آدرس میمون بی مغز

brainless.monkey@gmail.com

پنجشنبه، اردیبهشت ۸

نه خیلی متشکرم

یه لیوان آب گوارا و خنک، وقتی طوری تو دریا غرقم که ریه هام هم پر از آبه
مچکرم، نه مچکرم
یه لباس گوجه ای رنگ و خوش دوخت، وقتی اسمش روپوش اسلامیه
مچکرم، نه مچکرم
یه مدرک دکترای از دانشگاه تهران، وقتی خاتمی یه دونه افتخاری شو داره
مچکرم، نه مچکرم
یه ماشین اتوماتیک و شیک و تر تمیز، وقتی روزی دو ساعت پشت ترافیک توش زندانیم
مچکرم، نه مچکرم
یه شغل راحت و پر درآمد، وقتی رئیسش نعلین زرد پاش می کنه که قوه باهش قوی شه
مچکرم، نه مچکرم
یه مادر ملایم و مهربون، وقتی هراز گاهی دلش می خواد کاش جراح قلب بودم
مچکرم، نه مچکرم
یه شوهر خوش تیپ و پولدار، وقتی ادامه نگاهش رو روی کون یه دختر خپل مو رنگ کرده دستگیر میکنم
مچکرم، نه مچکرم
یه دوست دختر ناز و شکستنی، وقتی حرف می زنم به فکر سوهان ناخون و کرم مو بر ساق پاشه
مچکرم، نه مچکرم
یه مبل راحت و نوشیدنی سکر آور، وقتی روحم پر از تاوله
مچکرم، نه مچکرم
یه جک با نمک، وقتی گلوم پر از بغضه
مچکرم، نه مچکرم

من خوشحالم، خیلی خوشحال، اگه بذارن اینطور بمونم
من آفتاب رو به توبره کشیده ام، به توبره سوراخم
دلم یه پیامبر بزه کار می خواد که فحشش بدم
فحشهای رکیک تا کافر شم
اما همه اینها موقتیه
می دونم که می شه خوشحال موند, اونجایی که برای خنده جک لازم ندارم
پیامبر بزه کار لازم ندارم
بخاطر اون کنج امن
مچکرم، مچکرم

سه‌شنبه، فروردین ۳۰

نمک

... و چون همسر لوط روی برگرداند و به شهرش نگریست یکپارچه مجسمه ای از نمک شد ...

می گن دنیاهایی هست که یه سری آدم، سر سیاه زمستون با یه پر لباس تنگ و چسبون نمی آن تو خیابون که هفت ستون بدنشون عین بیضه حلاج بلرزه، فقط واسه اینکه لباسشون اونقدر نازک باشه که بینگول پستونشون از زیر پوشش سوپر اسلامیشون معلوم باشه، در حالیکه بعضی ها وسط مرداد ماه چادر و مقنعه و روپوش و کوفت و پالتو می پوشن تا نکنه یه وقت اینقدر کم عرق کنن که یکی از صد متریشون رد بشه و مشاعرش رو از دست نده.
می گن جاهایی هست که وقتی ماشینشون تو خیابون با هم تصادف کرد، درنمی آن از ماشین و با فحش و کتک کاری، شورت ننه همدیگه رو سفره هفسین نوروز بکنن.
می گن ممکلتهایی هست که که دانشجوهاش شبیه دانشجوها لباس می پوشن و آرایش می کنن و فاحشه هاش شبیه فاحشه. نه که فاحشه هاش شعر می خونن و فلسفه، عوضش دانشجوهاش تمام کرک و پر بدنشون از فرق سر تا پشم زهار رو یکی درمیون کرم قهوه ای می کنن و همه فکر و ذکرشون اینه که ژل آبی خیس به نظر می رسه یا خشک! آخه اونجور جاها معمولاً دانشجوها برای درس خوندن و با درس خوندن می رن دانشگاه. نه اینکه با سئوال خریدن می رن دانشگاه که امکانات جفت گیریشون بیشتر بشه.
شنیدم بلاد متمدنی وجود داره که رهبرش درباره شستن کون کتاب نمی نویسه و احتمالا اگر ممکلت داری براش وقت بذاره و بخواد چیزی بنویسه درباره سیاست یا خاطراتش یا هر چیز دیگه ای جز تمیزی کون ملتش می نویسه.
در همون مملکت قبل می گن که برای خداشون احتمالاً اصلاً مهم نیست یکی از بندگان مومنش در هر زمان و هر مکانی گوز بده. حتی اگه براش مهم هم باشه به روی خودش نمی آره و اصلاً حاضر نیست خودشون کوچیک کنه و به پیغمبرش بگه برای مردمش پیغام ببره که ای ملت در فلان بهمان زمان گوز ندید.
شایعاتی هست که در اون کشورهایی که خوب نیستن و اخ هستن و منحرف؛ به غیر از خواستگاری، دخترهای فراری و فواحش درباره چیزهای دیگری هم فیلم ساخته می شه. آخه قیافه و حرف زدن کارگرداناشون عین قصابا نیست (به رسول صدر عاملی بر نخوره با ایشون نیستم. ایشون قصاب محترمی هستن.).
توی اونجاها احتمالاً یه ذره از ته حق آدم رو نخورده باقی میذارن برای خود آدم. یعنی وقتی بروبچه های خودشون رو استخدام کردن و با پول بی زبون نفت به هفت مملکت دنیابرای گردش فرستادن. دیگه کارگرهایی که توی میدون برای کار وایستادن به عنوان اوباش کتک نمی زنن. وقتی هر بی شعور کریه الصورتی رو کردن رئیس و معاون با فیش حقوقی خدا تومن. دیگه دکترای افتخاری به ته کونشون نمی بندن. وقتی نصف قبولی کنکور رو دادن به سهمیه مردای یه دست و یه چشم و یه تخم، نصف نصف مونده رو به دختر جوشی های حشری و چادری، نصف نصف نصف مونده رو دادن به بی ناموسای عورت نمای کور و کچل، بقیه نصف نصف نصف نصف رو می ذاشتن بچه های مردم معمولی برن درس بخونن. نه اینکه برای باقی مونده سهمیه رو هم سئوالا رو بفروشن. حتی اگه همه کارهایی رو که گفتم رو هم کرده باشن، حداقل فقط به خاطر اینکه یه زمانی ریش نداشتیم یه طوری بهمون نگاه نمی کنن انگاری که نجسیم.
توی یه جای آبرومند معمولاً یه آدم خوش پوش و خوش لباس به مردم توصیه می کنه که چی بپوشن. نه اینکه یه بیسواد، ریشوی، بوگندوی کثیف و اخمو؛ یه استاد دانشگاه رو ارشاد می کنه چطور لباس بپوشه.
اینها رو شنیدم ولی مطئنم جاهای دیگه اگه همه این کارها رو هم بکنن ولی با گفتن اینکه ما نسبت به پارسال 97 درصدپیشرفت کردیم به استعداد آمار و ریاضی آدم دیگه توهین نمی کنن.
می گن که توی دنیاها دیگه خیلی چیزها هست ...
من نمی دونم همچین جاهایی هست یا نه ولی ...
فقط اگه ...
اگه ...
اگه رسیدید اونجا
و حتی یه چهارم این حرفها راست بود
اصلاً هوس نکنید که برگردید و به این شهری که ما داریم توش تنبیه می شیم نیگاه کنین. امکان نداره که مجسمه نمکی شین، ولی باور کنین که عین نمک نشناسی رو کردین.

