آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

شنبه، اسفند ۱

عشق کوکو-کبابی

قبل از اينکه درباره عشق صحبت کنم بايد تئوری فازی کتلت fuzzy cotlet theory رو براتون توضيح بدم. اصل و اساس اين تئوری اينه که کوکو سيب زمينی و کباب ديگی در واقع کتلتهای هستند که دو سر يه طيف فازی قرار گرفتن. لری‌ايش اينه که اگه يه کتلتی درست کنيم که گوشتش خيلی زياده و هيچ سيب‌زمينی نداره می‌شه کباب ديگی يا همون کتلت صد در صد و اگه يه کتلتی درست کنيم که اصلاً گوشت نداره و سيب‌زمينی‌اش زياده خوب می‌شه کوکو سيب زمينی يا همون کتلت صفر در صد. از اين تئوری من خيلی‌ها استفاده کردن، مثلاْ تئوريسين‌های متالوژيست بر همين اساس يک روش برای ساختن فولاد با ترکيب کردن درصد‌های مختلف کربن و آهن، فولادهای مختلف ساختن که با پررويی کامل اسمی از ميمون بی مغز هم نبردن.

عشق هم همينطوره منتها بايد يه جوری بين سکس، علاقه و رومنس يه جوری طيف کوکو-کباب رو پياده کنين. مثلاً توی تلويزيون اين پسر ريشوها رو ديدين که به دختر چادری‌ها می‌گن <<دووووووسسسستتتت دارم>> يا حتی دختر ريشوهايی که به پسر ريقوها با صدای آه و ناله حشری می‌گن <<من شما رو دوست دارم>> اين روی نمودار کتلت کبابی صد در صد سکسه به علاوه صفر درصد رومنس و علاقه.

يا اينکه اين فيلمهای هاليوودی رو ديدين که يه خانوم بور و خوش آب و رنگ رو نشون می‌ده که با يه نگاه، عاشق يه نقاش کون برهنه می‌شه و يه صحنه جلوتر يا آقاهه تا کمر می‌ره لای لنگ خانومه يا خانومه جفت پا می‌پره روی آلت آقاهه. اين يه عشق ۱۰۰ درصد رومنس بدون علاقه و سکسه. می‌گين چرا سکس نداره؟ معلومه ديگه آخه با اون وضع فجيع مگه می‌شه سکس داشت؟ مثلاً کدوم آدم عاقلی که رختخواب دم دستش هست و می‌تونه دراز کش سکس کنه اونوقت سکسش رو می‌ذاره کف دستش می‌ره تو مستراح، ريل قطار، صندوق عقب فولکس قورباغه‌ای و بعدش وايستاده يا در حال بند بازی عمليات اجرا می‌کنه؟ اگه هم اينکار رو بکنه ديگه اسمش سکس نيست. نمايشگاه دوسالانه آلات تناسليه ... يا يه چيزی شبيه به اين.

حالا می‌پرسين عشق با علاقه صد در صد چيه؟ اين که ديگه معلومه. مراسم اعطای جايزه يا تقديرنامه به برگوزيدگان جشنواره‌ها رو نديدين. يه نره‌خر ريشوی سيبيل کلفت می‌ره اون بالا و از دم هر کی می‌ره روی سن چهار تا ماچ حشری از لپش می‌کنه. فقط بايد با يه تبصره گفت که در اين نوع عشق، با توجه به عطر دهان و زير بغل طرفين هيچ سکس يا رومنسی نيست، خوب تنها چيزی که می‌مونه علاقه است. منتها بايد يه تبصره اضافه کرد. چون علاقه منفی وجود داره بايد گفت اين نوع عشق از نوع صد در صد تنفره!

تسلسل را حفظ کنید

وبلاگ نويسی، هر روز ۸ پست غمگين و ۸ پست عاشقانه و ۸ پست شاعرانه می‌نوشت. بعد از ۸ ماه حتی نتوانست برای يکی از پستهايش يک کامنت بدست بياورد. حتی مجموع بازديد کننده‌های وبلاگش هم به ۸ نمی‌رسيد. شبی لوبيای سيری خود و در خواب حسين درخشان را در خواب ديد. از حسين پرسيد يا هودر چه کنم تا خواننده پيدا کنم. حسين دستی به سرش کشيد و نصيحتی سياسی-هنرمندانه در گوشش کرد (!): پسر بلند شو و غسل کن و بعد به وبلاگت ساين‌اين کن. در ۸ تا از پست‌هايت ۸ لينک به من بده و در ۸ وبلاگ کامنت بذار که به ۸ پست لينک داده شده به من ۸ کامنت بگذارند.

وبلاگ‌نويس از خواب پريد و غسل و ساين‌اين کرد. کنتر وبلاگش را چک کرد و ديد که قبل از ۸ صبح ۸۰۰ بازديد کننده با ۸۰ کامنت برای پست آخرش آمده است. پس آنچه شيخ هودر گفته بود کرد. از آن روز به بعد آفتاب طلوع نکرد مگر آنکه وبلاگ نويس پستی داشت که ۸۰۰ بازديد کننده و ۸۰ کامنت داشت. پس او هر روز به وبلاگها می‌رود و در ۸ وبلاگ کامنت می‌گذارد که برای ۸ پست لينک داده شده به شيخنا ۸ کامنت بگذارند.

پسر دون‌زوئن و خوش تیپ کامنت را در وبلاگش ديد ولی به روی خودش نياورد. ۸ روز نگذشت که ايدز گرفت و وبلاگش تعطيل شد.

دختر با مرام و با خواننده‌ای کامنت را پاک کرد و قبل از روز هشتم وبلاگش هک شد.

دوستی در پرشين بلاگ درباره آشپزی می‌نوشت. به کامنت خنديد و وبلاگش فيلتر شد.

مرد ميان سالی در جواب کامنت فحش نوشت،‌ قالب آرشيوش به گای فنا رفت.

زنی کامنت را دستکاری کرد، ديگر هرگز پينگ نشد.

ميمونی کامنت را خورد. پستهايش را درسته دزديدند. (؛

حالا شما هم برای ايمن بودن،‌ اول ۸ کامنت برای اين پست بگذاريد و بعد در ۸ پست به هشت جای اين وبلاگ ۸ لينک بدهيد و در ۸ وبلاگ ديگر ۸ بار کامنت بگذاريد که بيایند به اين وبلاگ و ۸ کامنت برای اين پست بگذارند و بعد در ۸ پسب به هشت جای اين وبلاگ لينک بدهند و در ۸ وبلاگ ديگر کامنت بگذارند که بروند به اين وبلاگ و ۸ کامنت برای اين پست بگذارند و ...

وای سرم گيج رفت فکر می‌کنين خطر از من رفع شده؟

اگر اوضاع فقط یه کم بهتر بود

جنهم خالی از شياطين است، همه شياطين اينجا هستند!

