آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

یکشنبه، آذر ۲۹

منفی

از اول ماه رمضونی نشد يه بار برای ريدن به مستراب بريم اما مجبور نشيم به قاعده يه سيگار کامل پس دودهای همکارها رو استنشاق کنيم. از اون بدتر اينه که مسترابی که سرتاسر سال از بوی تعفنش به عود و اسفند و به‌به پناه می‌برديم، حالا حالتی شده که با هر بار سيفون کشيدن عطر يه جور غذا و اردوو ازش بلند می‌شه. تازه صفش هم سه برابر شده . به عبارتی به موازات تظاهرات مسلمان‌نمايانه همکارانم، بنده هم روزه ريدن گرفتم. همينه ديگه. وقتی مغز متفکران يه نظام مستراب معرفت باشه، گاهی اوقات توالت در يه منفی ضرب می‌شه و توش بجای ريدن سيگار می‌کشن و غذا می‌خورن!

جمعه، آبان ۲۹

بی عنوان

هيچ دقت کرد‌ه‌ايد که در المپيک جاری حتی يک تپه نريده هم باقی نگذاشته‌ايم؟

هنر بر تر از گوهر آمد پدید

اول اولش بگم که من مقصرم!

اگه يه هفت هشت ده روزيه که پستی از اين لونه در نرفته برای اين نيست که کفگير ما خدای نکرده به ته ديگ خورده يا به رسم رايج وبلاگ نويسهای شيک-و-سوسول قهر‌کوتاه‌مدت‌مشتری‌جمع‌کن چسونديم. حاشا و کلا!

البته اينو بگم که همه‌اش تقصير خودم بود.

منی که يه عمر مرتب غر می‌زدم و پشت سر مور، ملخ و آدميزاد صفحه می‌ذاشتم که کار رو بايد درست انجام داد. کار رو بايد با دقت انجام داد. نبايد شرت و شلخته و آويزون کار کرد. نبايد کم کاری کرد. نبايد کم‌فروشی کرد، در اين ۹۶ ساعت گذشته چنان ادب شدم که تا صبح قيامت که صور اسرافيل بياد تو ترمپتش بگوزه ديگه از اين حرفها نمی‌زنم.

ولله به خدا تقصير خودم بود.

اول اولش لوله مستراب ما يه گهی ميل کرد و ترکيد! آبش پاشيد به سقف طبقه زيری. خانوم طبقه زيری داد و هوار که آب شما باعث شده سقف ما شکم بده. مال ما هم که از مو نازکتر گفتم باشه، مسئولیتش رو قبول می‌کنيم. رفتيم سراغ چيز‌کش.

واسه اين تقصير خودم شد که يهويی پرچونگی نصيحت آميزم گل کرد و خان دايی وار شروع کردم برای لوله کش شرت و شلخته‌ از دقت، نظم، وجدان کار و هنرکارهای فنی صحبت کردم. صحبتهای ميمونی اغلب تاثير چندانی نداره و همه با هر هر و کرکر از روش رد می‌شن. ولی اين بار اين آقای لوله کش يه تکونی خورد و متحول شد. اين آقا که به عمرش هيچ کاری رو با دقت بهتر از مثبت و منفی سه متر انجام نداده بود يه بارکی متر رنگ و رفته‌اش رو کنار گذاشت و با يه کوليس و ميکرومتر شروع به کار کرد.

چشمت روز بد نبينه اولش که سانت به سانت کف زمين رو گوش داد. از صدای سانت به سانت خونه نمونه گير کرد و از شدت صدای هر کدوم مشتق و ديفرانسيل و تبديل لاپلاس گرفت. بعدش هم با با يه پوينتر ليزری يه خال نقطه که به زور به چشم می‌اومد رو زمين انداخت و گفت که نشت آب از اينجاست.

اين کارا حدود يه بعد‌از ظهر بيشتر طول نکشيد ولی آخر شب برای اينکه بالانس محاسبات آقا به هم نخوره مجبور شديم يه نوار زرد دور تا دور مستراب بکشيم و نزديکش هم نشيم.

اون شب هم جيش کوچيک و هم پی‌پی بزرگمون رو توی باغچه حياط کرديم ولی ماجرا به همين جا ختم نشد. صبح اول وقت با صدای جيغ و داد گربه‌هايی که محل پی‌پی کردنشون رو بخاطر بوی شديد پی‌پی ما گم کرده بودن بيدار شديم. سه محله اون ورتر همه سرک می‌کشيدن ببينن چرا گربه‌های حياط ما اينطوری ناله می‌کنن. آقای لوله‌کش هم که به طور صاعقه‌وار دانشمند شده بودن برای اهل محل توضيح می‌دادن که گربه ها چطوری قلمرو تعيين می‌کنن و محل ريدن قديمی‌شون رو چطوری پيدا می‌کنن، و البته در مورد اخير چطور گمش می‌کنن.

به زور کشيدمش تو و گفتم بی خيال تدريس خصوصی حيات وحش توی حياط شو و بيا لوله ها رو راست و ريس کن.

يه نصفه روز روی سه توپ کاغذ محاسبه کرد و گفت در مجموع اختلاف قيمت لوله آهنی تو کار و کنده‌کاری و قير گونی و کاشی جديد از لوله رو کار پلاستيکی کمتر می‌شه. بهتره که لوله پلاستيکی بخريم از روی کف مستراب لوله بکشيم.

گفتم بی‌خيال شو. اين چهار تا کاشی رو گلنگ بزن و اون يه تيک لوله سوراخ رو بکش بيرون، ۲۰ سانت لوله سالم جاش بذار و بعد هم روشو خاک بده! به خرجش نرفت که نرفت. گفتم ولش کن بابا. سرهم ببندش ...اينجا خيلی عصبانی شد و سرم داد کشيد و برام درباره راه و رسم کار کردن يه سخنرانی مفصل کرد. کار رو بايد با دقت انجام داد. نبايد شرت و شلخته و آويزون کار کرد. نبايد کم کاری کرد. نبايد کم‌فروشی کرد. البته حرفهاش خيلی آشنا بود ولی من حواسم همش به سوراخ مسترام بود که زودتر راه بيافته!

چشمت روز بد نبينه ميلی‌متر به ميلی‌متر از کنتور آب تا شيرهای مستراب خونه ما رو با متر و سانتی متر و کوليس و ميکرو متر اندازه زد و به همون دقت هم لوله چسبوند. هر اتصالی رو ۲۰ بار چک کرد و ۶۰۰ بار کند و دوباره چسبوند.

ما هم اين حيث و بيث که از ترس گربه‌های محله جايی برای جيش و پی‌پی نداشتيم عين مار به خودمون می‌پيچيديم به کنار، هراز گاهی فحشهای ترکی همسايه پايينی‌مون رو بخاطر بالااومدن شکم سقفش (يا سقف شکمش؟!) رو هم تحمل می‌کرديم اما از ترس به هم خوردن بالانس محاسبات سيستم خطی مستقل از زمان آقا جرات نزديک شدن به مستراب رو هم نداشتيم.

بعد از ۹۶ ساعت شکنجه قرون وسطايی بی‌رحمانه‌ای که بر ما اعمال شد، آقا از مستراب بيرون اومد و با قيافه ناراضی گفت که اونطور که دلم می‌خواست نشد.

من ديگه گريم گرفته بود ولی از ترس اينکه نکنه بجای اشک از چشام شاش بپاشه بيرون با التماس و تشکر فراوون ازش خواستم که تورنومنت ۹۶ ساعته‌اش رو برای تعمير يه نشتی ۲ سانتی مستراب تموم کنه و تشريفشو ببره.

بعد از رفتنش نمی‌دونم چطوری تو مستراب پريدم، فقط می‌دونم که سرعت عملم در کشيدن متوالی سيفون منو از غرق شدن در مدفوع خودم نجات داد. کمی سبک شده بودم که از روی شونه‌ام در عقب سرم چيزی توجه‌ام رو جلب کرد:

خطوط قوی افقی که در راستای افق از نقاط متفاوت شروع می‌شدن و با يک نظم نامحسوس در نقاطی پايان می‌يافتند که با دقت تمام طوری محاسبه شده‌بوند که به هيچ ترتيب توازن در آنها ديده نشود. چند رشته باريک اما استوار از بين اين هارمونی پايدار آغاز و به سوی نقطه فرار اين پرسپکتيو پويا و بی‌بديل حرکت می‌کرد. در جايی از اين سامانه‌هنری، جايی نزديک به نقطه طلايی اين قاب پرتحرک، جسمی براق و نقره‌ای دستانم را التماس می‌کردند که لمسشان کنم. آرام و با احتياط و برعکس دفعات قبل با توجه کامل به اين پرده هنری، نقطه براق را لمس کردم. اينطور بود که اين اثر هنری که در نو‌آوری همپای سالوادور دالی، در دقت دقت رقيب ورمير و در خلاقيت به قدر دواينچی ارزش داشت به يکباره صدای فش‌فشی داد، به اوج رسيد و خاموش شد.

