آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

شنبه، مهر ۸

Reptilian Demands

It is that flat and spectral non−hour, awash in limbic tides, brainstem stirring fitfully, flashing inappropriate reptilian demands for sex, food, sedation, all of the above, and none really an option now.
-Pattern recognition- william Gibson

ما تنهایی رو درک نمی کنیم. آدم تنها رو دعوت می کنیم و معده اش رو پر می کنیم و قبل از رفتن می زنیم روی شونه اش و می گیم " خیلی تنهایی بهت خوش گذشته، تکیده شدی، لپ هات گل انداخته، آخی بهت بد گذشته؟ چشات گود رفته، چاق شدی، لاغر شدی، خوش تیپ شدی، ژولیده شدی ... این یه کمی دلمه است، برای فردا نهارت گرمش کن، این یه کمی لوبیا پلوست، این یه کم کشک بادمجونه، این یه کم سیانوره، شب شام بیا پیش ما ... تنها نمون ... چی می خوری؟... شب اینجا بمون صبح با هم سحری بخوریم"
توی قبیله سرخ پوستها برای اینکه از تنهایی در بیای باید بتونی یه تیر دورتر ازبقیه مردای نابالغ بندازی، از پشت اسبی که چهار نعل می ره پشتک بزنی رو درخت و یه شب کامل آویزن از نیپل توی مهتاب دووم بیاری. توی اسکاتلند باید بابای دختره رو مست کنی ولی خودت بتونی توی لیوان آبجو بشاشی بدون اینکه دورش رو خیس کنی. اسکیمو ها کسی رو که نتونه با یه فوک دریایی مقاربت کنه لایق همسر داری نمی دونن.
ما باید بتونیم شکم همسرمون رو سیر کنیم. نون خانواده رو در بیاریم. ما اولین صحبتهامون رو با همسر آینده مون توی کافی شاپ شروع می کنیم. ما تشکیل خانواده رو از توی کافی شاپ شروع میکنیم که البته توی هیچکدومشون نون سرو نمی شه. وقتی تنها می شیم باید باقی مونده غذای مهمونی ها رو توی فریزر بتپونیم تا گشنه نمونیم. شاید بعد از اینکه قهرمان مذهبی-ملی مون از گشنگی و تشنگی توی صحرای کربلا خودش و خانواده اش رو به کشتن داد، این ترس تاریخی روی ملتمون مونده که نمی تونن اضطراب گشنه-تشنه موندن رو از خودشون دور کنن. شاید شروع آشنایی زوجها توی کافی شاپ یه جور خداحافظی استعاری با خدماتیه که کافی شاپ ها ارائه می دن. وگرنه چرا تو کافی شاپ ها نون سرو نمی کنن؟ مگه نه اینکه هیچ چی بهتر از نون گشنگی رو بر طرف نمی کنه؟
ما تنهایی رو درک نمی کنیم. سعی می کنیم توی نیم ساعت تلفن راه دوری که می کنیم هکش کنیم. عصاره زوجیت رو بکار می بریم. یه کم هم دردی، یه کم احوال پرسی، یه چند تا کلمه که فوری ما رو به صمیمیت برسونه، یه چند تا کلمه درباره دلتنگی، یه چند تا کلمه تو قالب گپ های روزانه، نق های معمول از روزگار، یه خاطره فشرده، چند تا حرف رمانتیک-سکسی ... از هرکدوم به نسبت درست، نه کمتر نه بیشتر. ولی موتیف این سونات باز هم اینه که "غذا چی می خوری؟"
ما تنهایی رو درک نمی کنیم. اگه کوچکترین درکی ازش داشتیم حداقل فرقش رو با گشنگی می فهمیدیم. ما تنهایی رو درک نمی کنیم ... مگه اینکه واقعا تنها بشیم. به تنهایی یه خرگوش تنها توی یه استادیوم صد هزار نفری پر از آدم.

جمعه، شهریور ۳۱

mbc2 movie of the day

من از سوراخ کوچیک توی دیوار که باعث می شه ماتیلدا و لئون از هم جدا بیافتن متنفرم. اگه هیچ جوری نمی شه با تبر یه سوراخ بزرگتری درست کرد که لئون هم ازش رد بشه، من ترجیج می دم این صحنه رو کلاً از فیلم سانسور کنم.
من از اون ویترین بزرگ فرودگاه مهر آباد که دوستای آدم بابای کنان از پله بالا می رن و گم می شن بی زارم. اگه میتونستم از بیخ خرابش می کردم.
من از گیتهای فرودگاه دوبی متنفرم.
یه همچین چیزایی اصلاً نباید ساخته می شدن.
همیشه جلوی تو خجالت می کشم آخر فیلمهای غمگین گریه کنم ولی اگه می ری دوست دارم باهات بیام. جایی که هستی دوست دارم باهات باشم. من از اینکه تنهایی برای مردن لئون گریه کنم متنفرم.

سه‌شنبه، شهریور ۲۸

الف

چه زن شايسته اي:
زور بزن، جيغ بزن، داد بزن، غر بزن، نق بزن ملافه رو مثل خيار گاز بزن،
بزن، بزن، تا يه شاخ شمشاد، يه دسته گل بزاي.
يه تاپاله کچل بزاي.

این دفعه دیگه خود خود احساسه ... این دفعه دیگه کاری کردی کارسسون. حالا دیگه می تونی تا آخر بهش لم بدی و افتخار کنی.

چه نوزاد گلي:
توي اتاق برين، توي پوشکت برين، بيرون اتاق برين، به خودت برين، به بابات برين، به ننه ات برين، روي فرش برين، زير فرش برين، توي شلوارت برين، توي گهواره ات برين. تپه نريده تو کهکشان نذار.

احساس خوبی نداری، گریه ات می آد؟ دیگه ریدن به اندازه اون موقع ها حال نمی ده؟ ولی بازم برین!

چه بچه نازي:
بابا رو بوس کن، مامانو بوس کن، خاله رو بوس کن، خودتو عين کونيا برا بچه بازا لوس کن،
سگ رو بوس کن، عمو رو بوس کن، خرس رو بوس کن، رهبر رو بوس کن، هر کون نشسته اي ديدي خجالت نکش بپر تف تفي و خيس کن،
جمشيد مشايخي رو بوس کن، عمه رو بوس کن، چمران رو بوس کن،عروسک رو بوس کن،واسه اين چرتی که برات گفتم رودرباسي نکن بيا کون من رو بوس کن.

یه روز یکی که نه لپ جمشید مشایخی رو داره و نه لب بچه بازا رو بهت ذل می زنه و می گه ... حالا بتمرگ و هیچی رو بوس نکن!

چه پسر تيزي:
دختر همسایه رو بکن، زن همسایه رو بکن، مامان رو بکن، بابا رو بکن، پسر همسایه رو بکن، گربه همسایه رو بکن، مادر بزرگ رو هم بکن، عمه رو بکن، خاله رو بکن، صدام رو بکن، دفتر رو بکن، دیوار رو بکن، کرگدن باغ وحش رو هم بکن، بعدش روت بشه بیا منو بکن.

از من بشنو که نه ایدز می گیری نه سوزاک و نه کور می شی! اینها قصه اس. کم نذار تاروزی که از فرط چروکی روت نشد شلوارت رو در بیاری، به اندازه کافی خاطرات برای فکر کردن بهشون داشته باشی.


چه دختر جذابی:
دماغت رو عمل کن وبهش پودر بمال، لبت رو عمل کن بهش رژ بمال، لپت رو عمل کن بهش سرخاب بمال، کونت رو عمل کن یه نره خر پیدا کن بهش بمال، ابروت رو عمل کن بهش مداد بمال، پیه شکمت رو عمل کن که جمع و جور شه، دنبه پسسونت رو عمل کن که قلنبه شه، هر جا زده بیرون ببرش، هر جا فرو رفته قمبلش کن.

اگه چیزی ازت باقی موند تو گلدون شاش گربه ات قلمه بزن چون حیفه که از تو فقط یه دونه پیدا بشه.

چه میمونی چه میمونی:
غر بزن، زر بزن، نق بزن، ور بزن، جر بزن، به اعصاب همه تر بزن.
هنوز بس نشده. پس به هیکل خودت هم تر بزن.

دوشنبه، شهریور ۲۰

When shall we three meet again? In thunder, lightning, or in rain

آسمون این شهر گاهی اوقات عین تلویزیونی می شه که روی یه کانال برفکی تنظیمش کرده باشن. انگار ابرها به آدم نزدیک ترن. شاید دلیلش این باشه که نوشته های در و دیوار، صدای حرف زدن عابرهای اتفاقی، جیغ و داد بازی بچه ها به زبان مادری من نیستن. پس ناخودآگاه قوای ذهنی آدم رو مصرف نمی کنن. مگه اینکه آدم بخواد به زور بفهمه که محتوای سخنرانی یه مست بی خونه چیه. که اصولاً کاری که به ندرت آدم انجامش می ده. اینجا آدم می تونه ابرها رو نزدیک تر، پرنده ها رو آشناتر و رودخونه رو ذلال تر ببینه.
اگه توی این سکوت یکی حتی دویست متر اونطرف تر به زبان مادری ناله کنه می شنوی.

روی نیم کت افتاده بود و ناله می کرد. ازش پرسیدم که حالش خوبه؟ اولش که باورش نشده بود دارم فارسی حرف می زنم از توی جیبش یه کارت بهم نشون داد. به من یاد دادن که اگه یکی رو دیدی که نفس نفس می زد، سینه اش درد می کرد و عرق کرده بود یه دقیقه هم معطل نکن. بهش گفتم باید ببرمت دکتر. یه کارت دیگه بهم نشون داد. روش نوشته بود کجا باید بره. تصمیم گرفتم از یکی کمک بگیرم تا وقت کمتر تلف بشه. از بین یه زوج جوون که تمام صورتشون پر از میخ های فلزی و خالکوبی بود و یه زوج میون سال دوومی رو انتخاب کردم. مرد فوری تلفن زد. براش توضیح دادم که پیر مرد هموطنمه ولی نمی شناسمش. بهم گفت که اون هم غریب بودن رو می فهمه. اونها هم از هلند به اینجا مهاجرت کردن. آمبولانس که اومد، مرد داوطلبانه با پیرمرد رفت. گفت بیشتر از من به درد پیرمرد می خوره. خانومش منو تا نزدیک اتاقم همراهی کرد. ازش تشکر کردم که جوون هموطن منو نجات دادن. گفت توی رسم ما اگه یکی بخاطر جونش از شما تشکر کنه، شما هموطنش می شین.
فرداش تلفنی از بیمارستان پیرمرد خبر دار شدم. رفتم بیمارستان. حالش خوب بود. نشستم و باهاش صحبت کردم. گفت که معماره. معمار بوده. اسم کلی ساختمون و پل و چیزای دیگه رو گفت که توی ایران ساخته. دخترش رو تو ایران با اعلامیه پخش کن ها گرفته بودن. با تمام پولهای نقدش، فروختن ویلاش و ماشیناش دخترش رو جوخه اعدام نجاتش داده بود. ده سال حبسش رو هم با پول خونه و طلاهای زنش داده بود. کلی هم قرض بالا آورده بود تا قاچاقی ردش کنه اون ور مرز. دو ماه پیش زنش زنش فوت می کنه. تصمیم می گیره بیاد و پیش دخترش زندگی کنه. ولی دخترش موقتاً برای تحصیلش می ره لندن. بخاطر گرونی خونه پدرش رو نمی بره. چند نقاشی که اونروز از یه پل قدیمی کشیده بود نشونم داد. بی نظیر بود. گفت که اصلاً انگلیسی نمی دونه و با کارتهایی که دخترش براش نوشته با مردم حرف می زنه. یکی از کارتهاش رو داد به من. بالای سمت راست کارت نوشته شده بود "خوردن همبرگر با سوس گوجه" و زیرش توی یه مربع قرمز نوشته بود:
This man is gravelly mentally impaired. He can not talk. Please kindly give him a burger sandwich with tomato ketchup and write down the price so he can pay you