مبارزان پیروز نوروز

متاسفانه امسال مراسم نوروز رو اونطوری که باید و شاید به جا نیاوردیم. ولی ایشالا سال دیگه از سه ماه مونده به عید خرید عید رو شروع می کنیم. مغازه های بیشتری رو سر می زنیم. با ولع و شهوت به بازارها حمله می کنیم. سال دیگه حتی یه شورت شندره هم توی بازار نمی ذاریم بمونه. صد تا کفش پرو می کنیم. به هر مانتویی دست می مالیم . لنگ تو پاچه همه شلوارهای بازار می کنیم. شورت اندازه کونمان را پیدا می کنیم.
سال دیگه شب چهار شنبه سوری بمب ناپالم زیر پای دختر های محله می اندازیم. موشک اگزوست هوا می کنیم. با خود سوزی به ارگاسم می رسیم.
سال دیگه کف خونمون رو با بتادین پاستوریزه می کنیم. پرده های خونمون رو با اسید سولفوریک گرم و غلیط می شوریم. مستراحمامون رو لیس می زنیم. دیوارها رو با بولدوزر و وایتکس می سابیم.
سال دیگه صد ملیون بار می گیم ... یا مهوع الحال والحوال.
سال دیگه صدکیلو از این شیرینی خشک -ریز -مهوع ها می خریم. صد ملیون بوس سه تایی همجنسخواهانه می کنیم و از زور لبخند الکی جر می دیم دهنمون رو از هر دو طرف.
سال دیگه روزی صد تا فیلم سانسور شده یه دقیقه ای تماشا می کنیم که توشون هلن دختر آگاممنونه و هر زنی خواهر اونیه که حشری تر نیگاش می کنه.
سال دیگه سیزده روز عید رو به سیصدو سیزده شهر مسافرت می ریم که برای رسیدن به هر کدوم صد ساعت تو ترافیک گیر می کنیم.
سال دیگه به مبارکی سیزده روز عید و به کوری بابا مامان که توی ترافیک دارن برای امتحان ثلث سوم ریاضیات تخصصی آشپزی ترم سه ی دانشگاه نیمه گایشی شبانه دعا می کنن، برای سومین بار متوالی ازاله بکارتمون رو با گریه هیستریک با دوست پسرمون جشن می گیریم.
سال دیگه هفسین می چینیم...اوووه صد تا سین داشته باشه و یه نهنگ قاتل توی تنگ.
سال دیگه یه دختر نکرده تو راسته ستارخان تا خانی آباد نو نمی ذاریم.
سال دیگه سیزده به در از 3 صبح راه می افتیم. سی و پنج جور آش درست می کنیم و به قول تلویزیون با طبیعت سبز مقاربت می کنیم.(گفتن سیزده به در اینقدر کفره؟).
سال دیگه به نصیحتهای سردار طلایی و مسی و نقره ای گوش می کنیم.
سال دیگه حتی عید دیدنی دوستای عمه ی همسایمون هم می ریم.
سال دیگه به همه مردم دنیا ای-میل سال نو مبارک می زنیم.
سال دیگه ... آخ سال دیگه ...
سال دیگه بهتر از امسال می شه.
سال دیگه شب سیزده که عرق کرده و خسته و خاک آلود خوابیدیم، به خودمون می گیم که ناراحت نباش فرداصبح، سر کار صبحانه رو که خوردیم، می شینیم یه برنامه می ریزیم که سال دیگه خوب برگزار شه.

پاورقی ها
بوس سه تایی فلسفه اش اینکه که اگه یه میکروب بی ناموس ضعیفی هم تو دهنمون هست که عرضه حمله نداره حتما فرصت پیدا کنه.
چهارشنبه سوری: علیرغم همه این داستانهای دراز و کوتاهی که درباره رگ و ریشه این سه شنبه می گن من هنوز نمی فهمم این روز جنون ملی رو چرا چهارشنبه اسم گذاشتن. از اون عجیب تر اصرار 26 سال اخیر مومنین و مومنات برای به زبون نیاوردن این اسم بی مسماست.
سینزده به در: حالا چهارشنبه سوری تو دهن مجری های تلویزیون نمی چرخه. دیگه چه اصراریه انواع جملات بی ربط رو به سیزده ببندیم فقط اون چیزی رو که همه می گن نگیم.

شنبه، اسفند ۲۹

تکرار قضیه فوتبال بازی

معمولاْ اولش اينطوری شروع می‌شه که باب پیش بینی و پیش گویی رو یه بی ناموس باز می کنه. پيش بينی می‌کنن که اگه تيم فوتبال دبستان شهيد ازغندی محله بالای جواديه به دبستان شهيد دولابچی منطقه يازده ببازه، اونوقت تيم شاشوهای عورت نمای شموشک جنوبی با مانتو دوزهای آلت ليس اهواز مساوی شن ما می‌تونيم بريم توی دسته دوی نيمه حرفه‌ای های کور و کچل آسيا که اگه در اين صورت تيم زان‌خيا لونگ چين با همجنس بازای ردزيا يک بر هيچ بشن .... اونوقت تيم ملی ما حتی اگه به باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) يک بر هيچ ببازه می‌ره بالا و نفر اول جام جهانی می‌شيم!

من که از فوتبال فقط در حد توپ رو بزن تو سولاخ حاليم می‌شه ولی تا حالا يه دفعه هم نشده که اين تفسيرها حتی نزديک واقعيت هم بشه چون وسط کار يه اتفاق غير منتظره می‌افته مثلاْ زن دروازه بان تيم ملی تکرر ادرار انسدادی می‌گيره و انوقت به باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) ۵ بر هيچ می‌بازيم!

من خيال می‌کردم اينجا ديگه کار تمومه. می‌ريم سر خونه زندگيمون و دعوا و جنجال تموم می‌شه. با خیال راحت منتظر آقا امام زمان و تیم فوتبال هفتاد نفری ایشون می شینیم که بیاد و به مربی گری خودشون تو جام جهانی اول بشیم. ولی نه. اينجاست که پيش بينی می‌شه که اگه در اين حالت اوگاندا از آلمان ببره، گينه بيسائو از آرژانتين و ما هم با اسپانيا حتی مساوی کنيم باز هم به نهايی می‌رسيم. خوب تو بگو گاوه می‌دونه چرا، منم می‌دونم چرا ! ولی خوب معمولاْ داور نامردی می کنه و آلمان از اوگاندا و ديگر رفقای متقلبش از ملت هميشه در صحنه گينه بيسائو برنده می‌شن.

فکر کردی تمومه؟ حالا اگه زامبيا و انگليس مساوی کنن و ما هم ۱۲۵ تا گل به برزيل بزنيم حتماْ اول می‌شيم. که البته خودتون خوب می‌دونيد که اين انگليس همون انگليسيه که سال ۲۸ قبل از ميلاد به قبايل گل وايکينگ‌ها که همون زامبيا فعلی باشه در مسابقات هل دادن نارگیل که پدر فوتبال امروزی است، می‌باختن که هيچ براشون عمل منافی عفت بلو‌جاب هم انجام می‌دادن. ما هم راستش رو بخوايين يه بار که آلمان و انگليس بازی داشتن و مساوی شدن، علی دايی که تو قنداق تو بغل مامانش بوده از کنار استاديوم رد می‌شده. و صد البته اين آلمان آلمانيه که انگليس رو غارت غارت راحت می‌بره برای همين ما نه تنها سابقه بردن برزيل رو داريم، بلکه این برزیله که یک سابقه تاریخی مفعولیت فوتبالی رو یدک می کشه. پس کاملاْ بديهيه که بيشتر از ۱۲۵ گل بهشون بزنيم و نه تنها به مرحله نهایی جام جهانی ... بلکم نفر اول جهانی بشيم ... کاملاْ محتمله!

من از همین مکان میمونی خودم این پیروزی دندان شکن رو به همه ملت شهید پرور، صنف مانتو دوزان عورت نمای جردن جنوبی، آقا امام زمان و ویتینگ لیست محترمشون، هیات همراه اعزامی به بازارهای مجاور استادیوم جام جهانی و چمن های سبز و بهاری حیاط خونمون و استادیوم آزادی تبریک و تسلیت و تهنیت و تربیت و تنقیت عرض میکنم.


من خيلی دلم می‌خواست که هيچ کدوم از اين پيش بينی ها رو نمی‌کردن. شلواراشون رو می‌کندن. حسابی تمرين می‌کردن يه جوری می‌شدن که هر وقت با باربادوس (که ديگه از اون نه بدتر نباشه) بازی می‌کرديم می‌برديمش. می‌گم هر وقت بازی می‌کرديم ها! نه اينکه سه بار ببريمش و يه بار طوری ببازيم که از خجالت مجبور شيم ننه‌هامون رو هم تو استاديوم باربادوس جا بذاريم و فرار کنيم بيايم مملکت خودمون.

شايد بايد دنبال يه مربی جديد بگرديم. البته دیگه انگار مربی پیدا کردن سخت باشه. بخاطر اینکه هر کی زبون اون مترجممون رو بلد بوده تا حالا آوردیم مربی گری کنه. شاید راهش این باشه که بجای اینکه یه مربی گیر بیاریم که زبون مترجم تیم ملی رو بلد باشه، یه مربی خوب پیدا کنیم بعد بریم براش یه مترجم پیدا کنیم. البته خیلی سخته چون مترجم خیلی سخت پیدا می شه. شايد بايد دنبال يه سری دعای قوی تر بگرديم. شايد بايد دنبال يه تيم ملی جديد بگرديم.
شايد هم بايد دنبال يه مليت جديد باشيم!

