزش زندگی کردن نداره. تا ور و رویی دارین طلاق بگیرین برین یه آدم با آی-کیوی بیشتر از کفتر چایی گیر بیارین خودتون رو بندازین بهش.

مرحله بعدی اسمش "فیگور زیبای بی توجهه". باید یه روز حرف نزنین. هر چی گفت و هر کاری کرد فقط یه قیافه خوشگل بگیرین. با نیشخند یه وری. عین احمدی نژاد. معمولاً این موقع شوورها عجز ولابه می کنن. داد می زنن. کتک می زنن. قسم می خورن. گریه می کنن. ملق می زنن. پادرمیون جور می کنن. غش می کنن.
ولی شما توجه نکنین. اگه اینجا وا بدین. با یه چند تا بوس و بغل خشک و خالی خر بشین، آخر شب خستگی کار تحقیق به تنتون می مونه که هیچ، یه صکص با غر و منت هم رو گردنتون افتاده که هیچ، از فرداش هم باید درمان سوزاک و سفلیس رو شروع کنین چون بی شک شوور بی عرضه تون در دو ماه گذشته با یه نفر به کلاس پرنس دایانا نخوابیده.
مرحله بعدی چزوندن مفعولانه اس. باید آروم از زیبای بی توجه به مظلوم چزاننده حرکت کنین والا کارساز نیست. اول قیافه بدبخت می گیرین. بعد ...
- خوشگله؟ چند سالشه؟ قدش بلنده؟ پسسوناش بزرگه؟ کونش از این قابلمه بزرگتره؟ پوستش سفیده؟ سبزه با نمکه؟ صداش نازکه؟ ساق پاش کلفته؟ چشاش رنگیه؟
حواستون جمع باشه هر سئوالی که کردین منتظر جواب بشین. اگه جواب نداد تکرار کنین. تا خواست جواب بده سئوال بدی رو شلیک کنین:
- لبش قلوه ایه؟
- ....
- لبش قلوه ایه؟
- اصلاً کی گف ...
- چشاش مشکیه؟
- اصلاً کسی وجو ...
- پسسوناش چقده؟
بعدش می رسیم به "آلتیمت چزوندن":
- یعنی بوسش هم کردی؟ چطوری کردی؟ اول لب بالا یا لب پایین؟ باهاش کافی شاپ هم رفتی؟ رو همون صندلی نشست که من می شستم؟ تو براش صندلی رو جلو کشیدی؟ براش یه شاخه شمشاد از پارک ملت هم کندی؟ وقتی کونش می خاره می خارونی؟ چلو کباب کوبیده مورد علاقه من رو هم بهش دادی؟
اینجاش سر یه چیزای چرتی مثلاً وقتی فهمیدین توی کاسه توالت ماه عسلتون با هم پی-پی کردن، یه قطره اشک ... حواستون باشه، یه مشک گریه نکنین. فقط یه قطره شرتی بیاد از روی لپتون بیاد تا زیر چونه. بعدش ... فخخخ دماغتون رو بکشین بالا. از این به بعد دیگه کارتون آسون می شه. دیگه لازم نیست هر بار هربار اشک بچکونین. فقط کافیه چشتون رو بپوشونین و یه فخخخ کنین. فکر می کنه دارین گریه می کنین.
مرحله آخر "شوهر آزاری مقایسه ایه". طبق روش قبل منتظر جواب می شین ولی جواب رو گوش نمی کنین و می رین سراغ سئوال بعد:
من بوسام بهتر بود یا اون؟ من کونم گنده تره یا اون؟ من وقتی دستم رو صابون می زدم بهتر فرت فرت می کرد یا اون؟ تری گلیسیرید خون من رنگین تره یا اون؟ من وقتی فین می کردم بهتر نوت سی دیز می زدم یا اون؟
مرحله بعد "لکاته بازی تقلیدیه". این مرحله عملیه. باید هر گاه و بیگاه یه قیافه ای برای خودتون درست کنین. مثلاً یه شالگردن پشمی ببندین دور کونتون، یه روژ قرمز وزغ هم بزنین به لب. چشماتون هم الق پلق، صورتی-بنفش-زرشکی بکشین. یه دفعه سر راهش عین جن باربکیو سبز بشین:
- قیافه جدیدم رو دوست داری عزیزم؟ عین اون شدم؟ حالا بیشتر دوستم داری؟
اگه توی این مرحله عاصی نشد و اعتراف نکرد یا عصبانی نشد بزنه شل و پلتون بکنه، کارتون خیلی سخت می شه. واسه اینکه با یه حرفه ای طرفین. دوباره باید از اول شروع کنین.
یعنی ...
دنبال لکه ها بگردین.