سيفون توالت خونه ما به يک modern art masterpiece بدل شده بود!

دفتر امور تربیتی

اين وبلاگايی که جای کامنت ندارن يه حسی به من می ‌دن عين دفتر امور تربيتی مدرسه. روی يه صندلی چرمی وسط يه اتاق نشستی و چند نفر آدم دور و برت می‌چرخن و حرف می‌زن و يه کارهای نامفهومی می کنن در حالی که پيش‌فرض همه در مورد تو اينکه که يه دانش آموز خاطی نا مسلمون هستی. پس می‌شينیم، کلی حرفاشون رو می‌شنفیم و در آخر فقط يه انتخاب داریم: از در بریم بيرون!

در حاشيه: راستی اين شغل شريف امور تربيتی هنوز در مدارس ما وجود داره؟

سه‌شنبه، مهر ۲۸

کفر

(با يک نفس بخوان) ترش‌رويی، نااميدی و افسردگی حتی خم ابرويی که سببش پستی و پليدی و پلشتی و خودخواهی و بی‌مسئوليتی و رشوه خواری و پخته خواريست که از هفت طرفت راه ببسته‌است و روح و روانت چون سنگ گران می‌فشارد، گناهی است صدمرتبه بدتر از ... (اينجا يه نفس بگير) کفر!

لوند و دلبرانه

نيلگون حدود يه هفته پيش امام وار گفتن لوند و دلبرانه که حالا من معنی‌اش رو می‌فهمم:

اول اولش که يه جودو کار رو چهار سال تموم شکمش رو قبرسوّن مرغ و ماهی کرديم که بره اونجا لوند و دلبرانه پرچم رنگ و رو رفته‌مون رو دور اسّا ديوم بچرخونه. آخه نه اينکه همه حماّلای ايرانی از تخم افتادن و قر شدن، بايد جودو کار ببريم اونجا که پرچم حمل کنه. اين در حاليه که حتی نماينده کشور عراق که ديگه از اون خاک تو سر تر نباشه يه خانوم تر گل ور گله، که هفت قلم آرايش کرده. نه عين اون زنيکه تفنگ‌چی که انگار جخت از لب لگن رخت شوری ورش داشتی آورديش رژه افتتاحيه المپيک.

از اون طرف باز صد رحمت به اون يکی که باز به پرچم يه حالی داد. اون رفيق ديگه‌اش وارد زمين شد، يه دلا راست مصلحتی شد و توی ده ثانيه اول مسابقه فقط وقت کرد کون مبارکش رو لوند و دلبرانه بالا ببره و خودش محکم بکوبوندش زمين. می‌گن داور ضربه فنی اعلامش کرد. بابا خيلی مرحمت و انصاف کرد. من بودم می‌فرستادمش درمانگاه صليب سرخ اول کونش بذارن بعد واکسن فلج اطفال بچکونن زير زبونش.

اون يکی که به زحمت فرق راکت پينگ پنگ و تخم کينگ کنگ رو می‌فهمه، تا آخر بازی حتی نمی‌دونست داره می‌بازه، هی لوند و دلبرانه دور ميز می‌چرخيد.

گروه دوچرخه سواری از ۲۴۳ کيلومتر و ۴۰۰ متر مسير مسابقه فقط تونستن ۴۰۰ متر اول مسابقه رو طی کنن. اين ديگه خودش اينقدر کمديه که همه بايد به افتخارشون بپريم تو توالت و سه تا سيفون مرتب بکشيم. خوب رودروايسی نمی‌کردين. اگه وقت تمرين به اندازه کافی نداشتين، سه چرخه‌های کمکی قهرمانها رو باز نمی‌کردين. شايد در اون صورت حداقل يه يه کيلومتری می‌تونستن رو دوچرخه بمونن و زمين نمی‌خوردن.

ديگه اسکار اين شوی دلقک بازی رو بايد به خانوم نسيم داد که برعکس اسمشون عين چس حضور لوند و دلبرانه خودشون رو در آتن نشون دادن. اين خانوم که از راه رفتن گشاد گشادش تو مراسم افتتاحيه معلوم بود که يه من (روم به ديوار) گه تو شلوارشه، به زحمت می‌تونه سوراخ کونش رو با سوراخ مستراح که فقط ۱۰ سانت فاصله داره تنظيم کنه. اونوقت ملت شاشو پرور ايران انتظار دارن ايشون نوک مگسک کلت کمری رو با مرکز سيبل که ۱۰ متر فاصله داره تنظيم کنه. می‌گن رئيس فدراسيون تير اندازی ازش تشکر کرده. لابد بخاطر کفتر کبابی‌هايی که تو استاديوم عوض سيبل مسابقه زده ازش تشکر کرده.

اين تشکر هم که باعث شده من نصف کاناپه جلوی تلويزيون رو خام‌خام بجووم. رييس فدراسيون از قهرمان جودو تشکر می‌کنه. قهرمان جودو از مربی قايقرانی تقدير می‌کنه. مربی قايقرانی از ننه‌ هيات داوران کونگ فو ابراز رضايت می‌کنه. ننه هيات داوران از ميله وزنه برداری رضا زاده. رضا زاده هم طبق معمول يه برنامه لواط مجردی با ابلفضل داره. مگه ابلفضل يه رحمی بکنه که يه مدال روحی (به قول خدا بيامرز رجايی) بگيريم.

اينها همه‌اش به درک. می‌گيم بضاعتمون همينه. آخه چرا لباس تيم‌ملی اينطوريه. رو تخت سينه‌اش آرم تربيت بدنيه، روی شونه راست آرم فدراسيون کشتی، روی شونه چپش آرم اتحاديه صنف مانتو دوزان شرق آذربايجان، رو باسنش عکس مجسمه شهيد گمنام قزوينی! لباس کدوم بی‌ناموسی اين همه آرم داره. نه که عملياتمون کم شبيه دلقکهاست، بايد لباسمون جبران کنه.

به پيغمبر ما تروريست نيستم، اگه بوديم خوب بود. به پير ما دشمن آمريکا نيستيم، اگه بوديم خوب بود. ما دلقکيم. به يه سری دلقک هستيم که لوند و دلبرانه دنيا رو با دلقک بازی‌هامون روده بر کرديم از خنده!

دوشنبه، مهر ۲۷

ابلفض


بابا بالاخره ابلفض! به عبارتی دم ابلش، فض! (بر وزن دمش گرم)

طبق گزارش کميته المپيک گفتن که تمرينات ويژه رضازاده از مدتها قبل شروع شده بوده. واسه همين بهتون توصيه می‌کنم اگه می‌خواهيد بچه‌هاتون در آينده يه کاره‌ای بشن از همين حالا شروع کنين.

اگه می‌خواين بجه‌تون وزنه‌بردار سنگين وزن ۱۴۰ کيلويی بشه، موقع ساختن بچه‌تون بايد بگين ابلفض. اگه می‌خواين بچه تون دانشمند بشه اون فشار آخر رو بايد بگين abolfazl. اگه می‌خواين بچه‌تون قهرمان شنا بشه بايد يه هوا نفس داشته باشين، از شروع بايد يه نفس عميق بکشين و تا آخرش بگين ابلللللللللللللللللللللللللللللللللفض. ولی حواستون جمع باشه ها. اگه همينطوری وسط کار حواستون پرت بشه و موقع بالا پايين رفتن بگين. ابلفض. ابلفض. ابلفض. ابلفض ... بچه‌تون هيچی نمی‌شه فوقش تايپيست يا وبلاگ نويس شه.

برای امتنان خاطر شما عکس رفيق عزيزمون رو هم گذاشم اينجا که روحتون شاد شه. البته مجبور شدم يه تغييراتی بدم چونکه رمز پيروزی ما در آتن تخم رضازاده و ابلفض بود، برای اينکه چشم ناپاک اجانب رمز پيروزی ما رو ندزدن مجبور شدم روی اونها رو بپوشونم. البته ديکته ابلفض رو که بلدين، اندازه تخم آدمی که ۵/۲۶۳ کيلو رو بلند می‌کنه هم ديدن نداره، معلومه چند کيلوهه.