یه ساعتی با هم گپ زدیم. دلش برای دخترش خیلی تنگ شده بود. گفت این همه راه اومده پیش تنها عضو خانواده اش زندگی کنه ولی نمی دونه کی دوباره می تونه پهلوی اون باشه. گفت نارحتی دیگه ای نداره.
من چند تا کارت دیگه براش نوشتم تا بتونه با مردم به غیر از غذا و آدرس درباره چیزای دیگه هم صحبت کنه. مثل "ممکلکتم دهن منو سرویس کرده". "یه زمانی من سازنده پل و ساختمون های قشنگ بودم". "اصولاً من هیچ مشکلی ندارم فقط انگلیسی بلد نیستم" و ...

آخه زبان برای بعضی ها سد بدیه. چیزیه که دور خودشون و مملکتشون کشیده شده تا نذاره کاملاً ازش کنده بشن. برای بعضی هااینطور نیست. توی فرودگاه دوبی زنی رو دیدم که داشت روزنامه های سیاسی رو با یه دیکشنری حیم می خوند. کلاً اصلاً انگلیسی سرش نمی شد ولی لغت به لغت از روی دیکشنری در می آورد و معنی اش رو زیرش می نوشت.
می گفت توی توالت سالن ترانزیت فرودگاه دبی کار می کنه. پسرشون هند درس می خونه. شوهرش بعد از دولت جدید، که البته سیاستهاش با قبلی فرق می کنه، کارش رو از دست می ده. آخه سیاستهای سطح بالای ممکلتی به طور مستقیم روی شغل شوهر این خانوم که آشپز باشن تاثیر داره. خلاصه اینکه مجبور می شن پسرشون رو برگردونن ایران. توی راه هند با یه خانوم هندی آشنا می شه که براش یه کار توی فرودگاه دبی جور می کنه. بعدش یه مدت توی فرودگاه کار می کنه. می گفت دوری از پسر و شوهرش خیلی سخت بود. ولی الان شوهرش هم توی فرودگاه دبی کار می کنه. می گفت وضعمون بهتر شده. ولی هنوز هم نمی تونیم زیاد به هم نزدیک بشیم. آخه از وقتی که عربها چادرهای توی بیابونشون رو ترک کردن و به ساختمون سازی دست زدن، دوست ندارن که توالت شوراشون با همبرگر پزهاشون برخورد داشته باشن. واسه همین این طفلکی ها درسته با همدیگه صد متر بیشتر فاصله ندارن ولی مجبورن وانمود کنن که همدیگه رو نمی شناسن تا کارت بهداشتشون هر ماهه تمدید بشه.می گفت وقتی پسرمون دکتر بشه دیگه راحت می شیم. خودش کارت بهداشتمون رو امضا می کنه. می گفت یه کم نگران وضع سیاسیه ایرانه. از من پرسید به نظر من ایران محاصره اقتصادی می شه؟
گفتم چه اهمیت داره؟ شما که اینجایین و بچه تون هم که توی هند؟ گفت اهمیت داره. آخه شوهر خانوم هندیه که یه آقای فلیپینیه گفته که شایع شده اگه بلایی سر ایران بیاد همه کارکنان ایرانی باید فرم های سری "ب" رو پر کنن که توش اسم و شغل همسر ذکر شده و اگه بفهمن که زن یه همبرگر پز توی توالت کار می کنه یکیشون باید استعفا بده.
بهش گفتم من از سیاست خیلی سرم نمی شه ولی از همه سیاستمدارایی که بشناسم می پرسم و برات نامه می دم.

همیشه ماجرا یه چیزی شبیه به اینه. یکی کار می کنه، یکی درس می خونه، یکی هم از بقیه دوره. مثلاً یه خانواده رو می شناسم که پسر خانواده تو آمریکا درس می خونه. با بدبختی یه ویزا گرفته که فقط یه بار می شه باهاش رفت توی آمریکا. اگه بیاد بیرون می ترسه دیگه بهش ویزا ندن. باباش توی کانادا منتظر اینه که بهش ویزا بدن، که انگار نمی خوان بدن. مادرش هم تو ایرانه مواظب کسب و کار خانواده اس. پد و پسر در سه سال گذشته یه بار همدیگه رو توی سالن ترانزیت فرودگاه نیویورک یا یه شهر دیگه دیدن. پلیس مهاجرت لطف کرد و تا پرواز بعدی حضور پدر رو نادیده گرفت. واسه همین پدر و پسراز پشت شیشه دوجداره سالن ترانزیت یه سه ساعتی همدیگه رو دیدن. بعد از اونبار دیگه این کلک نگرفت.

از این دورتراش هم می شناسم. یه خانواده ای رو می شناسم که زن توی قطر کار می کنه و شوهرش توی ایران درس می خونه. هنوز کلی باید با این وضع ادامه بدن تا بتونن باهم باشن. پسر نازنینی دارن که اسمش آریو ست.آریو عاشق اینه که مامانش براش کتاب بخونه و باباش هم وسط داستان مسخره بازی دربیاره، شوخی های بی نمک بکنه و هر سه نفر با هم ریسه برن از خنده. سه تایی با هم فیلم ببینن و چس فیل بخورن. هیچ کاری نکن و فقط باهم بشین و حرف بزنن. آریو الان باید پنج شیش سالی می داشت. ولی پدر مادرش هنوز فرصت و پول و آرامش و سرزمینی که بتونن اونو توش بدنیا بیارن پیدا نکردن.

کی دوباره این سه نفر یه سقف خراب نشدنی بالای سرشون پیدا می کنن؟ کی دوباره می تونن همدیگه رو لمس کنن؟ کی به خونه شون می رسن؟

دوشنبه، شهریور ۱۳

هاگوارتز

بعد از یه هفته بالاخره روحم که توی فرودگاه تهران جا مونده بود لنگون لنگون با پای تاولی بهم رسید که با هم بریم و مدرسه هری پاتر رو ببینیم. آخه گذشته از اینکه روحها به سرعت جت ها نمی تونن پرواز کنن، تازگی ها حوالی مملکت ملکه که بخوای بری باید همه آداب و ادواتت رو از ماتیک و خمیر دندون و لپ تاپ و شیشه شیر بچه و ضمیر نا خودآگاه فرویدی و ناخن گیرو کرم موبرو وجدان بیدار و بطری مایعات و شرف و نوستالژی فمینیستی رو تحویل بار بدی و لخت و پتی روونه کابین هواپیما بشی.
روحها اینطوری نیستن. به این سادگی چک این نمی شن. جایی که هستن می مونن. خیلی ها دلیل سرگردونیشون رو نمی فهمن. بهش می گن جت لگ!
مدرسه هری پاتر اینا خیلی کوچیک تر از توی فیلمش بود، که البته اونم کوچیک تر از توی کتابش بود، که اونم کوچیکتر از چیزی بود که باید بوده باشه. پله هاش هم اتو ماتیک نبود. هری و بر و بچه ها هم که نبودن. در مجموع یه کلبه خرابه بود تحفه درویش. فقط بارون می اومد جرجر. به قول دوپونت و دوپونط از اونم بالاتر، بارون می اومد. همین پیش پای بلاگر شورتم رو توی زیر زمین با دستگاه سانتریفوژ خشک کردم. از این گیجی ویجی هنوز کامل و وافر خلاص نشدم که سرماخوردم. این خیابونها هم که به حالت طبیعی بر نمی گردن. همش موقع رد شدن از خیابون جهت مخالف رو نیگاه می کنم. مایه خجالت و شرمساری. صد بار هم تا حالا از دیدن یه ماشینی که بی راننده داره راه می ره شوکه شدم. آدم باکلاساشون هم فنجون چایی رو با دو انگشت می گیرن، انگار دارن آب طلا می خورن. بعد یه عمر چایی خوری باید ماگ چایی رو یواشکی هورت بکشم که چپ چپ نیگاهم نکنن که آخی ... طفلکی از رعیتهای محموده ... نمی دونه چایی رو چطوری باید خورد.
با اینکه توی این دنیای آیینه ای همه چیز برام راستش چپه و چپش راست، ولی خیالم راحت تره. خیالم راحته که کسی نمی تونه برام پیغام بذاره که: "به امام فحش می دی؟ من آدرس خونه ات رو بلدم، گربه ات فردا حامله اس!"

