آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

پنجشنبه، مرداد ۲۹

شکر

شکر بخاطر خواص نيمه‌هدايت پذيری سيليکون که بخاطرش کامپيوتر ساخته شد و من تونستم اين پست را بنويسم

شکر بخاطر پيکاپ ليزری قوی دستگاه دی‌-وی-دی‌ ۲۸-۲۸ سامسونگ که با فاصله يه صدم ميکرون اطلاعات را از روی ديسک می‌خونه و به من اجازه می‌ده کرکهای بور دور ناف شارون استون رو ببينم و بفهمم هيچ ديارالبشری بدون اپيلاسيون منظم ناپشمالو باقی نمی‌مونه

شکر بخاطر موم-دوليو-چگی زيبای هادی ساعی به حريف کره‌ايش

شکر بخاطر جاذب حرارت بودن فرئون که به من امکان می‌ده دماغم رو به کولر ماشينم بچشبونم و از درون خنک شم

شکر بخاطر لانولين موجود در رژ لب که برای آدم توهم قلوه‌ای بودن لب رو بوجود می‌آره و اجازه می‌ده با هر اورانگوتانی مصاحب لذت بخش داشته باشیم

شکر بخاطر شمشيری که هاتوری هانزو برای اما تورمن ساخت تا بتونه بيل رو باهاش بکشه

شکر بخاطر کلاونيک اسيدی که به آموکسی سيلين اضافه می‌کنن و سينوزيت من را سه روزه ريشه کن می‌کنن

شکر بخاطر حل پذير بودن معادلات ديفرانسيل که باعث می‌شن ترمز ای-بی-اس ماشينم هفته سه بار از مرگ نجاتم بده

شکر بخاطر کاندوم سوراخ بابام که نعمت زيستن به من عطا کرد

چهارشنبه، مرداد ۲۸

دولت الکترونیک مردم دیجیتال

نمی‌دونم تا حالا گذرتون به اين شعبات دولت الکترونيک خورده يا نه ولی احتمالاْ دير يا زود برای گرفتن گواهی نامه سگ دوانی در شب يا مجوز استعمال داروی نظافت در روز مجبور می‌شين که به يکی از اين شعب مراجعه کنين.

خلاصه برای يکی از امور يوميه سر و کار ما هم به يکی از اين دفاتر افتاد. قبل از اينکه بريم اونجا کلی مخ ما رو زده بودن که نمی‌دونين اونجا برای هر کار اداری ساده چقدر ايراد می‌گيرن. مثلاْ ما رو ترسونده بودن که عکسی که برای هر کار اداری به اين شعب تحويل می‌دی بايد رنگی باشه، هر دوگوش و هر دو لب معلوم باشه و رنگ لب و پس زمينه عکس سفيد باشه و از اين جور ايرادات بنی اسرائيل. برای هر کدوم از اين ايرادات هم چند بار مردم رو می‌برن و می‌آرن. ما هم از روی نوکر صفتی و ضعف نفسمون با هر بدبختی بود يه سری عکس واجد شرايط گرفتيم و از روی همه مدارک موجود توی خونه، از کارتهای صد آفرين خانوم جامعی گرفته تا کاندومها نيم مصرف شده زير تخت يه فتوکپی برابر اصل تهيه کرديم و رفتيم به دفتر دولت الکترونيک.

وقتی رسيديم اونجا ديديم که اين خبرها نيست بابا. همه جور امکانات برای شهروندان تهرانی فراهمه، اونهم از نوع الکترونيکش. مثلاْ برای آقايونی که سيبيلهای پرپشتی دارن و لب بالاشون معلوم نبود يه آقايی يه گوشه دفتر يه پيش بند سفيد برای مشتری‌ها می بست و سيبيل‌هاشون رو با يک سيبيل تراش الکترونيک کوتاه می‌کرد و خودش هم بعدش با دوربين الکترونيک عکسشون رو می‌گرفت. برای کسايی که هر دو گوششون معلوم نبود يه دستگاهی بود که هر دوگوش رو می‌گرفت و از دو طرف می‌کشيد تا توی عکس هر دو گوش با هم معلوم باشه. از اون طرف يه خانوم مومن و معتقدی رو ديديم که هيچ طور راضی به تراشيدن سيبل‌های پرپشتش نشد. برای ايشون يه دستگاهی داشتن که لب بالا رو می‌گرفت و اينقدر می‌کشيد تا از زير سيبيل بيرون بياد. به قول دوپونط و دوپونت از اين هم بالاتر، برای دخترهای باکره نابالغ دستگاهی داشتن که هم بالغشون می‌کرد و هم بکارتشون رو برمی‌داشت تا بتونن بدون رضايت والدين مدارک دولتی رو امضاء کنن. يه سکينه کيسه کش الکترونيک داشتن که لب هر کس رنگ لبش يه هوا از رنگ لب مرده پر رنگ تر بود براش می‌سابيد تا سفيد بشه. ديگه از زلف تو کن الکترونيک برای خانومهای نيم‌حجاب، ماشين دفع آفات برای کشتن شپشهاش عانه، سيم گاز زن برقی و هزار و يک دستگاه الکترونيک ديگه که مغز ميمونی نداشته من بهشون قد نمی‌داد که ديگه نپرس!

اينها همه يه طرف، مسئول دريافت مدارک يه آقای مهربون ناشنوا بود که هر چيز رو بايد ۲۳ براش می‌گفتی تا بالاخره بفهمی که يارو کلاً از نعمت شنوايی محرومه. البته اين هم مشکلی نبود. اون بغل يه کلاس زبون کر و لالی به سبک آنی سوليوان و هلن کلر داير بود که بعد از شرکت در اون می‌تونستی آقای مسئول دريافت مدارک رو لب تلمبه آب الکترونيکی که اونجا تعبيه شده بود ببری و به سبک هلن کلر (آووووا-آووووا اداش رو خودتون در بيارين) هيجی اسم و فاميلتون رو بهش بفهمونين.

ديگه از زن چادری‌های تايپيستی که در حال گاز زدن گوشه چادرشون با دو انگشت روی کی‌بورد استمناء می‌کردن ديگه هيچی نمی‌گم.

حدوداً هفت هشت ساعت بعد از ورودتون به دولت الکترونيک، بعد از اينکه هر جايی تو بدنتون دو لاخ پشم وجود داشته از هر چهار طرف يکی يه سانت کوتاهش کردن، هر جای آوويزيونی تو بدنتون گير آوردن از چهار طرف چهار سانت کشيدنش و هر سوراخ پر و ناپری که گير آوردن يه وسيله الکترونيک توش چپوندن با اردنگی از دولت الکترونيک بيرونت می‌کنن و می‌گن گواهی نامه سگ دوانی در شب رو ايشالا با پست می‌آرن دم خونتون.

اونوقت توی خونه که خوب فکر می‌کنی يادت می‌آد که هيچ جا ازت نپرسيدن که کجا بايد گواهينامه ... رو تحويلت بدن. اينجاست که وجه تسميه دولت الکترونيک رو می‌فهمی. چونکه دقيقاً احساس ملتی رو داری که عميقاً انگشت شده ( آخه کافرها به انگشتی می‌گن ديجيتال).

دوشنبه، تیر ۲۹

فقط هفت تا؟

خيال می‌کنی خيلی هنره که به اسم وجدان هر چند وقت يکبار مثل بولودوزر همه مانع‌هايی که سر راهت ساختم خراب کنی و تو يه سوراخی منو در حال ورق زدن عکس پورنوهای کم کيفيتم، خوردن شرينی خامه‌ای خارج از رژيم يا ديد زدن ساق پای همکارام گير بندازی و حال منو منغص کنی؟

کاری که واقعاْ بايد بکنی اينه که يه فکری به حال طبقه‌های هفت گانه جهنمت بکنی، چونکه اگه بخوای همه گناهکارای دنيا رو از پيشوای آلمان نازی، مدير روابط عمومی صدا و سيما، دختر دزدا و دختر فروشای اماراتی، سئوال خرهای امتحانات کنکور سراسری، اون بی‌مغزی که دستورهای حمله رو تو جنگ ايران و عراق می‌داد، شکنجه‌گرهای جهودا، سعيد امامی و رفقاش، و پسر بچه‌هايی که زير لاحاف خونه‌اشون از ترس مامی و ددی دچار استمنای شرت و شلخته و انزال زودرس هستن فقط توی هفت طبقه جا بدی ... جدآ دچار مشکل خواهی شد! چون با اون حساب باز هم مثل اين دنيا من و آقا توی يه طبقه جهنم می‌افتيم و حتی اگه من ناز و عشوه آقا رو درباره رويت حلال ماه و احکام غسل و طهارت قبول کنم، حتما صدای ايشون در می‌آد و عادات وبلاگ نويسی منو ديگه تحمل نمی‌کنه.