Balatarin Link

پنجشنبه، مهر ۲۰

هزار نکته باریکتر از مو

... و اما خلاصه داستان از ابتدا تا به امروز...
خدا زمین و ما را آفرید.
ما در بعضی موارد که گشنه هستیم مجازیم غذا طبخ کنیم و آن را در ظروف مناسب بخوریم.
ظروف ساخته دست بشرخاکی آلوده اند مگر مدام شسته شوند.
شروع مجدد از خط سوم

اگه دست من بود به غذا تعظیم می کردم. به غذایی که خودم پختم. دستم بر نمی آد چون به ندرت پیش می آد حتی غذایی که می خوام بخورم، غیرت گرم کردنش رو داشته باشم، چه برسه به پختنش. فکرش رو بکنید، چند ساعت باید برین خرید. بعد سیب زمینی به اون سفتی رو باید بندازین تو آب ذل بزنین بهش تا اینقدر قل بزنه تا بشه اونو با تخم مرغ هم زد! بعد اینها رو بزن بزن تا نرم شه، اگه خیلی نرم نشه که ول بشه یا از اون وری بره و قلمبه قلمبه بشه، می رسیم به سرخ کردنش که یه رضازاده تمام وقت می خواد. اگه شانس بیاری و ترکش روغن مادرت رو ایزوگام نکنه، تازه بعد این همه جون کندن چیزی داری که اکثر وحوشی که آشپزی نمی فهمن بهش می گن غذای حاضری! اگه کرنومتر بگیری از زمان برداشتن یه کتلت تا گذاشتنش لای نون و نواله کردن و فرو دادنش فقط بیست و هفت ثانیه طول می کشه. این ظلمه. برای یه ارگاسم هم اگه ارگاسم خوب و سر به راهی باشه و بیست و هفت ثانیه طول بکشه، این همه زحمت نباید کشید. اما نکته باریک تر از موش اینجاست که باید غذا خورد، ولی حتی المقدور چه زن نرم و نازکید و چه مرد سیبیل کلفت، دم به تله جارو-پارو و پخت-پز ندید. بعدش هم برای مواقع اورژانس، این دو جمله رو یاد بگیرین و به تناوب وقتی آشپزی کردین یا آشپزی کرده شدین بگین: "جایی که من بزرگ شدم آشپز ظرف نمی شوره" و " آشپزی که ظرف های غذای رو نشوره مثل فرمانده ای می مونه که زخمی ها و مجروح ها رو تو میدون مین جا می ذاره".
اگه مجبور شدین، یادتون نره که چیزی رو که می شه دور انداخت نمی شورن. چیزی رو که می شه فردا شست امروز نمی شورن. چیزی رو که می شه نخورد، توی بشقاب نمی خورن. آخه ظرفهای کثیف اخلاق ندارن. زاد و ولد می کنن. زیاد می شن. کثیفی میون ظروف آشپزخونه یه مرض مسریه. من خودم شنیدم که یه پیش دستی به یه دیس می گفت: " نزدیک من نشو، توی من سوسیس تخم مرغ خوردن، منو همیجا ول کن برو، دیگه امیدی به من نیست، من جلوی کاسه های لوبیا رو می گیرم."
یه صخره نورد خوب به زیر پاش نگاه نمی کنه. شمام به سینک ظرفهای کثیف نگاه نکنین. خصوصاً اگه توی تمام ظرفهای خونه از چند سری ظرفهای دم دستی و مهمونی غذا خوردین و حالا از گلدون تزئینی توی بوفه برای چایی خوردن و از ماگ جای خودکاری به عنوان بستنی خوری استفاده می کنین.
دردناک ترین قسمت قضیه، رنج شستن ظرفها نیست، حس مازوخیسمی که وعده بعد که می ری سراغ کابینت ظرفهای تمیز یقه ات رو می گیره و وادارت می کنه برای هر لاخ کاهو وسکنجبینی که می خوای تناول بکنی یه سرویس کامل سی و پنج پارچه چینی از کابینت پیاده کنی. صخره نورد از پرت شدن از ارتفاع نمی ترسه، تمام ترسش از اینه که نکنه یه لحظه نتونه به وسوسه پریدن غلبه کنه.
روزگار عجبیه. رمز و راز رمانس و عشق بازی رو تازه عروسها از کانالهای پورنوی ماهواره یاد می گیرن. نکته های باریک تر از موی خانه داری رو از میمون بی مغز!