نمايشنامه طوفان، ويليام شکسپير

ميگن که ايران تشکيلات اتمی داره. خوب راست می‌گن. شما هر طوری می‌خوايين حساب کنين، وقتی ايشون ۲۶ سال قبل بدون هيچ احساسی آلت به دست وارد ايران شدن، خيال می‌کردين بتونه تک و تنها ننه همه‌مون رو بی‌ناموس کنه؟ حالا خوب شد وقتی می‌اومد هيچ احساسی نداشت، چون اگه خوشحال يا هيجان زده بودن، با اون تشکيلات اتميشون ببين الان اوضاع احوالمون چطور بود.

هرچند هر چی فکر می‌کنم کمتر می‌تونم تصور کنم از اين بدتر چی می‌تونست باشه ولی می‌تونم تصور کنم اگه موقع رسيدن متوجه می‌شدن که آلت اتمی‌شون رو فراموش کردن و تنهايی تشريف آوردن و وضع مملکتمون يه هوا بهتر از حالا بود چطور می‌شد:

اگه وضع ساختمان سازی و امداد رسانی يه هوا بهتر بود، هر بار که سه تا دختر دبستانی با هم لی‌لی بازی می‌کردن، فقط يه زمين لرزه کوچولو می‌شد، ۳۰۰۰ تا خونه خراب می‌کرد که ۲۰ هزار نفر بيشتر توش نمی‌مردن.

اگه وضع خدمات شهرداری يه کمی بهتر از اين بود، گذشته از نمه بارون و برفهای بهاره، هر بار که سه تا بچه قنداقی خودشون رو خيس می‌کردن بيشتر از سه مرکز استان زير سيل نمی‌رفتن و ۱۰ هزار نفر بيشتر نمی‌مردن.

اگه برنامه‌های تلويزيونيمون يه خورده با مسائل جنسی راحت‌تر برخورد می‌کردن. همه هنرپيشه‌های زن رو توی يه حرمسرا زندانی می‌کردن، بعدش همه صحنه‌هايی که زن توش بود، از پشت يه پردن کلفت در حاليکه انگشت سبابه‌شون تا بيخ تو حلقشون فرو کرده بودن بازی می‌کردن.

اگه وضع آموزش و پرورش خيلی بهتر می‌شد شايد دانشجوهای دکترا می‌تونستن بخونن و بنويسن.

اگر اينقدر فرار مغزها رو نداشتيم ... شايد من الان ايران نبودم!

ولی حيف که وضعمون به اين خوبی نيست، بجاش وضع اينطوريه که می‌بينيد، ما اينجاييم، تنها با همه شياطين!

چهارشنبه، دی ۳۰

Bate forte o tambor

بذار دنبکها بنوازند

تنها چيزی که می‌خواهيم تپ تپ نوای آنهاست

مردم تمام دنيا جمع شده اند تا

کون گرم را به آب سرد بزنند

آب سرد رود آمارزون

رود آمازون ساخته دست تو

تو آسما و زمين و جنگل را آفريدی

تو کوبوکولوس ها رو کنار هم جمع کردی (احتمالا يه جور ميمون از فاميلهای دور باشه )

تو عشق را آفريدی

پیام یه وطن پرست به هم میهنانش

ديگه نمی‌دونم ايران يعنی چی؟ يعنی چه چيزی هستش که ۱۰۰ هزار نفر رو بشه باهاش به عنوان ايرانی بودن شناخت.

مثلاْ لباس ايرانی چيه؟ اين روپوش اسلامی و کت قهوه‌ای؟ يا اون تاپ و شلوار چسبونی که دخترای گنگ‌لس آنجلسی همراه چس‌قميش باهاش ناف ناسورشون رو به ما قالب می‌کنن. چادر؟ مقنعه؟ فراک؟ عبا و عمامه؟ برگ درخت مثل آدم و حوا؟

دين ايرانی چيه؟ اين روزه گرفتنای بدل از رژيم؟ روی مين جست زدن شهيد نفهم؟ چرت‌زدن ويکل‌های مجلس؟ رقص دختر ترشيده‌ها تو پارتی‌های جفت يابی تين‌ايجری؟ قران سر گرفتن پيره‌زنهای سيتی‌زن آمريکا؟ کتلت‌هايی که برای هخا درست می‌کنن تا از گشنگی تو ميدون آزادی دلش ضعف نره؟ انتظار فرج مجری‌های تلويزيونی؟ يا معامله‌هايی که سريال‌های بعد افطار تو اتاق عمل با خدا می‌کنن؟

تصنيف ايرانی چيه؟ آهنگای ليلا فروهر؟ گوزناله‌های آهنگران؟ دعای ابوهمزه‌ثمالی؟

سرزمين‌مون کجاست؟ هر جا هست پس چرا همه آواراره و سرگردون ممالک غريبه‌ايم؟ پس چرا همش وطن‌وطن می‌کنيم؟ چرا توی صف ويزا و گرين کارت طلف می‌شيم؟ چرا تو عروسی‌هامون ای ايران پخش می‌کنيم (اين يکی خيلی با نمکه، من می‌خوام پيشنهاد کنم برای تکميل اين ايده تو عروسی ها بجای اون عروسک کوچولوهای عروس داماد روی کيک يه مجسمه کوچولو از مصدق در حال بستن شير نفت بذاريم)؟

زبون ايرانی چيه؟ اين الکن ولکنی که مجری‌های ماهواره‌ای می‌کنن (تو رو خدا فرق ل با ر اينقدر سخته؟) حرف زدن رئيس جمهور بی‌خايمون؟ حرف زدن راننده تاکسی ها که فقط ۲۵ تا کلمه داره که غير از حروف ربطش همه‌ش ترکيبات آلت تناسلی خودشون و ننه‌شونه؟

قهرمان ايرانی کيه؟ هايده؟ خاتمی؟ مدرس؟ خمينی؟ خرداديان؟ گوگوش؟ رستم؟

سينما .... بابا بی‌خيال ...

يه دفعه ديگه بگی ايران وايرانی مجيورت می‌کنم به ۱۰۰ ساعت خرداديان برقصی، ۱۰۰ هزار بار بگی رررررر (درست بگی نه مثل ايرانيای اصيل لوسانجلسی)، ۱۰۰ تا از نوارهای آهنگران رو گوش بدی، ۱۰۰ بار تو صف ويزای آمريکا وايسی، ۱۰۰ ساعت از سخنرانی های خاتمی رو گوش کنی، ۱۰۰ تا تاکسی سوار شی، ۱۰۰ روز چادر سرت کنی، ۱۰۰ روز نافت رو جلوی صد تا افغانی بندازی بيرون، ۱۰۰ روز روزه بگيری و هر شب با يه افغانی از سمت کون افطار کنی، ۱۰۰ تا آهنگ از ماهواره تقاضا کنی، ۱۰۰ بار فيلم رنگ خدا رو تماشا کنی، ۱۰۰ شب قران سرت بگيری و صد بار ای ايران بخونی و برای ايران گريه کنی! اگه نکنی ... خودت می‌دونی ای متظاهر وطن ناپرست.