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰

ما ملتی هستیم که نامه های بلند می نویسیم و توی سوراخ پوپ می کنیم

چند وقت پیش یه خارجیه می خواست بیاد ایران. این ماجرا مال وقتیه که هنوز ممالک خارجه اینقدر با ما بد نبودن. محمود سپوریشو می کرد و کاری به کار سیاست نداشت. خلاصه اون خارجیه با یه واسطه ای آدرس ای میل منو گرفته بود که درباره ایران ازم سئوال کنه. من دوباره هول برم داشته بود. خدایا درباره حجاب چی باید بگم. درباره نیروی انتظامی چی بگم. درباره غذا چی بگم. درباره خدیدن توی مکانهای عمومی چی بگم. درباره دست دادن زن با مرد چی بگم. خلاصه از بدبختی عزا گرفته بودم.
وقتی ای میلش رو گرفتم خیلی خوشحال شدم. اون فقط یه سئوال داشت. خیلی واضح و بی دردسر. ازم پرسیده بود که شما از اون ملتهایی هستین که توی سوراخ پوپ می کنین یا اینکه توالت دارین؟
بعد از اینکه از شوک در اومدم از بکاربردن کلمه سوراخ یه هوا بهم برخورد. پیش خودم صد تا فحش دادم و گفتم من اگه تو رو خیط نکنم آدم نیستم. خلاصه توی هزار تا کتاب ایران باستان و تاریخ باستان گشتم و هر چی اختراع و اکتشاف به نام ایران بود از اختراع داس و کاشتن گندم توسط جمشید و الکل و ذره بین و کاندوم و سرویس بهداشتی فرنگی و وان حموم تا کیک زرد محمود هسته رو دو شب آزگار لیست کردم. بعدش هم خوب نشستم فکر کردم و هر چی ممکن بود طرف جواب بده برای خودم تجزیه تحلیل کردم و قبل از اینکه یارو فرصت جواب دادن بهم پیدا کنه، هر حرفی که ممکن بود بهم بزنه پیشا پیش جوابیه نوشتم یه هفده هجده صفحه ای نامه نوشتم و ضمیمه اش هم اسم چند تا کتاب خفن تاریخی و جنگایی که ما بلا نسبت دهن این کافرای چشم چپ رو سرویسیده بودیم ذکر کردم. ولی قبل از فرستادن نامه فکر کردم که اگه یارو ازم بپرسه که علیرغم این همه پیشرفت عجیب غریب که کردین پس چرا هنوز توی سوراخ می رینین چی باید جواب بدم.
اینجوری شد که نامه اول رو انداختم دور و توی یه نامه در یک کلمه جواب دادم سوراخ! ولی انگار اون نامه یه جورایی دست آدمهای ناباب افتاده.حالا نکته عبرت آموز این داستان اینجاست که اگه از روی خامی یه همچین نامه ای نوشتین حتماً قبل از انداختن توی سطل آشغال پاره اش کنین. چون هیچ حسابی نداره ده سال دیگه که ممد آقا سپور محله که رئیس جمهور شد من باب دختر بازی اونو برای سکرتر رئیس جمهور امریکا پست نکنه.

یکشنبه، بهمن ۲۳

نصیحت

اصلاً فکر نکنی که با یه پر نصیحتی که از من می شنوی از شانت کسر می شه یا نعوذبلا من خیالات خود گنده بینی به سرم زده، نه! آخه هر بچه ای که جخت از شاش و قنداق در اومده می فهمه که امتی که به همون شدت که برای فوتبال گلو پاره می کنه برای عزاداری کوون پاره می کنه، امت نیست. حالا هی این بازی کهنه رو هم که سرشون دربیار و هرهر به کوون بهشون بخند. یه بار عید رو بنداز رو رمضون، یه بارعاشورا رو روی ولنتاین یه بار چهار شنبه سوری رو بنداز روی جام جهانی. یه بار هم وفات و میلاد یه نفر رو بنداز یه روز! امسال هم که اخر نمک رو ریختی. فکر کردی 22 بهمن بیافته رو عاشورا چی می شه. هیچی! هنره که بکاررت موسیقایی پرده های گوش من برداشته شه؟ از یه گوش روضه حضرت عباس بشنووم از یه گوش ایران ایران رگبار مسلسلها؟ اینها همه به درک. اصلاً سال بعد عاشورا و عید قربان و سال عام الفیل و روویت هلال ماه و شب ضربت خوردن و سیزده به در رو بنداز رو هم. یه نیزه هم بده دست یکی محکم فرو کنه تو گوش من. خوب.ولی آخه دیگه انرژی هسته ای از این شوخی های تقویمی نیست که من اعصابم خورد بشه تو هرهر بخندی. این دانشمندای روضه خون یه سماور شکسته به اسم راکتور سر هم میکنن. که به درک خبر مرگشون بکن. چشم همه راننده آژانس های بین الممه ای کور. ولی اگه یه دفعه یکی از روضه خونهای دانشمند سر شیفتش بخواد به مستحبات طهارت مقعدش برسه، اونوقت سر جمع همه امت غیور-قیمه خور-قرتی-قزمیت عین جوجه های ساندویچی بریوون و برشته می شن ها. حالا من و تو این امت شهید پرور-شپشوی-شرت شلخته-شاشو نمی فهمیم چه درد و مرضایی از انرژی هسته آمیز صلحی به سرمون می آد. اون بدبختا که حنجره شون عین کون عزادارای حسینی چهار قاچ شد از بس گفتن که این انرژی چه صلح آمیزش، چه ناب محمدی اش جز کوفت و خنازیر و پیسی و بدبختی چیزی براتون نداره. والا اون که ما با چشم خودمون دیدیم یه بچه آقا دریانی، سوپری سر کوچه بود که یه هسته صلح آمیز هلو رو اشتباهی قورت داد، تا زباله هاش رو دفع کرد یه محله از فریادهایی که از توالتشون می آومد آسایش نداشتن. آخرش هم گفتن بخاطر همین موضوع پاسپورتشون تو دبی مهر قرمز سفارت امریکا خورد. مسخره ات نیستیم که مدام سلیقه عوض کنی. یه بار قوم عاد و ثمود رو که که کوون هم گذاشتن همه رو می کشی، یه بار امریکا رو که نصف اونها هم کوون هم نمی ذارن ویزاشو اینقدر مشکل می دی.
حالا وقت هم ندارم مجبورم یه سری چیزا رو زیاد توضیح ندم، همینطوری لیستی بگم. هی پشت سر هم طوفان و سیل و کاترینا نفرست. هواپیماها رو انگولک نکن. اگه کردی، رو خونه های مسکونی نکن.تو روده نهنگ هم پینوکیو نباید از دستت آسایش داشته باشه؟ یه پیغمبر باید بفرستی سراغش؟ اون اسپری زیر بغل من هم تموم شد، این سولاخ لایه اوزون رو دیگه ببند. به مامان پیغمبرات به چشم خوار مادری نگاه کن. یه عقلی به بوش بده بالاخره یه فکری حسابی بکنه. سائقه برای چی ساختی؟ یکی بزن به تلویزیون ایران. استارت ماشین من رو صبحها خراب نکن. سرعت اینترنت دانشگاه رو زیاد کن. لطفاً کمتر قطعش کن.این پی های معنی دار رو از 0.05 دور کن. مریضا رو یا شفا بده با بکش یا خدمات بیمه تامین اجتماعی رو مرتب منظم کن.پیغمبر چشم و دل پاک انتخاب کن. اگه نکردی، کاریکاتورهای موهن رو یه کم بانمک تر کن. این وبلاگ منو از فیلتر در بیار.
نمی دونم چه اصراری داری اسم نصیحتهای منو بذاری دعا. خوبه اینها رو به عربی بگم اصلاً یه کلمه اش رو هم نفهمی؟ خوبه به حالت گریه ذاری، نصف شبی با عر و تیز و خود زنی با یه شمع بیام از خواب بیدارت کنم اینها رو در گوشت داد بزنم؟ خوبه مجبورت کنم روزی هفده رکت تکراری رو با مراسم دلا راست شدن گوش کنی؟ خوبه گوزم رو یه روز نگه دارم و از دل درد بمیرم که ستون دینت خراب نشه؟ خوبه یه لنگ سفید ندوخته بپیچم به خودم بعد لخت و پتی با شمبول آوویزون هفت بار دور خونه ات بچرخم وهارهار کنم؟ خوبه به خودم گشنگی بدم بعد برای اینکه آبروت بره بگم مهمونی دعوت تو بودم؟ خوبه؟
نمی دونم چرا این چیزا رو می پسندی، ولی اگه این خیالت رو راحت می کنه. باشه. بیا ...اینم ...
آمین

شنبه، بهمن ۱

Several dirty demons inside you

من احمدی نژاد صورت نشسته درونت. حرف نفهمم و بی منطق. مثل پنکه سقفی توی هوا با دستام شنا می کنم. زشتم.توی عصر ادبیات و تمدن با گفتن کلمه آخر تجدد، آخر ارتجاعم. اون منم که وقتی که حق باهات نیست قیافه و لهجه منطق به خودم می گیرم و حرص هفتاد ملت رو در می آرم.

من نورتون آنتی ویروس آپدیت درونت. پردردسرو دست پاگیر. هر وقت که نمی خوایی بالام و جلوی همه کسایی که می خوان نزدیکت بشن می گیرم. اینقدر که وقت می گیرم که آپدیت شم، از همه چی و همه کی خبر دارم. تا رنگ شورت. اگه تونستی عاشق کسی بشی که تعداد سوراخهای شورتش رو می دونی می تونی منو آن اینستال کنی. وگرنه قدیمی و بی مصرف و کند، خرت و خرت همه فایلهای روحت رو می گردم و هیچی پیدا نمی کنم.

من خفاش شب پیزوری درونت. مخوف و دیگر آزارم. به وقت نرمی و ملایمت، منم که به هر جنس لطیفی که دور و برت می آد تجاوز می کنم و سر می برم.

من آرش میر اسمائلی درونت. لنگ و پاچه نگزیده، کون و گریبان ندریده قهرمان صیهون کش امت اسلامم. فیگور اخلاق مفعلولیم. وقتی به دخترهایی که بهت ندادن و نکردی، پولهایی که زیر دستت نبوده که بدزدی و ندزدیدی، به گناهایی که عرضه کردنش رو نداشتی و نکردی، می نازی. این منم که حی و حاضر مهمون این مجلسای خودارضایی اخلاقی ام.

من اینترنت اسلامی چسسرعت درونت. همیشه قطع و فس فس مزاج. کم دسترس و نامطمئنم. از رسپی غذاهای هندی تا قطر خالخالهای رو کاندومهای خاردار رو می دونم. ولی به وقت اظهار نظر تخصصی فیلترم.

من علی پروین قهر قهروی درونت. یه تپه نریده به شهر نگذاشتم و وقتی بهم اعتراض می کنن، قهر می کنم و قال رو می کنم.

من نیروی انتظامی علیل درونت. به وقت ضرورت لباس سفید تنم می کنم که تو برف دیده نشم.

من فیلم سینمایی شرحه شرحه درونت. همه صحنه های شیرنم سانسور شده. وقتی هر چی فکر می کنی خاطره شرینی از زندگیت یادت نمی آد، منم که با هیکل آش و لاش جلوی چشمت می آم.


من میمون بی مغز درونت. وقت عمل جز غر زدن کاری نمی کنم!

چهارشنبه، آذر ۹

بایده ... بایده؟

آقای مدیری که صبح ساعت 10 از خواب بلند می شه. از ده صبح تا یازده رئیس سازمان دور برگردونهای بزرگراهه، از یازده تا دوازده رئیس فدراسیون وزنه برداری و طناب زنی بانوان میانساله، از ساعت دوازده تا یک لای لنگ زن سومشه، از ساعت یک تا دو رئیس اداره مبارزه با مفاسد اجتماعیه و مراسم ناهار و نماز اونجا رو برگذار می کنه، از ساعت دو تا سه بالکل غایبه و پولهایی که دزدیده می شمره، از ساعت سه تا چهار دانشجوی دکترای دانشگاه آکسفورده شعبه مرکزی اراکه، از ساعت چهار تا پنج تو عزب خونه پری شیره مال روی زانوی آزیتا ( فضه سابق) تریاک می کشه، از ساعت پنج تا شیش دانشگاه آزاد درس می ده.معلومه که در حال حاضر خارج نیست و توی سواحل تاپلس تریسته درباره سیستم قضایی تحقیق نمی کنه، والا وقتی برای تلف کردن نداره و توی وقت اضافه اشه که توی چت روم لزبینها با اسم مونیکا سایبر-استمناء می کنه.
یه همچین مدیری رو باید دار زد. البته از دول.