مواظب گلوله هایی که از قلب رد میشن باشین

اون سال که من یه قاتل حرفه ای نغز وظریف بودم، اون یه پلیس فداکار و بی اعصاب بود. من از روی مرام و رفاقت کرور کرور قراردادهام رو ندیده می گرفتیم و لگن لگن به سامسونت سامسونت صددلاری هایی که می ذاشتن جلوم می شاشیدم. اون از اون پلیسهایی بود که مرتب سر رئیس خنگ و خائن و خیانتکارشون داد می زد و من از اون قاتلهای نرم و لطیفی بودم که شبی یه وان حموم برای گلدون فیکوس آفریقایی ام گریه میکردم و دفتر شعرهام دست به دست دختر دبیرستانی ها می گشت و باهاش ده تا ده تا بکارت باطل می کردن.
اون سالی که من یه قاتل حرفه ای نغز وظریف بودم و اون یه پلیس فداکار. من رفته بودم خرید عید. من رفته بودم تو یه مغازه که یه فندک بنزینی زیپو بخرم که موقع باز و بسته شدن کلیک کلیک صدا کنه . نقشه ام این بود که تو اولین قراردادم که خواستم یه پست پول پرست پتیاره رو بکشم، با اسلو موشن در فندکم رو باز کنم و بعد صدای کلیکش که شنیده شد بندازم رو پست پتیاره و خودم پشتم رو بکنم به آتیش. ولی فروشنده بوتیک که اختلال هویت جنسی اش اعصاب آدم رو خورد می کرد، یه نیم ساعتی بود که منو معطل نگه داشته بود تا یه کرست سایز 85 رو بفروشه به یه دختر نیم بالغ که به زور سر جمع جفت پسسون و کپل هاش قد یه جوش آکنه نچلونده می شد.
این حیث و بیث بود که گوشهای خفاشی من صدای کلیک مسلح شدن اسلحه اش رو از توی راهروی طبقه 1- بازار رضای کویتی ها شنیدم. فوری یه شمارش معکوس انداختم کنار چهار تا قلبی که اول هر مرحله پایین مانی تور ظاهر می شد تا رسیدنش رو با کمتر از + و - دوتا استاندارد ارور حدس بزنم
10
رسیده بود به پا گرد پله های طبقه منفی 1
این سوتین های ما همه پارچه اش ایتالیایی ولی دوخت ترکه ولی دکمه هاش رو کریستن دیور ه-
9
حالا صدای خش خش خاروندن بیضه چپش رو هم توی طبقه هم کف می شنیدم
خوب که فکر میکنم می بینم با این ابهتی که این سوتین ها دارن بدن نیست صدای کلیک دکمه اشون رو چک کنم شاید یه روزی بشه یه پست پلشت پتیاره پول پرست رو یه جوری با یه سوتین ایتالیایی-ترکی-فرانسوی خفه کنم
8
شک کردم که اون یکی بیضه اش رو می خواد طبقه اول بخارونه یا کلا بی خیال خارش شده می خواد اول منو بکشه

- آقا این فندک زیپوتو به من می دی
همینطور که آقاهه روی هوا با دو دستش ابعداد سه بعدی پسسون خانوم رو تجسم کرده بود برگشت طرف من و گفت که فندکامون فروش نیست
7
نه دیگه رسیده به طبقه ما و چخماق تفنگش رو هم کشید عقب
گفتم خوب بی زحمت یه دونه از این بوق بند های جهان گردی تون بدین
6
هنوز یه 15 قدمی به من مونده بود برسه که مفش رو بالا کشید، انگار هنوز وقت نکرده بود سینوزیتش رو درمان کنه
گفت آقا بذار کاسبی مون رو بکنیم
5
دیگه هفت قدم بیشتر نمونده بود
- پس بی زحمت حالا که اسباب و آلاتتون راست و برقراره بفرمایید پشت این چهار تا گلدون باصفای کنار فروشگاتون حساب ما رو از پشت برسید که حداقل یه حالی بیشتر از دید زدن اون دو تا جوش بلوغ برده باشین
4
دیگه نذاشتم جوابم رو بده پریدم ببرون و ماگنوم 44 خوش دست نقره ایم رو کشیدم و روی هوا یه گلوله شلیک کردم و قبل از اینکه گلوله به پلیسه برسه دوویدم و لوله اش ( تفنگ) رو گذاشتم رو پیشونی پلیسه که حالا بیرون در رسیده بود و داشت اون یکی وردست ناموسش رو می خاروند.
همونطوری که خونسرد بود گفت بیخودی بلوف نزن من از اون سالی که با هم گرگم به هوا و خرپلیس و گانیه بازی می کردیم تمام تیرهایی که شلیک کردی شمردم، تو دیگه تفنگت خالیه خودتو تسلیم کن
پوز خند زدم
-تیر خالی حکم دل پر رو داره که از نامردی و لامروتی پر کرده این دنیای پرتاپراز سیاهی رو
خشکش زد از ترس و بهت
- آتیش زدی به جونمريا، او اونم بالاتر، ننه ام رو سپوخیدی جوون
گفتمش
- اون کارد لامروتی نیست که از پشت تا دسته به آدم فرو می ره؛ بی ادبیه ولی زهره ماری صاحب بوتیک بی صاحابه که پدر در می آره
همیطوری آروم ار روی شونه ام نیگاه کرد به صاحاب بوتیک که حالا شلوار پایین چسبونده بود به من
- خیال کردم گفتی ابهام هویت جنسی داره
- آره گفتم ولی حالا حداقل برای من که روشن شده
صاحاب بوتیک داد زد که
- من یه ملیون دلار پول، یه هواپیما و یه خانوم با سایز سوتین 85 می خوام وگرنه همه گروگانام رو می کنم
اینجا بود که بوی سیگار برگ کایزر شوزه به مشامم رسید و بی اختیار خندیدم
گروگانگیر بد بخت قبل از اینکه بخواد بگرده ببینه چه خبره شوزه دستش رو مثل کیش کردن مگس تکون داد و بعد یه عربده و جیغ کشید و وایستاد
بعدش گفت که هرگز به رفیق یه یاکوزا بی حرمتی نکن ... هرگز
گروگانگیر گفت همین
من لبخندم رو گشاد تر کردم و گفتم
حالا اگه راست میگی یه قر کمر بده
تا اومد تکون بخوره عین کالباس واکیوم قاچ قاچ و پخش زمین شد
اینجا بود که شوزه شمشیر هاتوری هانزوش رو غلاف کرد و رو به من و پلیس کرد
شما هم خودتون رو لوس نکنین و روی هم رو ببوسین همه چی به خوبی و خوشی تموم شد
پلیسه زد زیر گریه
اشکاش که رسید روی گونه اش آرایش هاش پاک شد و فهمیدم که اون اصلا مرد نیست، زنه
در حالیکه زبونم لکنت پیدا کرده بود گفتم
یعنی یعنی یعنی این همه سال سال سال
گفت آره این همه سال من هی تخم چپ و راست نداشته ام رو خاروندم تا تو خیال کنی من یه مرد پلیس هستم
هر دو گریه کردیم و پریدیم تو بغل هم و همدیگه رو بوسیدم
3
ولی اینجا بود که اون گلوله ای که تو بند 4 شلیک کرده بودم تازه رسید به قلبش و قبل از اینکه من فرصت کنم بگم ننننننننننننننننننننننه قلبش رو سوراخ کرد و از اون طرفش در آومد
زنک بیچاره آه کشید، شوزه چنگ زد تو صورتش، ورقه های کالباسیه صاحاب بوتیک جلز و ولزی کردن و من مفم رو بالا کشیدم
زن بیچاره در حالیکه یه باریکه خون از کنار دهنش ریخته بود بیرون گشاد گشاد گفت
من در تمام عمرم قاتل حرفه های با مرام و معرفت رو می گرفتم و از سر جوونمردی آزاد می کردم ولی این دفعه ریدم
2
من هم با چشم پر اشک گفتم
منم مرتب توسط پلیسها آزاد می شدم ... نکنه ما خواهر برادر دوقلو هستیم که تو بیمارستان از هم جدا شدیم
تا اومد حرفی بزنه قطره خون کنار لبش چکید روی زمین و یه آزالیای برگ پهن جاش سبز شد ولی اون خودش جا به جا قلبش وایستاد
1
ما سریعا اونو رسوندیم بیمارستان ولی اونجا بعد از اینکه نیم ساعت دو دستی پستوناش رو از روی لباس ماساژ دادن گفتن که احتیاج به عمل داره و خرجش هم یه ملیون دلاره
من به شوزه گفتم بدو اون یه ملیونی که برای گروگانگیره آوردن بگیر بیار بدیم قلبش رو عمل کنن. نکنه این خواهر ما باشه اونوقت ما دستی دستی خواهر خودمون رو کشته باشیم. اون هم خواهر دوقلو.
کایزر شوزه هم یه توک پا رفت بازار رضای کویتی ها و پولا رو برداشت و آورد داد و قلبش رو عمل کردن ولی چون موقع تیر خوردن طاق باز افتاده بود حافظه اش رو از دست داد. واسه همین یادش رفت که چه اتفاقی افتاده و خیال می کنه که امسال اون سالیه که من یه قاتل حرفه ای هستم و اون یه پلیس فدا کار و بی اعصاب.
0
پی -اس: راستی اگه رفتین بازار رضای مواظب اون گلوله ایی که در کردم و رفت توی قلب پلیسه باشین چون من ندیدم بعد از اینکه از پشتش دراومد کجا رفت. گفتم یه وقت نخوره به شما