سه‌شنبه، مهر ۱۱

اقتباس

هر چرندی دلشون می خواد از روی کتابهای کلاسیک بسازن، حداقل آخرش رو عین کتاب تموم کنن. اصلاً دوست ندارم هر بار که تن ماهی گرم می کنم خیال کنم دارم موبی دیک رو می خورم.

شنبه، مهر ۸

Reptilian Demands

It is that flat and spectral non−hour, awash in limbic tides, brainstem stirring fitfully, flashing inappropriate reptilian demands for sex, food, sedation, all of the above, and none really an option now.
-Pattern recognition- william Gibson

ما تنهایی رو درک نمی کنیم. آدم تنها رو دعوت می کنیم و معده اش رو پر می کنیم و قبل از رفتن می زنیم روی شونه اش و می گیم " خیلی تنهایی بهت خوش گذشته، تکیده شدی، لپ هات گل انداخته، آخی بهت بد گذشته؟ چشات گود رفته، چاق شدی، لاغر شدی، خوش تیپ شدی، ژولیده شدی ... این یه کمی دلمه است، برای فردا نهارت گرمش کن، این یه کمی لوبیا پلوست، این یه کم کشک بادمجونه، این یه کم سیانوره، شب شام بیا پیش ما ... تنها نمون ... چی می خوری؟... شب اینجا بمون صبح با هم سحری بخوریم"
توی قبیله سرخ پوستها برای اینکه از تنهایی در بیای باید بتونی یه تیر دورتر ازبقیه مردای نابالغ بندازی، از پشت اسبی که چهار نعل می ره پشتک بزنی رو درخت و یه شب کامل آویزن از نیپل توی مهتاب دووم بیاری. توی اسکاتلند باید بابای دختره رو مست کنی ولی خودت بتونی توی لیوان آبجو بشاشی بدون اینکه دورش رو خیس کنی. اسکیمو ها کسی رو که نتونه با یه فوک دریایی مقاربت کنه لایق همسر داری نمی دونن.
ما باید بتونیم شکم همسرمون رو سیر کنیم. نون خانواده رو در بیاریم. ما اولین صحبتهامون رو با همسر آینده مون توی کافی شاپ شروع می کنیم. ما تشکیل خانواده رو از توی کافی شاپ شروع میکنیم که البته توی هیچکدومشون نون سرو نمی شه. وقتی تنها می شیم باید باقی مونده غذای مهمونی ها رو توی فریزر بتپونیم تا گشنه نمونیم. شاید بعد از اینکه قهرمان مذهبی-ملی مون از گشنگی و تشنگی توی صحرای کربلا خودش و خانواده اش رو به کشتن داد، این ترس تاریخی روی ملتمون مونده که نمی تونن اضطراب گشنه-تشنه موندن رو از خودشون دور کنن. شاید شروع آشنایی زوجها توی کافی شاپ یه جور خداحافظی استعاری با خدماتیه که کافی شاپ ها ارائه می دن. وگرنه چرا تو کافی شاپ ها نون سرو نمی کنن؟ مگه نه اینکه هیچ چی بهتر از نون گشنگی رو بر طرف نمی کنه؟
ما تنهایی رو درک نمی کنیم. سعی می کنیم توی نیم ساعت تلفن راه دوری که می کنیم هکش کنیم. عصاره زوجیت رو بکار می بریم. یه کم هم دردی، یه کم احوال پرسی، یه چند تا کلمه که فوری ما رو به صمیمیت برسونه، یه چند تا کلمه درباره دلتنگی، یه چند تا کلمه تو قالب گپ های روزانه، نق های معمول از روزگار، یه خاطره فشرده، چند تا حرف رمانتیک-سکسی ... از هرکدوم به نسبت درست، نه کمتر نه بیشتر. ولی موتیف این سونات باز هم اینه که "غذا چی می خوری؟"
ما تنهایی رو درک نمی کنیم. اگه کوچکترین درکی ازش داشتیم حداقل فرقش رو با گشنگی می فهمیدیم. ما تنهایی رو درک نمی کنیم ... مگه اینکه واقعا تنها بشیم. به تنهایی یه خرگوش تنها توی یه استادیوم صد هزار نفری پر از آدم.