خانوم خانومایی که از دوازده سالگی ابرو و بکارتش رو بالکل بر اثر کثرت برداشتن از دست داده،صبحا دوست پسرش البته اگه شب قبل خوب ارضا شده باشه می بردش سرکار، ظهرها غذای رئیسش رو لقمه لقمه دهنش می ذاره در حالیکه با کون برهنه رو شلوار لکه رئیس نشسته، بعد از ظهرها اداره رو دو در میکنه که شوهر سابقه ش برسوندش دانشگاه غیر انتفاعی-شبانه-زنجیره ای با همکاری مسجد جامع مزار شریف تا فوق دیپلم زناشویی-اسلامی-فمینیستی اش رو بگیره، عصرها تو شیره کش خونه پری خانوم اضافه کاری می کنه، قبل از رفتن به خونه شون پشت اف-اف صدای آه آه در می آره تا پسر همسایه ارضا شه. ولی عشق واقعی اش مونیکاس که تو چت روم باهاش آشنا شده و بدون قصه های قشنگش اصلاً ارضا نمی شه.
اونجای این خانوم خانوما رو باید طلا گرفت و گذاشت سر تاقچه. البته با احتیاط که لیز نخوره.

رئیس جمهوری که همه شهرهای کشورش رو سر زده و توی قبرستون همه اشون سخنرانی کرده، توی صحن علنی سازمان ملل دعای فرج ولی عصر خونده، عین لامپ فلورسنت نور می ده و زشتی اش توی عصری که با چس قرون می شه زیبا شد، افسانه است، اینقدر بیکاره که ای-میل همه ملتش رو شخصاً جواب می ده. جک ساختن درباره اش بی مورده.
این رئیس جمهور رو باید مجبور کرد روزی هزار بار بنویسه: من لباس اطو کرده می پوشم و دندونم رو مسواک می زنم. البته با تو سری.

وبلاگ نویسی که توی اینترنت شروع می کنه یه رمان سه جلدی بنویسه. ولی اونقدر بی شعوره که نمی فهمه کسی حوصله خوندنش رو نداره. تقصیر نداره چون حیوونه و مغز به کله اش نداره.
این وبلاگ نویس رو باید وبلاگش رو فیلتر کرد. البته با ملایمت.

آهنگی که وقتی می شنویش کونت اونقدر به سختی می جنبه که نمی تونی به زمین بچسبونیش. کله ات لقوه پیدا می کنه و نیشت عین الاغ باز میشه و نمی تونی جلوی خودت رو بگیری و حتی تو سالن انتظار حراست اداره ات نخونی اش.وقتی گوشش می دی حالت خوبه و همه رو دوست داری. حتی رئیس حراست. خوب آهنگ خوبیه حتی اگه سازنده اش زاخمانینوف نباشه.
این آهنگ رو باید گوش کرد.البته با حد اکثر ولوم.

شغلی که بخاطرش به مسئول حراست که یه دختر چادری کون نشوره جواب پس می دی که " اگه وقتی تسبیحات اربعه رکعت دوم نماز وحشت بدل از حیض جنابت رو میخونی شک کنی که یه گوزی که ازت در رفته سحواً بوده یا به قصد گناه، قضاش رو می خونی یا غسل میکنی؟" هیچ فرقی با یه شغل تو مرکز تحقیقات نداره که رئیست هیچ اعتقادی به حراست نداره ولی به یه عقب افتاده چلوکباب با کوبیده اضافه می ده که کون تو رو بسوزونه.
این شغل رو باید رید توش. البته با گوز بدل از ان.

تلویزیونی که زنها و مردای سریالاش مرتب به هم اظهار عشق می کنن ولی بوس عاشقانه کردن که سهله، ننه حق نداره به بچه اش دست بزنه. شک نکن که باعث رواج زنای با محارم در اجتماع می شه.
این تلویزیون رو باید به کون رئیس قبلی و فعلی اش فرو کرد. البته روشن با حداکثر ولوم.

دانشجوی شاخ شمشادی که تاحالا دختر نگاییده، عرق سر نکشیده، کشیدنیه نکشیده و تپه نریده توی شهر نگذاشته. ولی برای درمون چشمش هم که شده سه ورق کتاب به عمرش نخونده. کلاً حیفه که ازش فهم و شعور بخواییم.
دول این شاخ شمشاد رو باید بوسید. البته با پوشش اسلامی مناسب.

مملکتی که یه همچین دختر و پسر و رئیس و حراست و دانشگاه و دانشجو و تلویزیون و مدیر و رئیس جمهور و دور برگردون و کون برهنه و سیستم قضایی و استاد و مرکز تحقیقات و اف-اف و وبلاگ نویس و چت روم و شیره کش خونه و اداره و لزبینی داره معلومه که امیدی بهش نیست.
باید دم رو گذاشت رو کول و ازش فرار کرد. البته با حسرت و پشیمانی و اشک.

دوشنبه، آذر ۷

راهنمای جامع عشق، جفت گیری، عاطفه و مشغولیات پایین تنه ای

2.
دختری با سینی شاش

همون زمانی که سیاوش در عنفوان بلوغ پاش به بیمارستان باز شد و شاش بند شد، تغییرات اساسی تو جامعه باعث شده بود که کلاً زنهای دور و بر سیاوش عین گرگور سامسا یهویی به عنکوبت های سیاه بی قواره ای بدل بشن که هیچ جور لطافت زنانه ای درشون نشه دید. سیاوش و هم سن و سالاش هم اگه می خواستن ناقانون شکن بمونن و بدونن آناتومی زن حدوداً چه شکلیه حتی به مانکن های بوتیک ها نمی تونستن اعتماد کنن چونکه مدتها بود که پسوون مانکن ها رو بریده بودن و جاشون قوطی شیر خشک گذاشته بودن.
سیاوش با بدبختی سعی کرد زور بزنه تا یه قطره ادار کنه ولی نشد. پرستار نره خر در حالیکه با یه لوله صورتی بازی می کرد که به زحمت می شد تفاوت قطرش رو با آلت سیاوش فهمید گفت:
- پیش می آد، از هر ده نفری که اونجاشون رو عمل می کنن پنج تا شاش بند می شن. حتی دو سه تا رو با یه همچین لوله ای هم نمی شه ادراروند. اونوقته که یه سوزن می زنن درست زیر ناف. اونوقته که طرف دعات می کنه
سیاوش حتی نمی تونست فکرش رو بکنه که یه همچین لوله ای رو از سوراخ آلتش رد بکنن یا زیر دلش رو سوزن بزنن واسه همین تصمیم گرفت که همه چی رو فراموش کنه و به پرستار دروغکی بگه که مشکل حل شد.
ولی کمتر از نیم ساعت بعد وقتی برای بردن ظرف نمونه اومدن دروغش آشکار شد. دخترک بود که عین یه تلنگر زندگی سیاوش رو عوض کرد. این دخترک برعکس داستانهای رایج اینطوری نه بلند بود و بلند (tall and blond). نه خوشگل بود و نه جذاب. نه سکسی بود و نه لوند. یه دختر معمولی بود. لاغری-مردنی با سینه تخت انگار که هرگز بالغ نشده. آروم گفت که شیشه نمونه خالیه. سیاوش سرخ شد و سفید و آخرش اعتراف ناجور کرد که نتونسته.
دختر درحالیکه مستقیم تو چشای سیاوش نگاه می کرد، نه مثل رایج اون روزها که دخترها به زمین نگاه می کردن و پسرها به هوا، دستکش لاتکسش سایز کوچکش رو که سه سایز به دستش بزرگ بود رو آروم از دستش در آورد و با انگشت اشاره روی هوا یه دایره بزرگ کشید. گفت که اگه این مثانه باشه شاش از کجا می ره توش. چطوری ذخیره می شه و چرا بعضی وقتا گیر می کنه. فلسفه یه عضله گرد که سر گردنشه گفت و همینطور اون یکی عضله گرده که بیرون تر از اولیه. بعد گفت که یه مثلت برجسته و زیبا هم کف عقبی اش هست که هزار تا خاصیت داره. همینطور روی هوا خط های فرضی می کشید و توضیح میداد. بعدش یه دفعه ساکت شد و سیاوش رو برای بار آخر با دهن نیمه باز حیرت زده تر کرد. شیر آب رو طوری باز کرد که چکه چکه آب ازش بره. آونوقت زمزمه کرد:
- حالا چشماتو ببند. فکر کن که من و تو دوریم. خیلی دورتر از اینجا. توی یه دشت بزرگ. کنار یه رود بزرگ. تو راحت روی چمن های نمناک دراز کشیدی. راحت. حالا این ظرف رو بگیر و ...
ظرف نمونه در یه چشم به هم زدن پر شد. سیاوش فقط وقت کرد بگه شما خیلی واردین و دخترک با خونسردی گفت که می دونم. سرخ شد و سینی پر از نمونه های شاش رو برداشت و مثل یه سایه از اتاق رفت و سیاوش رو همونطور هاج و واج گذاشت.
در اون زمان و مکانی که سیاوش و همسن و سالاش زندگی شون رو توش هدر داده بودن جنس مخالف دشمن به حساب می اومد. واسه همین تشکر و سلام و علیکی در کار نبود. رابطه غیر قانونی تلفنی شروع می شد و زیر یه لحاف توی خونه خالی تموم می شد. سکس یه جور تغییر شکل گرگور سامسایی به رد و بدل کردن جزوه، مالشهای تصادفی توی اتوبوس، تجاوز به عنف و خوندن فصل حیض و نفاس توضیح المسائل بدل شده بود. اشکال این قضیه در این بود که سیاوشها (چه دختر و چه پسر) از اینکه بد جور دلشون می خواد احساس گناه می کردن.
ولی در این نقطه از زندگیش سیاوش فهمید که دونستن یه جورایی خوبه و تونستن از اون هم بهتره. واسه همین تصمیم گرفت که حسابی بدونه. پس از کتابهایی که درباره اسباب و آلات هر دو جنس بود شروع کرد. روز به روز به فهیمتر و عاقل تر شد. فهمید که شکل ظاهری ماجرا چطوریه و چرا اینطوریه. کجاها به کجاها وصله. کجاها رو می شه دست زد و کجاها رو باید قبلش دست و صورت رو شست. بعد فهمید که چیزایی هستن که توی خون می گردن و به ماجرا ربط دارن. یه چیزایی هم هستن که بالعکس نه تو خون می گردن و به چیزی هم ربط ندارن. بعدش همه اینها رو تو ذهنش دسته بندی کرد. حسابی از دونستن لذت می برد و این ماجرا رو جا به جای راهنمای جامع عشق، جفت گیری، عاطفه و مشغولیات پایین تنه ای گفته. البته اون هرگز یادش نرفت که چه کسی اولین جرقه بیداری توش زد و اون دختری که خیلی از جاها به اسم: استاد بزرگ، دانای کل، بیدار کننده عزیز و رهایی بخش من از تاریکی ذکر می کنه همون دختر با سینی شاشه و نه کس دیگه. اما غافل از اینکه تک تک چیزایی که می دونه و ازش لذت می بره در شکل دادن پایان شوم زندگی اش بد جور موثرن.