نیاز

زمانی که به پدر احتياج داری با شوهر ابنه‌ات زندگی می‌کنی

زمانی که به زن احتياج داری با مادر غرغروت زندگی می‌کنی

زمانی که به دوست احتياج داری بايد خورده فرمايشات استاد و معلم رو تحمل کنی

زمانی که احتياج به مرد داری، پدر اخته ات درباره نجابت برات سخنرانی می‌کنه

وقتی سنگ صبور لازم داری، دوست پسرت استمناء رو ترک می‌کنه

وقتی به شورت خوب احتياج داری، پلی استر اختراع ميشه

وقتی به تنهايی احتياج داري، ... استاديوم ...

Antigonish

As I was going up the stair
I met a man who wasn't there!
He wasn't there again today!
I wish, I wish he'd stay away!

Hughes Mearns (1875-1965)

شنبه، خرداد ۳۰

Knock, knock, Knockin' on haven's door

مثل هر روز که اومدم از پله‌ها برم بالا با کلونی دختر چادری‌های دانشگاه برخورد کردم که لب پله دور هم جمع شده بودن و داشتن لب می‌گزيدن و با کله طبقه بالا رو نشون می‌دادن و اوخ اوخ و وای‌وای می‌کردن که رسيدن من به اونجا (که يه جای نسبتاْ دور افتاده توی ساختمون دانشگاه‌است) جمع گرم هومو-مذهبی‌شون (هومو-مذهبی رو مثل ملی‌-مذهبی بخونين و معنی کنين) رو به هم زد و فوری برای اينکه هم به من توهينی کرده باشن و هم خودشون به احساس خود-خوشگل-باوری برسن شروع کردن به جمع و جور کردن چادراشون. منم برای اينکه متعاقباْ توهينی کرده باشم در حالی دست به بيضتين داشتم سعی کردم يه نگاه هيز اساسی بهشون بندازم. البته با اينکه خيلی موفق نبودم (چونکه حتی تصور سکس با يه بقچه پارچه سياه توی تابستون تهوع آوره) ولی انگاری يکشيون نگاه منو پسنديد و شروع کرد به باد باد کردن چادرش که تن و بدنش رو بندازه بيرون که يهو هرم بوی عرق بنفش از لای چادرش پاچيده شد توی صورتم. پيلی پيلی خوردم و خودم رو رسوندم به پله‌ها و خودم رو از مرگ نجات دادم ولی هنوز حسابی حالم جا نيودمده بود. داشتم زمين می‌خوردم که دستم رو دراز کردم تا نرده کنار پله رو بگيرم ولی دستم نرسيد و با کله رفتم طرف پله‌ها. هنوز يه سانت مونده بود که بخورم زمين که يه عالمه رشته دراز و نرم مثل ماکارونی اومدن زير بدنم و نگذاشتن بخورم زمين. از فرصت استفاده کردم و لای نخهای ماکارونی شکل يه چرخی زدم و به سرعت از مهلکه دور شدم. دنبال نخهای ماکارونی شکل رو گرفتم و رفتم جلو. هر چی جلوتر می‌رفتم تعداد رشته‌های ماکارونی زيادتر می‌شد که همينطور توی هوا و روی زمين می‌لوليدن. رفتم و رفتم. تا رسيدم يه يه جايی که حتی از کلونی خواهر چادری‌های هوموسکسوال هم دور افتاده تر بود. يه نور عجيب از لای ماکارونی ها می‌زد بيرون. خودم رو سريع رسوندم به محل و با مهارت زايد الوصفم در شنای قورباغه ميمونی از لای رشته‌ها رفتم به طرف نور.

ديدم که دختره سفت و شق‌و‌رق با لپ قرمز و نيش از مشرق تا مغرب باز وايستاده بود وسط راهرو. نخودی می‌خنديد و ذوق می‌کرد. از زور خوشحالی بجای حرف زدن فقط جيرجير از دهنش بيرون می‌اومد که بيشتر شبيه به صدای يه پاکت چیپس بود که تو سينمای بازش کنی. روبروش يه پسر شونبول طلا با ريش نيم-پروفسوريش وايستاده بود که کيف کرده بود از خودش که از بسکی با نمک و دختر بازه. صورت پسره عين يه سی‌دی خام تازه از بسته باز شده معصوم و شفاف بود.

دختره کيلو کيلو نخ می‌داد و پسره از ذوق چشمش مثل نورافکن برق می‌زد. تا من رو ديدن، پسره يه جروزه مچاله که ازش چیليک چیليک عرق می‌چکيد بالا گرفت و نشون دختره داد. می‌خواست نشون بده که اصلاْ بحث بی‌ناموسی در جريان نيست و حرف علم و دانش و معرفته.

آب شدم از خجالت. برای اينکه کمتر خجالت بکشم همينطوری که شنا کنان از کنارشون می‌گذشتم نود درجه چرخيدم و صورتم رو کردم رو به ديوار از اون به بعد رو به ديوار کرال کردم تا از کنارشون رد شدم به ناحيه کم عمق نخها رسيدم. دو تا پله بالا رفتم و پيرهنم رو در آوردم و عرق خجالت رو از پيرهنم چلوندم.

برای اينکه ديگه مزاحم کسی نشم از پله‌های اضطراری سريع خودم رو رسوندم به اتاقم و کليد انداختم و رفتم توی اتاق و روی مانيتور کامپيوترم اين داستان رو ديدم که هی ورجه وورجه می‌کرد و می‌گفت: منو بنويس منو بنويس!

قضیه فوتبال بازی

معمولاْ اولش اينطوری شروع می‌شه که يه نه ماهی قبل از جام جهانی يا المپيک پيش بينی می‌کنن که اگه تيم فوتبال دبستان شهيد ازغندی محله بالای جواديه به دبستان شهيد دولابچی منطقه يازده ببازه، اونوقت تيم شاشوهای عورت نمای ژيان با مانتو دوزهای آلت ليس اهواز مساوی شن ما می‌تونيم بريم توی دسته دوی نيمه حرفه‌ای های کور و کچل آسيا که اگه در اين صورت تيم زان‌خيا لونگ چين با همجنس بازای ردزيا يک بر هيچ بشن .... اونوقت تيم ملی ما حتی اگه به باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) يک بر هيچ ببازه می‌ره بالا و نفر اول جام جهانی می‌شيم!

من که از فوتبال فقط در حد توپ رو بزن تو سولاخ حاليم می‌شه ولی تا حالا يه دفعه هم نشده که اين تفسيرها حتی نزديک واقعيت هم بشه چون وسط کار يه اتفاق غير منتظره می‌افته مثلاْ زن دروازه بان تيم ملی تکرر ادرار انسدادی می‌گيره و انوقت به باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) ۵ بر هيچ می‌بازيم!

من خيال می‌کردم اينجا ديگه کار تمومه. می‌ريم سر خونه زندگيمون و دعوا و جنجال تموم می‌شه. ولی نه ... يه ضرب المثل ژاپنی می‌گه که >>نااميدی مرگ نينجاست<<

اينجاست که پيش بينی می‌شه که اگه در اين حالت اوگاندا از آلمان ببره، گينه بيسائو از آرژانتين و ما هم با اسپانيا حتی مساوی کنيم باز هم به نهايی می‌رسيم. خوب تو بگو گاوه می‌دونه چرا، منم می‌دونم چرا ! ولی خوب معمولاْ داور نامردی می کنه و آلمان از اوگاندا و ديگر رفقای متقلبش از ملت هميشه در صحنه گينه بيسائو برنده می‌شن.