یا ایران

ان المشاهدون الاکرام، فدخلی فی وبلاگی، فدخلی فی کسخلی.

بعدٌ الاستقبال الجميع المردم الدنيا، فی تعويض النام الخيلج الفارسی الی الخليج العربيه، نحن (الجميع الاخوان و الاخوات الايرانيه) يتصممُ الی التقابل عليه الحرکه الاستعمرايته من القمبانی النشنال جيوگرافيه.

الی النتيجهٌ، انا (القردُ لا مغز فيها) يتخواهش المشاهدون الکيرام، ليتذهب الی الاسايت الاخيراً و يتارياً الی الاتعويض الانام الخليج الاعربيه الی الفارسيه. لا لازمٌ با التذکر، الاگر نحن لا يذهب الی الاسايت و رأيون، آهسته الآهسته الاعراب يتزياد الصورت و، الاعراب ليستذهب الی الجلو، نحن يذهب الی العقب، الاعراب ليتذهب الی الجلو، نحن ليتذهب الی العقب. نحن يستمرر الی يذهب العقب. يذهباً شديداً.

واحد الصبح، يستقاموا علی الرخت الخواب، و ليتشاهدون بلاد تهران يتدبل الی الطهران. فی الامنظر القرد لا مغز فيها، لا تفاوت بين الاسماء المختلف. انا يتکلم البرای انتما. الزيرا، من بعد انت يتجبورا يتکلم الی السان العربيه. و انا يتفکر هذا الکار مشکلاً عظيما البرای انتما! دليلٌ محکم البرای هذه السخن، هذه المتن بين الملليه بالسان الشيوای العربيه. فی الحسن الاختام، انا يتقدم عليه، هذه الشعر الميهن الپرستانه الی الهموطن العزيز!

يا الايران،

يا مرزٌ مملو من الا الجواهرات،

يا انت التراب المخزن الهنر

بعيد المنه الاتفکر الاشرار و العدای

اذهب الی الابد راستٌ و مستقيماً

لذتهای کوچک زایل شده من

در زندگی لذتهای کوچيکی هست که مثل نوازش و بوس و کنار، زخمهای روح رو آهسته آهسته درمان می‌کنه و چاله چوله‌های روان رو بتونه کاری می‌کنه. اين لذتها رو نمی‌شه به کسی گفت، يا اينکه از کسی خواستشون. چون به محض اينکه به زبون بياريشون به قول مش قاسم انگاری دود می‌شن و می‌رن هوا.

اين لذتها اينقدر شخصی‌ان و اينقدر لای درز و شکافهای زندگی‌مون گم شدن که گاهی اوقات خودمون هم ازشون خبر نيستيم. فقط وقتی يکی‌شون رو از دست می‌ديم يه‌هويی ته دلمون قد يه توپ پينگ‌پنگ خالی می‌شه. دلمون برای يه چيز نامرئی تنگ می‌شه.

مثلاْ آدمهايی که با نشخوار کردن ساندويچ باعث شدن لذت گاز اول به يه ساندويچ سوسيس پر از سس رو وقتی دندونام تا بيخ لثه تو مايع گرم سس و روغن می‌ره زايل کنن.

زن های کلفت مرامی که مرتب با جلو عقب کشيدن چارقد و يقه لباسشون سعی می‌کنن دنبه‌های بيرون افتادشون رو بپوشونن، لذت ديدن اون لاخهای مويی رو که کنار چشم دخترهای نغز و ظريف می‌افته زايل می‌کنن.

بچه خر خونهايی که درس خوندن رو تبديل به عذاب کردن. مطالعه رو کوفتم کردن.

راننده‌هايی که خيابونا رو پيست مسابقه کردن، لذت موزيک گوش کردن عين رانندگی رو ازم گرفتن.

دخترهايی که سلام عليک رو تبديل به معادله ديفرانسيل از درجه هشت کردن، لذت لبخند متقابل رو به گه کشيدن.

آدمهايی که با عاشق و فارغ شدنای مکررشون حالم رو از عشق به هم زدن!

اهمیت هوو بودن

يا

فقط در دهان تو

اينکه شوهر آدم بره زن بگيره يه حرفه، اين که آدم زنِ شوهرش رو دوست داشته باشه يا بغل کنه يه بحث ديگه است. آقا دروغ چرا؟ ما که با چشم خودمان نديديم، اما اونهايی که تمام سريالهای تلويزيونی و فيلمها و رمان‌های ايرانی رو می‌بينن و می‌خونن می‌گن ديگه هوو نداشتن اصلاْ مد نيست. يعنی اگه يه نويسنده‌ای يه داستانی بنويسه که توش يه مردی يواشکی نره يه زن اضافه نگيره، هيچ ديار‌البشری حاضر نيست تف روی کاغذهای رمان بندازه و باهاش شيشه هواکش مستراحش رو پاک کنه.

من نمی‌دونم اين بی‌‌ناموسی اول از تلويزيون و سينما شروع شد يا اينکه مازوخيسم زير آتيش زنای ايرانی در سايه تمايلات همجنس‌خواهانه‌شون مصادف شده با افزايش نرخ چندهمسرخواهی (تعدد تنبان) مردای آتيشی مزاجی که جربزه يواشکی-فاحشه-کنی ندارن. بعدش اين عادت مستهجن تک همسرداری از سريالهای تلويزيون ريشه کن شده.

توی اين هيری ويری، اون زنی که يواشکی و بی خود بی گناه يه نيمچه شوهر قديمی در ضمير ناخود‌آگاهش نکرده باشه، بلا نسبت، گلاب به اونجاتون از سگ پست‌تره. آخه زنی که صاف و ساده فقط يه شوور کنه بعد بدون اينکه سرطان، ايدز يا فراموشی بگيره، بشينه پای شوهرش و بچه‌‌ّهاش رو بزرگ کنه، لياقت هوو داشتن نداره که هيچ، اصلاْ نبايد زير بارون به دست و پاش افتاد و ازش طلب بخشش کرد.

مامانهای ما که زير بار عقده‌ کم خود شوهر بينی به علاوه کمپلکس زن-کلفتيسم خود-کم-شغل بينی* بزرگ شدن، با همه زور زدنشون توی دامن‌شون يه عقده‌های کم خود شوهر بينی آغشته به کمپلکس زن-کلفتيسم خود-کم-شغل بينیحشر‌مزاجای روانپريشی مثل ما بزرگ شدن. حالا توی شلوار لی تنگ و تورش و پاچه-بالازده دخترای امروزی که در عنفوان چهارده سالگی، چهار تا شورت از ما بيشتر پاره کردن چه توله‌هايی قراره بزرگ بشن. خدا عالمه!