ادامه دارد ...

پنجشنبه، آبان ۲۶

راهنمای جامع عشق، جفت گیری، عاطفه و مشغولیات پایین تنه ای

1.
پیش درآمد

این داستان درباره کتاب "راهنمای جامع عشق، جفت گیری، عاطفه و مشغولیات پایین تنه ای" نوشته شده. بی شک این کتاب یکی از چشمگیرتین کتابهای آموزشی-عبرت آموز چاپ نشده دنیاست. این کتاب رو منتقدین سکسی تر از توضیح المسائل، مشهی تر از کتاب آشپزی رزا منتظمی، واقعبینانه تر از اصول جراحی سابیستون، پرفروش تر داستان راستان مطهری و دقیق تر از مبانی محاسبات آرماتوربندی سازه های بتونی به حساب آوردن. در همین ابتدای کار باید بگم که این کتاب رو دختر خوشگلهای تهران و دهات اطراف و به طریق اولی پسر خوش تیپهای 206 سوار همینجاها به عنوان دایره المعارف کامل حاوی دانش و معرفت لازم برای شبهای-دور-از-خانه و روزهای خانه-خالی بی چون و چرا قبول کردن. از اونجا که این کتاب از کلمات مغلق خودآموزهای رایج زناشویی مثل آلت تناسلی و مهربانی و مهبل استفاده نمی کنه و در عوض از کلمات اصیل و فصیح اصلی زبان شیوای فارسی مثل کاف سه نقطه و کاف سه نقطه استفاده میکنه، تبدیل به قاموس متلک گفتن، سرصحبت باز کردن و نخ دادن برای جوونهای باحال و اهل معاشرت و مقاربت در آومده.
برای نگاه دقیق تر به کتاب باید در درجه اول یه نگاه موشکافانه به مغز پشت این کتاب بندازیم. علیرغم اینکه بیشتر به تمجید مغز نویسنده هوشیار پرداخته بشه به توصیف ابعاد و درازای اعضاء و جوارحش اشاره می شه ما شک داریم که از اون جهت با کسی فرق داشته باشه. این خبط در حالیه که این کتاب در صفحه اول تقدیم شده به" دخترهایی که به من یاد دادن اندازه اش اصلاً مهم نیست!".
همونطور که در هر کاری حتی امور بی ناموسی پر کاری رمز اصلی موفقیته، شایعه که نویسنده راهنمای جامع عشق، جفت گیری ... در شبانه روز 4 ساعت بیشتر نمی خوابیده و بقیه روز رو به کسب مهارت و تجربه برای کتابش صرف می کرده. با اینحال مجالی نداشته تا سر میز بیشینه و مرتب و منظم نوشته هاش رو توی دفتر یا یه کامپیوتر وارد کنه. اکثر نوشته ها در هنگام کسب تجربه های میدانی و در خود میدوون همونطور داغ داغ روی هر چیز دم دستش بوده مثل ملافه، جلد سیگار، روی آیینه توالت با ماتیک، روی زمین تنیس با جیش و حتی روی کاغذ چسب نوار بهداشتی با پر بالشت(جنس جوهر قرمز رو نفهمیدیم) می نوشته. البته همین باعث شد که در جمع آوری دست نوشته های گرانقدر این نویسنده بعد از ناپدید شدن غریب الوقوعش دچار سختی ها و مشکلات فراوون بشن.بعضی از قسمتهای دست نوشته های این کتاب رو از دفترچه خاطرات دخترهای 16 ساله بریدن در حالیکه دخترا معلوم نبود بخاطر بریدن دفترچه خاطرات یا یادآوری خاطراتش گله گله به پهنای صورت اشک می ریختن. بعضی از فصلها رو به زور تهدید و تجاوز از سوتین خانومهای شوهر داری در آوردن که ضرب المثل سکس و رومنس موفق توی فامیل بودن. فرازهایی از کتاب اصلاً به دست نیومد و فقط وصفش رو از روی جای کبودی و گاز دندونهایی که روی تن 30 تا از دخترهای یه خوابگاه دخترونه پیدا کردن فهمیدن. بعضی از گهرهای کتاب بالکل از دست رفت چرا که بعضی از شوهرها و پدرهای غیرتی سختشون بود بذارن آدمهای غربیه کمد لباسهای زیر ناموسشون رو مطالعه کنه. واسه همین قبل از ثبت وقایع در کتاب، اسناد (شورت و گن و جوراب و ملافه) رو شستن و مطالب رو از بین بردن. البته نویسنده فقید از کسایی بود که به شدت با این رفتارهای نا برابر با زنان مخالف بود تا جایی که در جلد سوم راهنمای جامع نوشته: "لباس زیر زنها درب ورود به روحشونه، روح و درب ورودش رو تمیز نگاه دارید!"
گذشته از پرکاری، درباره نبوغ اون داستانهای عجیبی سر زبونهاست. مثلاً گفته می شه که اولین کلمه ای که به زبون آورده بجای اسم مادرش، فلان ننه اش بوده. به همین سبک و سیاق هرگز نتونست جغجغه رو با تلفظ درست یعنی کسره اول و سوم ادا کنه. در 5سالگی رنگ و مدل شورت همه دخترهای فامیل رو می دونست و در 12 سالگی می تونست با نگاه کردن تو چشم زنهای سرد مزاج محله که برای جشن عاطفه ها پول جمع می کردن به ارگاسم برسونه. هر چند که حتی وجود این اسطوره توسط بعضی ها زیر سئوال برده شده ولی سکسولوژیستهای خفن این ماجرا بیشتر به علت ناپدید شدن ناگهانیش می دونن. خرافاتی هم سر زبونها هست که می گن دیدنش که یه روز بعد از 500 امین مقاربتش در اون روز کلاً به منی بدل شده. بعضی ها می گن توبه کرده و الان رهبر دسته ای از خمرهای روژ در اون ور مرزهاست و حتی برای خوراک از گوشت ضبیح مونث استفاده نمی کنه. بعضی ها می گن با یه دختر عشایر کهکیلویه و بویر احمد ازدواج کرده و حالا به ظریف ترین چیزی که دست می ماله کاسه های سفالی جهاز زنشه. بعضی ها می گن یه روز با یه هواپیما که فقط خودش مسافرشه و بقیه صندلی ها مهماندارهای برهنه هستن برمی گرده و بعضی ها منتظرن که یه روز عکسش رو تو ماه ببینن که می خواد همه زنهای زمین رو یبارکی به ارگاسم برسونه. اما باورش سخته.
شاید از نبودنش کسایی بیشتر از همه زجر بکشن که با لمس یه نوک انگشت از یه دختر چادری شلخته پلخته ی بوگندو به کسی که همه هنر و فلسفه لوندی و دلبری رو از طرز زدن سنجاق قفلی به زیر دامنی گرفته تا بی دست ساک زدن از بر می دونه بدل شدن ، اما از اونجا که در جایی از راهنمای جامع می نویسه: "...وصفش، نصفشه، پس همه کسایی که من کردم و اونهایی که بعداً می کننشون مکلفن که بدن و بکنن و برای همه تعریف کنن..." ما هم که نه سنجاق قفلی می زنم و نه ساک اساساً نبودش رو احساس می کنیم. اما متاسفانه گذشته از تمام خرافات و سوتی هایی که دور برش هست داستان چیز دیگه ست. داستانی که با داستان نوشته شدن کتاب راهنمای جامع مشغولیات پایین تنه ای گره خورده و شما برای شنیدن هر کدوم ناگزیرید که اون یکی رو هم بشنوید.

ادامه دارد ...

شنبه، مهر ۹

حکایت شهروندی ما

مسافرین محترم به این پرواز قرازه و کج و کوله خوش اومدید. این پرواز از هر گوری که سوارش شدید به مقصد خود جهنم به مدت یه عمر شما رو شکنجه می کنه. اگه بر حسب اتفاق یه پتیاره ای به اسم کلفت هوایی از کنارتون رد شد، آویزونش شید و تا از هفت سوراخ بدن نسپوخیدش، دست از سرش برندارین. کاپیتان این پرواز بنده بی مقدار هستم که در عمر درازی که از محضر حق گرفتم حتی نتونستم یه دوچرخه سه تفنگی رو سالم سه کوچه خاکی از خونه نن جونم دور کنم. مشق خلبانی رو نزد نوحه خونهای کودک نواز محله مون شروع کردم. سه بار هم سر قبر یه راننده کامیون قران خوندم. سر مهندس پرواز که از سفلیس مادر زادی کوره، هنوز معلوم نیست چرا دست و پا و بیضه چپش بی هوا تشنج می کنن. ولی یه دفعه فکر نکنین که اصلاً جای نگرانی نیست چونکه من از وقتی که نیمکره چپ مغزم رو تخیله کردن یاد ندارم بیدار دیده باشمش. اگه پتیاره ای رو دیدین که که تو راهرو رژه می ره، شک کنین که کلفت هوایی هست ولی هر توصیه ای کرد به حرفش گوش نکنین، چون حتی اگه بر حسب اتفاق نخواد جیببتون رو بزنه، خیالتون تخت که قد یه خر فحل از ایمنی پرواز سرش نمی شه. در طول پرواز سکینه کسملخ سرکلفت کابین از شما با سرب داغ، نعره فاحشگی و بوی ترشیدگی زیر بغلش ازتون پذیرایی می کنه. ما واقعاً از همتون متنفریم و قصد اصلی ما آزار و اذیت همه شماست.
اگه در فشار هوای کابین هواپیما تغییری ایجاد بشه، یه دسته خر هم از بالا تو سرتون نمی خوره. ولی اگه خورد همونطوری که کلفت و نوکرهای هوایی نشونتون می دن بهش دست نزنین، چون هم خیسه، هم کثیفه و هم ممکنه مادرتون رو توی خزینه دهاتتون حامله کنه. در صورت سقوط اضطراری از ور رفتن با کودک صندلی بغلی دست بکشین، هر پولی که از جیب دیگران زدین تو شورت و پسون بند زنتون جابجا کنین و فکر در خروج رو از سر بیرون کنین چونکه نه درب خروج اضطراری در جلوی هواپیما پیدا می شه نه تو عقبش. کسی هم نیست که راه فرار رو نشونتون بده چونکه معمولاً قبل از پرواز خدمه ای که دست و پا و مغز سالمی دارن بالکل فرودگاه و هواپیما رو دودر میکنن و می رن سر کار و زندگیشون. جلیقه های اضطراری رو هم مدتیه که بردیم و تو سید اسمائیل حراج کردیم و با پولش ننه رئیس برج مرا قبت رو که معمولاًسر چهارراه سر چشمه وای می ایسته پشت موتور گازی سوار کردیم و بردیم پشت شمشادای مریض خونه مسلولین دارآباد روی یه کپه کود گوسفندی سپوخیدیم. برای همینه که از برج مراقبت غیر از فحش و ناسزای مادر چیزی نمی شنویم. راه برگشتن به اسب سفید مهربونی گوگوش تجاوز کردیم و سرش رو لب باغچه بریدیم تا برای شام امشبتون یه ضماد بواسیر درست کنیم و درتون بمالیم. راهنمای کامل مواقع اضطراری در جلوی صندلی شما بود که حمالهای باربر برای استمناء کردن با ساق پای خانوم دامن پوش بلندش کردن. در هر حال، اگه کسی خوار مادرتون رو دست مالی کرد خونسردی خودتون رو حفظ کنین و شمام مادر و خواهرش رو دست بمالین.
مدت این پرواز با کرام الکاتبینه چونکه هیچ حسابی نداره که چقدر از سوختمون رو فروشنده، چقدرش رو تانکرچی و چقدرش رو کارگر فرودگاه دزدیده.
حالا دیگه سیگار و حشیش و تل و مل و هر رو خاموش کنین که دیگه وقت قرص و گرت و ال اس دیه. اگه براتون امکان داره کمربندتون رو باز کنین، صندلیتون رو راست کنین و کونتون بدین بالا و شلش کنین.ما داریم می ریم نون و پنیر ساعت ده مون رو بخوریم و یه چرتی بزینم. سقوط کم دردی رو برای شما آرزو می کنم.