یکشنبه، شهریور ۲۹

المپیک آتن و سه کله پوک

اگه می‌خواستين گزارش المپيک آتن رو از تلويزيون جمهوری اسلام ببينيد اولين چيزی که تو ذوقتون می‌خورد حضور سه کله پوکی بود که برای گزارش کردن المپيک اونجا فرستاده بودن. اول اينکه برای يه رويداد ورزشی سه تا گزارشگر فرستادن اونجا که سه تايی ميزان دنبه‌شون از مجموع شرکت کنندگان المپيک بيشتر بود.

بعدش حضرات از اينجا سه من دنبلان رو تا آتن کشيدن تا سر جمع ۳۰ فريم از خيابونهای دور ورزشگاه افتتاحيه برای ما بفرستن. بعدش همين ۳۰ فريم رو هم از ۳۰ جا سانسور کردن چون يه دختر چهار سال و نيمه که مشکوک به بلوغ زودرس بوده پس صحنه داشته لی‌لی بازی می‌کرده.

ديگه هزار بار از سر ساعت رسيدن اتوبوس برامون گفتن. بابا همه می‌دونن که اتوبوسهای همه دنيا غير از ايران، گينه بيسائو و کشور خود استمناء يافته فلسطین انزالی سر وقت می‌رسن. دست از سر کچل تير و تخته مرتب و منظم بردارين. اين خبر ديگه قديمی شده.

ولی سه کله پوک يه صحنه‌ای اجرا کردن که به همه افتتاحيه المپيک می‌ارزيد. يه جايی نشسته بودن پشت کامپيوترهای اطلاع‌رسانی و هر سه با دهن های نيمه باز عين عقب افتاده های به مانيتور خيره شده بودن. بعد برای اينکه بگن داريم کاری می‌کنيم هراز گاهی يه انگشتی به صفحه کليد می‌رسوندن. جالبه بگم که در عرض چند دقيقه‌ای که جنابات نابغه رو نشون می‌داد هيچکدومشون حتی يه بار هم دست به ماووس نزدن. ولی ميميک‌شون ديييييييييييييدنی بود! بلانسبت عين خر در مقابل معادله ديفرانسيل.

ديگه از فلسطين نگو! ما الان ۲۵ ساله که اسرائيل رو تو همه مسابقات بين المللی از گانيه و زو و خر پليس گرفته تا سگ دوانی ۲۰۰ متر استقامت به رسميت نشناختيم ولی دور از جون شما، روم به ديفال، قران مابينتون، هيچکی حتی خود فلسطينی‌ها هم مارو به تخمش حساب نياورده و هر دفعه ما رو بازنده اعلام کردن.

آدم در اين مواقعه که دلش می‌خواد دو تا کون داشته باشه، يکيشو جر بده تا همچی جختی اعصابش راحت شه. حيف که نمی‌شه!

پنجشنبه، مرداد ۲۹

شکر

شکر بخاطر خواص نيمه‌هدايت پذيری سيليکون که بخاطرش کامپيوتر ساخته شد و من تونستم اين پست را بنويسم

شکر بخاطر پيکاپ ليزری قوی دستگاه دی‌-وی-دی‌ ۲۸-۲۸ سامسونگ که با فاصله يه صدم ميکرون اطلاعات را از روی ديسک می‌خونه و به من اجازه می‌ده کرکهای بور دور ناف شارون استون رو ببينم و بفهمم هيچ ديارالبشری بدون اپيلاسيون منظم ناپشمالو باقی نمی‌مونه

شکر بخاطر موم-دوليو-چگی زيبای هادی ساعی به حريف کره‌ايش

شکر بخاطر جاذب حرارت بودن فرئون که به من امکان می‌ده دماغم رو به کولر ماشينم بچشبونم و از درون خنک شم

شکر بخاطر لانولين موجود در رژ لب که برای آدم توهم قلوه‌ای بودن لب رو بوجود می‌آره و اجازه می‌ده با هر اورانگوتانی مصاحب لذت بخش داشته باشیم

شکر بخاطر شمشيری که هاتوری هانزو برای اما تورمن ساخت تا بتونه بيل رو باهاش بکشه

شکر بخاطر کلاونيک اسيدی که به آموکسی سيلين اضافه می‌کنن و سينوزيت من را سه روزه ريشه کن می‌کنن

شکر بخاطر حل پذير بودن معادلات ديفرانسيل که باعث می‌شن ترمز ای-بی-اس ماشينم هفته سه بار از مرگ نجاتم بده

شکر بخاطر کاندوم سوراخ بابام که نعمت زيستن به من عطا کرد

چهارشنبه، مرداد ۲۸

دولت الکترونیک مردم دیجیتال

نمی‌دونم تا حالا گذرتون به اين شعبات دولت الکترونيک خورده يا نه ولی احتمالاْ دير يا زود برای گرفتن گواهی نامه سگ دوانی در شب يا مجوز استعمال داروی نظافت در روز مجبور می‌شين که به يکی از اين شعب مراجعه کنين.

خلاصه برای يکی از امور يوميه سر و کار ما هم به يکی از اين دفاتر افتاد. قبل از اينکه بريم اونجا کلی مخ ما رو زده بودن که نمی‌دونين اونجا برای هر کار اداری ساده چقدر ايراد می‌گيرن. مثلاْ ما رو ترسونده بودن که عکسی که برای هر کار اداری به اين شعب تحويل می‌دی بايد رنگی باشه، هر دوگوش و هر دو لب معلوم باشه و رنگ لب و پس زمينه عکس سفيد باشه و از اين جور ايرادات بنی اسرائيل. برای هر کدوم از اين ايرادات هم چند بار مردم رو می‌برن و می‌آرن. ما هم از روی نوکر صفتی و ضعف نفسمون با هر بدبختی بود يه سری عکس واجد شرايط گرفتيم و از روی همه مدارک موجود توی خونه، از کارتهای صد آفرين خانوم جامعی گرفته تا کاندومها نيم مصرف شده زير تخت يه فتوکپی برابر اصل تهيه کرديم و رفتيم به دفتر دولت الکترونيک.

وقتی رسيديم اونجا ديديم که اين خبرها نيست بابا. همه جور امکانات برای شهروندان تهرانی فراهمه، اونهم از نوع الکترونيکش. مثلاْ برای آقايونی که سيبيلهای پرپشتی دارن و لب بالاشون معلوم نبود يه آقايی يه گوشه دفتر يه پيش بند سفيد برای مشتری‌ها می بست و سيبيل‌هاشون رو با يک سيبيل تراش الکترونيک کوتاه می‌کرد و خودش هم بعدش با دوربين الکترونيک عکسشون رو می‌گرفت. برای کسايی که هر دو گوششون معلوم نبود يه دستگاهی بود که هر دوگوش رو می‌گرفت و از دو طرف می‌کشيد تا توی عکس هر دو گوش با هم معلوم باشه. از اون طرف يه خانوم مومن و معتقدی رو ديديم که هيچ طور راضی به تراشيدن سيبل‌های پرپشتش نشد. برای ايشون يه دستگاهی داشتن که لب بالا رو می‌گرفت و اينقدر می‌کشيد تا از زير سيبيل بيرون بياد. به قول دوپونط و دوپونت از اين هم بالاتر، برای دخترهای باکره نابالغ دستگاهی داشتن که هم بالغشون می‌کرد و هم بکارتشون رو برمی‌داشت تا بتونن بدون رضايت والدين مدارک دولتی رو امضاء کنن. يه سکينه کيسه کش الکترونيک داشتن که لب هر کس رنگ لبش يه هوا از رنگ لب مرده پر رنگ تر بود براش می‌سابيد تا سفيد بشه. ديگه از زلف تو کن الکترونيک برای خانومهای نيم‌حجاب، ماشين دفع آفات برای کشتن شپشهاش عانه، سيم گاز زن برقی و هزار و يک دستگاه الکترونيک ديگه که مغز ميمونی نداشته من بهشون قد نمی‌داد که ديگه نپرس!

اينها همه يه طرف، مسئول دريافت مدارک يه آقای مهربون ناشنوا بود که هر چيز رو بايد ۲۳ براش می‌گفتی تا بالاخره بفهمی که يارو کلاً از نعمت شنوايی محرومه. البته اين هم مشکلی نبود. اون بغل يه کلاس زبون کر و لالی به سبک آنی سوليوان و هلن کلر داير بود که بعد از شرکت در اون می‌تونستی آقای مسئول دريافت مدارک رو لب تلمبه آب الکترونيکی که اونجا تعبيه شده بود ببری و به سبک هلن کلر (آووووا-آووووا اداش رو خودتون در بيارين) هيجی اسم و فاميلتون رو بهش بفهمونين.