فکر کردی تمومه؟ حالا اگه زامبيا و انگليس مساوی کنن و ما هم ۱۲۵ تا گل به برزيل بزنيم حتماْ اول می‌شيم. که البته خودتون خوب می‌دونيد که اين انگليس همون انگليسيه که سال ۲۸ قبل از ميلاد به قبايل گل وايکينگ‌ها که همون زامبيا فعلی باشه می‌باختن که هيچ براشون عمل منافی عفت بلو‌جاب هم انجام می‌دادن. ما هم راستش رو بخوايين يه بار که آلمان و انگليس بازی داشتن و مساوی شدن علی دايی که تو قنداق تو بغل مامانش بوده از کنار استاديوم رد می‌شده. و صد البته اين آلمان آلمانيه که انگليس رو غارت غارت راحت می‌بره برای همين ما نه تنها سابقه بردن برزيل رو داريم بلکه کاملاْ بديهيه که بيشتر از ۱۲۵ گل بهشون بزنيم و نفر اول که سهله حتی نفر صفرم جام جهانی بشيم ... کاملاْ محتمله!

من از فوتبال سر در نمی‌آرم ولی يه چس احتمالات می‌دونم و حاضرم قسم بخورم که احتمال اين چيزايی که می‌گن صفر نيست. چيزی نزديک به صفر مثلاْ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱/۰ اما صفر نيست. ميگن آقای بمالی کهن شبای مسابقه دعای ابو حمزه ثمالی می‌خونده. دروغ چرا من که فکر می‌کنم اين دعا مدتيه خراب شده چون يه ذره هم اين احتمال رو عوض نکرده.

من خيلی دلم می‌خواست که هيچ کدوم از اين پيش بينی ها رو نمی‌کردن. شلواراشون رو می‌کندن. حسابی تمرين می‌کردن يه جوری می‌شدن که هر وقت با باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) بازی می‌کرديم می‌برديمش. می‌گم هر وقت بازی می‌کرديم ها! نه اينکه سه بار ببريمش و يه بار طوری ببازيم که از خجالت مجبور شيم ننه‌هامون رو هم تو استاديوم باربادوس جا بذاريم و فرار کنيم بيايم مملکت خودمون.

شايد بايد دنبال يه مربی جديد بگرديم. شايد بايد دنبال يه دعای سالم بگرديم. شايد بايد دنبال يه تيم ملی جديد بگرديم. شايد هم بايد دنبال يه مليت جديد باشيم!

به کنجکاوی کریستف نازنین

اگه نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
... مممم ... مامانم دوفته به تسی نسون ندم
منم باهات بازی نمی‌کنم. برو با مامانت بازی کن
ماممممممممممممممم
... مامان مامان ... کنار من وای نستا ... می‌خوام اسباب بازی‌هام رو پهن کنم
... اييي ..
نق نزن
ايييييييييی ...
گريه هم نکن. نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
باسه... فقط يه کوچولو نسون می‌دم ...
باشه ...بکش پايين
... اوووغ ... تو مريضی
مريس نيسم
چرا ببين آوويزونه. تکون می‌خوره. ايييخ
اييی. دس نسن. من مريس نيستم
من با مريضا بازی نمی‌کنم
اييييييييييييييييييييييييیييی
----------------------------------------------------------

بعضی دخترا اين عادتشون رو تا بزرگسالی ترک نمی‌کنن. ايييييييييييييييیی

به کنجکاوی کریستف نازنین

اگه نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
... مممم ... مامانم دوفته به تسی نسون ندم
منم باهات بازی نمی‌کنم. برو با مامانت بازی کن
ماممممممممممممممم
... مامان مامان ... کنار من وای نستا ... می‌خوام اسباب بازی‌هام رو پهن کنم
... اييي ..
نق نزن
ايييييييييی ...
گريه هم نکن. نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
باسه... فقط يه کوچولو نسون می‌دم ...
باشه ...بکش پايين
... اوووغ ... تو مريضی
مريس نيسم
چرا ببين آوويزونه. تکون می‌خوره. ايييخ
اييی. دس نسن. من مريس نيستم
من با مريضا بازی نمی‌کنم
اييييييييييييييييييييييييیييی
----------------------------------------------------------

بعضی دخترا اين عادتشون رو تا بزرگسالی ترک نمی‌کنن. ايييييييييييييييیی

راه میمون بی مغز از میان تاریکی

باريکه راه بشر فانی از همه سو در احاطه‌ بيدادگريهايی است که از خودکامگی و استبداد فاسدين بر می‌خيزد. متبرک باد آنکس که چون شبانی به نام صدقه و خير خواهی ناتوانان را در گذر از وادی ظلمت هادی باشد.

عهد جديد-سفر حزقيال نبی، سوره ۲۵ آيه ۱۷

حاجيت، که ميمون بی مغز باشه، به آباء و اجدادش قسم می‌خوره که دنبال يه استاد و مرشد، به همه نفوس شهر، از ترياک مالهای* خزانه فلاح*، بوتيک دارهای سرخ‌بازار، استادهای کون‌نشور دانشگاه تا وبلاگ نويسهای حشری پرشن بلاگ رو انداخته تا شايد يه بی‌ناموسی پيدا بشه که سر يکی از دو راهی‌ها دست ميمون بی مغز رو بگيره به دليل يا بی‌دليل به يه طرفی هل بده. چه بسا برای اينکه بخودم بقوبولونم که يکی همون آدمه، خوبی‌هايی که يارو نداشته هزار بار عين ورد و دعا زير لب گفتم تا اونجايی که يارو دخلم رو آورده.

باور کنين که اين چيزا رو نمی‌گم که خيال کنين خيلی با شعورم و به صدقه‌اش باهام صميمی بشين و مارک بوق‌بندتون* رو برام پی‌ام کنين.

کاشکی بهره هوشی سهيل محمودی ۱۰۰ تا زياد می‌شد تا می‌تونستم مريد در بستش بشم. کاشکی نقاشی‌های اون پوفيوز کانال ۴ >لذت نقاشی < يه هوا خوشگل‌تر از نقاشی‌های پشت وانت بارهای خط تهران رشت بود تا زندگيم رو وقف اشاعه و تبليغ تکنيکش می‌کردم. کاشکی کسی که اسلام ناب محمدی رو اختراع کرد يه نخود بيشتر وقت می‌ذاشت تا من نيم متر ريش بذارم و روزی سه ساعت به طهارت بعد از بول و غايتم* برسم. کاشکی فروش فيلم مارمولک رو با اين همه حقه بازی زياد نکرده بودن تا تو سالن سينما اينقدر می‌خنديدم تا روده‌هام رو با خاک انداز از کف سالن جمع می‌کردن. کاشکی با شنيدن وصيت نامه چمران حالت تهوع بهم دست نمی‌داد. کاشی وبلاگ‌نويسهای مينی‌ماليست بخاطر ضعف تایپشون نبود که کوتاه می‌نوشتن. کاشکی اونهايی که متر‌متر می‌نوشتن از سر بيکاری اينکارو نمی‌کردن تا می‌شد ازشون ياد گرفت و اونطوری نوشت. کاشکی سه‌چهارم داستهانهای کلاسيک نويسنده‌های ايرانی درباره جنده‌های با معرفت و مظلوم نبود تا ... کاشکی يه راننده تاکسی بودم، با آهنگای هايده ذوق‌مرگ می‌شدم، عکس نيکی کريمی رو می‌زدم تو اتاقم، پشت تاکسی‌ايم می‌نوشتم >سلطان غم مادر< چشام با ديدن دخترای خوش گوشت کنار خيابون برق می‌زد و له‌له می‌زدم برای يه ساعت خونه خالی و هرسال محرم می‌تونستم برای امام حسين زنجير بزنم.

کاشکی اينقدر خسته نبودم.



------------------------مرده شور ترکيب تازه اين کلمه‌ها رو ببرن ------------------------

ترياک مال: يکی از مراحل عمل آوردن و ساختن ترياک ماليدن و ورز دادن آن می‌باشد. ترياک‌مالها معمولاْ معتادهای با سابقه و کار کشته‌اند. زيرا دست ماليدن و استنشاق بخارات ترياک در حين ماليدن می‌تواند باعث مسمويت و مرگ آدمهای عادی گردد.

خزانه فلاح: محله‌ای در جنوب شهر تهران

بوق بند: پستان بند. سوتين.