شنبه، مهر ۲

FFW

گاهی اوقات احساس می کنم وبلاگم تبدیل به یه فیلم پورنویی شده که بیینده ها صحنه های پر حرفش رو با دور تند جلو می زنن تا برسن به صحنه های اصلی!

چهارشنبه، شهریور ۳۰

سمی که هر روز به خوردمون می دن

گربه ها دوست ندارن که در امتداد خطهای موازی حرکت کنن. چندششون میشه. به ندرت می شه گربه ای رو گیر آرود که در طول خیابون، پیاده رو یا دیوار حرکت کنه. در اولین فرصتی که یه گربه پیدا کنه خط رو قطع میکنه. با یه جست از عرض خیابون می پره. تا متوجه بشه که نگاهش می کنین یورتمه می ره و پیچ پیچی می اد به پاتون می ماله در حالیکه طوری بالا پایین می پره که شما نتونین بگین یه گربه دیدم که رو خط راست راه می رفت.
چند روز پیش یه گربه دیدم. موهاش تیکه تیکه ریخته بود. اینقدر لاغر بود که آدم می ترسید موقع راه رفتن دست و پاش بشکنه. درطول بزرگراه آروم راه می رفت. با تمام مریض حالیش با لجبازی تمام سعی می کرد که روی یه خط راست راه بره و سرعتش رو تغییر نده. ماشینها برای اینکه بهش نزنن دچار دردسر می شدن. بوق می زدن، بعضی ها فریاد می زدن. از کنار رد شدم. نگاهم نکرد.
هر چقدر سعی کردم نگاهش رو بدزدم نتونستم. حتی با گشنه ترین و مریض ترین گربه هم کمتر پیش می آد.
تصویر اون گربه هه از ذهنم بیرون نمی ره. احساس همذات پنداری باهاش می کنم. من چندان به روح اعتقاد ندارم ولی احتمالاً روح من یه چیزی شبیه اون گربه هه ست. خسته. خیلی خسته. مستاصل. مسموم از مراسم عزای ساختگی، سیاست ساختگی، جشن ساختگی.مسموم از هزار جور سمی که هر روز به خوردمون می دن.

دوشنبه، شهریور ۲۸

پداگوژی

توی ممکلت پرغیرت ما یا به سبک و سیاق سیاه بزرگا زندگی می کنی و یا اصلاً کلهم فراموش می کنن که عاقل و بالغ هستی. مثلاً خیلی راحت فراموش می کنن که تو در عنفوان 30 سالگی دیگه اختیار گیسهات رو داری و هر چقدر دلت بخواد می تونی بلندشون کنی و شونه شون بزنی.
گفتم گیس ... مثلاً این بابا حزب الهی ها رو دیدید که هیچ وقت قبول نمی کنن که بچه شون بالغ شده. یعنی بعد از اینکه دخترشون سالها بالغ می شه، نه تنها قبول نمی کنن که دیگه وقتشه که طفلک با سبیل و ریش توی معابر عمومی تردد نکنه، بلکه حتی توجه نمی کنن که تیغی که باهاش از بعد از دوم خرداد شروع به آن کادر کردن ریششون کردن یخورده زودتر از موعد کند شده. باور ندارین؟ خوب این دفعه آن کادر ریش رئیس حزب الهی ادارتون رو نگاه کنین. حتماً یه چند تا جوش قرمز کوچولو می بینین که نشونه اینه که دختر وسطی آب گوشت آقا از تیغ ددی ناب محمدی جهت اپیلاسیون اضافات زهارشون استفاده کردن.
این فقط یه چشمه از مضرات عدم توجه به پرورش و آبیاری بچه هاتونه. واسه همینه که من یه سری نکات آموزشی-پرورشی برای دوسا و آشناها که بچه دم بلوغ دارن می گم که آویزه اونجاشون بکنن تا خدای نکرده، چشم شیطون کور، تخم شیطون عقیم: نکنه یه دفعه بچه هاتون عقده ای و روانی بار بیان.
اول از همه اینکه ریش و پشم زدن به سن و سال و بزرگی که نیست. هر وقت توله تون کرک و پشم در آورد اگه پسره که فوری یه ریش تراش براش کادو بخرین و اگه دختره که فوری دستش رو بگیرید ببریدش پیش سکینه بندانداز و تا یه کرک رو صورتش هست تحویلش نگیرید. بعدش هم اینکه پشم که شعور نداره که فقط رو صورت در بیاد که شما ببینیدش، همه جا سبز می شه، پشت لب, پشت پا، پشت چیز. پس همراه با مبارزه اول فوری توی حمام و مستراح و همه مکانهای خصوصی خونتون که می شه توش خلوت کردو آب هم فراوونه فت و فراوون تیغ بذارین، یه جوری هم وانمود کنین که اصلاً تعداشون رو هم نمی دونین. از اون طرف از من می شنوین صورت خودتون رو هم با اپی لیدی زنتون بزنین، تا از شر اون جوش کوچولو قرمزا راحت باشین.
از اون طرف بیاد داشته باشین که کاندوم برای جوون دم بلوغ عین انسولین برای مریض دیابتی وابسته به انسولینه. ولی هیچ وقت عین این تازه به دوران رسیده های حشری نرین بشینین برای بچه تون درباره کاندوم صحبت کنین. بچه کاندوم زده می شه. و بعداً یه جور ترس مرضی از جلوگیری پیدا می کنه. راه درستش اینه که یه بسته از اون کاندومها که توش بروشور روش استفاده داره بخرین و بندازین تو صندوق پست بعدش هم مجبورش کنین بره صندوق رو باز کنه و قبض برق رو بیاره.
اگه توله تون دختر باشه یه هوا ماجرا سخت تره. چون اگه دخترتون رو عادت بدین از صندوق پست کاندوماش رو جور کنه معلوم نیست پس فردا با کدوم کاندوم سوراخ و جر وا جری روانه رختخواب بخت می کنینش. واسه همین کاندوم دخترتون رو باید برسونین دست آقایی که قراره استفادش کنه. منتها لطفاً نگین بابای مفعولین. اگه مامان هم هستین یه نفر رو استخدام کنین چون اصلاً درست نیست که دوست پسر دخترتون معشوقه زن باباش بشه(!)
یه چیز مهم دیگه اینه که تا وقتی سنگ صبور پسرتون کرم ضد چروک مامان بزرگه، هیچ اشکالی نداره که راهنمای حرکات سکسی اش فیلمهای پورنوی آلمانی باشه، ولی وقتی می خواد با دختر همسایه بره سانفرانسیسکو یه جورایی نذارین عین قهرمانهای کشتی جوخه جفت پا شیرجه بزنه روی دختر مردم و عین گاه گل لقدش کنه. چهار تا فیلم پورنوی نغز و ظریف گیر بیارین بذارین زیر تختش تا بد آموزی ها اصلاح بشه.
من از ماجراهای حیض و نفاس می گذرم چونه "آقا" توی کتابشون زحمتش رو کشیدن.
از طرفی ماجرا فقط چیزای مادی نیست. در عصر اطلاعات باید به فکر آموزش هم باشین. منتها باز هم دست به احلیل (یا برای خانومها دست به ناز) بلند نشین برین جلوی توله تون براش از مراحل دخول و خروج صحبت کنین. اولاً که می دونم بلد نیستین, گه می زنین؛ بعدش هم اینکه بچه بفهمه شما با جفتگیریش مخالفتی ندارین فوری عقیمی روانی پیدا می کنه و حداقل حداقل اینه که یا لزبین بشه یا گی.
یه راه خوبش اینه که کتاب خوب پیدا کنین. اول خودتون بخونین که اینقدر موقع جفت گیری همسایه ها رو بیدار نکنین. بعدش به عقیده خودتون یه جای خیلی خفن و مشکل تو خونه قایم کنین تا توله تون فوری بتونه پیداش کنه. راه دیگه اش اینه که فصل به فصل کتاب رو دو نفری بخونین و براش نمایشنامه اجرا کنین. مثلاً اول آقای پدر بلند داد بزنه: اختر اینو بگیر بکن تو دهنت. بعد خانوم مادر جواب بده: ای مرد ناوارد و کم تجربه تو مگر نمی دانی که زنها خیلی از اینکه آلت تناسلی کثیف و بو گندو که ادرار از آن بیرون می آید در دهان که عضو غذا خوردن است نگاه دارند متنفر هستند. شما باید هم آغوشی را با بوسه های نرم و عاشقانه و به ملایمت شروع کنید. بعدش آقا می گه: ای همسر مهربان همانا که راست می گویی من امروز درس بزرگی گرفتم. من ابتدا شما را می بوسم و نوازش می کنم و بعد کاندوم را در جای مقررش قرار می دهم و آنگاه آرام و آهسته شما را در بر خواهم گرفت.
البته دیالوگها رو به شرایط خونه و جنسیت توله باید تعدیل کنید.
در نهایت دیالوگ هم یه نقشه رفتن به شمال بکشین و یه دو روزی خونه رو خالی کنین که توله ی محبوبتون مجبور نباشه کون برهنه توی کمد باشگاه ورزشی, صندوق عقب پراید, پشت شمشادهای پارک جنگلی یا آبریزگاه عمومی سینما گلریز منتظر معشوقه نازنینش باشه. یه همچین دیالوگی برای اینکه خیالش تخت باشه که فردا روز خوبی برای تفریحات سالمه بلند بلند بگین که: خوشبختانه ما از طرف نازیلا جون خیالمون تخته و مطمئن هستیم که پسری را بخانه نخواهد آورد و ما می توانیم تمام فردا و پس فردا را به سفر به آمل برویم و خوش بگذرانیم در حالیکه نازیلای طفلک در این دو روز باید کرورها درس و مشق را بخواند و خسته شود.
حتماً لازم نیست که برید شمال. یه مسافر خونه جایی برین دو شب رو بگذرونین. دو شب که هزار شب نمی شه.
دیگه اینکه آدم بی شرم شلوارش رو نمی کشه پاینن کونش رو نشون بده که؛ این آدم همینطور عین گاب سرش رو می ندازه پایین بدون سرفه کردن، در زدن یا اهم و اوهوم کردن وارد اتاق توله اش می شه. حالا شما بگین حقش نیست که تو این موقعیت با کون برهنه دلبندش مواجه بشه که سوتین مامی رو تن کیسه بکس کاراته اش کرده و با کرم ضد چروک مامان بزرگ مشغوله. یا دخترش رو دمرو روی عکس علیرضا گلزار طوری دستگیر کنه که نیم ساعت وقت لازمه جفت بازوهاش رو از شورتش استخراج کرد.
فکر نکنین که من فقط به فکر پایین تنه بچه هاتون هستم. مطمئن باشین که شما هم اگه می خواین بچه های سالمی داشته باشین شما هم باید فقط به فکر پایین تنه توله تون باشین.
بچه سالم یعنی بچه ای که وقتی 12 سالش بوده به اندازه کافی پسسون و کون و کپل دید زده تا وقتی 39 سالش شد هوس هیزی کردن با حضرت عزائیل رو پیدا نکنه.
بچه سالم یعنی بچه ای که اونقدر با پسرها معاشرت کرده باشه تا اولین باری که رفت آشغال بزاره دم در از آشغالی محل حامله نشه.
بچه سالم یعنی اینکه همخوابگی با انسان رو به همخوابگی با آلات تناسلی ترجیه بده.
بچه سالم یعنی اون چیزی باشه که این روزه روز توی ایران کم داریم ازش.