ديگه از زن چادری‌های تايپيستی که در حال گاز زدن گوشه چادرشون با دو انگشت روی کی‌بورد استمناء می‌کردن ديگه هيچی نمی‌گم.

حدوداً هفت هشت ساعت بعد از ورودتون به دولت الکترونيک، بعد از اينکه هر جايی تو بدنتون دو لاخ پشم وجود داشته از هر چهار طرف يکی يه سانت کوتاهش کردن، هر جای آوويزيونی تو بدنتون گير آوردن از چهار طرف چهار سانت کشيدنش و هر سوراخ پر و ناپری که گير آوردن يه وسيله الکترونيک توش چپوندن با اردنگی از دولت الکترونيک بيرونت می‌کنن و می‌گن گواهی نامه سگ دوانی در شب رو ايشالا با پست می‌آرن دم خونتون.

اونوقت توی خونه که خوب فکر می‌کنی يادت می‌آد که هيچ جا ازت نپرسيدن که کجا بايد گواهينامه ... رو تحويلت بدن. اينجاست که وجه تسميه دولت الکترونيک رو می‌فهمی. چونکه دقيقاً احساس ملتی رو داری که عميقاً انگشت شده ( آخه کافرها به انگشتی می‌گن ديجيتال).

دوشنبه، تیر ۲۹

فقط هفت تا؟

خيال می‌کنی خيلی هنره که به اسم وجدان هر چند وقت يکبار مثل بولودوزر همه مانع‌هايی که سر راهت ساختم خراب کنی و تو يه سوراخی منو در حال ورق زدن عکس پورنوهای کم کيفيتم، خوردن شرينی خامه‌ای خارج از رژيم يا ديد زدن ساق پای همکارام گير بندازی و حال منو منغص کنی؟

کاری که واقعاْ بايد بکنی اينه که يه فکری به حال طبقه‌های هفت گانه جهنمت بکنی، چونکه اگه بخوای همه گناهکارای دنيا رو از پيشوای آلمان نازی، مدير روابط عمومی صدا و سيما، دختر دزدا و دختر فروشای اماراتی، سئوال خرهای امتحانات کنکور سراسری، اون بی‌مغزی که دستورهای حمله رو تو جنگ ايران و عراق می‌داد، شکنجه‌گرهای جهودا، سعيد امامی و رفقاش، و پسر بچه‌هايی که زير لاحاف خونه‌اشون از ترس مامی و ددی دچار استمنای شرت و شلخته و انزال زودرس هستن فقط توی هفت طبقه جا بدی ... جدآ دچار مشکل خواهی شد! چون با اون حساب باز هم مثل اين دنيا من و آقا توی يه طبقه جهنم می‌افتيم و حتی اگه من ناز و عشوه آقا رو درباره رويت حلال ماه و احکام غسل و طهارت قبول کنم، حتما صدای ايشون در می‌آد و عادات وبلاگ نويسی منو ديگه تحمل نمی‌کنه.

نیاز

زمانی که به پدر احتياج داری با شوهر ابنه‌ات زندگی می‌کنی

زمانی که به زن احتياج داری با مادر غرغروت زندگی می‌کنی

زمانی که به دوست احتياج داری بايد خورده فرمايشات استاد و معلم رو تحمل کنی

زمانی که احتياج به مرد داری، پدر اخته ات درباره نجابت برات سخنرانی می‌کنه

وقتی سنگ صبور لازم داری، دوست پسرت استمناء رو ترک می‌کنه

وقتی به شورت خوب احتياج داری، پلی استر اختراع ميشه

وقتی به تنهايی احتياج داري، ... استاديوم ...

Antigonish

As I was going up the stair
I met a man who wasn't there!
He wasn't there again today!
I wish, I wish he'd stay away!

Hughes Mearns (1875-1965)

شنبه، خرداد ۳۰

Knock, knock, Knockin' on haven's door

مثل هر روز که اومدم از پله‌ها برم بالا با کلونی دختر چادری‌های دانشگاه برخورد کردم که لب پله دور هم جمع شده بودن و داشتن لب می‌گزيدن و با کله طبقه بالا رو نشون می‌دادن و اوخ اوخ و وای‌وای می‌کردن که رسيدن من به اونجا (که يه جای نسبتاْ دور افتاده توی ساختمون دانشگاه‌است) جمع گرم هومو-مذهبی‌شون (هومو-مذهبی رو مثل ملی‌-مذهبی بخونين و معنی کنين) رو به هم زد و فوری برای اينکه هم به من توهينی کرده باشن و هم خودشون به احساس خود-خوشگل-باوری برسن شروع کردن به جمع و جور کردن چادراشون. منم برای اينکه متعاقباْ توهينی کرده باشم در حالی دست به بيضتين داشتم سعی کردم يه نگاه هيز اساسی بهشون بندازم. البته با اينکه خيلی موفق نبودم (چونکه حتی تصور سکس با يه بقچه پارچه سياه توی تابستون تهوع آوره) ولی انگاری يکشيون نگاه منو پسنديد و شروع کرد به باد باد کردن چادرش که تن و بدنش رو بندازه بيرون که يهو هرم بوی عرق بنفش از لای چادرش پاچيده شد توی صورتم. پيلی پيلی خوردم و خودم رو رسوندم به پله‌ها و خودم رو از مرگ نجات دادم ولی هنوز حسابی حالم جا نيودمده بود. داشتم زمين می‌خوردم که دستم رو دراز کردم تا نرده کنار پله رو بگيرم ولی دستم نرسيد و با کله رفتم طرف پله‌ها. هنوز يه سانت مونده بود که بخورم زمين که يه عالمه رشته دراز و نرم مثل ماکارونی اومدن زير بدنم و نگذاشتن بخورم زمين. از فرصت استفاده کردم و لای نخهای ماکارونی شکل يه چرخی زدم و به سرعت از مهلکه دور شدم. دنبال نخهای ماکارونی شکل رو گرفتم و رفتم جلو. هر چی جلوتر می‌رفتم تعداد رشته‌های ماکارونی زيادتر می‌شد که همينطور توی هوا و روی زمين می‌لوليدن. رفتم و رفتم. تا رسيدم يه يه جايی که حتی از کلونی خواهر چادری‌های هوموسکسوال هم دور افتاده تر بود. يه نور عجيب از لای ماکارونی ها می‌زد بيرون. خودم رو سريع رسوندم به محل و با مهارت زايد الوصفم در شنای قورباغه ميمونی از لای رشته‌ها رفتم به طرف نور.

ديدم که دختره سفت و شق‌و‌رق با لپ قرمز و نيش از مشرق تا مغرب باز وايستاده بود وسط راهرو. نخودی می‌خنديد و ذوق می‌کرد. از زور خوشحالی بجای حرف زدن فقط جيرجير از دهنش بيرون می‌اومد که بيشتر شبيه به صدای يه پاکت چیپس بود که تو سينمای بازش کنی. روبروش يه پسر شونبول طلا با ريش نيم-پروفسوريش وايستاده بود که کيف کرده بود از خودش که از بسکی با نمک و دختر بازه. صورت پسره عين يه سی‌دی خام تازه از بسته باز شده معصوم و شفاف بود.

دختره کيلو کيلو نخ می‌داد و پسره از ذوق چشمش مثل نورافکن برق می‌زد. تا من رو ديدن، پسره يه جروزه مچاله که ازش چیليک چیليک عرق می‌چکيد بالا گرفت و نشون دختره داد. می‌خواست نشون بده که اصلاْ بحث بی‌ناموسی در جريان نيست و حرف علم و دانش و معرفته.

آب شدم از خجالت. برای اينکه کمتر خجالت بکشم همينطوری که شنا کنان از کنارشون می‌گذشتم نود درجه چرخيدم و صورتم رو کردم رو به ديوار از اون به بعد رو به ديوار کرال کردم تا از کنارشون رد شدم به ناحيه کم عمق نخها رسيدم. دو تا پله بالا رفتم و پيرهنم رو در آوردم و عرق خجالت رو از پيرهنم چلوندم.

برای اينکه ديگه مزاحم کسی نشم از پله‌های اضطراری سريع خودم رو رسوندم به اتاقم و کليد انداختم و رفتم توی اتاق و روی مانيتور کامپيوترم اين داستان رو ديدم که هی ورجه وورجه می‌کرد و می‌گفت: منو بنويس منو بنويس!