بول و غايت: ادرار و مدفوع

جمعه، خرداد ۲۹

مسئله 2440

مادر و خواهر و دختر پسرى كه لواط داده، بر لواط كننده حرام است، در صورتى كه لواط كننده مرد باشد و لواط دهنده، خردسال و غيربالغ; بلكه اگر لواط كننده بالغ باشد، احتياط در حرمت است; ولى اگر گمان كند كه دخول شده يا شك كند كه دخول شده يا نه و يا شكّ در بقيّه امور ذكر شده باشد، بر او حرام نمى شوند; كما اينكه اگر لواط كننده جاهل به سببيّت عمل براى حرمت ابدى باشد، عدم حرمت خالى از قوّت نيست.
توضيح‌المسائل (به خدا حتی يه کلمه‌اش رو هم عوض نکردم)

در راستای سياستهای آسان سازی شاهکارهای ادبی دنيا که دوست خوبم ليتيم با برگرداندن داستان >عمو جغد روشندل< شاهکار صادق هدايت اونو آغاز کرده و در ادامه ديگران (حتی سالها قبل از تولد ليتی) با ساده‌سازی، خلاصه‌سازی، گه‌مالی و ماله‌کشی به شاهاکاريی چون: شاهنامه، بوستان، گلستان، نمايشنامه‌های شکسپير و ... ادامه‌اش دادن؛ منم تصميم گرفتم فرازهايی از کتاب ارجمند توزيع المفاسد رو به زبون آدميزاد برگردونم. اين شما و اين:

داستان عبرت آموز و غم انگيز کامبيز کوچولو و مامان خوشگلش

توجه: اين داستان تخيلی است. هر گونه شباهت شخصيتهای اين داستان با افراد حقيقی باعث بسی خجالت و تأسف است.

(داستان مثل داستانهای موج نويی از آخر به اول با يه شروع کوبنده در دادگاه آغاز می‌شه)
حاج آقا: چقدر دخول صورت گرفت؟
کامبيز کوچولو: دخووو ...
وکيل مدافع: اعتراض دارم، شما برای شاهد راست کردين!
حاج آقا ( که بر اساس رسم دادگاه‌های ايران هم دادستانه هم قاضی و هم گاهی اوقات مجرم رديف اوله دستی به زير اباش می‌بره): اعتراض وارد نيست. مگه ما رو که توی حوزه ... {سانسور} ... کسی بود اعتراض کنه و يه عمر با ...{سانسور}... پاره و آش و لاش ...{سانسور}... حالا که ما ملت ايران رو ...{سانسور}... می‌گن که...{سانسور}... ها؟
کامبيز کوچولو: ببخشيد دخووو...
اصغر لواط: حاج آقا، دخول دخوله ديگه چقذه نآره!
حاج آقا: اصغر جون با اينکه رفيق و همنشينم هستی اما اگه يه بار ديگه به نظم دادگاه دخول کنی می‌دم منشی دادگاه ...{سانسور}... بذاره!
کامبيز کوچولو: (فرياد می‌زند) بابا دخول يعنی چي؟
حاج‌آقا: ای وای بر من! چرا جواب بچه رو نمی‌دين. مگه تعليم و تربيت تو اين مملکت تعطيله؟ پسرم بيا اينجا پيش ميز خودم تا بگم. حاج آقا شروع می‌کنه مفهوم دخول رو با حرکات ريتميک و به زبان کودک‌نوازها برای کامبيز کوچول شرح دادن. اضعر لواط نيم نگاهی به تلاش زايدالوصفی که حاج آقا در تدريس دخول داره، می‌اندازه و يادش می‌آد که در همچون حالی بود که پيش خودش فکر کرد: (اصغر لواط عليرغم زبان ظاهری لات مأب و بی تکلفش، روحش دکترای ادبيات و فلسفه دارد و به زبان فاخر مثنوی، ويليام بليک و بوستان حرف می‌زنه) (فلاش بک) افکار اصغر لواط به هنگام دخول: اگر اين نوباوه چونان بابهای بهشت بر ما گشوده، توانی در نظر آوری که مام اين کودک چون باشد؟ گر چالی به زنخش باشد، مامش چاه به صورت دارد و اگر ايش ابواب دخولش به سبب تنگی به سفتی گيرد، باشد که مام صاحب جمالش از تنگی، ميانش به ايچ رسيده و بی شک نازک-اندامت را چونان بفشارد که آوخ و آه و فغان از دهان به تللذذ، تلفظ کنی! اصغر لواط در وسط اين افکار عارفانه بود که حاج‌آقا فرياد زد:
حاج‌آقا: متهم رو به زير ميز قاضی احظار می‌کنم.
وکيل مدافع: حاج آقا شما اجازه نمی‌دين چيزتون منعقد شه!
حاج‌اقا: اعتراض وارد نيست! اگه منعقد شه سه روز طول می‌کشه تا منبسط شه! مادر کامبيز کوچولو که بعض شما نباشه دختر فهيمده، پاچه بالا، رژ قهوه‌اي، کفش‌کشتی‌ای، روپوش کوتاه بود، دوويد و پريد تو جايگاه. ننه کامبيز سه روزه که کلاس زبان منتخب‌النساء می‌ره واسه همينه که کلاً لهجه‌اش به انگليسی ورگشته،‌همه ر ها رو ل می‌گه و ر ها رو هم ی می‌گه و يه عالمه چيزهای ديگه که نمی‌دونم قضيه‌اش چيه مثلاً آيت الله رو می‌گه آلت دولا (اين يه معکوس سازی هيچکاکی بود. شما همتون خيال کردين که اصغرلواط متهمه ولی نه! گول خوردين.)
ديگه شکی برای اصغر‌لواط نموند که توی کله حاج آقا چی می‌گذره: فکر حاج آقا به هنگام فارغ شدن از تدريس کامبيز: اگه اين بروبچ اينقذه حال و صفا و اکسلنت هستن، ببين صاب بچه چه صفاييه! نميره اين کودک که ۲۰۶ ائه، حاجی اين دادگاه نيسم اگه مامانه الگانس نباشه.
حاج آقا: اسمت چيه؟
ننه‌کامبيز: پيشاميز. يه الهه سريلانکاييه.
حاج‌آقا: هاپو داري؟
ننه‌کامبيز: اسمش پاپی‌ئه!
جمعيت زوآفيل: جوووووون
حاج‌آقا: جوونی معنی دخول رو می‌دوني؟
ننه‌کامبيز: البته حاج آقا! من خودم وبلاگ نويسم. و يه پست هم درباره دخول دارم.
حاج‌آقا: اه اسم وبلاگت چيه؟
وکيل مدافع: اعتراض دارم! عاليجناب متهم رو حشری می‌کنن!
حاج‌آقا: اعتراض وارد نيست. اين خودش فابريکش حشری هست، چطوری می‌شه از اين حشری ترش کرد؟
ننه‌کامبيز: >>واژن غم آلوده سياه من<< اسم وبلاگمه حاج‌آقا: ميمون بی مغز رو می‌خوني؟
ننه‌کامبيز: نه. خيلی دراز می‌نويسه!
حاج‌آقا: می‌دونی متهمت کردن که اصغر معروف به لواط رو از راه به در کردي؟
ننه‌کامبيز: آره می‌دونم. توی دادگاههای ايران، حقوق زنا عين مال مردا راست نمی‌شه!
نماينده قوه قضائيه در دادگاه: اعتراض دارم. متهم شاشيد به قوه قضائيه.
حاج‌آقا: شلوغش نکن. بذار سر نوبتت که شد می‌ذارم تو هم با متهم لاس بزنی. خارج نوبت که نمی‌شه. تازه اين خانوم اگه می‌تونست ايستاده بشاشه که تا حالا کشورها خارجی مثل بقيه مغزهامون فراريش داده بودن.
حاج‌آقا: حالا اشکالی نداره. اگه اعتراف کنی تخفيف می‌ديم.
ننه‌کامبيز: اعتراف می‌کنم!
حاج‌آقا: نه مفصل تعريف کن يه حالی هم ببريم.
ننه‌کامبيز: والا اول که من روحم هم خبر دار نبود.
وکيل مدافع: اعتراض دارم. حاج آقا شما به روح اعتقاد دارين؟
حاج‌آقا: اين جک رو شنيدم. {سانسور} ...م توی روحت! هاهاها
ننه‌کامبيز: بعدش يه دفعه اصغر لوات در خونه رو شکست و به من حمله کرد. بعد من خودم همه لباسهامو پاره کردم
حاج‌آقا: از جلو پاره کردی يا از عقب؟
ننه‌کامبيز: درست يادم نمی‌آد ولی همونطوری که تو داستان يوسف وزليخا بود پاره کردم. بعدش هم چندين بار به شدت اغفالش کردم. اول کتکش خوردم. بعد از راه دهن از راه به‌درش کردم. بعد دمرو گمراهش کردم. بعد طاق باز گولش زدم. و در تمام اين مدت اصغر لواط بيچاره با اينکه من مدام سرش فرياد می‌زدم. چيزی جز آه و اوه نگفت.
حاج‌آقا: شما از قبل می‌دونستين که اصغر لواط به پسرتون دخول شده؟
ننه‌کامبيز: والا من شک داشتم که دخول شده يا نه و همينطور در بقيه امور ذکر شده هم شک داشتم.
حاج‌آقا: وکيل مدافع اگه لاس خشکه‌ای چيزی داره بزنه!
وکيل مدافع: خانوم متهم! شما خودتون خار مادر ندارين؟
ننه‌کامبيز: نه! من از زير بته بيرون اومدم.
وکيل‌مدافع: ديگه سوالی از متهم ندارم.
حاج‌آقا: خوب متهم می‌تونه جايگاه رو ترک کنه بياد اينجا بغل. اجازه هست من رايم رو صادر کنم؟
ننه‌کامبيز: نه زحمت نکشين همينطور رو صورتم هم بپاشين خوبه. من عادت دارم.
حاج‌آقا: باشه. از اونجايی که متهم به دخول بر وبچ هم به خودش هم به بچه‌اش شک داشته. و طبق اصل ۲۴۴۰ كما اينكه اگر لواط كننده جاهل به سببيّت عمل براى حرمت ابدى باشد، بر او حرام نمى شونداما عدم حرمت، خالى از قوّت نيست. لاکن ما متهمه رو به ۳ سال حبس استجلاقی در خانه قاضی دادگاه محکوم می‌کنيم. ختم جلسه!
نماينده قوه قضائيه از خواب می‌پرد: نوبت من نشد؟
مردم هوراا می‌کشن. پاپی واق واف ميکنه. وکيل مدافع اصغر لواط رو در آغوش می‌گيره. منشی دادگاه دستش رو از سولاخ چپ دماغش بيرون می‌اره و به راستی فرو می‌کنه. کامبيز ننه‌اش رو بغل می‌کنه و در گوشش می‌گه مامان جيش دارم.
***
کامبيز بعد از آن ماجرا خواننده معروف پاپ شد و شاهکارهايی همچون عشق بی دمپايی، می‌ميرم برای زيپ شلوارت، پاپی خوب مادرم و مامان جيشم زياده اما هنر چاره سازه رو به دنيای هنر پاپ عرضه کرد. حاج‌آقا در يک از روزهای گرم تابستانی به علت از دست دادن کليه ذخاير آب بدن از دنيا رفت. اصغر لواط يک مهد کودک شبانه روزی با سرويس رفت و برگشت زد و تا آخر عمر خود را وقف کودکان اين مرز و بوم کرد. ننه‌کامبيز بعدا سکته حاج‌اقا يک سال زودتر از حبس در آمد و يک سال در بيمارستان زنان منتظر خوب شدن بخيه‌هايش شد. او هنوز به شغل وبلاگ نويسی اشتغال دارد و وبلاگ او با روزی ۵۰۰۰ خواننده بزرگترين نشريه غير رسمی ايران است. وکيل مدافع به طور مستمر به وبلاگ ننه‌کامبيز سر می‌زند و کامنت می‌گذارد <<من اعتراض دارم>>