يعنی ده سال ديگه يکی به سن سال الان من، وقتی سينمای ايران رو مرور کنه با خودش نخواهد گفت:

من يواش يواش داره شکّم می‌بره که نکنه من خودم نيستم که شوهر زنم هستم و در واقع اين دوست منه که واقعاْ منه ( چونکه تو بيمارستان موقع بچگی با من عوض شده) و حالا هم زنم که خواهر ناتنی اون دوستمه که تو بيمارستان بوده، دشمن من می‌شه چون دوست‌دوست دشمن دوست من می‌شه: دشمن من!

حالا بابام که راس راسی بابای من نيست، يعنی در واقع بابای اون دوست من نيست و همه خيال می‌کنن که بابای من نيست. واقعاْ بابامه. ولی بابام در اصل پدرم بوده که يواشکی قبلش با مامانم عقد کرده بودن ولی چونکه می‌خواستن يواشکی کورتاژ کنن با هم ازدواج نکردن. حالا اون بچه که سقط هم نشده يه جورايی گم و گوره شايد عنقريب پيدا شه.

از طرفی زنم که بر اثر تصادف حافظه‌اش رو از دست داده يادش رفته که توی يه تصادف رانندگی شوهر قبليش افتاده توی دره و با اون دوست من که در واقع حالا خود من هستم عوض شده. اونی که با شوهر-زن* من عوض شده بوده پدر اصلی زنم بوده. آخه می‌دونين زن من رو يه زن و شوهر مهربون که طبيعت بهوتشون افسرده بوده به فرزندی قبول کرده بودن. وقتی زن من می‌افته تو دره بالاخره با پدرش ملاقات می‌کنه، که اصلاْ نکته مهمی در ماجرا نيست چونکه همونطور که گفتم زنم حافظه اش رو از دست داده.

و حالا تا وقتی که من، زنم و بقيه جماعت ايرانی حافظه‌شون رو بدست نياوردن و هنوز تلويزيون حمهوری اسلامـی رو نيگاه می‌کن، و به مطابعت حافظه‌شون، شعورشون، لياقتشون، معرفتشون، ناموسشون و انسانيتشون رو از دست می‌دن، مشکلی پيش نخواهد اومد و همگی با هم می‌تونيم بدون توجه به روابط سببی و نسبی همديگه، همه با هم مقاربت کنيم و عين خیالمون هم نباشه،‌ چونکه بالاخره در آخر داستان با يه عذر خواهی همه همديگه رو می‌بخشيم و همه چی به خوبی و خوشی تموم می‌شه!

--------------

کلمه ترکيب تازه

------------

شوهر-زن: اين کلمه را بر وزن مادر-زن يا براد-زن بخوانيد. معنی‌اش هم اينه زنتون رسماْ با يه شاخ شمشاد برن سانفرانسيسکو. که اون شاخ شمشاد می‌شن شوهر-زن شما. اين ترکيب محسنه يک کپی رايت داره. اختراع آقا يوسفه که يه وبلاگ درباره گرزش داره و لينکش اين بغله <---. اهميت هوو داشتن: گفتن داره که عنوان اين متن کپی‌رايتش مال مارموله. خود سوژه هم مدتها سوژه خنده ما دوتا بوده و کلی باهاش حال کرديم. عقده‌های کم خود شوهر بينی: يه زمانی می‌گفتن شوهر کردن سخته. دختر بايد از هر انگشتت هزار تا هنر بريزه که شوهر پيدا کنه. حالا برای اينکه يه خانومی رو که سه تا فوق دکترا داره در حالی که ماهی ۳ مليون تومن ماليات در رفته حقوق می‌گيره بايد چه تحصيلات و در آمدی داشته باشی خدا می‌دونه. کمپلکس زن-کلفتيسم خود-کم-شغل بينی: قبلنا که زنها برای امرار معاش وابسته به درآمد شوهر، پدر يا دوست پسر بودن، برای اينکه به صرفه‌تر به نظر بيان مجبور بودن در منزل ابر شلوار پوش محترم در حد کلفت کار کنن و عقده کلفت شدن و نداشتن يه شغل خارج از خونه داشته باشن. حالا جونم براتون بگه که گذشته از کار خونه و بچه داری بايد يواش يواش يه راهی هم برای زاييدن آقايون پيدا کنيم تا نگهداری آقايون در منازل خانومهای فوق دکترای پر مشغله يه کم به صرفه به نظر برسه.

یکشنبه، آذر ۲۹

افشاگری

ديگه تصميم گرفتم که به اين پنهان کاری خاتمه بدم و با شجاعت تمام هويت اصلی خودم رو آشکار کنم و به همه بگم که کی هستم. بسه از بس که به هيچ کس نگفتم کی هستم و چيکاره ام. آره دوستان عزيز من هديه تهرانی هستم!

منفی

از اول ماه رمضونی نشد يه بار برای ريدن به مستراب بريم اما مجبور نشيم به قاعده يه سيگار کامل پس دودهای همکارها رو استنشاق کنيم. از اون بدتر اينه که مسترابی که سرتاسر سال از بوی تعفنش به عود و اسفند و به‌به پناه می‌برديم، حالا حالتی شده که با هر بار سيفون کشيدن عطر يه جور غذا و اردوو ازش بلند می‌شه. تازه صفش هم سه برابر شده . به عبارتی به موازات تظاهرات مسلمان‌نمايانه همکارانم، بنده هم روزه ريدن گرفتم. همينه ديگه. وقتی مغز متفکران يه نظام مستراب معرفت باشه، گاهی اوقات توالت در يه منفی ضرب می‌شه و توش بجای ريدن سيگار می‌کشن و غذا می‌خورن!

جمعه، آبان ۲۹

بی عنوان

هيچ دقت کرد‌ه‌ايد که در المپيک جاری حتی يک تپه نريده هم باقی نگذاشته‌ايم؟

هنر بر تر از گوهر آمد پدید

اول اولش بگم که من مقصرم!

اگه يه هفت هشت ده روزيه که پستی از اين لونه در نرفته برای اين نيست که کفگير ما خدای نکرده به ته ديگ خورده يا به رسم رايج وبلاگ نويسهای شيک-و-سوسول قهر‌کوتاه‌مدت‌مشتری‌جمع‌کن چسونديم. حاشا و کلا!

البته اينو بگم که همه‌اش تقصير خودم بود.