شنبه، اسفند ۱

عشق کوکو-کبابی

قبل از اينکه درباره عشق صحبت کنم بايد تئوری فازی کتلت fuzzy cotlet theory رو براتون توضيح بدم. اصل و اساس اين تئوری اينه که کوکو سيب زمينی و کباب ديگی در واقع کتلتهای هستند که دو سر يه طيف فازی قرار گرفتن. لری‌ايش اينه که اگه يه کتلتی درست کنيم که گوشتش خيلی زياده و هيچ سيب‌زمينی نداره می‌شه کباب ديگی يا همون کتلت صد در صد و اگه يه کتلتی درست کنيم که اصلاً گوشت نداره و سيب‌زمينی‌اش زياده خوب می‌شه کوکو سيب زمينی يا همون کتلت صفر در صد. از اين تئوری من خيلی‌ها استفاده کردن، مثلاْ تئوريسين‌های متالوژيست بر همين اساس يک روش برای ساختن فولاد با ترکيب کردن درصد‌های مختلف کربن و آهن، فولادهای مختلف ساختن که با پررويی کامل اسمی از ميمون بی مغز هم نبردن.

عشق هم همينطوره منتها بايد يه جوری بين سکس، علاقه و رومنس يه جوری طيف کوکو-کباب رو پياده کنين. مثلاً توی تلويزيون اين پسر ريشوها رو ديدين که به دختر چادری‌ها می‌گن <<دووووووسسسستتتت دارم>> يا حتی دختر ريشوهايی که به پسر ريقوها با صدای آه و ناله حشری می‌گن <<من شما رو دوست دارم>> اين روی نمودار کتلت کبابی صد در صد سکسه به علاوه صفر درصد رومنس و علاقه.

يا اينکه اين فيلمهای هاليوودی رو ديدين که يه خانوم بور و خوش آب و رنگ رو نشون می‌ده که با يه نگاه، عاشق يه نقاش کون برهنه می‌شه و يه صحنه جلوتر يا آقاهه تا کمر می‌ره لای لنگ خانومه يا خانومه جفت پا می‌پره روی آلت آقاهه. اين يه عشق ۱۰۰ درصد رومنس بدون علاقه و سکسه. می‌گين چرا سکس نداره؟ معلومه ديگه آخه با اون وضع فجيع مگه می‌شه سکس داشت؟ مثلاً کدوم آدم عاقلی که رختخواب دم دستش هست و می‌تونه دراز کش سکس کنه اونوقت سکسش رو می‌ذاره کف دستش می‌ره تو مستراح، ريل قطار، صندوق عقب فولکس قورباغه‌ای و بعدش وايستاده يا در حال بند بازی عمليات اجرا می‌کنه؟ اگه هم اينکار رو بکنه ديگه اسمش سکس نيست. نمايشگاه دوسالانه آلات تناسليه ... يا يه چيزی شبيه به اين.

حالا می‌پرسين عشق با علاقه صد در صد چيه؟ اين که ديگه معلومه. مراسم اعطای جايزه يا تقديرنامه به برگوزيدگان جشنواره‌ها رو نديدين. يه نره‌خر ريشوی سيبيل کلفت می‌ره اون بالا و از دم هر کی می‌ره روی سن چهار تا ماچ حشری از لپش می‌کنه. فقط بايد با يه تبصره گفت که در اين نوع عشق، با توجه به عطر دهان و زير بغل طرفين هيچ سکس يا رومنسی نيست، خوب تنها چيزی که می‌مونه علاقه است. منتها بايد يه تبصره اضافه کرد. چون علاقه منفی وجود داره بايد گفت اين نوع عشق از نوع صد در صد تنفره!

تسلسل را حفظ کنید

وبلاگ نويسی، هر روز ۸ پست غمگين و ۸ پست عاشقانه و ۸ پست شاعرانه می‌نوشت. بعد از ۸ ماه حتی نتوانست برای يکی از پستهايش يک کامنت بدست بياورد. حتی مجموع بازديد کننده‌های وبلاگش هم به ۸ نمی‌رسيد. شبی لوبيای سيری خود و در خواب حسين درخشان را در خواب ديد. از حسين پرسيد يا هودر چه کنم تا خواننده پيدا کنم. حسين دستی به سرش کشيد و نصيحتی سياسی-هنرمندانه در گوشش کرد (!): پسر بلند شو و غسل کن و بعد به وبلاگت ساين‌اين کن. در ۸ تا از پست‌هايت ۸ لينک به من بده و در ۸ وبلاگ کامنت بذار که به ۸ پست لينک داده شده به من ۸ کامنت بگذارند.

وبلاگ‌نويس از خواب پريد و غسل و ساين‌اين کرد. کنتر وبلاگش را چک کرد و ديد که قبل از ۸ صبح ۸۰۰ بازديد کننده با ۸۰ کامنت برای پست آخرش آمده است. پس آنچه شيخ هودر گفته بود کرد. از آن روز به بعد آفتاب طلوع نکرد مگر آنکه وبلاگ نويس پستی داشت که ۸۰۰ بازديد کننده و ۸۰ کامنت داشت. پس او هر روز به وبلاگها می‌رود و در ۸ وبلاگ کامنت می‌گذارد که برای ۸ پست لينک داده شده به شيخنا ۸ کامنت بگذارند.

پسر دون‌زوئن و خوش تیپ کامنت را در وبلاگش ديد ولی به روی خودش نياورد. ۸ روز نگذشت که ايدز گرفت و وبلاگش تعطيل شد.

دختر با مرام و با خواننده‌ای کامنت را پاک کرد و قبل از روز هشتم وبلاگش هک شد.

دوستی در پرشين بلاگ درباره آشپزی می‌نوشت. به کامنت خنديد و وبلاگش فيلتر شد.

مرد ميان سالی در جواب کامنت فحش نوشت،‌ قالب آرشيوش به گای فنا رفت.

زنی کامنت را دستکاری کرد، ديگر هرگز پينگ نشد.

ميمونی کامنت را خورد. پستهايش را درسته دزديدند. (؛

حالا شما هم برای ايمن بودن،‌ اول ۸ کامنت برای اين پست بگذاريد و بعد در ۸ پست به هشت جای اين وبلاگ ۸ لينک بدهيد و در ۸ وبلاگ ديگر ۸ بار کامنت بگذاريد که بيایند به اين وبلاگ و ۸ کامنت برای اين پست بگذارند و بعد در ۸ پسب به هشت جای اين وبلاگ لينک بدهند و در ۸ وبلاگ ديگر کامنت بگذارند که بروند به اين وبلاگ و ۸ کامنت برای اين پست بگذارند و ...

وای سرم گيج رفت فکر می‌کنين خطر از من رفع شده؟

اگر اوضاع فقط یه کم بهتر بود

جنهم خالی از شياطين است، همه شياطين اينجا هستند!