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰

عمه های آسمان

دوست خوبی دارم که اگه سر از نوشته‌هاش در بيارين خيلی حال می‌کنين. ولی خيال نکنين اين کار راحتيه حتی اگه بهره‌هوشيتون بالای ۱۵۰ است.

اين دوست عزيز چند وقت پيش يه چيز جالب نوشت که من حسابی باهاش حال کردم. از طرفی داشتم فکر نوشتن يه فيلمنامه می‌کردم. به ميمونی و مبارکی پست با نمک اون اسمش رو گذاشتم عمه‌های آسمان:

شروع داستان از پشت سفارت کانادا شروع می‌شه. شخص اول داستان ما پسريه که پشت در سفارتخونه اشتغال به دکترای شيشه‌پاک کنی داره.اين پسره آسمون جل و بی پول و پله دختر اول داستان ما رو می‌بينه و يه دل نه صد دل عاشقش می‌شه. پسر ذکاوت به خرج می‌ده و دنبال ماشين دختره رو می‌گيره و می‌ره می‌رسه به خونه‌اش. از ديوار می‌ره بالا و می‌ره تو بالکن خونه و خواستگاری دختره. دختره که خيلی فهميده و فيلم ديدست می‌دونه که مقاومت فايده‌ای نداره و بالاخره عاشق پسره می‌شه و با چاقو کف دستش رو چهار قاچ می‌کنه و فقط می‌پرسه که کی قراره که مخالفت کنه؟

مادر دختره عاقل بود. زنی باهوش و کامل بود. فوری به ياد عموی دختره می‌افته. پيش خودش فکر می‌کنه که شايد اين عموی دختره بوده که توی گوش پدر دختره سم ريخته و اونو کشته. عموی دختره يه آقايی که تا حالا سه بار نوبل برده و چهار بار هم دنيا رو از دست آدم فضايی ها نجات داده. پاشنه کفشش رو بالا داده و قاتلهای دادش رو کشته. دفعه آخری هم که داشته با ماهواره اختصاصيش روی مدار ۱۳ درجه پرسه می‌زده يه شهاب سنگ رو ديده که داشته می‌خورده به زمين و اونو کاملاْ نابود می‌کرده. اون تصميم می‌گیره که خودش رو فدا کنه و با ماهوارش بزنه به شهاب سنگ و زمين رو نجات بده. خوب البته در ثانيه آخر می‌تونه از ماهواره‌اش بيرون بپره و زنده بمونه.

تو همين اثنا که مادر عاقل داشت به اين چيزا فکر می‌کرده (مثل هميشه که وقتی مادرا در توهم بکارت به سر می‌برن دخترا مشغول ازاله بکارتن) پسره به دختره می‌گه: اگه بپری منم می‌پرم. بعد هم هر دو جفتی پريدن رفتن تو پارکنيگ و سوار ۲۰۶ شدن. دختره لخت شد رو يه پهلو دراز کشيد تو ماشين . بعد هم پسره نقاشی که بلد نبود پس دستمالش رو برداشت و شروع کرد به تميز کردن شيشه. که يهو متوجه شدن که اگه سرعت ماشين رو کمتر از ۲۰۰ کيلو متر در ساعت کنن ماشين منفجر می‌شه. پسره شيرجه می‌زنه روی دختره .... ببخشيد روی بمب و فوری درش رو باز می‌کنه و می‌رسه به دو تا سيم معروف قرمز و آبی. اينجا با موبايلش زنگ می‌زنه به برادرش که به علت مرارتها وسختی‌های کودکی‌آش حالا يه سريال کيلر شده. ازش می‌پرسه که سيم قرمز يا آبی. برادره که می‌دونسته برادرش چقدر باهوش و تيزه به برادره سيم درست رو می‌گه که برادره فکر کنه اون از قصد سيم غلط رو گفته و بعد سيم درست رو پاره کنه ولی از اونجا که من کور رنگم نمی دونم آخرش کدوم سيم رو پاره می‌کنه که در هر حال باعث می‌شه شماره‌‌های بمب تند تند شروع کنن به حرکت کردن که در همين حين هر دو از پنجره ماشن در حال حرکت با ۲۰۰ کيلومتر سرعت می‌پرن بيرون. داشتن می‌رفتن زير چرخهای يه تريلی که عموی دختره که يواش يواش اينجای داستان از مدار ۱۳ درجه به زمين رسيده از زير چرخ کاميون قاپشون می‌زنه. ولی مادر دختره ساکت نمی‌شينه و می‌ره دادگاه و عليه عمو شکايت می‌کنه و تقاضای حضانت بچه‌اش رو می‌کنه. اما توی ايران حضانت فرزندان رو به هر مادرجنده‌ای می‌دن الا مادر واقعی بچه. اينجاست که توی آخرين دقايق دادگاه وکيل مدافع پرستار بخش کودکان رو احضار می‌کنه و اون شهادت می‌ده که چون بابای دختره هميشه دلش دختر می‌خواسته زمان به دنيا اومدن بچه اونو با يه پسر که روی بيضه چپش يه خال بنفش بوده عوض می‌کنه. همون موقع دختره داد می‌زنه و رو به پسره می‌گه تو وقتی داشتی بمب خنثی می‌کردی من خال بنفشتو ديدم. پسر می‌پره تو بغل عمو و در شعف شادی اون رو غرق در بوسه می‌کنه. قاضی با کلنگش رو ميز می‌کوبه و هيات منصفه گريه می‌کنن. دادستان استبرا می‌کنه.