منی که يه عمر مرتب غر می‌زدم و پشت سر مور، ملخ و آدميزاد صفحه می‌ذاشتم که کار رو بايد درست انجام داد. کار رو بايد با دقت انجام داد. نبايد شرت و شلخته و آويزون کار کرد. نبايد کم کاری کرد. نبايد کم‌فروشی کرد، در اين ۹۶ ساعت گذشته چنان ادب شدم که تا صبح قيامت که صور اسرافيل بياد تو ترمپتش بگوزه ديگه از اين حرفها نمی‌زنم.

ولله به خدا تقصير خودم بود.

اول اولش لوله مستراب ما يه گهی ميل کرد و ترکيد! آبش پاشيد به سقف طبقه زيری. خانوم طبقه زيری داد و هوار که آب شما باعث شده سقف ما شکم بده. مال ما هم که از مو نازکتر گفتم باشه، مسئولیتش رو قبول می‌کنيم. رفتيم سراغ چيز‌کش.

واسه اين تقصير خودم شد که يهويی پرچونگی نصيحت آميزم گل کرد و خان دايی وار شروع کردم برای لوله کش شرت و شلخته‌ از دقت، نظم، وجدان کار و هنرکارهای فنی صحبت کردم. صحبتهای ميمونی اغلب تاثير چندانی نداره و همه با هر هر و کرکر از روش رد می‌شن. ولی اين بار اين آقای لوله کش يه تکونی خورد و متحول شد. اين آقا که به عمرش هيچ کاری رو با دقت بهتر از مثبت و منفی سه متر انجام نداده بود يه بارکی متر رنگ و رفته‌اش رو کنار گذاشت و با يه کوليس و ميکرومتر شروع به کار کرد.

چشمت روز بد نبينه اولش که سانت به سانت کف زمين رو گوش داد. از صدای سانت به سانت خونه نمونه گير کرد و از شدت صدای هر کدوم مشتق و ديفرانسيل و تبديل لاپلاس گرفت. بعدش هم با با يه پوينتر ليزری يه خال نقطه که به زور به چشم می‌اومد رو زمين انداخت و گفت که نشت آب از اينجاست.

اين کارا حدود يه بعد‌از ظهر بيشتر طول نکشيد ولی آخر شب برای اينکه بالانس محاسبات آقا به هم نخوره مجبور شديم يه نوار زرد دور تا دور مستراب بکشيم و نزديکش هم نشيم.

اون شب هم جيش کوچيک و هم پی‌پی بزرگمون رو توی باغچه حياط کرديم ولی ماجرا به همين جا ختم نشد. صبح اول وقت با صدای جيغ و داد گربه‌هايی که محل پی‌پی کردنشون رو بخاطر بوی شديد پی‌پی ما گم کرده بودن بيدار شديم. سه محله اون ورتر همه سرک می‌کشيدن ببينن چرا گربه‌های حياط ما اينطوری ناله می‌کنن. آقای لوله‌کش هم که به طور صاعقه‌وار دانشمند شده بودن برای اهل محل توضيح می‌دادن که گربه ها چطوری قلمرو تعيين می‌کنن و محل ريدن قديمی‌شون رو چطوری پيدا می‌کنن، و البته در مورد اخير چطور گمش می‌کنن.

به زور کشيدمش تو و گفتم بی خيال تدريس خصوصی حيات وحش توی حياط شو و بيا لوله ها رو راست و ريس کن.

يه نصفه روز روی سه توپ کاغذ محاسبه کرد و گفت در مجموع اختلاف قيمت لوله آهنی تو کار و کنده‌کاری و قير گونی و کاشی جديد از لوله رو کار پلاستيکی کمتر می‌شه. بهتره که لوله پلاستيکی بخريم از روی کف مستراب لوله بکشيم.

گفتم بی‌خيال شو. اين چهار تا کاشی رو گلنگ بزن و اون يه تيک لوله سوراخ رو بکش بيرون، ۲۰ سانت لوله سالم جاش بذار و بعد هم روشو خاک بده! به خرجش نرفت که نرفت. گفتم ولش کن بابا. سرهم ببندش ...اينجا خيلی عصبانی شد و سرم داد کشيد و برام درباره راه و رسم کار کردن يه سخنرانی مفصل کرد. کار رو بايد با دقت انجام داد. نبايد شرت و شلخته و آويزون کار کرد. نبايد کم کاری کرد. نبايد کم‌فروشی کرد. البته حرفهاش خيلی آشنا بود ولی من حواسم همش به سوراخ مسترام بود که زودتر راه بيافته!

چشمت روز بد نبينه ميلی‌متر به ميلی‌متر از کنتور آب تا شيرهای مستراب خونه ما رو با متر و سانتی متر و کوليس و ميکرو متر اندازه زد و به همون دقت هم لوله چسبوند. هر اتصالی رو ۲۰ بار چک کرد و ۶۰۰ بار کند و دوباره چسبوند.

ما هم اين حيث و بيث که از ترس گربه‌های محله جايی برای جيش و پی‌پی نداشتيم عين مار به خودمون می‌پيچيديم به کنار، هراز گاهی فحشهای ترکی همسايه پايينی‌مون رو بخاطر بالااومدن شکم سقفش (يا سقف شکمش؟!) رو هم تحمل می‌کرديم اما از ترس به هم خوردن بالانس محاسبات سيستم خطی مستقل از زمان آقا جرات نزديک شدن به مستراب رو هم نداشتيم.

بعد از ۹۶ ساعت شکنجه قرون وسطايی بی‌رحمانه‌ای که بر ما اعمال شد، آقا از مستراب بيرون اومد و با قيافه ناراضی گفت که اونطور که دلم می‌خواست نشد.

من ديگه گريم گرفته بود ولی از ترس اينکه نکنه بجای اشک از چشام شاش بپاشه بيرون با التماس و تشکر فراوون ازش خواستم که تورنومنت ۹۶ ساعته‌اش رو برای تعمير يه نشتی ۲ سانتی مستراب تموم کنه و تشريفشو ببره.

بعد از رفتنش نمی‌دونم چطوری تو مستراب پريدم، فقط می‌دونم که سرعت عملم در کشيدن متوالی سيفون منو از غرق شدن در مدفوع خودم نجات داد. کمی سبک شده بودم که از روی شونه‌ام در عقب سرم چيزی توجه‌ام رو جلب کرد:

خطوط قوی افقی که در راستای افق از نقاط متفاوت شروع می‌شدن و با يک نظم نامحسوس در نقاطی پايان می‌يافتند که با دقت تمام طوری محاسبه شده‌بوند که به هيچ ترتيب توازن در آنها ديده نشود. چند رشته باريک اما استوار از بين اين هارمونی پايدار آغاز و به سوی نقطه فرار اين پرسپکتيو پويا و بی‌بديل حرکت می‌کرد. در جايی از اين سامانه‌هنری، جايی نزديک به نقطه طلايی اين قاب پرتحرک، جسمی براق و نقره‌ای دستانم را التماس می‌کردند که لمسشان کنم. آرام و با احتياط و برعکس دفعات قبل با توجه کامل به اين پرده هنری، نقطه براق را لمس کردم. اينطور بود که اين اثر هنری که در نو‌آوری همپای سالوادور دالی، در دقت دقت رقيب ورمير و در خلاقيت به قدر دواينچی ارزش داشت به يکباره صدای فش‌فشی داد، به اوج رسيد و خاموش شد.