نمايشنامه طوفان، ويليام شکسپير

ميگن که ايران تشکيلات اتمی داره. خوب راست می‌گن. شما هر طوری می‌خوايين حساب کنين، وقتی ايشون ۲۶ سال قبل بدون هيچ احساسی آلت به دست وارد ايران شدن، خيال می‌کردين بتونه تک و تنها ننه همه‌مون رو بی‌ناموس کنه؟ حالا خوب شد وقتی می‌اومد هيچ احساسی نداشت، چون اگه خوشحال يا هيجان زده بودن، با اون تشکيلات اتميشون ببين الان اوضاع احوالمون چطور بود.

هرچند هر چی فکر می‌کنم کمتر می‌تونم تصور کنم از اين بدتر چی می‌تونست باشه ولی می‌تونم تصور کنم اگه موقع رسيدن متوجه می‌شدن که آلت اتمی‌شون رو فراموش کردن و تنهايی تشريف آوردن و وضع مملکتمون يه هوا بهتر از حالا بود چطور می‌شد:

اگه وضع ساختمان سازی و امداد رسانی يه هوا بهتر بود، هر بار که سه تا دختر دبستانی با هم لی‌لی بازی می‌کردن، فقط يه زمين لرزه کوچولو می‌شد، ۳۰۰۰ تا خونه خراب می‌کرد که ۲۰ هزار نفر بيشتر توش نمی‌مردن.

اگه وضع خدمات شهرداری يه کمی بهتر از اين بود، گذشته از نمه بارون و برفهای بهاره، هر بار که سه تا بچه قنداقی خودشون رو خيس می‌کردن بيشتر از سه مرکز استان زير سيل نمی‌رفتن و ۱۰ هزار نفر بيشتر نمی‌مردن.

اگه برنامه‌های تلويزيونيمون يه خورده با مسائل جنسی راحت‌تر برخورد می‌کردن. همه هنرپيشه‌های زن رو توی يه حرمسرا زندانی می‌کردن، بعدش همه صحنه‌هايی که زن توش بود، از پشت يه پردن کلفت در حاليکه انگشت سبابه‌شون تا بيخ تو حلقشون فرو کرده بودن بازی می‌کردن.

اگه وضع آموزش و پرورش خيلی بهتر می‌شد شايد دانشجوهای دکترا می‌تونستن بخونن و بنويسن.

اگر اينقدر فرار مغزها رو نداشتيم ... شايد من الان ايران نبودم!

ولی حيف که وضعمون به اين خوبی نيست، بجاش وضع اينطوريه که می‌بينيد، ما اينجاييم، تنها با همه شياطين!

چهارشنبه، دی ۳۰

Bate forte o tambor

بذار دنبکها بنوازند

تنها چيزی که می‌خواهيم تپ تپ نوای آنهاست

مردم تمام دنيا جمع شده اند تا

کون گرم را به آب سرد بزنند

آب سرد رود آمارزون

رود آمازون ساخته دست تو

تو آسما و زمين و جنگل را آفريدی

تو کوبوکولوس ها رو کنار هم جمع کردی (احتمالا يه جور ميمون از فاميلهای دور باشه )

تو عشق را آفريدی

پیام یه وطن پرست به هم میهنانش

ديگه نمی‌دونم ايران يعنی چی؟ يعنی چه چيزی هستش که ۱۰۰ هزار نفر رو بشه باهاش به عنوان ايرانی بودن شناخت.

مثلاْ لباس ايرانی چيه؟ اين روپوش اسلامی و کت قهوه‌ای؟ يا اون تاپ و شلوار چسبونی که دخترای گنگ‌لس آنجلسی همراه چس‌قميش باهاش ناف ناسورشون رو به ما قالب می‌کنن. چادر؟ مقنعه؟ فراک؟ عبا و عمامه؟ برگ درخت مثل آدم و حوا؟

دين ايرانی چيه؟ اين روزه گرفتنای بدل از رژيم؟ روی مين جست زدن شهيد نفهم؟ چرت‌زدن ويکل‌های مجلس؟ رقص دختر ترشيده‌ها تو پارتی‌های جفت يابی تين‌ايجری؟ قران سر گرفتن پيره‌زنهای سيتی‌زن آمريکا؟ کتلت‌هايی که برای هخا درست می‌کنن تا از گشنگی تو ميدون آزادی دلش ضعف نره؟ انتظار فرج مجری‌های تلويزيونی؟ يا معامله‌هايی که سريال‌های بعد افطار تو اتاق عمل با خدا می‌کنن؟

تصنيف ايرانی چيه؟ آهنگای ليلا فروهر؟ گوزناله‌های آهنگران؟ دعای ابوهمزه‌ثمالی؟

سرزمين‌مون کجاست؟ هر جا هست پس چرا همه آواراره و سرگردون ممالک غريبه‌ايم؟ پس چرا همش وطن‌وطن می‌کنيم؟ چرا توی صف ويزا و گرين کارت طلف می‌شيم؟ چرا تو عروسی‌هامون ای ايران پخش می‌کنيم (اين يکی خيلی با نمکه، من می‌خوام پيشنهاد کنم برای تکميل اين ايده تو عروسی ها بجای اون عروسک کوچولوهای عروس داماد روی کيک يه مجسمه کوچولو از مصدق در حال بستن شير نفت بذاريم)؟

زبون ايرانی چيه؟ اين الکن ولکنی که مجری‌های ماهواره‌ای می‌کنن (تو رو خدا فرق ل با ر اينقدر سخته؟) حرف زدن رئيس جمهور بی‌خايمون؟ حرف زدن راننده تاکسی ها که فقط ۲۵ تا کلمه داره که غير از حروف ربطش همه‌ش ترکيبات آلت تناسلی خودشون و ننه‌شونه؟

قهرمان ايرانی کيه؟ هايده؟ خاتمی؟ مدرس؟ خمينی؟ خرداديان؟ گوگوش؟ رستم؟

سينما .... بابا بی‌خيال ...

يه دفعه ديگه بگی ايران وايرانی مجيورت می‌کنم به ۱۰۰ ساعت خرداديان برقصی، ۱۰۰ هزار بار بگی رررررر (درست بگی نه مثل ايرانيای اصيل لوسانجلسی)، ۱۰۰ تا از نوارهای آهنگران رو گوش بدی، ۱۰۰ بار تو صف ويزای آمريکا وايسی، ۱۰۰ ساعت از سخنرانی های خاتمی رو گوش کنی، ۱۰۰ تا تاکسی سوار شی، ۱۰۰ روز چادر سرت کنی، ۱۰۰ روز نافت رو جلوی صد تا افغانی بندازی بيرون، ۱۰۰ روز روزه بگيری و هر شب با يه افغانی از سمت کون افطار کنی، ۱۰۰ تا آهنگ از ماهواره تقاضا کنی، ۱۰۰ بار فيلم رنگ خدا رو تماشا کنی، ۱۰۰ شب قران سرت بگيری و صد بار ای ايران بخونی و برای ايران گريه کنی! اگه نکنی ... خودت می‌دونی ای متظاهر وطن ناپرست.

یا ایران

ان المشاهدون الاکرام، فدخلی فی وبلاگی، فدخلی فی کسخلی.

بعدٌ الاستقبال الجميع المردم الدنيا، فی تعويض النام الخيلج الفارسی الی الخليج العربيه، نحن (الجميع الاخوان و الاخوات الايرانيه) يتصممُ الی التقابل عليه الحرکه الاستعمرايته من القمبانی النشنال جيوگرافيه.

الی النتيجهٌ، انا (القردُ لا مغز فيها) يتخواهش المشاهدون الکيرام، ليتذهب الی الاسايت الاخيراً و يتارياً الی الاتعويض الانام الخليج الاعربيه الی الفارسيه. لا لازمٌ با التذکر، الاگر نحن لا يذهب الی الاسايت و رأيون، آهسته الآهسته الاعراب يتزياد الصورت و، الاعراب ليستذهب الی الجلو، نحن يذهب الی العقب، الاعراب ليتذهب الی الجلو، نحن ليتذهب الی العقب. نحن يستمرر الی يذهب العقب. يذهباً شديداً.