از اونجا که همه مانیفست های خوب معمولاً از یه نصیحت تخمی آغاز می شن من در این نقطه مانیفست تخمی تربیت میمونی-بی مغز ی را اعلام می کنم.
1- همه بچه های خدا حق دارن که یه شکم سیر غذا, یه رختخواب سیر سکس و یه کتابخونه پر از کتاب و نوار خوب (اعم از رمان و شعر و مجله پورنو و موسیقی متال و پاپ و هووی ) داشته باشن.
2- همه بچه های خدا حق دارن شونه ای داشته باشن که سرشون رو بذارن روش تا صاحب شونه دروغکی بهشون بگه دوستشون داره.
3- همه بچه های خدا حق دارن معلمی داشته باشن که بهشون اجازه اشتباه کردن بده.
4- همه بچه های خدا حق دارن فرصتهای خود نمایی داشته باشن، چه با لباس، چه با وبلاگ یا با اول شدن در المپیاد ریاضی.
5- همه بچه های خدا حق دارن که حق هاشون رو بخوان و تنبیه نشن.
6- همه بچه های خدا حق دارن لیست حقوقشون رو خودشون تنظیم کنن
7-همه بچه های خدا حق دارن لیست حقوقشون رو خودشون تنظیم کنن
8- همه بچه های خدا حق دارن لیست حقوقشون رو خودشون تنظیم کنن
9- همه بچه های خدا حق دارن لیست حقوقشون رو خودشون تنظیم کنن
10- همه بچه های خدا حق دارن لیست حقوقشون رو خودشون تنظیم کنن

چهارشنبه، شهریور ۱۶

گنج گمشده پاپ

امروز از اون روزهاست. تا حالا ده بار شروع کردم به نوشتن ولی همشون به یه جای واحد. یه فکر وسواسی ختم شدن. بد جوری این فکر وسواسی افتاده توی ذهنم. همش از خودم می پرسم چرا مملکت ما اینقدر تخمیه؟ نمی تونم تمرکز کنم و یه چیز حسابی بنویسم.
حالا که وسواسم رو به زبون آورد می تونم از دستش خلاص بشم و یه چیز دیگه بنویسم. یه داستان واقعی از اینکه ممالک پیشرفته هم خرگری هایی عین ما دارن.

سالها پيش وقتي پاپ پيوس نهم توي تالار پر از مجسمه ساختمان سنت پيتر بازيليک توي واتيکان راه مي رفت يهويي چشمش به اسباب و آلات آوويزن مقدسين و امامزاده هاي سنگي افتاد و اونجاييش که نبايد به کار مي افتاد به کار افتاد. اين مومن دلسوز به فکر افتاد که چطوري مي شه ناموس مردان خدا رو از جلوي چشمهاي حريص نامحرمها دور کرد . فکري به نظرش رسيد تا بتونه گافهاي مجسمه سازهاي بي سروپايي مثل ميکل آنجلو رو تصحيح کنه. همون شب به همراه چند تا از وفادار ترين يارانش راه افتادن و با مته و چکش افتاد به جون مجسمه ها و شمبول همه مردان خدا رو از بيخ کند. بعدش هم دستور داد این سمبلهای شیطانی رو از ملک مسیحیون دور کنن و جایی تو خاک کفار دفن کنن.
راستی چرا قم اینقدر کثیف و گرم و زشته در حالیکه واتیکان شیک و تمیز و خوشگله؟ ولش کن. داستان رو بگم.
حدوداً صد سال طول کشيد تا بالاخره همه به توافق رسيدن که قديس بي شمبول بد کوفتيه. واسه همين يکي ديگه از همين پاپهاي دلسوز همه مجسمه سازهاي خوب دنيا رو جمع کرد و دستور داد همگي يکي يک سري شمبول براي مجسمه ها به علاوه يه دست هم شمبول زاپاس براي هر کدوم بسازن.
راستی باز به این فکر افتادم که چرا تو ممکلت ما یه مجسمه ساز حسابی نیست. دو ماه پیش یه مجسمه ابن سینا خورشید شرق کاشتن تو حیاط دانشگاه. من که تا مدتها فکر می کردم کاریکاتور بن لادنه. ولی حالاش هم نمی تونم با دیدنش جلوی خندم رو بگیرم.
بگذریم. داستان واتیکان رو بگم. با توجه به قدمت و ظرافت مجسمه ها قابل تصوره که هيچکدوم از شمبولها قابل چسبوندن به مجسمه ها نبودن. يکي بزرگ بوده، يکي کوچيک بوده، يکي رنگش نمي خونده، يکي متناسب با شان و منزلت اون قديس مورد نظر نبوده، يکي اينقدر زيبا بوده که ديگه کسي به خود مجسمه دقت نمي کرده، يکي در حالتي بوده که به صلاحه قديسي در اون حال ديده نشه. خلاصه اينکه اين راه حل افاقه نمي کنه و مجبور مي شن همه شمبولها رو از حيض انتفاع ساقط کنن. یعنی ببرن و یه جایی خارج از ملک مومنین مسیحی دفن کنن. بعدش هم بجاي شمبولها، يکي از مجسمه هاي مرحوم ميکل آنجلو رو که کنارش يه سري بوته و درخت و سبزي داشته دست چين کنن و يه سري برگ جور از توش سوا کنن و در محل رئیس العضای هر کدوم از مردان خدا يه برگ بچسبونن. بگذريم که خيلي از مورخين برجسته علوم الهيات ريشه صنعت ديلدو سازي رو در همين حرکت انقلابي پاپ مي دونن.
راستی چرا تو مملکت ما آلات تناسلی چیزهای کثیفی به حساب می آن. چرا سکس کثافت کاریه. چرا عشق بازی یه صفت حیوانیه؟ ها؟
کوفتم شد این پست. باید سعی کنم هر طور شده تمرکز کنم. فکرهام رو جمع کنم و به دام وسواس فکری نیافتم. فکر نکنين اين يه داستان عبرت آموزه که بهتون بگم همه جاي دنيا احمق هايي عين اينايي که ما اينجا داريم پيدا مي شن. نه! قضيه از اين مهمتره. من فکر ميکنم بر اساس شواهد و قراين با تحقيقات فراوون و با فکر کردنهاي بسيار بلاخره فهميدم که اون همه شمبول که از مجسمه ها کندن به علاوه سري دومي که مجسمه سازها ساختن (البته فقط تعدادي که از زير دست مادرهاي روحاني سالم بيرون اومد) کجا قايم کردن.
تلاشهاي علمي- منطقي و تحقيقات ميداني من به اينجا ختم مي شه که به احتمال زياد اونهارو يه جايي خارج از واتیکان، جارج از اروپا و خارج از آب و خاک مسحیوون خاک کردن.
راستی چرا تو مملکت ما تلاشهای علمی-منطقی و تحقیقات میدانی اینقدر تخمیه؟ وجداناً آخه مي شه يه مملکت اينقدر بي خود و بي دليل تخمي بشه.
تمرکز!
باید بری سر اصل مطلب اما ... اه ... من چطور می تونم تمرکز کنم و یه داستان تاریخی-عبرت آموز رو به آخر برسونم در حالیکه یه جایی درست زیر پام. توی خاک این ممکلت، اون همه اسباب و آلات بی صاحاب خاک شدن و باعث شدن همه چی از جمله این داستان به طرز غریبی تخمی بشه؟
ها؟