سيفون توالت خونه ما به يک modern art masterpiece بدل شده بود!

دفتر امور تربیتی

اين وبلاگايی که جای کامنت ندارن يه حسی به من می ‌دن عين دفتر امور تربيتی مدرسه. روی يه صندلی چرمی وسط يه اتاق نشستی و چند نفر آدم دور و برت می‌چرخن و حرف می‌زن و يه کارهای نامفهومی می کنن در حالی که پيش‌فرض همه در مورد تو اينکه که يه دانش آموز خاطی نا مسلمون هستی. پس می‌شينیم، کلی حرفاشون رو می‌شنفیم و در آخر فقط يه انتخاب داریم: از در بریم بيرون!

در حاشيه: راستی اين شغل شريف امور تربيتی هنوز در مدارس ما وجود داره؟

سه‌شنبه، مهر ۲۸

کفر

(با يک نفس بخوان) ترش‌رويی، نااميدی و افسردگی حتی خم ابرويی که سببش پستی و پليدی و پلشتی و خودخواهی و بی‌مسئوليتی و رشوه خواری و پخته خواريست که از هفت طرفت راه ببسته‌است و روح و روانت چون سنگ گران می‌فشارد، گناهی است صدمرتبه بدتر از ... (اينجا يه نفس بگير) کفر!

لوند و دلبرانه

نيلگون حدود يه هفته پيش امام وار گفتن لوند و دلبرانه که حالا من معنی‌اش رو می‌فهمم:

اول اولش که يه جودو کار رو چهار سال تموم شکمش رو قبرسوّن مرغ و ماهی کرديم که بره اونجا لوند و دلبرانه پرچم رنگ و رو رفته‌مون رو دور اسّا ديوم بچرخونه. آخه نه اينکه همه حماّلای ايرانی از تخم افتادن و قر شدن، بايد جودو کار ببريم اونجا که پرچم حمل کنه. اين در حاليه که حتی نماينده کشور عراق که ديگه از اون خاک تو سر تر نباشه يه خانوم تر گل ور گله، که هفت قلم آرايش کرده. نه عين اون زنيکه تفنگ‌چی که انگار جخت از لب لگن رخت شوری ورش داشتی آورديش رژه افتتاحيه المپيک.

از اون طرف باز صد رحمت به اون يکی که باز به پرچم يه حالی داد. اون رفيق ديگه‌اش وارد زمين شد، يه دلا راست مصلحتی شد و توی ده ثانيه اول مسابقه فقط وقت کرد کون مبارکش رو لوند و دلبرانه بالا ببره و خودش محکم بکوبوندش زمين. می‌گن داور ضربه فنی اعلامش کرد. بابا خيلی مرحمت و انصاف کرد. من بودم می‌فرستادمش درمانگاه صليب سرخ اول کونش بذارن بعد واکسن فلج اطفال بچکونن زير زبونش.

اون يکی که به زحمت فرق راکت پينگ پنگ و تخم کينگ کنگ رو می‌فهمه، تا آخر بازی حتی نمی‌دونست داره می‌بازه، هی لوند و دلبرانه دور ميز می‌چرخيد.

گروه دوچرخه سواری از ۲۴۳ کيلومتر و ۴۰۰ متر مسير مسابقه فقط تونستن ۴۰۰ متر اول مسابقه رو طی کنن. اين ديگه خودش اينقدر کمديه که همه بايد به افتخارشون بپريم تو توالت و سه تا سيفون مرتب بکشيم. خوب رودروايسی نمی‌کردين. اگه وقت تمرين به اندازه کافی نداشتين، سه چرخه‌های کمکی قهرمانها رو باز نمی‌کردين. شايد در اون صورت حداقل يه يه کيلومتری می‌تونستن رو دوچرخه بمونن و زمين نمی‌خوردن.

ديگه اسکار اين شوی دلقک بازی رو بايد به خانوم نسيم داد که برعکس اسمشون عين چس حضور لوند و دلبرانه خودشون رو در آتن نشون دادن. اين خانوم که از راه رفتن گشاد گشادش تو مراسم افتتاحيه معلوم بود که يه من (روم به ديوار) گه تو شلوارشه، به زحمت می‌تونه سوراخ کونش رو با سوراخ مستراح که فقط ۱۰ سانت فاصله داره تنظيم کنه. اونوقت ملت شاشو پرور ايران انتظار دارن ايشون نوک مگسک کلت کمری رو با مرکز سيبل که ۱۰ متر فاصله داره تنظيم کنه. می‌گن رئيس فدراسيون تير اندازی ازش تشکر کرده. لابد بخاطر کفتر کبابی‌هايی که تو استاديوم عوض سيبل مسابقه زده ازش تشکر کرده.

اين تشکر هم که باعث شده من نصف کاناپه جلوی تلويزيون رو خام‌خام بجووم. رييس فدراسيون از قهرمان جودو تشکر می‌کنه. قهرمان جودو از مربی قايقرانی تقدير می‌کنه. مربی قايقرانی از ننه‌ هيات داوران کونگ فو ابراز رضايت می‌کنه. ننه هيات داوران از ميله وزنه برداری رضا زاده. رضا زاده هم طبق معمول يه برنامه لواط مجردی با ابلفضل داره. مگه ابلفضل يه رحمی بکنه که يه مدال روحی (به قول خدا بيامرز رجايی) بگيريم.

اينها همه‌اش به درک. می‌گيم بضاعتمون همينه. آخه چرا لباس تيم‌ملی اينطوريه. رو تخت سينه‌اش آرم تربيت بدنيه، روی شونه راست آرم فدراسيون کشتی، روی شونه چپش آرم اتحاديه صنف مانتو دوزان شرق آذربايجان، رو باسنش عکس مجسمه شهيد گمنام قزوينی! لباس کدوم بی‌ناموسی اين همه آرم داره. نه که عملياتمون کم شبيه دلقکهاست، بايد لباسمون جبران کنه.

به پيغمبر ما تروريست نيستم، اگه بوديم خوب بود. به پير ما دشمن آمريکا نيستيم، اگه بوديم خوب بود. ما دلقکيم. به يه سری دلقک هستيم که لوند و دلبرانه دنيا رو با دلقک بازی‌هامون روده بر کرديم از خنده!