جمعه، شهریور ۳۱

mbc2 movie of the day

من از سوراخ کوچیک توی دیوار که باعث می شه ماتیلدا و لئون از هم جدا بیافتن متنفرم. اگه هیچ جوری نمی شه با تبر یه سوراخ بزرگتری درست کرد که لئون هم ازش رد بشه، من ترجیج می دم این صحنه رو کلاً از فیلم سانسور کنم.
من از اون ویترین بزرگ فرودگاه مهر آباد که دوستای آدم بابای کنان از پله بالا می رن و گم می شن بی زارم. اگه میتونستم از بیخ خرابش می کردم.
من از گیتهای فرودگاه دوبی متنفرم.
یه همچین چیزایی اصلاً نباید ساخته می شدن.
همیشه جلوی تو خجالت می کشم آخر فیلمهای غمگین گریه کنم ولی اگه می ری دوست دارم باهات بیام. جایی که هستی دوست دارم باهات باشم. من از اینکه تنهایی برای مردن لئون گریه کنم متنفرم.

سه‌شنبه، شهریور ۲۸

الف

چه زن شايسته اي:
زور بزن، جيغ بزن، داد بزن، غر بزن، نق بزن ملافه رو مثل خيار گاز بزن،
بزن، بزن، تا يه شاخ شمشاد، يه دسته گل بزاي.
يه تاپاله کچل بزاي.

این دفعه دیگه خود خود احساسه ... این دفعه دیگه کاری کردی کارسسون. حالا دیگه می تونی تا آخر بهش لم بدی و افتخار کنی.

چه نوزاد گلي:
توي اتاق برين، توي پوشکت برين، بيرون اتاق برين، به خودت برين، به بابات برين، به ننه ات برين، روي فرش برين، زير فرش برين، توي شلوارت برين، توي گهواره ات برين. تپه نريده تو کهکشان نذار.

احساس خوبی نداری، گریه ات می آد؟ دیگه ریدن به اندازه اون موقع ها حال نمی ده؟ ولی بازم برین!

چه بچه نازي:
بابا رو بوس کن، مامانو بوس کن، خاله رو بوس کن، خودتو عين کونيا برا بچه بازا لوس کن،
سگ رو بوس کن، عمو رو بوس کن، خرس رو بوس کن، رهبر رو بوس کن، هر کون نشسته اي ديدي خجالت نکش بپر تف تفي و خيس کن،
جمشيد مشايخي رو بوس کن، عمه رو بوس کن، چمران رو بوس کن،عروسک رو بوس کن،واسه اين چرتی که برات گفتم رودرباسي نکن بيا کون من رو بوس کن.

یه روز یکی که نه لپ جمشید مشایخی رو داره و نه لب بچه بازا رو بهت ذل می زنه و می گه ... حالا بتمرگ و هیچی رو بوس نکن!

چه پسر تيزي:
دختر همسایه رو بکن، زن همسایه رو بکن، مامان رو بکن، بابا رو بکن، پسر همسایه رو بکن، گربه همسایه رو بکن، مادر بزرگ رو هم بکن، عمه رو بکن، خاله رو بکن، صدام رو بکن، دفتر رو بکن، دیوار رو بکن، کرگدن باغ وحش رو هم بکن، بعدش روت بشه بیا منو بکن.

از من بشنو که نه ایدز می گیری نه سوزاک و نه کور می شی! اینها قصه اس. کم نذار تاروزی که از فرط چروکی روت نشد شلوارت رو در بیاری، به اندازه کافی خاطرات برای فکر کردن بهشون داشته باشی.


چه دختر جذابی:
دماغت رو عمل کن وبهش پودر بمال، لبت رو عمل کن بهش رژ بمال، لپت رو عمل کن بهش سرخاب بمال، کونت رو عمل کن یه نره خر پیدا کن بهش بمال، ابروت رو عمل کن بهش مداد بمال، پیه شکمت رو عمل کن که جمع و جور شه، دنبه پسسونت رو عمل کن که قلنبه شه، هر جا زده بیرون ببرش، هر جا فرو رفته قمبلش کن.