قضیه فوتبال بازی

معمولاْ اولش اينطوری شروع می‌شه که يه نه ماهی قبل از جام جهانی يا المپيک پيش بينی می‌کنن که اگه تيم فوتبال دبستان شهيد ازغندی محله بالای جواديه به دبستان شهيد دولابچی منطقه يازده ببازه، اونوقت تيم شاشوهای عورت نمای ژيان با مانتو دوزهای آلت ليس اهواز مساوی شن ما می‌تونيم بريم توی دسته دوی نيمه حرفه‌ای های کور و کچل آسيا که اگه در اين صورت تيم زان‌خيا لونگ چين با همجنس بازای ردزيا يک بر هيچ بشن .... اونوقت تيم ملی ما حتی اگه به باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) يک بر هيچ ببازه می‌ره بالا و نفر اول جام جهانی می‌شيم!

من که از فوتبال فقط در حد توپ رو بزن تو سولاخ حاليم می‌شه ولی تا حالا يه دفعه هم نشده که اين تفسيرها حتی نزديک واقعيت هم بشه چون وسط کار يه اتفاق غير منتظره می‌افته مثلاْ زن دروازه بان تيم ملی تکرر ادرار انسدادی می‌گيره و انوقت به باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) ۵ بر هيچ می‌بازيم!

من خيال می‌کردم اينجا ديگه کار تمومه. می‌ريم سر خونه زندگيمون و دعوا و جنجال تموم می‌شه. ولی نه ... يه ضرب المثل ژاپنی می‌گه که >>نااميدی مرگ نينجاست<<

اينجاست که پيش بينی می‌شه که اگه در اين حالت اوگاندا از آلمان ببره، گينه بيسائو از آرژانتين و ما هم با اسپانيا حتی مساوی کنيم باز هم به نهايی می‌رسيم. خوب تو بگو گاوه می‌دونه چرا، منم می‌دونم چرا ! ولی خوب معمولاْ داور نامردی می کنه و آلمان از اوگاندا و ديگر رفقای متقلبش از ملت هميشه در صحنه گينه بيسائو برنده می‌شن.

فکر کردی تمومه؟ حالا اگه زامبيا و انگليس مساوی کنن و ما هم ۱۲۵ تا گل به برزيل بزنيم حتماْ اول می‌شيم. که البته خودتون خوب می‌دونيد که اين انگليس همون انگليسيه که سال ۲۸ قبل از ميلاد به قبايل گل وايکينگ‌ها که همون زامبيا فعلی باشه می‌باختن که هيچ براشون عمل منافی عفت بلو‌جاب هم انجام می‌دادن. ما هم راستش رو بخوايين يه بار که آلمان و انگليس بازی داشتن و مساوی شدن علی دايی که تو قنداق تو بغل مامانش بوده از کنار استاديوم رد می‌شده. و صد البته اين آلمان آلمانيه که انگليس رو غارت غارت راحت می‌بره برای همين ما نه تنها سابقه بردن برزيل رو داريم بلکه کاملاْ بديهيه که بيشتر از ۱۲۵ گل بهشون بزنيم و نفر اول که سهله حتی نفر صفرم جام جهانی بشيم ... کاملاْ محتمله!

من از فوتبال سر در نمی‌آرم ولی يه چس احتمالات می‌دونم و حاضرم قسم بخورم که احتمال اين چيزايی که می‌گن صفر نيست. چيزی نزديک به صفر مثلاْ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱/۰ اما صفر نيست. ميگن آقای بمالی کهن شبای مسابقه دعای ابو حمزه ثمالی می‌خونده. دروغ چرا من که فکر می‌کنم اين دعا مدتيه خراب شده چون يه ذره هم اين احتمال رو عوض نکرده.

من خيلی دلم می‌خواست که هيچ کدوم از اين پيش بينی ها رو نمی‌کردن. شلواراشون رو می‌کندن. حسابی تمرين می‌کردن يه جوری می‌شدن که هر وقت با باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) بازی می‌کرديم می‌برديمش. می‌گم هر وقت بازی می‌کرديم ها! نه اينکه سه بار ببريمش و يه بار طوری ببازيم که از خجالت مجبور شيم ننه‌هامون رو هم تو استاديوم باربادوس جا بذاريم و فرار کنيم بيايم مملکت خودمون.

شايد بايد دنبال يه مربی جديد بگرديم. شايد بايد دنبال يه دعای سالم بگرديم. شايد بايد دنبال يه تيم ملی جديد بگرديم. شايد هم بايد دنبال يه مليت جديد باشيم!

به کنجکاوی کریستف نازنین

اگه نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
... مممم ... مامانم دوفته به تسی نسون ندم
منم باهات بازی نمی‌کنم. برو با مامانت بازی کن
ماممممممممممممممم
... مامان مامان ... کنار من وای نستا ... می‌خوام اسباب بازی‌هام رو پهن کنم
... اييي ..
نق نزن
ايييييييييی ...
گريه هم نکن. نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
باسه... فقط يه کوچولو نسون می‌دم ...
باشه ...بکش پايين
... اوووغ ... تو مريضی
مريس نيسم
چرا ببين آوويزونه. تکون می‌خوره. ايييخ
اييی. دس نسن. من مريس نيستم
من با مريضا بازی نمی‌کنم
اييييييييييييييييييييييييیييی
----------------------------------------------------------

بعضی دخترا اين عادتشون رو تا بزرگسالی ترک نمی‌کنن. ايييييييييييييييیی

به کنجکاوی کریستف نازنین

اگه نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
... مممم ... مامانم دوفته به تسی نسون ندم
منم باهات بازی نمی‌کنم. برو با مامانت بازی کن
ماممممممممممممممم
... مامان مامان ... کنار من وای نستا ... می‌خوام اسباب بازی‌هام رو پهن کنم
... اييي ..
نق نزن
ايييييييييی ...
گريه هم نکن. نشون ندی باهات بازی نمی‌کنم
باسه... فقط يه کوچولو نسون می‌دم ...
باشه ...بکش پايين
... اوووغ ... تو مريضی
مريس نيسم
چرا ببين آوويزونه. تکون می‌خوره. ايييخ
اييی. دس نسن. من مريس نيستم
من با مريضا بازی نمی‌کنم
اييييييييييييييييييييييييیييی
----------------------------------------------------------

بعضی دخترا اين عادتشون رو تا بزرگسالی ترک نمی‌کنن. ايييييييييييييييیی

راه میمون بی مغز از میان تاریکی

باريکه راه بشر فانی از همه سو در احاطه‌ بيدادگريهايی است که از خودکامگی و استبداد فاسدين بر می‌خيزد. متبرک باد آنکس که چون شبانی به نام صدقه و خير خواهی ناتوانان را در گذر از وادی ظلمت هادی باشد.

عهد جديد-سفر حزقيال نبی، سوره ۲۵ آيه ۱۷

حاجيت، که ميمون بی مغز باشه، به آباء و اجدادش قسم می‌خوره که دنبال يه استاد و مرشد، به همه نفوس شهر، از ترياک مالهای* خزانه فلاح*، بوتيک دارهای سرخ‌بازار، استادهای کون‌نشور دانشگاه تا وبلاگ نويسهای حشری پرشن بلاگ رو انداخته تا شايد يه بی‌ناموسی پيدا بشه که سر يکی از دو راهی‌ها دست ميمون بی مغز رو بگيره به دليل يا بی‌دليل به يه طرفی هل بده. چه بسا برای اينکه بخودم بقوبولونم که يکی همون آدمه، خوبی‌هايی که يارو نداشته هزار بار عين ورد و دعا زير لب گفتم تا اونجايی که يارو دخلم رو آورده.

باور کنين که اين چيزا رو نمی‌گم که خيال کنين خيلی با شعورم و به صدقه‌اش باهام صميمی بشين و مارک بوق‌بندتون* رو برام پی‌ام کنين.

کاشکی بهره هوشی سهيل محمودی ۱۰۰ تا زياد می‌شد تا می‌تونستم مريد در بستش بشم. کاشکی نقاشی‌های اون پوفيوز کانال ۴ >لذت نقاشی < يه هوا خوشگل‌تر از نقاشی‌های پشت وانت بارهای خط تهران رشت بود تا زندگيم رو وقف اشاعه و تبليغ تکنيکش می‌کردم. کاشکی کسی که اسلام ناب محمدی رو اختراع کرد يه نخود بيشتر وقت می‌ذاشت تا من نيم متر ريش بذارم و روزی سه ساعت به طهارت بعد از بول و غايتم* برسم. کاشکی فروش فيلم مارمولک رو با اين همه حقه بازی زياد نکرده بودن تا تو سالن سينما اينقدر می‌خنديدم تا روده‌هام رو با خاک انداز از کف سالن جمع می‌کردن. کاشکی با شنيدن وصيت نامه چمران حالت تهوع بهم دست نمی‌داد. کاشی وبلاگ‌نويسهای مينی‌ماليست بخاطر ضعف تایپشون نبود که کوتاه می‌نوشتن. کاشکی اونهايی که متر‌متر می‌نوشتن از سر بيکاری اينکارو نمی‌کردن تا می‌شد ازشون ياد گرفت و اونطوری نوشت. کاشکی سه‌چهارم داستهانهای کلاسيک نويسنده‌های ايرانی درباره جنده‌های با معرفت و مظلوم نبود تا ... کاشکی يه راننده تاکسی بودم، با آهنگای هايده ذوق‌مرگ می‌شدم، عکس نيکی کريمی رو می‌زدم تو اتاقم، پشت تاکسی‌ايم می‌نوشتم >سلطان غم مادر< چشام با ديدن دخترای خوش گوشت کنار خيابون برق می‌زد و له‌له می‌زدم برای يه ساعت خونه خالی و هرسال محرم می‌تونستم برای امام حسين زنجير بزنم.