در اين ميان که همه مشغول همجنس خواهی آزار گونه‌اند برادر پسره می‌آد و دختر رو گروگان می‌گيره. و می‌گه تا يه مليون دلار ندين من اونو آزاد نمی‌کنم. پليس بی سيم و رد ياب و بند و بساط به مادر دختره آويزون می‌کنه و می‌فرستدش سر قرار. ولی برادره اصلاْ آدم ربا نبوده و در واقع به علت مرارتهای جنسی زمان کودکی يه سريال کيلر بوده و هر دختری رو که قدش بيشتر از يه متر و موهاش قهو‌ه‌ای بوده می‌گرفته و پوست می‌کنده. وقتی برادره داشته دختره رو پوست می‌کنده دختره داستان زندگی‌اش رو تعريف می‌کنه:

ما يه خواهر و برادر بوديم. گذشته از عادت بد زنای با محارم ديگرآزارانه، خيلی با هم مهربون بوديم. اينقدر که فقط يه شورت داشتيم. يعنی صبح داداشم شورت رو پاش می‌کرد و می‌رفت مدرسه و به دو برمی‌گشت خونه در حالی که من کون برهنه در منزل وايستاده بودم تا شورت رو پام کنم و برم مدرسه. ولی يه روز هر چی که صبر کردم برادرم نرسيد ...

اينجای داستان برادر که حالا رسيده بود به کندن پوست نواحی ميان‌دوراه يه دفعه به خودش اومد و شلوارش رو پايين کشيد و شورت گل‌گليش رو نشون دختر داد.

دختر صيحه‌ای کشيد ... برادر! ... و از حال برفت .... برادر در حالی که با پوست کنده شده کله دختر بازی می‌کرد او را د آغوش کشيد و داستانش را تعريف کرد:

وقتی من يه روز داشتم به دو بر می‌گشتم که شورت رو برسونم به تو وسط راه بابامون که می‌خواست دوباره زن بگيره و نگهداری از بچه‌ کوری مثل من براش سخت بود منو برد روی يه پل و بعدش هم منو پرت کرد توی رودخونه. هر چند بعداْ پشيمون شد ولی من رو يه پسره افغانی نجات داد. ولی چون شورت دخترونه پام بود خيال کرد که من دخترم و منو برد توی يه کارگاه ساختمون سازی. اولا فقط کونم می‌ذاشت ولی بعداْ باهام فيلم سکسی هم ساخت. بعداْ من هم فيلم ساختم. ما بچه دار شديم و بچه‌هامون هم فيلم ساختن. اول فقط فيلمهاي پورنومون درباره حموم زنونه، استحاذه، دوچرخه سوارها و چادر سياه ننمون بود. ولی بعداْ درباره بواسير اسبهای آبی افغانی و روزی که عادت ماهيانه شدم هم فيلم ساختيم. کمپانی فيلمسازيمون رو با الهام از تنها باقيمونده تو يعنی اين شورت خالخالی اسم گذاری کردم: خانه فيلم خشتکباف.

اينجاست که که عمو يه دفعه شيشه پنجره رو می‌شکنه و با جفت پا می‌پره تو اتاق و با آر‌-پی-جی وسط پيشونی برادر رو نشونه می‌ره. چون عموهه اين کارها رو اسلو موشن می‌کنه خواهره وقت می‌کنه يه نعره بکشه و پسسوناش بندازه جلوی ار-پی-جی عمو. دختره با اخرين توانش می‌گه: حاجی کجايی که سيدت رو کشتن! بعدش دست می‌کنه و از لای سوتين راه‌راه مدل چفيه‌ایش يه ورق چهار تا شده خونی می‌ده دست عمو.

برادره رو می‌کنه به عمو می‌گه آخه چرا اينو زدی ما بعد از ۲۰ سال تازه همديگه رو پيدا کرده بوديم. حالا اگه بميره چيکار کنيم؟ عموهه می‌گه هيچ اشکال نداره. من راهش رو بلدم. اين کاغذی که داده نيگاه کن. اين کاتالوگ پستونای سيلکونيه. من اينجا سه تا بطری نوشابه می‌شکنم و روشون می‌رقصم تا تو بری و يه جفت پسسون سيلکونی از محمد رضا نعمت زاده نماينده انحصاری پملاپستونز و خواهران بگيری و بياری.

انوقت برادر شروع کرد و به همه ۱۵ مليون خونه تهرون سر می‌زنه و ازشون سراغ محمد رضا نعمت زاده رو می‌گيره در حاليکه عموی فداکار روی شيشه نوشابه‌ها می‌رقصه.

از اون طرف برادره و مادره که توی دادگاه حضانت شکست خوردن، با هم ازدواج می‌کنن و خبر دار می‌شدن که بچه‌اشون نمی‌شه. مادره، پسره رو مجبور می‌کنه که بره يه زن ديگه بگيره. مادره شروع می‌کنه به گشتن دنبال يه زن خوب برای شوورش از اون طرف برادره داره دنبال محمد رضا نعمت زاده می‌گرده. اينها همديگه‌ رو می‌بينن. از اونجايی که برادره هنوز شورت خانه فيلم خشتگباف پاشه مادره اونو برای شوورش می‌گيره و به برادره می‌گه که اون زمانی که نوع سيليکونيش نبود ما جوراب آقامون رو مچاله‌ می‌کرديم تو سوتينمون. کسی از رو قيافه‌اش که نمی‌فهميد. برای بوش هم يه کم گلاب می‌زديم به خودمون. بعدش با يه شيشه گلاب و يه جفت جوراب می‌رن سراغ دختر و عمو. عمو رو از رو شيشه‌ها پياده می‌کنن و به عقد دختره در می‌آرن. بعد اون دختره مادرش رو که بعلت بد رفتاری هووش دختر فراری شده و با کفشای کتونی خيابونها رو گز می‌کنه و پسرهای مردم رو از راه به در می‌کنه به فرزندی قبول می‌کنه و همه با هم زندگی جديدی رو شروع می‌کنن.

اينجاست که ويزای دختر و پسر تو سفارت کانادا حاضر می‌شه. از اونجا که پسره اينجا مغز شيشه شوری بوده. تو کانادا هم شغل کون‌نشوری رو بهش پيشنهاد می‌کنن و همه يه جور ويزای مخصوص منحرفها را می‌گيرن و می‌رن که سوار هواپيما بشن و به سمت تورنتو پرواز کنن.

توی فرودگاه عمه مهربون با يه دسته گل زيبا به بدرقه‌اشون می‌آد و همراه با بلند شدن هواپيما از زمين به آسمان نگاه می‌کنه و گريه می‌کنه و سرود ای ايران رو با ملودی تايتانيک می خونه و دست تکون می‌ده.

واقعاْ که ...ای ايران ای مرز پر گهر ...

چهارشنبه، اردیبهشت ۲

تلویزیون کنار تخت

ه بالاخره بعد از کلی بحث به اين نتيجه می‌رسيد که تلويزيونتون رو بذاريد کنار تخت خوابتون.

***

پرستار از فشار دادن سينه مريض نااميد می‌شه. قيافه‌اش رو کمی اندوه‌ناک می‌کنه و می‌گه: هر کاری از دستمون بر‌می‌اومد انجام داديم. بعدش نوشته‌های پايان فيلم بدو بدو می‌رن بالا.

تلويزيون کنار تخت رو خاموش می‌کنيد. روی تخت دراز می‌کشين. همديگه رو بغل می‌کنين و گريه می‌کنيد.