واحد الصبح، يستقاموا علی الرخت الخواب، و ليتشاهدون بلاد تهران يتدبل الی الطهران. فی الامنظر القرد لا مغز فيها، لا تفاوت بين الاسماء المختلف. انا يتکلم البرای انتما. الزيرا، من بعد انت يتجبورا يتکلم الی السان العربيه. و انا يتفکر هذا الکار مشکلاً عظيما البرای انتما! دليلٌ محکم البرای هذه السخن، هذه المتن بين الملليه بالسان الشيوای العربيه. فی الحسن الاختام، انا يتقدم عليه، هذه الشعر الميهن الپرستانه الی الهموطن العزيز!

يا الايران،

يا مرزٌ مملو من الا الجواهرات،

يا انت التراب المخزن الهنر

بعيد المنه الاتفکر الاشرار و العدای

اذهب الی الابد راستٌ و مستقيماً

لذتهای کوچک زایل شده من

در زندگی لذتهای کوچيکی هست که مثل نوازش و بوس و کنار، زخمهای روح رو آهسته آهسته درمان می‌کنه و چاله چوله‌های روان رو بتونه کاری می‌کنه. اين لذتها رو نمی‌شه به کسی گفت، يا اينکه از کسی خواستشون. چون به محض اينکه به زبون بياريشون به قول مش قاسم انگاری دود می‌شن و می‌رن هوا.

اين لذتها اينقدر شخصی‌ان و اينقدر لای درز و شکافهای زندگی‌مون گم شدن که گاهی اوقات خودمون هم ازشون خبر نيستيم. فقط وقتی يکی‌شون رو از دست می‌ديم يه‌هويی ته دلمون قد يه توپ پينگ‌پنگ خالی می‌شه. دلمون برای يه چيز نامرئی تنگ می‌شه.

مثلاْ آدمهايی که با نشخوار کردن ساندويچ باعث شدن لذت گاز اول به يه ساندويچ سوسيس پر از سس رو وقتی دندونام تا بيخ لثه تو مايع گرم سس و روغن می‌ره زايل کنن.

زن های کلفت مرامی که مرتب با جلو عقب کشيدن چارقد و يقه لباسشون سعی می‌کنن دنبه‌های بيرون افتادشون رو بپوشونن، لذت ديدن اون لاخهای مويی رو که کنار چشم دخترهای نغز و ظريف می‌افته زايل می‌کنن.

بچه خر خونهايی که درس خوندن رو تبديل به عذاب کردن. مطالعه رو کوفتم کردن.

راننده‌هايی که خيابونا رو پيست مسابقه کردن، لذت موزيک گوش کردن عين رانندگی رو ازم گرفتن.

دخترهايی که سلام عليک رو تبديل به معادله ديفرانسيل از درجه هشت کردن، لذت لبخند متقابل رو به گه کشيدن.

آدمهايی که با عاشق و فارغ شدنای مکررشون حالم رو از عشق به هم زدن!

اهمیت هوو بودن

يا

فقط در دهان تو

اينکه شوهر آدم بره زن بگيره يه حرفه، اين که آدم زنِ شوهرش رو دوست داشته باشه يا بغل کنه يه بحث ديگه است. آقا دروغ چرا؟ ما که با چشم خودمان نديديم، اما اونهايی که تمام سريالهای تلويزيونی و فيلمها و رمان‌های ايرانی رو می‌بينن و می‌خونن می‌گن ديگه هوو نداشتن اصلاْ مد نيست. يعنی اگه يه نويسنده‌ای يه داستانی بنويسه که توش يه مردی يواشکی نره يه زن اضافه نگيره، هيچ ديار‌البشری حاضر نيست تف روی کاغذهای رمان بندازه و باهاش شيشه هواکش مستراحش رو پاک کنه.

من نمی‌دونم اين بی‌‌ناموسی اول از تلويزيون و سينما شروع شد يا اينکه مازوخيسم زير آتيش زنای ايرانی در سايه تمايلات همجنس‌خواهانه‌شون مصادف شده با افزايش نرخ چندهمسرخواهی (تعدد تنبان) مردای آتيشی مزاجی که جربزه يواشکی-فاحشه-کنی ندارن. بعدش اين عادت مستهجن تک همسرداری از سريالهای تلويزيون ريشه کن شده.

توی اين هيری ويری، اون زنی که يواشکی و بی خود بی گناه يه نيمچه شوهر قديمی در ضمير ناخود‌آگاهش نکرده باشه، بلا نسبت، گلاب به اونجاتون از سگ پست‌تره. آخه زنی که صاف و ساده فقط يه شوور کنه بعد بدون اينکه سرطان، ايدز يا فراموشی بگيره، بشينه پای شوهرش و بچه‌‌ّهاش رو بزرگ کنه، لياقت هوو داشتن نداره که هيچ، اصلاْ نبايد زير بارون به دست و پاش افتاد و ازش طلب بخشش کرد.

مامانهای ما که زير بار عقده‌ کم خود شوهر بينی به علاوه کمپلکس زن-کلفتيسم خود-کم-شغل بينی* بزرگ شدن، با همه زور زدنشون توی دامن‌شون يه عقده‌های کم خود شوهر بينی آغشته به کمپلکس زن-کلفتيسم خود-کم-شغل بينیحشر‌مزاجای روانپريشی مثل ما بزرگ شدن. حالا توی شلوار لی تنگ و تورش و پاچه-بالازده دخترای امروزی که در عنفوان چهارده سالگی، چهار تا شورت از ما بيشتر پاره کردن چه توله‌هايی قراره بزرگ بشن. خدا عالمه!

يعنی ده سال ديگه يکی به سن سال الان من، وقتی سينمای ايران رو مرور کنه با خودش نخواهد گفت:

من يواش يواش داره شکّم می‌بره که نکنه من خودم نيستم که شوهر زنم هستم و در واقع اين دوست منه که واقعاْ منه ( چونکه تو بيمارستان موقع بچگی با من عوض شده) و حالا هم زنم که خواهر ناتنی اون دوستمه که تو بيمارستان بوده، دشمن من می‌شه چون دوست‌دوست دشمن دوست من می‌شه: دشمن من!

حالا بابام که راس راسی بابای من نيست، يعنی در واقع بابای اون دوست من نيست و همه خيال می‌کنن که بابای من نيست. واقعاْ بابامه. ولی بابام در اصل پدرم بوده که يواشکی قبلش با مامانم عقد کرده بودن ولی چونکه می‌خواستن يواشکی کورتاژ کنن با هم ازدواج نکردن. حالا اون بچه که سقط هم نشده يه جورايی گم و گوره شايد عنقريب پيدا شه.

از طرفی زنم که بر اثر تصادف حافظه‌اش رو از دست داده يادش رفته که توی يه تصادف رانندگی شوهر قبليش افتاده توی دره و با اون دوست من که در واقع حالا خود من هستم عوض شده. اونی که با شوهر-زن* من عوض شده بوده پدر اصلی زنم بوده. آخه می‌دونين زن من رو يه زن و شوهر مهربون که طبيعت بهوتشون افسرده بوده به فرزندی قبول کرده بودن. وقتی زن من می‌افته تو دره بالاخره با پدرش ملاقات می‌کنه، که اصلاْ نکته مهمی در ماجرا نيست چونکه همونطور که گفتم زنم حافظه اش رو از دست داده.

و حالا تا وقتی که من، زنم و بقيه جماعت ايرانی حافظه‌شون رو بدست نياوردن و هنوز تلويزيون حمهوری اسلامـی رو نيگاه می‌کن، و به مطابعت حافظه‌شون، شعورشون، لياقتشون، معرفتشون، ناموسشون و انسانيتشون رو از دست می‌دن، مشکلی پيش نخواهد اومد و همگی با هم می‌تونيم بدون توجه به روابط سببی و نسبی همديگه، همه با هم مقاربت کنيم و عين خیالمون هم نباشه،‌ چونکه بالاخره در آخر داستان با يه عذر خواهی همه همديگه رو می‌بخشيم و همه چی به خوبی و خوشی تموم می‌شه!