کاشکی اينقدر خسته نبودم.



------------------------مرده شور ترکيب تازه اين کلمه‌ها رو ببرن ------------------------

ترياک مال: يکی از مراحل عمل آوردن و ساختن ترياک ماليدن و ورز دادن آن می‌باشد. ترياک‌مالها معمولاْ معتادهای با سابقه و کار کشته‌اند. زيرا دست ماليدن و استنشاق بخارات ترياک در حين ماليدن می‌تواند باعث مسمويت و مرگ آدمهای عادی گردد.

خزانه فلاح: محله‌ای در جنوب شهر تهران

بوق بند: پستان بند. سوتين.

بول و غايت: ادرار و مدفوع

جمعه، خرداد ۲۹

مسئله 2440

مادر و خواهر و دختر پسرى كه لواط داده، بر لواط كننده حرام است، در صورتى كه لواط كننده مرد باشد و لواط دهنده، خردسال و غيربالغ; بلكه اگر لواط كننده بالغ باشد، احتياط در حرمت است; ولى اگر گمان كند كه دخول شده يا شك كند كه دخول شده يا نه و يا شكّ در بقيّه امور ذكر شده باشد، بر او حرام نمى شوند; كما اينكه اگر لواط كننده جاهل به سببيّت عمل براى حرمت ابدى باشد، عدم حرمت خالى از قوّت نيست.
توضيح‌المسائل (به خدا حتی يه کلمه‌اش رو هم عوض نکردم)

در راستای سياستهای آسان سازی شاهکارهای ادبی دنيا که دوست خوبم ليتيم با برگرداندن داستان >عمو جغد روشندل< شاهکار صادق هدايت اونو آغاز کرده و در ادامه ديگران (حتی سالها قبل از تولد ليتی) با ساده‌سازی، خلاصه‌سازی، گه‌مالی و ماله‌کشی به شاهاکاريی چون: شاهنامه، بوستان، گلستان، نمايشنامه‌های شکسپير و ... ادامه‌اش دادن؛ منم تصميم گرفتم فرازهايی از کتاب ارجمند توزيع المفاسد رو به زبون آدميزاد برگردونم. اين شما و اين:

داستان عبرت آموز و غم انگيز کامبيز کوچولو و مامان خوشگلش

توجه: اين داستان تخيلی است. هر گونه شباهت شخصيتهای اين داستان با افراد حقيقی باعث بسی خجالت و تأسف است.

(داستان مثل داستانهای موج نويی از آخر به اول با يه شروع کوبنده در دادگاه آغاز می‌شه)
حاج آقا: چقدر دخول صورت گرفت؟
کامبيز کوچولو: دخووو ...
وکيل مدافع: اعتراض دارم، شما برای شاهد راست کردين!
حاج آقا ( که بر اساس رسم دادگاه‌های ايران هم دادستانه هم قاضی و هم گاهی اوقات مجرم رديف اوله دستی به زير اباش می‌بره): اعتراض وارد نيست. مگه ما رو که توی حوزه ... {سانسور} ... کسی بود اعتراض کنه و يه عمر با ...{سانسور}... پاره و آش و لاش ...{سانسور}... حالا که ما ملت ايران رو ...{سانسور}... می‌گن که...{سانسور}... ها؟
کامبيز کوچولو: ببخشيد دخووو...
اصغر لواط: حاج آقا، دخول دخوله ديگه چقذه نآره!
حاج آقا: اصغر جون با اينکه رفيق و همنشينم هستی اما اگه يه بار ديگه به نظم دادگاه دخول کنی می‌دم منشی دادگاه ...{سانسور}... بذاره!
کامبيز کوچولو: (فرياد می‌زند) بابا دخول يعنی چي؟
حاج‌آقا: ای وای بر من! چرا جواب بچه رو نمی‌دين. مگه تعليم و تربيت تو اين مملکت تعطيله؟ پسرم بيا اينجا پيش ميز خودم تا بگم. حاج آقا شروع می‌کنه مفهوم دخول رو با حرکات ريتميک و به زبان کودک‌نوازها برای کامبيز کوچول شرح دادن. اضعر لواط نيم نگاهی به تلاش زايدالوصفی که حاج آقا در تدريس دخول داره، می‌اندازه و يادش می‌آد که در همچون حالی بود که پيش خودش فکر کرد: (اصغر لواط عليرغم زبان ظاهری لات مأب و بی تکلفش، روحش دکترای ادبيات و فلسفه دارد و به زبان فاخر مثنوی، ويليام بليک و بوستان حرف می‌زنه) (فلاش بک) افکار اصغر لواط به هنگام دخول: اگر اين نوباوه چونان بابهای بهشت بر ما گشوده، توانی در نظر آوری که مام اين کودک چون باشد؟ گر چالی به زنخش باشد، مامش چاه به صورت دارد و اگر ايش ابواب دخولش به سبب تنگی به سفتی گيرد، باشد که مام صاحب جمالش از تنگی، ميانش به ايچ رسيده و بی شک نازک-اندامت را چونان بفشارد که آوخ و آه و فغان از دهان به تللذذ، تلفظ کنی! اصغر لواط در وسط اين افکار عارفانه بود که حاج‌آقا فرياد زد:
حاج‌آقا: متهم رو به زير ميز قاضی احظار می‌کنم.
وکيل مدافع: حاج آقا شما اجازه نمی‌دين چيزتون منعقد شه!
حاج‌اقا: اعتراض وارد نيست! اگه منعقد شه سه روز طول می‌کشه تا منبسط شه! مادر کامبيز کوچولو که بعض شما نباشه دختر فهيمده، پاچه بالا، رژ قهوه‌اي، کفش‌کشتی‌ای، روپوش کوتاه بود، دوويد و پريد تو جايگاه. ننه کامبيز سه روزه که کلاس زبان منتخب‌النساء می‌ره واسه همينه که کلاً لهجه‌اش به انگليسی ورگشته،‌همه ر ها رو ل می‌گه و ر ها رو هم ی می‌گه و يه عالمه چيزهای ديگه که نمی‌دونم قضيه‌اش چيه مثلاً آيت الله رو می‌گه آلت دولا (اين يه معکوس سازی هيچکاکی بود. شما همتون خيال کردين که اصغرلواط متهمه ولی نه! گول خوردين.)
ديگه شکی برای اصغر‌لواط نموند که توی کله حاج آقا چی می‌گذره: فکر حاج آقا به هنگام فارغ شدن از تدريس کامبيز: اگه اين بروبچ اينقذه حال و صفا و اکسلنت هستن، ببين صاب بچه چه صفاييه! نميره اين کودک که ۲۰۶ ائه، حاجی اين دادگاه نيسم اگه مامانه الگانس نباشه.
حاج آقا: اسمت چيه؟
ننه‌کامبيز: پيشاميز. يه الهه سريلانکاييه.
حاج‌آقا: هاپو داري؟
ننه‌کامبيز: اسمش پاپی‌ئه!
جمعيت زوآفيل: جوووووون
حاج‌آقا: جوونی معنی دخول رو می‌دوني؟
ننه‌کامبيز: البته حاج آقا! من خودم وبلاگ نويسم. و يه پست هم درباره دخول دارم.
حاج‌آقا: اه اسم وبلاگت چيه؟
وکيل مدافع: اعتراض دارم! عاليجناب متهم رو حشری می‌کنن!
حاج‌آقا: اعتراض وارد نيست. اين خودش فابريکش حشری هست، چطوری می‌شه از اين حشری ترش کرد؟
ننه‌کامبيز: >>واژن غم آلوده سياه من<< اسم وبلاگمه حاج‌آقا: ميمون بی مغز رو می‌خوني؟
ننه‌کامبيز: نه. خيلی دراز می‌نويسه!
حاج‌آقا: می‌دونی متهمت کردن که اصغر معروف به لواط رو از راه به در کردي؟
ننه‌کامبيز: آره می‌دونم. توی دادگاههای ايران، حقوق زنا عين مال مردا راست نمی‌شه!
نماينده قوه قضائيه در دادگاه: اعتراض دارم. متهم شاشيد به قوه قضائيه.
حاج‌آقا: شلوغش نکن. بذار سر نوبتت که شد می‌ذارم تو هم با متهم لاس بزنی. خارج نوبت که نمی‌شه. تازه اين خانوم اگه می‌تونست ايستاده بشاشه که تا حالا کشورها خارجی مثل بقيه مغزهامون فراريش داده بودن.
حاج‌آقا: حالا اشکالی نداره. اگه اعتراف کنی تخفيف می‌ديم.
ننه‌کامبيز: اعتراف می‌کنم!
حاج‌آقا: نه مفصل تعريف کن يه حالی هم ببريم.
ننه‌کامبيز: والا اول که من روحم هم خبر دار نبود.
وکيل مدافع: اعتراض دارم. حاج آقا شما به روح اعتقاد دارين؟
حاج‌آقا: اين جک رو شنيدم. {سانسور} ...م توی روحت! هاهاها
ننه‌کامبيز: بعدش يه دفعه اصغر لوات در خونه رو شکست و به من حمله کرد. بعد من خودم همه لباسهامو پاره کردم
حاج‌آقا: از جلو پاره کردی يا از عقب؟
ننه‌کامبيز: درست يادم نمی‌آد ولی همونطوری که تو داستان يوسف وزليخا بود پاره کردم. بعدش هم چندين بار به شدت اغفالش کردم. اول کتکش خوردم. بعد از راه دهن از راه به‌درش کردم. بعد دمرو گمراهش کردم. بعد طاق باز گولش زدم. و در تمام اين مدت اصغر لواط بيچاره با اينکه من مدام سرش فرياد می‌زدم. چيزی جز آه و اوه نگفت.
حاج‌آقا: شما از قبل می‌دونستين که اصغر لواط به پسرتون دخول شده؟
ننه‌کامبيز: والا من شک داشتم که دخول شده يا نه و همينطور در بقيه امور ذکر شده هم شک داشتم.
حاج‌آقا: وکيل مدافع اگه لاس خشکه‌ای چيزی داره بزنه!
وکيل مدافع: خانوم متهم! شما خودتون خار مادر ندارين؟
ننه‌کامبيز: نه! من از زير بته بيرون اومدم.
وکيل‌مدافع: ديگه سوالی از متهم ندارم.
حاج‌آقا: خوب متهم می‌تونه جايگاه رو ترک کنه بياد اينجا بغل. اجازه هست من رايم رو صادر کنم؟
ننه‌کامبيز: نه زحمت نکشين همينطور رو صورتم هم بپاشين خوبه. من عادت دارم.
حاج‌آقا: باشه. از اونجايی که متهم به دخول بر وبچ هم به خودش هم به بچه‌اش شک داشته. و طبق اصل ۲۴۴۰ كما اينكه اگر لواط كننده جاهل به سببيّت عمل براى حرمت ابدى باشد، بر او حرام نمى شونداما عدم حرمت، خالى از قوّت نيست. لاکن ما متهمه رو به ۳ سال حبس استجلاقی در خانه قاضی دادگاه محکوم می‌کنيم. ختم جلسه!
نماينده قوه قضائيه از خواب می‌پرد: نوبت من نشد؟
مردم هوراا می‌کشن. پاپی واق واف ميکنه. وکيل مدافع اصغر لواط رو در آغوش می‌گيره. منشی دادگاه دستش رو از سولاخ چپ دماغش بيرون می‌اره و به راستی فرو می‌کنه. کامبيز ننه‌اش رو بغل می‌کنه و در گوشش می‌گه مامان جيش دارم.
***
کامبيز بعد از آن ماجرا خواننده معروف پاپ شد و شاهکارهايی همچون عشق بی دمپايی، می‌ميرم برای زيپ شلوارت، پاپی خوب مادرم و مامان جيشم زياده اما هنر چاره سازه رو به دنيای هنر پاپ عرضه کرد. حاج‌آقا در يک از روزهای گرم تابستانی به علت از دست دادن کليه ذخاير آب بدن از دنيا رفت. اصغر لواط يک مهد کودک شبانه روزی با سرويس رفت و برگشت زد و تا آخر عمر خود را وقف کودکان اين مرز و بوم کرد. ننه‌کامبيز بعدا سکته حاج‌اقا يک سال زودتر از حبس در آمد و يک سال در بيمارستان زنان منتظر خوب شدن بخيه‌هايش شد. او هنوز به شغل وبلاگ نويسی اشتغال دارد و وبلاگ او با روزی ۵۰۰۰ خواننده بزرگترين نشريه غير رسمی ايران است. وکيل مدافع به طور مستمر به وبلاگ ننه‌کامبيز سر می‌زند و کامنت می‌گذارد <<من اعتراض دارم>>