جمعه، تیر ۳۱

این حیوونا

این حیوونا که تو جلد آدم برای خودشون راست راست راه می رن، امکان نداره که بشه از قیافه ظاهرشون فهمید که روح خرسی، مارمولکی، میمونی، گربه ای یا جوجه ای دارن. ولی اگه از حرفهای من خیال کردین که ممکنه اینا رو با آدم اشتباه کرد، سخت در اشتباهین.
اولاً که سخته یه جا نشسته و آورم گیرشون آورد. مگه اینکه ناراحت و غصه دار باشن که اون هم راه چاره داره. اول که خوب فکر کنین که یه حیوون رو ازغصه و دپرسی در آوردن ممکنه یه هوا براتون گرون تموم شه. چونکه تا از دپرسی در آن از سرو کولتون بالا میرن و همه زندگیتون رو به هم می ریزن. هر چی غر بزنین و داد بزنین حداکثر هرهر بهتون بخندن. تغییر دکوراسیون رو دوست دارن به شرطی که کسی اجبارشون نکرده باشه. اگه ولشون کنی روزی سه بار اسباب و اساس اتاق رو بالکل عوض میکنن خدا نکنه بهشون دستور بدی که یه پوست خیار گندیده رو از یه سانت جابجا کنن. پیر می شین. حالا با این اوصاف اگه تصمیمتون رو گرفتین که یه حیوون رو از دپرسی در بیارین، فقط کافیه که تو چشمشون نگاه کنین، چند دقیقه ذل بزنین و با زبون حیوونی اسمشون رو صدا بزنین. ناز و نوازش کردن هم خیلی موٍثره. ولی فوری نیششون باز می شه .
حالا از ریخت و پاش و جابجایی و شلوغ کارییهاشون بگم که اصل مکافاته. ولی وقتی دیگه ذله و کفری شدین از دستشون و تصمیم گرفتین که برید و با قاطعیت جلوشون رو بگیرین. مظلوم عین گربه چکمه پوش جلوتون وایمیستن و با چشم پر آب ذل می زنن تو چشاتون. هنوز کلمات خوب ناراحت نباش از دهنوتون در نیومده که شما رو کاملاً از یاد می برن و می رن سر خونه اول و شروع می کنن به شر گری.
روح و قلبشون حساب و کتاب نداره. بعضی وقتا به حد پوست کرگدن ضخیمه، بعضی وقتا به اندازه برگ گل نازک می شه. واسه همینه که بعضی وقتا با یه گردان آدم رو جسم و روحشون رژه می رید ولی اینا هر هر و کرکر بهتون می خندن ولی بعضی وقتا کلاغ رو درخت غار می کنه اینا اشکشون سرازیر میشه. شاید این اثر مرارتها و زجرهایی باشه که در جوانی همراه با قهرمانهای رمانها کشیده باشن. شاید دلیل دیگه اش هم هوش زیاد تحویل نگرفته شون باشه که به مصارف کاربردهای غیر درسی رسیده. تنها دلیل مسخره ای که اینها توی موضوعات درسی و مشقی زیاد محبوب نیستن هم اینه که هیچ استادی توی این خراب شده پیدا نمی شه که بتونه به اینها در حال دویدن و پریدن و شادی کردن اصول علمی رو یاد بده.
خوراکشون رمانه. پوشاکشون شعر. فیلم هم اگه بی محتوا نباشه کار نوشابه رو براشون می کنه. اما در برابر لوازم تحریر هیچ جور مقاومتی نمی تونن از خودشون بدن. یعنی آخرین تست حیوون شناسی همینه که یه خودکار، مداد یا پاک کن بهشون کادو بدین، حتی اگه در بدترین حالت زندگیشون باشن، فوری چشاشون شروع می کنه به برق برق زدن، نیششون بیشتر از سه برابر عادی باز می شه و تا یه یه ربعی نمی تونن ارادی جلوی خنده شون رو بگیرن.
همه اینها رو نگفتم که بخندین. حیوونا رو بشناسین و دریابین و دوستشون داشته باشین. چونکه اگه همه ولتون کنن. حیوونا، هر جور حیوونی که باشن هم ولتون نمی کنن.

پنجشنبه، خرداد ۲۶

چیزها

چیز اول
من هرگز یادم نمی ره که در دوران تصدی یکی از همینا بود که هربار می خواستم توی آبریگاه مدرسه ادرار کنم، یکی از بالای در مستراح می زد توی سرم که: وایستاده نه، بشین و کارتو بکن.
من اخلاق فرهیخه، روان پاک و روحیه بی عقده ام رو مدیون نشسته ادرار کردنهای زمان تصدی ایشون هستم. امروز که کلیپ استمنای ایشون رو در تلویزیون می بینیم، خوشحالم که اینقدر احمقم که باور کنم ایشون می گن: من متاعی جز آبرو ندارم!
چیز دوم
به افتخار هوای تازه شلوارم رو کندم و هر دو کپلم رو چسبوندم به شیشه تلویزیون. دقیقاً جایی که دهنش بود. احساس خوبی داشتم. دقیقاً عین این بود که زیر مدرک دکترای افتخاری "هوای تازه" که به تلویزیون 20 سال اخیر داده می شد امضا می زنم.
سه ساعت طول کشید که دور لب و لوچه زرد و زیلی ایشون روی شیشه تلویزیون رو با الکل پاک کنم. تازه یادم افتاد. لب و لوچه اش خود به خودی زرد هست.
چیز سوم
داشتم فکر می کردم رنگ یخچال خونه مادربزرگم چه رنگیه. گفتم ه به زنم هم بگم رنگ یخچالشون رو حفظ کنه. هر دو باید بلد باشیم. شاید دوباره ازم بپرسن. شاید این دفعه که از مقام پاسبونی به رئیس جمهوری ارتقاء پیدا کنه دیگه براش رنگ یخچال ننه بزرگ من مهم نباشه.
شاید رفاه و آزادی و دموکراسی اقتصاد و ... و اینها مهم باشه
من خرم.
چیز بعدی
پنجاه هزار تومن؟ خوبه. عالیه. قورت هم باید بدم؟
چیز سه و نیم
تنها دلخوشیم اینکه که کاندیدای مورد اعتمادم کسیه که اگه در مخمصه گیر کنم، از هزاران طرف بلای آسمانی و شکنجه زمینی به سر بباره
در حمایت از من
استعفاء خواهد کرد.
من خرم؟
چیز سه و هفتادو پنج
یه باری یه جایی گفت من با شمشیر سر می زنم. بمیرم که این هم مجبور شد شمشیرش رو زمین بذاره عین مدلهای لباس، آلت تناسلی به دست وارد میدون بشه.
چیز پنجم
دیروز از یه دختری که به همه جای بدنش نوارهای تبلیغاتی چسبونده بود به اسمی که روی کله اش چسبونده بود اشاره کردم و پرسیدم: به این رای می دی؟
اسمی که روی سرش چسبونده بود نشون داد و گفت: برای این 30 هزار تومن گرفتم، براش رای می دم. بعد به پسسون چپش اشاره کرد و گفت: برای این 40 هزار تومن گرفتم و براش رائ می دم. بعد کپلش رو نشون داد و گفت: برای این 50 هزار تومن گرفتم و براش راِی می دم.
ولش کردم که برم.
گفت یه دونه از این پوسترها بچسبونم به ماشینت. خودم می چسبونم ها. بهش گفتم: نه،ممنون این آدم قبلا همه برجستگی های ما رو دست مالیده، به همه فرروفتگی های ما فرو کرده، دو زار هم کف دستمون نذاشته که هیچ، جیبمون رو هم خالی کرده. ترجیح می دم با مادر بزرگ مرحومم وصلت بکنم تا به تو بچسبونم.
چیز آخر
کاشکی این کارناوال خودارضایی تموم می شد. زودتر تموم می شد. یواش یواش رویای تموم شدن این کابوس داره برام " چیزی شبیه به معجزه می شه" (عین خودش شل و گشاد گشاد تلفظ کنین).
کاشکی می تونستم بلاهایی که هر کدوم از اینها سرمون آوردن فراموش کنم. شاید موقع دیدن فیلمهای تبلیغاتی این هفت-هشت کله پوک بجای اینکه حالت تهوع بهم دست بده، می خندیدم.

یکشنبه، خرداد ۸

وجد

تقدیم به پاپ ژان پل سوم:*
عشق من:
صبح که پا می شی از خواب شل و ول.
کون رو هوا، سر تا کمر زیر بالش.
هر چی جوش بخورم و جز بزنم که زود باشی.
لخ لخ حوله تو بر می داری و پتی می ری تو حموم.
مسواک می زنی یواش یواش و فس فسو.
رد می شی از کنارم خواب خواب و غرغرو .
جز می زنم که زود باشی.
خنگ زل میزنی که چی باشی؟
می شه دلم قنج نره وقتی اونطوری صد در صد خواب ازم سئوال می کنی " که چی باشی؟"؟
پس جوش می خورم ولی فس فس بکن و لخ لخ بکن و یواش یواش باش و شل شلی
آخه دووووووووست دارررررررررررررررررررررم

ضبط من:
هر سی دی بهت دادم بگو ... Hello.
تو هر دست اندازی نیم ساعت بپر جلو.
زود قاتی کن.
زرتی بسوز.
سی دی ها رو خط خطی کن.
داد می زنم.
قاط می زنم.
رل ماشین رو گاز می زنم.
فقط با ناز و اشوه و ادا
بگو see you و سی دی رو بده بیرون.
می شه اعصاب خراب و پریشون سوار ماشین شم و برام یه ساعت بخونی و حالم عالی نشه؟
پس قاط قاط بزن و زرت زرت بسوز و تند تند بپر.
آخه دوووووست داررررررم

آقای رئیس جمهور:
گالش زرد بپوش و برو سازمان ملل.
سر سفره سفیر کبیرای 8 ملت دنیا، هر نوشیدنی بهت دادن عین هاپو بو بکن.
آقای قهرمان:
160 کیلو آهن رو یه ضرب بزن
به هر لگد زن چشم بادومی لگد بزن، زیر یه خم یا یا اسپک پرشی
مدال بگیر
زردشو بگیر
جهود دیدی عین خرگوش بزن به چاک
آقای دانشمند:
مدال ببر
اول بشو
اختراع کن


می شه فراموش کنم که وطن دارم؟
پس لگد بزن، بو بکش، بزن بچاک و مدال ببر
آخه دوست دارم

----------------------------------------------------------------------------------------
این متن را بواسطه جوک قشنگ و کلاسیکی که از پاپ مرحوم شنیدیم بهش تقدیم کردم:
می گن دم دمای مرگ پاپ بهش می گن تنها راه زنده موندت اینکه که یه بار به یه دختر جوون سککس داشته باشی.
پاپ اول ناز می کنه ولی بعداً بخاطر دل تمام مسیحیون عالم قبول می کنه منتها به چهار شرط:
می گن شرطا چیه؟
می گه: اول اینکه دختره باید کور باشه.
می پرسن چرا؟
می گه واسه اینکه منو نبینه و بفهمه پاپ داره گناه می کنه.
می گن: قبول
بعدش می گه: دوماً که کر باشه.
می پرسن چرا؟
می گه اگه یه بار بر حسب اتفاق صدای منو شنید نفهمه من پاپ مسیحیون گناه کردم.
می گن باشه.
بعدش می گه: سوماً اینکه لال باشه.
می پرسن : دیگه لال برای چی؟
می گه: برای اینکه حالا اگه یه جوری فهمید من پاپ هستم نتونه به کسی بگه.
می گن شرط آخر چیه؟
می گه: پسسون هاش هم بزرگ باشه.
می گن : همه حرفات تا اینجا قبول ولی این دیگه واسه چی؟
می گه:
آخه دوست دارم