دوشنبه، مهر ۲۷

ابلفض


بابا بالاخره ابلفض! به عبارتی دم ابلش، فض! (بر وزن دمش گرم)

طبق گزارش کميته المپيک گفتن که تمرينات ويژه رضازاده از مدتها قبل شروع شده بوده. واسه همين بهتون توصيه می‌کنم اگه می‌خواهيد بچه‌هاتون در آينده يه کاره‌ای بشن از همين حالا شروع کنين.

اگه می‌خواين بجه‌تون وزنه‌بردار سنگين وزن ۱۴۰ کيلويی بشه، موقع ساختن بچه‌تون بايد بگين ابلفض. اگه می‌خواين بچه تون دانشمند بشه اون فشار آخر رو بايد بگين abolfazl. اگه می‌خواين بچه‌تون قهرمان شنا بشه بايد يه هوا نفس داشته باشين، از شروع بايد يه نفس عميق بکشين و تا آخرش بگين ابلللللللللللللللللللللللللللللللللفض. ولی حواستون جمع باشه ها. اگه همينطوری وسط کار حواستون پرت بشه و موقع بالا پايين رفتن بگين. ابلفض. ابلفض. ابلفض. ابلفض ... بچه‌تون هيچی نمی‌شه فوقش تايپيست يا وبلاگ نويس شه.

برای امتنان خاطر شما عکس رفيق عزيزمون رو هم گذاشم اينجا که روحتون شاد شه. البته مجبور شدم يه تغييراتی بدم چونکه رمز پيروزی ما در آتن تخم رضازاده و ابلفض بود، برای اينکه چشم ناپاک اجانب رمز پيروزی ما رو ندزدن مجبور شدم روی اونها رو بپوشونم. البته ديکته ابلفض رو که بلدين، اندازه تخم آدمی که ۵/۲۶۳ کيلو رو بلند می‌کنه هم ديدن نداره، معلومه چند کيلوهه.

یکشنبه، شهریور ۲۹

المپیک آتن و سه کله پوک

اگه می‌خواستين گزارش المپيک آتن رو از تلويزيون جمهوری اسلام ببينيد اولين چيزی که تو ذوقتون می‌خورد حضور سه کله پوکی بود که برای گزارش کردن المپيک اونجا فرستاده بودن. اول اينکه برای يه رويداد ورزشی سه تا گزارشگر فرستادن اونجا که سه تايی ميزان دنبه‌شون از مجموع شرکت کنندگان المپيک بيشتر بود.

بعدش حضرات از اينجا سه من دنبلان رو تا آتن کشيدن تا سر جمع ۳۰ فريم از خيابونهای دور ورزشگاه افتتاحيه برای ما بفرستن. بعدش همين ۳۰ فريم رو هم از ۳۰ جا سانسور کردن چون يه دختر چهار سال و نيمه که مشکوک به بلوغ زودرس بوده پس صحنه داشته لی‌لی بازی می‌کرده.

ديگه هزار بار از سر ساعت رسيدن اتوبوس برامون گفتن. بابا همه می‌دونن که اتوبوسهای همه دنيا غير از ايران، گينه بيسائو و کشور خود استمناء يافته فلسطین انزالی سر وقت می‌رسن. دست از سر کچل تير و تخته مرتب و منظم بردارين. اين خبر ديگه قديمی شده.

ولی سه کله پوک يه صحنه‌ای اجرا کردن که به همه افتتاحيه المپيک می‌ارزيد. يه جايی نشسته بودن پشت کامپيوترهای اطلاع‌رسانی و هر سه با دهن های نيمه باز عين عقب افتاده های به مانيتور خيره شده بودن. بعد برای اينکه بگن داريم کاری می‌کنيم هراز گاهی يه انگشتی به صفحه کليد می‌رسوندن. جالبه بگم که در عرض چند دقيقه‌ای که جنابات نابغه رو نشون می‌داد هيچکدومشون حتی يه بار هم دست به ماووس نزدن. ولی ميميک‌شون ديييييييييييييدنی بود! بلانسبت عين خر در مقابل معادله ديفرانسيل.

ديگه از فلسطين نگو! ما الان ۲۵ ساله که اسرائيل رو تو همه مسابقات بين المللی از گانيه و زو و خر پليس گرفته تا سگ دوانی ۲۰۰ متر استقامت به رسميت نشناختيم ولی دور از جون شما، روم به ديفال، قران مابينتون، هيچکی حتی خود فلسطينی‌ها هم مارو به تخمش حساب نياورده و هر دفعه ما رو بازنده اعلام کردن.

آدم در اين مواقعه که دلش می‌خواد دو تا کون داشته باشه، يکيشو جر بده تا همچی جختی اعصابش راحت شه. حيف که نمی‌شه!

پنجشنبه، مرداد ۲۹

شکر

شکر بخاطر خواص نيمه‌هدايت پذيری سيليکون که بخاطرش کامپيوتر ساخته شد و من تونستم اين پست را بنويسم

شکر بخاطر پيکاپ ليزری قوی دستگاه دی‌-وی-دی‌ ۲۸-۲۸ سامسونگ که با فاصله يه صدم ميکرون اطلاعات را از روی ديسک می‌خونه و به من اجازه می‌ده کرکهای بور دور ناف شارون استون رو ببينم و بفهمم هيچ ديارالبشری بدون اپيلاسيون منظم ناپشمالو باقی نمی‌مونه

شکر بخاطر موم-دوليو-چگی زيبای هادی ساعی به حريف کره‌ايش

شکر بخاطر جاذب حرارت بودن فرئون که به من امکان می‌ده دماغم رو به کولر ماشينم بچشبونم و از درون خنک شم

شکر بخاطر لانولين موجود در رژ لب که برای آدم توهم قلوه‌ای بودن لب رو بوجود می‌آره و اجازه می‌ده با هر اورانگوتانی مصاحب لذت بخش داشته باشیم

شکر بخاطر شمشيری که هاتوری هانزو برای اما تورمن ساخت تا بتونه بيل رو باهاش بکشه

شکر بخاطر کلاونيک اسيدی که به آموکسی سيلين اضافه می‌کنن و سينوزيت من را سه روزه ريشه کن می‌کنن

شکر بخاطر حل پذير بودن معادلات ديفرانسيل که باعث می‌شن ترمز ای-بی-اس ماشينم هفته سه بار از مرگ نجاتم بده

شکر بخاطر کاندوم سوراخ بابام که نعمت زيستن به من عطا کرد

چهارشنبه، مرداد ۲۸

دولت الکترونیک مردم دیجیتال

نمی‌دونم تا حالا گذرتون به اين شعبات دولت الکترونيک خورده يا نه ولی احتمالاْ دير يا زود برای گرفتن گواهی نامه سگ دوانی در شب يا مجوز استعمال داروی نظافت در روز مجبور می‌شين که به يکی از اين شعب مراجعه کنين.