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰

عمه های آسمان

دوست خوبی دارم که اگه سر از نوشته‌هاش در بيارين خيلی حال می‌کنين. ولی خيال نکنين اين کار راحتيه حتی اگه بهره‌هوشيتون بالای ۱۵۰ است.

اين دوست عزيز چند وقت پيش يه چيز جالب نوشت که من حسابی باهاش حال کردم. از طرفی داشتم فکر نوشتن يه فيلمنامه می‌کردم. به ميمونی و مبارکی پست با نمک اون اسمش رو گذاشتم عمه‌های آسمان:

شروع داستان از پشت سفارت کانادا شروع می‌شه. شخص اول داستان ما پسريه که پشت در سفارتخونه اشتغال به دکترای شيشه‌پاک کنی داره.اين پسره آسمون جل و بی پول و پله دختر اول داستان ما رو می‌بينه و يه دل نه صد دل عاشقش می‌شه. پسر ذکاوت به خرج می‌ده و دنبال ماشين دختره رو می‌گيره و می‌ره می‌رسه به خونه‌اش. از ديوار می‌ره بالا و می‌ره تو بالکن خونه و خواستگاری دختره. دختره که خيلی فهميده و فيلم ديدست می‌دونه که مقاومت فايده‌ای نداره و بالاخره عاشق پسره می‌شه و با چاقو کف دستش رو چهار قاچ می‌کنه و فقط می‌پرسه که کی قراره که مخالفت کنه؟

مادر دختره عاقل بود. زنی باهوش و کامل بود. فوری به ياد عموی دختره می‌افته. پيش خودش فکر می‌کنه که شايد اين عموی دختره بوده که توی گوش پدر دختره سم ريخته و اونو کشته. عموی دختره يه آقايی که تا حالا سه بار نوبل برده و چهار بار هم دنيا رو از دست آدم فضايی ها نجات داده. پاشنه کفشش رو بالا داده و قاتلهای دادش رو کشته. دفعه آخری هم که داشته با ماهواره اختصاصيش روی مدار ۱۳ درجه پرسه می‌زده يه شهاب سنگ رو ديده که داشته می‌خورده به زمين و اونو کاملاْ نابود می‌کرده. اون تصميم می‌گیره که خودش رو فدا کنه و با ماهوارش بزنه به شهاب سنگ و زمين رو نجات بده. خوب البته در ثانيه آخر می‌تونه از ماهواره‌اش بيرون بپره و زنده بمونه.