--------------

کلمه ترکيب تازه

------------

شوهر-زن: اين کلمه را بر وزن مادر-زن يا براد-زن بخوانيد. معنی‌اش هم اينه زنتون رسماْ با يه شاخ شمشاد برن سانفرانسيسکو. که اون شاخ شمشاد می‌شن شوهر-زن شما. اين ترکيب محسنه يک کپی رايت داره. اختراع آقا يوسفه که يه وبلاگ درباره گرزش داره و لينکش اين بغله <---. اهميت هوو داشتن: گفتن داره که عنوان اين متن کپی‌رايتش مال مارموله. خود سوژه هم مدتها سوژه خنده ما دوتا بوده و کلی باهاش حال کرديم. عقده‌های کم خود شوهر بينی: يه زمانی می‌گفتن شوهر کردن سخته. دختر بايد از هر انگشتت هزار تا هنر بريزه که شوهر پيدا کنه. حالا برای اينکه يه خانومی رو که سه تا فوق دکترا داره در حالی که ماهی ۳ مليون تومن ماليات در رفته حقوق می‌گيره بايد چه تحصيلات و در آمدی داشته باشی خدا می‌دونه. کمپلکس زن-کلفتيسم خود-کم-شغل بينی: قبلنا که زنها برای امرار معاش وابسته به درآمد شوهر، پدر يا دوست پسر بودن، برای اينکه به صرفه‌تر به نظر بيان مجبور بودن در منزل ابر شلوار پوش محترم در حد کلفت کار کنن و عقده کلفت شدن و نداشتن يه شغل خارج از خونه داشته باشن. حالا جونم براتون بگه که گذشته از کار خونه و بچه داری بايد يواش يواش يه راهی هم برای زاييدن آقايون پيدا کنيم تا نگهداری آقايون در منازل خانومهای فوق دکترای پر مشغله يه کم به صرفه به نظر برسه.

یکشنبه، آذر ۲۹

افشاگری

ديگه تصميم گرفتم که به اين پنهان کاری خاتمه بدم و با شجاعت تمام هويت اصلی خودم رو آشکار کنم و به همه بگم که کی هستم. بسه از بس که به هيچ کس نگفتم کی هستم و چيکاره ام. آره دوستان عزيز من هديه تهرانی هستم!

منفی

از اول ماه رمضونی نشد يه بار برای ريدن به مستراب بريم اما مجبور نشيم به قاعده يه سيگار کامل پس دودهای همکارها رو استنشاق کنيم. از اون بدتر اينه که مسترابی که سرتاسر سال از بوی تعفنش به عود و اسفند و به‌به پناه می‌برديم، حالا حالتی شده که با هر بار سيفون کشيدن عطر يه جور غذا و اردوو ازش بلند می‌شه. تازه صفش هم سه برابر شده . به عبارتی به موازات تظاهرات مسلمان‌نمايانه همکارانم، بنده هم روزه ريدن گرفتم. همينه ديگه. وقتی مغز متفکران يه نظام مستراب معرفت باشه، گاهی اوقات توالت در يه منفی ضرب می‌شه و توش بجای ريدن سيگار می‌کشن و غذا می‌خورن!

جمعه، آبان ۲۹

بی عنوان

هيچ دقت کرد‌ه‌ايد که در المپيک جاری حتی يک تپه نريده هم باقی نگذاشته‌ايم؟

هنر بر تر از گوهر آمد پدید

اول اولش بگم که من مقصرم!

اگه يه هفت هشت ده روزيه که پستی از اين لونه در نرفته برای اين نيست که کفگير ما خدای نکرده به ته ديگ خورده يا به رسم رايج وبلاگ نويسهای شيک-و-سوسول قهر‌کوتاه‌مدت‌مشتری‌جمع‌کن چسونديم. حاشا و کلا!

البته اينو بگم که همه‌اش تقصير خودم بود.

منی که يه عمر مرتب غر می‌زدم و پشت سر مور، ملخ و آدميزاد صفحه می‌ذاشتم که کار رو بايد درست انجام داد. کار رو بايد با دقت انجام داد. نبايد شرت و شلخته و آويزون کار کرد. نبايد کم کاری کرد. نبايد کم‌فروشی کرد، در اين ۹۶ ساعت گذشته چنان ادب شدم که تا صبح قيامت که صور اسرافيل بياد تو ترمپتش بگوزه ديگه از اين حرفها نمی‌زنم.

ولله به خدا تقصير خودم بود.

اول اولش لوله مستراب ما يه گهی ميل کرد و ترکيد! آبش پاشيد به سقف طبقه زيری. خانوم طبقه زيری داد و هوار که آب شما باعث شده سقف ما شکم بده. مال ما هم که از مو نازکتر گفتم باشه، مسئولیتش رو قبول می‌کنيم. رفتيم سراغ چيز‌کش.

واسه اين تقصير خودم شد که يهويی پرچونگی نصيحت آميزم گل کرد و خان دايی وار شروع کردم برای لوله کش شرت و شلخته‌ از دقت، نظم، وجدان کار و هنرکارهای فنی صحبت کردم. صحبتهای ميمونی اغلب تاثير چندانی نداره و همه با هر هر و کرکر از روش رد می‌شن. ولی اين بار اين آقای لوله کش يه تکونی خورد و متحول شد. اين آقا که به عمرش هيچ کاری رو با دقت بهتر از مثبت و منفی سه متر انجام نداده بود يه بارکی متر رنگ و رفته‌اش رو کنار گذاشت و با يه کوليس و ميکرومتر شروع به کار کرد.

چشمت روز بد نبينه اولش که سانت به سانت کف زمين رو گوش داد. از صدای سانت به سانت خونه نمونه گير کرد و از شدت صدای هر کدوم مشتق و ديفرانسيل و تبديل لاپلاس گرفت. بعدش هم با با يه پوينتر ليزری يه خال نقطه که به زور به چشم می‌اومد رو زمين انداخت و گفت که نشت آب از اينجاست.

اين کارا حدود يه بعد‌از ظهر بيشتر طول نکشيد ولی آخر شب برای اينکه بالانس محاسبات آقا به هم نخوره مجبور شديم يه نوار زرد دور تا دور مستراب بکشيم و نزديکش هم نشيم.

اون شب هم جيش کوچيک و هم پی‌پی بزرگمون رو توی باغچه حياط کرديم ولی ماجرا به همين جا ختم نشد. صبح اول وقت با صدای جيغ و داد گربه‌هايی که محل پی‌پی کردنشون رو بخاطر بوی شديد پی‌پی ما گم کرده بودن بيدار شديم. سه محله اون ورتر همه سرک می‌کشيدن ببينن چرا گربه‌های حياط ما اينطوری ناله می‌کنن. آقای لوله‌کش هم که به طور صاعقه‌وار دانشمند شده بودن برای اهل محل توضيح می‌دادن که گربه ها چطوری قلمرو تعيين می‌کنن و محل ريدن قديمی‌شون رو چطوری پيدا می‌کنن، و البته در مورد اخير چطور گمش می‌کنن.

به زور کشيدمش تو و گفتم بی خيال تدريس خصوصی حيات وحش توی حياط شو و بيا لوله ها رو راست و ريس کن.

يه نصفه روز روی سه توپ کاغذ محاسبه کرد و گفت در مجموع اختلاف قيمت لوله آهنی تو کار و کنده‌کاری و قير گونی و کاشی جديد از لوله رو کار پلاستيکی کمتر می‌شه. بهتره که لوله پلاستيکی بخريم از روی کف مستراب لوله بکشيم.

گفتم بی‌خيال شو. اين چهار تا کاشی رو گلنگ بزن و اون يه تيک لوله سوراخ رو بکش بيرون، ۲۰ سانت لوله سالم جاش بذار و بعد هم روشو خاک بده! به خرجش نرفت که نرفت. گفتم ولش کن بابا. سرهم ببندش ...اينجا خيلی عصبانی شد و سرم داد کشيد و برام درباره راه و رسم کار کردن يه سخنرانی مفصل کرد. کار رو بايد با دقت انجام داد. نبايد شرت و شلخته و آويزون کار کرد. نبايد کم کاری کرد. نبايد کم‌فروشی کرد. البته حرفهاش خيلی آشنا بود ولی من حواسم همش به سوراخ مسترام بود که زودتر راه بيافته!

چشمت روز بد نبينه ميلی‌متر به ميلی‌متر از کنتور آب تا شيرهای مستراب خونه ما رو با متر و سانتی متر و کوليس و ميکرو متر اندازه زد و به همون دقت هم لوله چسبوند. هر اتصالی رو ۲۰ بار چک کرد و ۶۰۰ بار کند و دوباره چسبوند.

ما هم اين حيث و بيث که از ترس گربه‌های محله جايی برای جيش و پی‌پی نداشتيم عين مار به خودمون می‌پيچيديم به کنار، هراز گاهی فحشهای ترکی همسايه پايينی‌مون رو بخاطر بالااومدن شکم سقفش (يا سقف شکمش؟!) رو هم تحمل می‌کرديم اما از ترس به هم خوردن بالانس محاسبات سيستم خطی مستقل از زمان آقا جرات نزديک شدن به مستراب رو هم نداشتيم.