اگه چیزی ازت باقی موند تو گلدون شاش گربه ات قلمه بزن چون حیفه که از تو فقط یه دونه پیدا بشه.

چه میمونی چه میمونی:
غر بزن، زر بزن، نق بزن، ور بزن، جر بزن، به اعصاب همه تر بزن.
هنوز بس نشده. پس به هیکل خودت هم تر بزن.

دوشنبه، شهریور ۲۰

When shall we three meet again? In thunder, lightning, or in rain

آسمون این شهر گاهی اوقات عین تلویزیونی می شه که روی یه کانال برفکی تنظیمش کرده باشن. انگار ابرها به آدم نزدیک ترن. شاید دلیلش این باشه که نوشته های در و دیوار، صدای حرف زدن عابرهای اتفاقی، جیغ و داد بازی بچه ها به زبان مادری من نیستن. پس ناخودآگاه قوای ذهنی آدم رو مصرف نمی کنن. مگه اینکه آدم بخواد به زور بفهمه که محتوای سخنرانی یه مست بی خونه چیه. که اصولاً کاری که به ندرت آدم انجامش می ده. اینجا آدم می تونه ابرها رو نزدیک تر، پرنده ها رو آشناتر و رودخونه رو ذلال تر ببینه.
اگه توی این سکوت یکی حتی دویست متر اونطرف تر به زبان مادری ناله کنه می شنوی.

روی نیم کت افتاده بود و ناله می کرد. ازش پرسیدم که حالش خوبه؟ اولش که باورش نشده بود دارم فارسی حرف می زنم از توی جیبش یه کارت بهم نشون داد. به من یاد دادن که اگه یکی رو دیدی که نفس نفس می زد، سینه اش درد می کرد و عرق کرده بود یه دقیقه هم معطل نکن. بهش گفتم باید ببرمت دکتر. یه کارت دیگه بهم نشون داد. روش نوشته بود کجا باید بره. تصمیم گرفتم از یکی کمک بگیرم تا وقت کمتر تلف بشه. از بین یه زوج جوون که تمام صورتشون پر از میخ های فلزی و خالکوبی بود و یه زوج میون سال دوومی رو انتخاب کردم. مرد فوری تلفن زد. براش توضیح دادم که پیر مرد هموطنمه ولی نمی شناسمش. بهم گفت که اون هم غریب بودن رو می فهمه. اونها هم از هلند به اینجا مهاجرت کردن. آمبولانس که اومد، مرد داوطلبانه با پیرمرد رفت. گفت بیشتر از من به درد پیرمرد می خوره. خانومش منو تا نزدیک اتاقم همراهی کرد. ازش تشکر کردم که جوون هموطن منو نجات دادن. گفت توی رسم ما اگه یکی بخاطر جونش از شما تشکر کنه، شما هموطنش می شین.
فرداش تلفنی از بیمارستان پیرمرد خبر دار شدم. رفتم بیمارستان. حالش خوب بود. نشستم و باهاش صحبت کردم. گفت که معماره. معمار بوده. اسم کلی ساختمون و پل و چیزای دیگه رو گفت که توی ایران ساخته. دخترش رو تو ایران با اعلامیه پخش کن ها گرفته بودن. با تمام پولهای نقدش، فروختن ویلاش و ماشیناش دخترش رو جوخه اعدام نجاتش داده بود. ده سال حبسش رو هم با پول خونه و طلاهای زنش داده بود. کلی هم قرض بالا آورده بود تا قاچاقی ردش کنه اون ور مرز. دو ماه پیش زنش زنش فوت می کنه. تصمیم می گیره بیاد و پیش دخترش زندگی کنه. ولی دخترش موقتاً برای تحصیلش می ره لندن. بخاطر گرونی خونه پدرش رو نمی بره. چند نقاشی که اونروز از یه پل قدیمی کشیده بود نشونم داد. بی نظیر بود. گفت که اصلاً انگلیسی نمی دونه و با کارتهایی که دخترش براش نوشته با مردم حرف می زنه. یکی از کارتهاش رو داد به من. بالای سمت راست کارت نوشته شده بود "خوردن همبرگر با سوس گوجه" و زیرش توی یه مربع قرمز نوشته بود:
This man is gravelly mentally impaired. He can not talk. Please kindly give him a burger sandwich with tomato ketchup and write down the price so he can pay you