خلاصه برای يکی از امور يوميه سر و کار ما هم به يکی از اين دفاتر افتاد. قبل از اينکه بريم اونجا کلی مخ ما رو زده بودن که نمی‌دونين اونجا برای هر کار اداری ساده چقدر ايراد می‌گيرن. مثلاْ ما رو ترسونده بودن که عکسی که برای هر کار اداری به اين شعب تحويل می‌دی بايد رنگی باشه، هر دوگوش و هر دو لب معلوم باشه و رنگ لب و پس زمينه عکس سفيد باشه و از اين جور ايرادات بنی اسرائيل. برای هر کدوم از اين ايرادات هم چند بار مردم رو می‌برن و می‌آرن. ما هم از روی نوکر صفتی و ضعف نفسمون با هر بدبختی بود يه سری عکس واجد شرايط گرفتيم و از روی همه مدارک موجود توی خونه، از کارتهای صد آفرين خانوم جامعی گرفته تا کاندومها نيم مصرف شده زير تخت يه فتوکپی برابر اصل تهيه کرديم و رفتيم به دفتر دولت الکترونيک.

وقتی رسيديم اونجا ديديم که اين خبرها نيست بابا. همه جور امکانات برای شهروندان تهرانی فراهمه، اونهم از نوع الکترونيکش. مثلاْ برای آقايونی که سيبيلهای پرپشتی دارن و لب بالاشون معلوم نبود يه آقايی يه گوشه دفتر يه پيش بند سفيد برای مشتری‌ها می بست و سيبيل‌هاشون رو با يک سيبيل تراش الکترونيک کوتاه می‌کرد و خودش هم بعدش با دوربين الکترونيک عکسشون رو می‌گرفت. برای کسايی که هر دو گوششون معلوم نبود يه دستگاهی بود که هر دوگوش رو می‌گرفت و از دو طرف می‌کشيد تا توی عکس هر دو گوش با هم معلوم باشه. از اون طرف يه خانوم مومن و معتقدی رو ديديم که هيچ طور راضی به تراشيدن سيبل‌های پرپشتش نشد. برای ايشون يه دستگاهی داشتن که لب بالا رو می‌گرفت و اينقدر می‌کشيد تا از زير سيبيل بيرون بياد. به قول دوپونط و دوپونت از اين هم بالاتر، برای دخترهای باکره نابالغ دستگاهی داشتن که هم بالغشون می‌کرد و هم بکارتشون رو برمی‌داشت تا بتونن بدون رضايت والدين مدارک دولتی رو امضاء کنن. يه سکينه کيسه کش الکترونيک داشتن که لب هر کس رنگ لبش يه هوا از رنگ لب مرده پر رنگ تر بود براش می‌سابيد تا سفيد بشه. ديگه از زلف تو کن الکترونيک برای خانومهای نيم‌حجاب، ماشين دفع آفات برای کشتن شپشهاش عانه، سيم گاز زن برقی و هزار و يک دستگاه الکترونيک ديگه که مغز ميمونی نداشته من بهشون قد نمی‌داد که ديگه نپرس!

اينها همه يه طرف، مسئول دريافت مدارک يه آقای مهربون ناشنوا بود که هر چيز رو بايد ۲۳ براش می‌گفتی تا بالاخره بفهمی که يارو کلاً از نعمت شنوايی محرومه. البته اين هم مشکلی نبود. اون بغل يه کلاس زبون کر و لالی به سبک آنی سوليوان و هلن کلر داير بود که بعد از شرکت در اون می‌تونستی آقای مسئول دريافت مدارک رو لب تلمبه آب الکترونيکی که اونجا تعبيه شده بود ببری و به سبک هلن کلر (آووووا-آووووا اداش رو خودتون در بيارين) هيجی اسم و فاميلتون رو بهش بفهمونين.

ديگه از زن چادری‌های تايپيستی که در حال گاز زدن گوشه چادرشون با دو انگشت روی کی‌بورد استمناء می‌کردن ديگه هيچی نمی‌گم.

حدوداً هفت هشت ساعت بعد از ورودتون به دولت الکترونيک، بعد از اينکه هر جايی تو بدنتون دو لاخ پشم وجود داشته از هر چهار طرف يکی يه سانت کوتاهش کردن، هر جای آوويزيونی تو بدنتون گير آوردن از چهار طرف چهار سانت کشيدنش و هر سوراخ پر و ناپری که گير آوردن يه وسيله الکترونيک توش چپوندن با اردنگی از دولت الکترونيک بيرونت می‌کنن و می‌گن گواهی نامه سگ دوانی در شب رو ايشالا با پست می‌آرن دم خونتون.

اونوقت توی خونه که خوب فکر می‌کنی يادت می‌آد که هيچ جا ازت نپرسيدن که کجا بايد گواهينامه ... رو تحويلت بدن. اينجاست که وجه تسميه دولت الکترونيک رو می‌فهمی. چونکه دقيقاً احساس ملتی رو داری که عميقاً انگشت شده ( آخه کافرها به انگشتی می‌گن ديجيتال).

دوشنبه، تیر ۲۹

فقط هفت تا؟

خيال می‌کنی خيلی هنره که به اسم وجدان هر چند وقت يکبار مثل بولودوزر همه مانع‌هايی که سر راهت ساختم خراب کنی و تو يه سوراخی منو در حال ورق زدن عکس پورنوهای کم کيفيتم، خوردن شرينی خامه‌ای خارج از رژيم يا ديد زدن ساق پای همکارام گير بندازی و حال منو منغص کنی؟

کاری که واقعاْ بايد بکنی اينه که يه فکری به حال طبقه‌های هفت گانه جهنمت بکنی، چونکه اگه بخوای همه گناهکارای دنيا رو از پيشوای آلمان نازی، مدير روابط عمومی صدا و سيما، دختر دزدا و دختر فروشای اماراتی، سئوال خرهای امتحانات کنکور سراسری، اون بی‌مغزی که دستورهای حمله رو تو جنگ ايران و عراق می‌داد، شکنجه‌گرهای جهودا، سعيد امامی و رفقاش، و پسر بچه‌هايی که زير لاحاف خونه‌اشون از ترس مامی و ددی دچار استمنای شرت و شلخته و انزال زودرس هستن فقط توی هفت طبقه جا بدی ... جدآ دچار مشکل خواهی شد! چون با اون حساب باز هم مثل اين دنيا من و آقا توی يه طبقه جهنم می‌افتيم و حتی اگه من ناز و عشوه آقا رو درباره رويت حلال ماه و احکام غسل و طهارت قبول کنم، حتما صدای ايشون در می‌آد و عادات وبلاگ نويسی منو ديگه تحمل نمی‌کنه.