***

عروس و داماد همديگر رو می‌بوسن. همه شادی می‌کنن. بعدش نوشته‌ها بالا می‌رن و پايان.

تلويزيون کنار تخت خاموش. روی تخت دراز. همديگه رو بغل. غش می‌کنين از خنده.

***

پرستار نبض مريض رو ول می‌کنه. مياد جلو و می‌گه: هر کاری از دست ما بر می‌اومد انجام داديم.

تلويزيون کنار تخت خاموش. نوشته بی نوشته.

تو تنهايی به تختخواب برمی‌گردي. تنهايی گريه می‌کني و اون پيش پرستار توی بيمارستان می‌مونه.

حکمت طهارت گرفته

چند روز پيش يکی از وبلاگ نويسان يک حرکت فرهنگی آغاز کرد که دست مريزاد داشت. اون با ترجمه يکی از ترانه‌های شگی بابی از معنی و فرهنگ مغرب زمين رو به روی ما گشود. من اين حرکت رو ارج می‌نهم و هفته جاری رو به اين مناسبت هفته مقاربت تمدنها می‌نامم.

از طرفی يه هفته قبل قوطی لاريجانی (همون تی‌-وی) به مدت يه هفته تحت عنوان حکمت مطهر دوباره زبالات ذهنی مطهری رو هوار مخ ما کرد. حالا کاری ندارم که هر بچه اسکل مغز-مسترابی که يه چس از حمت سرش بشه می‌دونه که اين آقا در دنيای حکمت گوزی نبوده (شما فقط يه صفحه از کتاب تحقيقات فلسفی ويتکنشتاين رو مقايسه کنين با داستان راستان! رجوع کنيد به داستان اون پسر ک سبزی فروش که برای اينکه مجبور نشه دختره رو بکنه رفت توی مستراح و انش رو ماليد به شلوارش ...حکمت مطهر ... اوووووغ).

من فقط مصادف شدن هفته مقاربت تمدنها و حکمت مطهر رو تبريک می‌گم به مناسبت اين ماجرا يکی از ترانه‌های خيلی محبوب شما دوستان حکمت‌ مطهر دوست رو ترجمه می‌کنم تا اگر دلتون خواست بتونيد برای دوستای کافرتون بخونين تا اونها بتونن بجای ترانه‌ها بی محتوی و فسد بر انگيز سوسکها (بيتلز) و فاسدهايی از اين قبل زير لب زمزمه کنند و لذت ببرند.

از اونجا که ممکنه بعضی از شماها متن دقيق ترانه يادتون نباشه اصل ترانه هم در انتها ضميمه شده است. البته لازم به تذکر است که بعضی از جاها از ترجمه تحت‌الفظی استفاده نکردم. برای مثال از ترجمه کلمه به کلمه شهيد استفاده نکردم چرا که وضعی که ايشون رو کشتن بيشتر شباهت به گا رفتن داشت. همچين از اونجا که طهارت در اسلام بيشتر اشاره به شستن مناسب و با تجمل سوراخ کون و حواشی دارد آنرا به مفهومی ترين شکل ممکن معنی کردم. و قص علی هذا ...

Oh the clean assed fucked fighter

Oh the clean assed fucked fighter
Mortaza like the mirror for faith
Your blood is like the condom for religion and notebook
In your requiem, the sea of open knock
Eyes are bathing in the blood of stomach
The cry is banned the way of mourning and sadness
Burns out my belly out of my chest
Cream shakes in my hand from your fugue
When it sings the story of your passing away
I wonder what to say
In order not to break the cream in the head
what can I say in your mourn
for the reason that the leader had told
My piece of heart is gone
My result of living is gone
Oh the clean assed fucked fighter


ای مجاهد شهيد مطهر

ای مجاهد شهيد مطهر
مرتضی را چو آيينه مذهب
خون تو حافظ دين و دفتر
در عزای تو ای بحر تقواز
ديده در خون دل شد شناور
گريه بر ناله ره بسته و غم
می‌گدازد دلم را به مجمر
خامه لرزد در کف من از غم تو
چون سرايد ماجرايي ماتم تو
در شگفتم من چه گويم
تا که غم نشکند خامه را سر
در غم تو من چه گويم
زانکه اينگونه فرموده رهبر
پاره قلب من رفته از دست
حاصل عمر من رفته از بر
ای مزاحم شهيد مزخرف ...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱

شرم آورترین شرم ها

من هميشه فکر می‌کردم خريدن حش، تل* يا بلند کردن خانومهای نيمه‌محترم* کنار خيابون کارهای سخت و شرم آوری هستن. درباره آمستردام* و ريودوژانيرو چيزی نمی‌دونم ولی وقتی چند وقت پيش توی تهران مجبور شدم يه بسته نوار بهداشتی* بخرم فهميدم سخت تو اشتباهم. اين دقيقاْ وقتی بود که مغازه‌دار در جواب آقا يه بسته نوار بهداشتی بدين با دندونهای کليد کرده گفت: موام مهداهتی مالمار مممهاين ما ممومی؟ (ترجمه‌اش اينکه که نوار بهداشتی بالدار می‌خواين يا معمولی.)

بعد هم نوار بهداشتی بدبخت رو لای روزنامه پيچيد و گذاشت تو سه تا پلاستيک سياه. اطرافش رو با پوشال، براده آهن و سلنيوم* باردار پوشوند تا ابعادش با عينک ديد در شب آبی-خاکی* های امريکايی، امواج عکاسی ام-آر-آی يا آواکسهای پنتاگون غير قابل تشخيص باشه. (اينکه ما يه جايی تو مملکتمون اورانيوم* قايم کرديم کاملاْ قابل باوره.)

کاش مثل قديم نبود. زنمون رو منزل صدا نمی‌زديم و دخترامون رو بخاطر اينکه به زير شلواری راه‌راه آبی* پدر بزرگش نگاه باه‌آلود* کرده سياه و کبود نمی‌کرديم. کاش کوری از عوارض استمناء* نبود.

کاش دخترکها صبح که از خواب بيدار می‌شدن يادشون بود کسايی که ديشب تو اکس‌پارتی* باهاشون گشنی* کردن کيا بودن. کاش فروشنده دراگ‌استورها خريد کاندوم* رو به يه کنکور اخلاق تبديل نکرده بودن. کاش فقط هدف پسرا از دانشگاه رفتن سپوخيدن* دخترای آش و لاش همکلاسشون بود.

تضمين اخلاقی بقالای ايرانی من رو تحت تاثير قرار داد. دفعه بعد که برم نوار بهداشتی بخرم. وقتی اسم رمز جادويی رو از لای دندونای کليد کرده‌اش بپرسه، بهش می‌گم: از همون مارکی بده که زن و دختر جنده‌ات می‌پوشن! راستی ببخشيد آقا فعل درست نوار بهداشتی چيه؟ پوشيدن يا گذاشتن؟

اما اين واقعاً يه کنکور اخلاقه. بايد بی‌حيا بود يا با حيا؟

بياين برای اينکه تو اين کنکور اخلاق قبول شيم کلاس بريم. تو اتاق خودمونو زندانی کنيم و ۱۸ ساعت در روز درس بخونيم. زبونمون رو بجوييم و خام‌خام قورت بديم. جفت دستامون رو از آرنج ببريم و زير گنادامون* بمب ناپالم* بترکونيم. فقط و فقط اگر يکی از مارک نوار بهداشتی مادر برزگمون مطلع شد!

-----------------------------------

کلمه ترکيب‌های تازه:

----------------------------------

يه روزی يه دوست خوب از اون ور آب به من گفت که داره تازه زبان ياد می‌گيره و خيلی ممنونه که من می‌خوام برای نوشته‌هام لغت معنی بذارم. اون اضافه کرد که برای تقويت زبان فارسيش (مثلاً زبان مادری‌اش) وبلاگ منو می‌خونه. وقت نشد بهش بگم که اينجا جای زياد خوبی برای اينکار نيست ولی منو ملزم کرد که نوشتن کلمه ترکيبهای تازه رو جدی تر بگيرم.

الکريم اذا وعد وفی!

حش و تل: فکر کردی منم ننه‌اتم که اگه ذل‌ذل بيايی اينجا رو نيگاه کنی خيال کنم نمی‌دونی معنی اينا چيه؟ نکشيدي؟ برو بچه پررو!