یه ساعتی با هم گپ زدیم. دلش برای دخترش خیلی تنگ شده بود. گفت این همه راه اومده پیش تنها عضو خانواده اش زندگی کنه ولی نمی دونه کی دوباره می تونه پهلوی اون باشه. گفت نارحتی دیگه ای نداره.
من چند تا کارت دیگه براش نوشتم تا بتونه با مردم به غیر از غذا و آدرس درباره چیزای دیگه هم صحبت کنه. مثل "ممکلکتم دهن منو سرویس کرده". "یه زمانی من سازنده پل و ساختمون های قشنگ بودم". "اصولاً من هیچ مشکلی ندارم فقط انگلیسی بلد نیستم" و ...

آخه زبان برای بعضی ها سد بدیه. چیزیه که دور خودشون و مملکتشون کشیده شده تا نذاره کاملاً ازش کنده بشن. برای بعضی هااینطور نیست. توی فرودگاه دوبی زنی رو دیدم که داشت روزنامه های سیاسی رو با یه دیکشنری حیم می خوند. کلاً اصلاً انگلیسی سرش نمی شد ولی لغت به لغت از روی دیکشنری در می آورد و معنی اش رو زیرش می نوشت.
می گفت توی توالت سالن ترانزیت فرودگاه دبی کار می کنه. پسرشون هند درس می خونه. شوهرش بعد از دولت جدید، که البته سیاستهاش با قبلی فرق می کنه، کارش رو از دست می ده. آخه سیاستهای سطح بالای ممکلتی به طور مستقیم روی شغل شوهر این خانوم که آشپز باشن تاثیر داره. خلاصه اینکه مجبور می شن پسرشون رو برگردونن ایران. توی راه هند با یه خانوم هندی آشنا می شه که براش یه کار توی فرودگاه دبی جور می کنه. بعدش یه مدت توی فرودگاه کار می کنه. می گفت دوری از پسر و شوهرش خیلی سخت بود. ولی الان شوهرش هم توی فرودگاه دبی کار می کنه. می گفت وضعمون بهتر شده. ولی هنوز هم نمی تونیم زیاد به هم نزدیک بشیم. آخه از وقتی که عربها چادرهای توی بیابونشون رو ترک کردن و به ساختمون سازی دست زدن، دوست ندارن که توالت شوراشون با همبرگر پزهاشون برخورد داشته باشن. واسه همین این طفلکی ها درسته با همدیگه صد متر بیشتر فاصله ندارن ولی مجبورن وانمود کنن که همدیگه رو نمی شناسن تا کارت بهداشتشون هر ماهه تمدید بشه.می گفت وقتی پسرمون دکتر بشه دیگه راحت می شیم. خودش کارت بهداشتمون رو امضا می کنه. می گفت یه کم نگران وضع سیاسیه ایرانه. از من پرسید به نظر من ایران محاصره اقتصادی می شه؟
گفتم چه اهمیت داره؟ شما که اینجایین و بچه تون هم که توی هند؟ گفت اهمیت داره. آخه شوهر خانوم هندیه که یه آقای فلیپینیه گفته که شایع شده اگه بلایی سر ایران بیاد همه کارکنان ایرانی باید فرم های سری "ب" رو پر کنن که توش اسم و شغل همسر ذکر شده و اگه بفهمن که زن یه همبرگر پز توی توالت کار می کنه یکیشون باید استعفا بده.
بهش گفتم من از سیاست خیلی سرم نمی شه ولی از همه سیاستمدارایی که بشناسم می پرسم و برات نامه می دم.

همیشه ماجرا یه چیزی شبیه به اینه. یکی کار می کنه، یکی درس می خونه، یکی هم از بقیه دوره. مثلاً یه خانواده رو می شناسم که پسر خانواده تو آمریکا درس می خونه. با بدبختی یه ویزا گرفته که فقط یه بار می شه باهاش رفت توی آمریکا. اگه بیاد بیرون می ترسه دیگه بهش ویزا ندن. باباش توی کانادا منتظر اینه که بهش ویزا بدن، که انگار نمی خوان بدن. مادرش هم تو ایرانه مواظب کسب و کار خانواده اس. پد و پسر در سه سال گذشته یه بار همدیگه رو توی سالن ترانزیت فرودگاه نیویورک یا یه شهر دیگه دیدن. پلیس مهاجرت لطف کرد و تا پرواز بعدی حضور پدر رو نادیده گرفت. واسه همین پدر و پسراز پشت شیشه دوجداره سالن ترانزیت یه سه ساعتی همدیگه رو دیدن. بعد از اونبار دیگه این کلک نگرفت.