بعد از ۹۶ ساعت شکنجه قرون وسطايی بی‌رحمانه‌ای که بر ما اعمال شد، آقا از مستراب بيرون اومد و با قيافه ناراضی گفت که اونطور که دلم می‌خواست نشد.

من ديگه گريم گرفته بود ولی از ترس اينکه نکنه بجای اشک از چشام شاش بپاشه بيرون با التماس و تشکر فراوون ازش خواستم که تورنومنت ۹۶ ساعته‌اش رو برای تعمير يه نشتی ۲ سانتی مستراب تموم کنه و تشريفشو ببره.

بعد از رفتنش نمی‌دونم چطوری تو مستراب پريدم، فقط می‌دونم که سرعت عملم در کشيدن متوالی سيفون منو از غرق شدن در مدفوع خودم نجات داد. کمی سبک شده بودم که از روی شونه‌ام در عقب سرم چيزی توجه‌ام رو جلب کرد:

خطوط قوی افقی که در راستای افق از نقاط متفاوت شروع می‌شدن و با يک نظم نامحسوس در نقاطی پايان می‌يافتند که با دقت تمام طوری محاسبه شده‌بوند که به هيچ ترتيب توازن در آنها ديده نشود. چند رشته باريک اما استوار از بين اين هارمونی پايدار آغاز و به سوی نقطه فرار اين پرسپکتيو پويا و بی‌بديل حرکت می‌کرد. در جايی از اين سامانه‌هنری، جايی نزديک به نقطه طلايی اين قاب پرتحرک، جسمی براق و نقره‌ای دستانم را التماس می‌کردند که لمسشان کنم. آرام و با احتياط و برعکس دفعات قبل با توجه کامل به اين پرده هنری، نقطه براق را لمس کردم. اينطور بود که اين اثر هنری که در نو‌آوری همپای سالوادور دالی، در دقت دقت رقيب ورمير و در خلاقيت به قدر دواينچی ارزش داشت به يکباره صدای فش‌فشی داد، به اوج رسيد و خاموش شد.

سيفون توالت خونه ما به يک modern art masterpiece بدل شده بود!

دفتر امور تربیتی

اين وبلاگايی که جای کامنت ندارن يه حسی به من می ‌دن عين دفتر امور تربيتی مدرسه. روی يه صندلی چرمی وسط يه اتاق نشستی و چند نفر آدم دور و برت می‌چرخن و حرف می‌زن و يه کارهای نامفهومی می کنن در حالی که پيش‌فرض همه در مورد تو اينکه که يه دانش آموز خاطی نا مسلمون هستی. پس می‌شينیم، کلی حرفاشون رو می‌شنفیم و در آخر فقط يه انتخاب داریم: از در بریم بيرون!

در حاشيه: راستی اين شغل شريف امور تربيتی هنوز در مدارس ما وجود داره؟

سه‌شنبه، مهر ۲۸

کفر

(با يک نفس بخوان) ترش‌رويی، نااميدی و افسردگی حتی خم ابرويی که سببش پستی و پليدی و پلشتی و خودخواهی و بی‌مسئوليتی و رشوه خواری و پخته خواريست که از هفت طرفت راه ببسته‌است و روح و روانت چون سنگ گران می‌فشارد، گناهی است صدمرتبه بدتر از ... (اينجا يه نفس بگير) کفر!

لوند و دلبرانه

نيلگون حدود يه هفته پيش امام وار گفتن لوند و دلبرانه که حالا من معنی‌اش رو می‌فهمم:

اول اولش که يه جودو کار رو چهار سال تموم شکمش رو قبرسوّن مرغ و ماهی کرديم که بره اونجا لوند و دلبرانه پرچم رنگ و رو رفته‌مون رو دور اسّا ديوم بچرخونه. آخه نه اينکه همه حماّلای ايرانی از تخم افتادن و قر شدن، بايد جودو کار ببريم اونجا که پرچم حمل کنه. اين در حاليه که حتی نماينده کشور عراق که ديگه از اون خاک تو سر تر نباشه يه خانوم تر گل ور گله، که هفت قلم آرايش کرده. نه عين اون زنيکه تفنگ‌چی که انگار جخت از لب لگن رخت شوری ورش داشتی آورديش رژه افتتاحيه المپيک.

از اون طرف باز صد رحمت به اون يکی که باز به پرچم يه حالی داد. اون رفيق ديگه‌اش وارد زمين شد، يه دلا راست مصلحتی شد و توی ده ثانيه اول مسابقه فقط وقت کرد کون مبارکش رو لوند و دلبرانه بالا ببره و خودش محکم بکوبوندش زمين. می‌گن داور ضربه فنی اعلامش کرد. بابا خيلی مرحمت و انصاف کرد. من بودم می‌فرستادمش درمانگاه صليب سرخ اول کونش بذارن بعد واکسن فلج اطفال بچکونن زير زبونش.

اون يکی که به زحمت فرق راکت پينگ پنگ و تخم کينگ کنگ رو می‌فهمه، تا آخر بازی حتی نمی‌دونست داره می‌بازه، هی لوند و دلبرانه دور ميز می‌چرخيد.

گروه دوچرخه سواری از ۲۴۳ کيلومتر و ۴۰۰ متر مسير مسابقه فقط تونستن ۴۰۰ متر اول مسابقه رو طی کنن. اين ديگه خودش اينقدر کمديه که همه بايد به افتخارشون بپريم تو توالت و سه تا سيفون مرتب بکشيم. خوب رودروايسی نمی‌کردين. اگه وقت تمرين به اندازه کافی نداشتين، سه چرخه‌های کمکی قهرمانها رو باز نمی‌کردين. شايد در اون صورت حداقل يه يه کيلومتری می‌تونستن رو دوچرخه بمونن و زمين نمی‌خوردن.

ديگه اسکار اين شوی دلقک بازی رو بايد به خانوم نسيم داد که برعکس اسمشون عين چس حضور لوند و دلبرانه خودشون رو در آتن نشون دادن. اين خانوم که از راه رفتن گشاد گشادش تو مراسم افتتاحيه معلوم بود که يه من (روم به ديوار) گه تو شلوارشه، به زحمت می‌تونه سوراخ کونش رو با سوراخ مستراح که فقط ۱۰ سانت فاصله داره تنظيم کنه. اونوقت ملت شاشو پرور ايران انتظار دارن ايشون نوک مگسک کلت کمری رو با مرکز سيبل که ۱۰ متر فاصله داره تنظيم کنه. می‌گن رئيس فدراسيون تير اندازی ازش تشکر کرده. لابد بخاطر کفتر کبابی‌هايی که تو استاديوم عوض سيبل مسابقه زده ازش تشکر کرده.

اين تشکر هم که باعث شده من نصف کاناپه جلوی تلويزيون رو خام‌خام بجووم. رييس فدراسيون از قهرمان جودو تشکر می‌کنه. قهرمان جودو از مربی قايقرانی تقدير می‌کنه. مربی قايقرانی از ننه‌ هيات داوران کونگ فو ابراز رضايت می‌کنه. ننه هيات داوران از ميله وزنه برداری رضا زاده. رضا زاده هم طبق معمول يه برنامه لواط مجردی با ابلفضل داره. مگه ابلفضل يه رحمی بکنه که يه مدال روحی (به قول خدا بيامرز رجايی) بگيريم.

اينها همه‌اش به درک. می‌گيم بضاعتمون همينه. آخه چرا لباس تيم‌ملی اينطوريه. رو تخت سينه‌اش آرم تربيت بدنيه، روی شونه راست آرم فدراسيون کشتی، روی شونه چپش آرم اتحاديه صنف مانتو دوزان شرق آذربايجان، رو باسنش عکس مجسمه شهيد گمنام قزوينی! لباس کدوم بی‌ناموسی اين همه آرم داره. نه که عملياتمون کم شبيه دلقکهاست، بايد لباسمون جبران کنه.

به پيغمبر ما تروريست نيستم، اگه بوديم خوب بود. به پير ما دشمن آمريکا نيستيم، اگه بوديم خوب بود. ما دلقکيم. به يه سری دلقک هستيم که لوند و دلبرانه دنيا رو با دلقک بازی‌هامون روده بر کرديم از خنده!