خانومهای نيمه محترم: همون جنده‌های محترم خودمون!

آمستردام: اينو گذاشتم خيال نکنين همه چی اينجا بی تربيتی و بی کلاسه. نه خير. خيلی هم با کلاس تشريف داريم هر چند دقيقاً نمی‌دونم اين پايتخت زلاندنو بود يا مقر حزب الله لبنان!

نوار بهداشتی: نرم افزاری است، دراز شکل و نرم، سفيد و گاهی گرم.

سلنيوم: از عناصر است مثل سيليکون! فقط به پستان تزريق نمی‌کنند. قابل توجه محترم ها و نيمه محترمها

ديد در شب آبی-خاکی: کنايه از ديد در شب خاکی-آبی

اورانيوم: از اونا که نمی‌دونم نداريم يا داريم

زير شلواری راه راه آبی: جايی که اورانيومهامون رو قايم کرديم

باه‌آلود: کنايه از نگاه شهوت آلود همراه با تعجب و انکار و انزال قطرات مايع

استمناء: هم وزن و تلفظ استفتاء با اين تفاوت که چشمها معمولاً بسته است و نگاهی همراه ندارد ولی انزال قطرات مايع فراوان‌تراست

اکس‌پارتی: تو که اکس‌پارتی نمی‌دونی چيه. اينجا اومدی چيکار. نوار بهداشتی بخري؟

گشنی: يه جور کشتی است که مالش آن کمی کمتر ولی در عوض دخول صورت می‌پذيرد

کاندوم: حالا هر چی تعريف کنم نمی‌فهمی يعنی چی. ولی يه بار که سولاخش به تورت بخوره می‌فهمی به چه کار می‌آد!

سپوخيدن: همان گشنی است که سر و صدا و آه و ناله به آن بيافزاييم. (مراجعه کنيد به فيلم آخرين تانگو در پاريس برای ناله‌‌های مارلون براندو يا از کرخه تا راين برای ناله‌های هما روستا)

گناد: بيضه و تخندان

ناپالم: نوعی بمب آتش‌زا که در دنيا برای آتش زدن همه چيز ولی در اين لونه معمولاً زير گنادها منفجر می‌کنند.

---------------------------

تمرين

-----------------------

برای تقويت زبان فارسی به بقالی برويد و سه بسته نوار بهداشتی بالدار و بی بال بخريد. (استفاده از حل‌المسائل (يعنی خريد از فروشگاههای زنجيره‌ای مثل شهروند) مستوجب جريمه نقدی و جنسی خواهد بود).

دوشنبه، فروردین ۳۱

شرایط عمومی

حتماْ تا حالا فرمهای ثبت نام يا استخدام رو پر کرديد. اينها بلا استثناء يه عنوان دارن که درباره شرايط عمومی داوطلب نوشته. معمولاْ >>ما<< منظورم آدمهای معمولی، غيرمنحرف و نافاحشه، واجد شرايط اين بندها نيستيم. بدی ماجرا اينه که بعد از ۳۰ سال زندگی توی ايران به اين نتيجه رسيدم که شرايط عمومی داوطلب برای همه جمادات و نباتاتی که در ايران زندگی می‌کنن صادقه. شرايط عمومی داوطلب زندگی در ايران: ۱- مومن و معتقد به نظام جمهوری اسلامی ۲- التزام به ولايت فقيه ۳- عدم اشتهار به فساد ۴-دارای ظاهر آراسته به حجاب اسلامی ... خوب بقيه‌اش رو هم خودتون بلدين. من يه عکس از يه همچين آدمی کشيدم که يه تصوری از اين جناب سنده که مرد ايده‌آل جمهوری اسلاميه داشته باشين:

شنبه، فروردین ۱۵

چقدر

يه ريمل گلدن رز ۷۵۰ تومنی، ماتيک و کرم پودر ساويز به قرار هر کدوم ۴۰۰ تومن، لاک ليدی روز ۲۲۰ تومنی، خط چشم پرستيژ ۱۷۵ تومنی، سرخاب اين‌ايويتبل بيوتی ۳۰۰ تومنی، گوش‌واره و گردن بند و دستبند تيتانيوم با شيشه‌خورده های برليان‌وش يه ست کامل ۴۲۷۵ تومنی، يه تی شرت گل‌وا گلی هندی با مارک بوس ۲۲۰۰ تومنی، يه شلوار پاچه-بالا-وايسا با نخ پاچه زاپاس ۴۲۶۰ تومنی. روسری و روپوش تنگ و ترش و کوتاه ۶۶۰۰ تومنی. دو جفت جوراب سه ربع ايرانی ۲۰۰ تومنی (يه جفت برای پا کردن، يه جفت هم برای زير سوتين که پسٌونها شق و رق و نوک بالا وايسه). يه کفش کشتی ساق دار ۳۳۰۰ تومنی. شورت و سوتين مادام ايزابلا سرجمع ۲۱۲۰۰ تومن (اين يکی بايد جنسش مرغوب باشه). يه کرم موبر ايرانی ايرانی ۴۱۰ تومنی کل کلش می‌شه ۴۴۸۹۰ تومن ناقابل.

ببينيد خوشگل شدن چقدر ارزونه! اونوقت می‌ريد دنبال درس و دانشگاه و اين جور گند و گه‌ها.

جمعه، فروردین ۱۴

به وحدت رسیدن تاثر انگیز میمونی

صبح کله سحر آب می‌دم به منِ خوابالوی عاشق بالش و سر می‌برمش

ظهر صلات ظهر تفنگ می‌کشم و من رژيم گير کشنه رو غذا می‌دم و می‌کشمش

عصر ابری و دلگير سم می‌دم به من شاد شنگول نظر باز و می‌شليکمش

شب من وب‌پرسه‌گر وقت هدر ده رو دار می‌زنم

ميام خونه و من اجتماعی فعال رو رگ می‌زنم

شب مو‌قع خواب، مغزم رو می‌ندازم تو ليوان بالای سرم

ميمون بی مغز واحد رو تو رختخواب خوابش می‌کنم

شنبه، فروردین ۸

رعايت نکات ايمنی و نصايح ميمونی

هر چند وقت نشد قبل از ايام تعطيلات توصيه‌های ايمنی را مرور کنم ولی حداقل وقت برگشن از سفر حواستون جمع باشه و مواظب خودتون باشين، مواظب دوستاتون هم باشين. مواظب دشمناتون هم باشين. زنجير چرخ رو فراموش نکنين. از پياده رو رد شين. سيم برق رو گاز نزنيد. نماز شب رو مثل صبحيه فراموش نکنين. اگه حول و حوش کاشون زير بارون خواستين برين، کاندوم هم با خودتون ببرين. بعد از نصب کردن سی-پی-يو سيم فنش رو فراموش نکنين. امام را دعا کنيد. کوکهای شل سر آستين رو دو ميلی‌متر خارج از جای صابون روی الگو بزنيد.

شنبه، اسفند ۲۳

خجالت

هر آن چه که ميگی


شعر و فحش و فلسفه


هر چه که می‌شنوی


سوت و جيغ و مغلطه


هر چه که به گوشت می‌رسه


يا به ذهنت خطور می‌کنه


پست، پليد يا معرکه


هر چی که مزه می‌کنی


قند، چربی يا نشاسته


هر کسی که ملاقات می‌کنی


زن مرد يا اخته


هر چی که لمس می‌کنی


يا دست می‌مالی دزکی


پشم گربه يا کون قلمبه


هر چی که دور می‌ريزی


مدفوعی که تو بيابون کردی


يا اسپرمی که تو مستراح ريختی


قطره های شاشی که تو چايی هووت چکوندی


يا تعداد ضربه های که به دکمه کی‌بورد زدی


يواش، جفتی يا با عشوه


اون نفسهايی که نگه داشتی و نکشيدی


ناله‌هاي الکی که تو رختخواب کردی


همه رو می‌شمرم و تو دفترم می‌نويسم


و اونوقت که بمب شماطه‌ای قيامت زير گنادات منفجر شدن


وقتی که خدات چشمشو بست روی دفتر باز و خط خطيت


نمی‌ميری از خجالت که به بودن من و دفترم و خدام شک کردی؟