تو همين اثنا که مادر عاقل داشت به اين چيزا فکر می‌کرده (مثل هميشه که وقتی مادرا در توهم بکارت به سر می‌برن دخترا مشغول ازاله بکارتن) پسره به دختره می‌گه: اگه بپری منم می‌پرم. بعد هم هر دو جفتی پريدن رفتن تو پارکنيگ و سوار ۲۰۶ شدن. دختره لخت شد رو يه پهلو دراز کشيد تو ماشين . بعد هم پسره نقاشی که بلد نبود پس دستمالش رو برداشت و شروع کرد به تميز کردن شيشه. که يهو متوجه شدن که اگه سرعت ماشين رو کمتر از ۲۰۰ کيلو متر در ساعت کنن ماشين منفجر می‌شه. پسره شيرجه می‌زنه روی دختره .... ببخشيد روی بمب و فوری درش رو باز می‌کنه و می‌رسه به دو تا سيم معروف قرمز و آبی. اينجا با موبايلش زنگ می‌زنه به برادرش که به علت مرارتها وسختی‌های کودکی‌آش حالا يه سريال کيلر شده. ازش می‌پرسه که سيم قرمز يا آبی. برادره که می‌دونسته برادرش چقدر باهوش و تيزه به برادره سيم درست رو می‌گه که برادره فکر کنه اون از قصد سيم غلط رو گفته و بعد سيم درست رو پاره کنه ولی از اونجا که من کور رنگم نمی دونم آخرش کدوم سيم رو پاره می‌کنه که در هر حال باعث می‌شه شماره‌‌های بمب تند تند شروع کنن به حرکت کردن که در همين حين هر دو از پنجره ماشن در حال حرکت با ۲۰۰ کيلومتر سرعت می‌پرن بيرون. داشتن می‌رفتن زير چرخهای يه تريلی که عموی دختره که يواش يواش اينجای داستان از مدار ۱۳ درجه به زمين رسيده از زير چرخ کاميون قاپشون می‌زنه. ولی مادر دختره ساکت نمی‌شينه و می‌ره دادگاه و عليه عمو شکايت می‌کنه و تقاضای حضانت بچه‌اش رو می‌کنه. اما توی ايران حضانت فرزندان رو به هر مادرجنده‌ای می‌دن الا مادر واقعی بچه. اينجاست که توی آخرين دقايق دادگاه وکيل مدافع پرستار بخش کودکان رو احضار می‌کنه و اون شهادت می‌ده که چون بابای دختره هميشه دلش دختر می‌خواسته زمان به دنيا اومدن بچه اونو با يه پسر که روی بيضه چپش يه خال بنفش بوده عوض می‌کنه. همون موقع دختره داد می‌زنه و رو به پسره می‌گه تو وقتی داشتی بمب خنثی می‌کردی من خال بنفشتو ديدم. پسر می‌پره تو بغل عمو و در شعف شادی اون رو غرق در بوسه می‌کنه. قاضی با کلنگش رو ميز می‌کوبه و هيات منصفه گريه می‌کنن. دادستان استبرا می‌کنه.

در اين ميان که همه مشغول همجنس خواهی آزار گونه‌اند برادر پسره می‌آد و دختر رو گروگان می‌گيره. و می‌گه تا يه مليون دلار ندين من اونو آزاد نمی‌کنم. پليس بی سيم و رد ياب و بند و بساط به مادر دختره آويزون می‌کنه و می‌فرستدش سر قرار. ولی برادره اصلاْ آدم ربا نبوده و در واقع به علت مرارتهای جنسی زمان کودکی يه سريال کيلر بوده و هر دختری رو که قدش بيشتر از يه متر و موهاش قهو‌ه‌ای بوده می‌گرفته و پوست می‌کنده. وقتی برادره داشته دختره رو پوست می‌کنده دختره داستان زندگی‌اش رو تعريف می‌کنه:

ما يه خواهر و برادر بوديم. گذشته از عادت بد زنای با محارم ديگرآزارانه، خيلی با هم مهربون بوديم. اينقدر که فقط يه شورت داشتيم. يعنی صبح داداشم شورت رو پاش می‌کرد و می‌رفت مدرسه و به دو برمی‌گشت خونه در حالی که من کون برهنه در منزل وايستاده بودم تا شورت رو پام کنم و برم مدرسه. ولی يه روز هر چی که صبر کردم برادرم نرسيد ...

اينجای داستان برادر که حالا رسيده بود به کندن پوست نواحی ميان‌دوراه يه دفعه به خودش اومد و شلوارش رو پايين کشيد و شورت گل‌گليش رو نشون دختر داد.

دختر صيحه‌ای کشيد ... برادر! ... و از حال برفت .... برادر در حالی که با پوست کنده شده کله دختر بازی می‌کرد او را د آغوش کشيد و داستانش را تعريف کرد:

وقتی من يه روز داشتم به دو بر می‌گشتم که شورت رو برسونم به تو وسط راه بابامون که می‌خواست دوباره زن بگيره و نگهداری از بچه‌ کوری مثل من براش سخت بود منو برد روی يه پل و بعدش هم منو پرت کرد توی رودخونه. هر چند بعداْ پشيمون شد ولی من رو يه پسره افغانی نجات داد. ولی چون شورت دخترونه پام بود خيال کرد که من دخترم و منو برد توی يه کارگاه ساختمون سازی. اولا فقط کونم می‌ذاشت ولی بعداْ باهام فيلم سکسی هم ساخت. بعداْ من هم فيلم ساختم. ما بچه دار شديم و بچه‌هامون هم فيلم ساختن. اول فقط فيلمهاي پورنومون درباره حموم زنونه، استحاذه، دوچرخه سوارها و چادر سياه ننمون بود. ولی بعداْ درباره بواسير اسبهای آبی افغانی و روزی که عادت ماهيانه شدم هم فيلم ساختيم. کمپانی فيلمسازيمون رو با الهام از تنها باقيمونده تو يعنی اين شورت خالخالی اسم گذاری کردم: خانه فيلم خشتکباف.

اينجاست که که عمو يه دفعه شيشه پنجره رو می‌شکنه و با جفت پا می‌پره تو اتاق و با آر‌-پی-جی وسط پيشونی برادر رو نشونه می‌ره. چون عموهه اين کارها رو اسلو موشن می‌کنه خواهره وقت می‌کنه يه نعره بکشه و پسسوناش بندازه جلوی ار-پی-جی عمو. دختره با اخرين توانش می‌گه: حاجی کجايی که سيدت رو کشتن! بعدش دست می‌کنه و از لای سوتين راه‌راه مدل چفيه‌ایش يه ورق چهار تا شده خونی می‌ده دست عمو.

برادره رو می‌کنه به عمو می‌گه آخه چرا اينو زدی ما بعد از ۲۰ سال تازه همديگه رو پيدا کرده بوديم. حالا اگه بميره چيکار کنيم؟ عموهه می‌گه هيچ اشکال نداره. من راهش رو بلدم. اين کاغذی که داده نيگاه کن. اين کاتالوگ پستونای سيلکونيه. من اينجا سه تا بطری نوشابه می‌شکنم و روشون می‌رقصم تا تو بری و يه جفت پسسون سيلکونی از محمد رضا نعمت زاده نماينده انحصاری پملاپستونز و خواهران بگيری و بياری.

انوقت برادر شروع کرد و به همه ۱۵ مليون خونه تهرون سر می‌زنه و ازشون سراغ محمد رضا نعمت زاده رو می‌گيره در حاليکه عموی فداکار روی شيشه نوشابه‌ها می‌رقصه.

از اون طرف برادره و مادره که توی دادگاه حضانت شکست خوردن، با هم ازدواج می‌کنن و خبر دار می‌شدن که بچه‌اشون نمی‌شه. مادره، پسره رو مجبور می‌کنه که بره يه زن ديگه بگيره. مادره شروع می‌کنه به گشتن دنبال يه زن خوب برای شوورش از اون طرف برادره داره دنبال محمد رضا نعمت زاده می‌گرده. اينها همديگه‌ رو می‌بينن. از اونجايی که برادره هنوز شورت خانه فيلم خشتگباف پاشه مادره اونو برای شوورش می‌گيره و به برادره می‌گه که اون زمانی که نوع سيليکونيش نبود ما جوراب آقامون رو مچاله‌ می‌کرديم تو سوتينمون. کسی از رو قيافه‌اش که نمی‌فهميد. برای بوش هم يه کم گلاب می‌زديم به خودمون. بعدش با يه شيشه گلاب و يه جفت جوراب می‌رن سراغ دختر و عمو. عمو رو از رو شيشه‌ها پياده می‌کنن و به عقد دختره در می‌آرن. بعد اون دختره مادرش رو که بعلت بد رفتاری هووش دختر فراری شده و با کفشای کتونی خيابونها رو گز می‌کنه و پسرهای مردم رو از راه به در می‌کنه به فرزندی قبول می‌کنه و همه با هم زندگی جديدی رو شروع می‌کنن.

اينجاست که ويزای دختر و پسر تو سفارت کانادا حاضر می‌شه. از اونجا که پسره اينجا مغز شيشه شوری بوده. تو کانادا هم شغل کون‌نشوری رو بهش پيشنهاد می‌کنن و همه يه جور ويزای مخصوص منحرفها را می‌گيرن و می‌رن که سوار هواپيما بشن و به سمت تورنتو پرواز کنن.

توی فرودگاه عمه مهربون با يه دسته گل زيبا به بدرقه‌اشون می‌آد و همراه با بلند شدن هواپيما از زمين به آسمان نگاه می‌کنه و گريه می‌کنه و سرود ای ايران رو با ملودی تايتانيک می خونه و دست تکون می‌ده.

واقعاْ که ...ای ايران ای مرز پر گهر ...