از این دورتراش هم می شناسم. یه خانواده ای رو می شناسم که زن توی قطر کار می کنه و شوهرش توی ایران درس می خونه. هنوز کلی باید با این وضع ادامه بدن تا بتونن باهم باشن. پسر نازنینی دارن که اسمش آریو ست.آریو عاشق اینه که مامانش براش کتاب بخونه و باباش هم وسط داستان مسخره بازی دربیاره، شوخی های بی نمک بکنه و هر سه نفر با هم ریسه برن از خنده. سه تایی با هم فیلم ببینن و چس فیل بخورن. هیچ کاری نکن و فقط باهم بشین و حرف بزنن. آریو الان باید پنج شیش سالی می داشت. ولی پدر مادرش هنوز فرصت و پول و آرامش و سرزمینی که بتونن اونو توش بدنیا بیارن پیدا نکردن.

کی دوباره این سه نفر یه سقف خراب نشدنی بالای سرشون پیدا می کنن؟ کی دوباره می تونن همدیگه رو لمس کنن؟ کی به خونه شون می رسن؟

دوشنبه، شهریور ۱۳

هاگوارتز

بعد از یه هفته بالاخره روحم که توی فرودگاه تهران جا مونده بود لنگون لنگون با پای تاولی بهم رسید که با هم بریم و مدرسه هری پاتر رو ببینیم. آخه گذشته از اینکه روحها به سرعت جت ها نمی تونن پرواز کنن، تازگی ها حوالی مملکت ملکه که بخوای بری باید همه آداب و ادواتت رو از ماتیک و خمیر دندون و لپ تاپ و شیشه شیر بچه و ضمیر نا خودآگاه فرویدی و ناخن گیرو کرم موبرو وجدان بیدار و بطری مایعات و شرف و نوستالژی فمینیستی رو تحویل بار بدی و لخت و پتی روونه کابین هواپیما بشی.
روحها اینطوری نیستن. به این سادگی چک این نمی شن. جایی که هستن می مونن. خیلی ها دلیل سرگردونیشون رو نمی فهمن. بهش می گن جت لگ!
مدرسه هری پاتر اینا خیلی کوچیک تر از توی فیلمش بود، که البته اونم کوچیک تر از توی کتابش بود، که اونم کوچیکتر از چیزی بود که باید بوده باشه. پله هاش هم اتو ماتیک نبود. هری و بر و بچه ها هم که نبودن. در مجموع یه کلبه خرابه بود تحفه درویش. فقط بارون می اومد جرجر. به قول دوپونت و دوپونط از اونم بالاتر، بارون می اومد. همین پیش پای بلاگر شورتم رو توی زیر زمین با دستگاه سانتریفوژ خشک کردم. از این گیجی ویجی هنوز کامل و وافر خلاص نشدم که سرماخوردم. این خیابونها هم که به حالت طبیعی بر نمی گردن. همش موقع رد شدن از خیابون جهت مخالف رو نیگاه می کنم. مایه خجالت و شرمساری. صد بار هم تا حالا از دیدن یه ماشینی که بی راننده داره راه می ره شوکه شدم. آدم باکلاساشون هم فنجون چایی رو با دو انگشت می گیرن، انگار دارن آب طلا می خورن. بعد یه عمر چایی خوری باید ماگ چایی رو یواشکی هورت بکشم که چپ چپ نیگاهم نکنن که آخی ... طفلکی از رعیتهای محموده ... نمی دونه چایی رو چطوری باید خورد.
با اینکه توی این دنیای آیینه ای همه چیز برام راستش چپه و چپش راست، ولی خیالم راحت تره. خیالم راحته که کسی نمی تونه برام پیغام بذاره که: "به امام فحش می دی؟ من آدرس خونه ات رو بلدم، گربه ات فردا حامله اس!"